بازگشت صفحه اصلی

احمد ازغندی - ملّا میرزا

ملّا میرزا احمد ازغندی از علما و فضلای کامل دور بیان میباشند که درک ظهور جمال ابهی را نیز نمود. محل تولّد میرزا احمد، ازغند از توابع تربّت حیدریّه و در قسمت 30 کیلومتری غرب تربت حیدریّه، از شهرهای خراسان بود. و نشو نمای ایشان در ازغند خراسان شد و تحصیلات ادبیّه فارسیّه و عربیّه و علوم دینیّه در آن حدود، خصوصاً مشهد نمود و در عراق عرب نزد شیخ احسائی و سیّد رشتی به اکمال و اتمام رساند و از مشاهیر علمای شیخیّه و اصحاب سیّد محسوب و نِحریری بالغ و واعظی نابغ گردید و مقصود شیخ احمد و سیّد کاظم آن بوده که نفوسی را تربیت نمایند که مستعد دریافت امر جدید شوند و جناب سیّد در آخرین سفر به سُرّ من رای به اصحاب خود فرمودند که این آخرین سفر من است و جناب میرزا احمد ازغندی که از فحول محققّین بودند همیشه مترصّد و منتظر ظهور بودند و چون نفحۀ الهیّه از شیراز بمشام رسید به تعجیل تمام به شیراز رفتند، در این مقال از حروف حیّ ثانویّه و حروف حیّ ثالثه و از این ببعد آنچه از نفوسی که اقبال نمودند، از شهدا و مرایا و ادلّا محسوبند. مقصود اینست که میرزا احمد یکی از حروفات حیّ (ثانویّه) است که به خدمت حضرت اعلی مشرّف شده و به تبلیغ مامور شده است و نفوس کثیره را تبلیغ نموده‌اند و در سبیل الهی تحمل مشقّات نمودند و مکرّر اموال و دارائی ایشان را غارت نمودند. اولاد و اخلاف هم بر اثر آباء و اجداد مشی نمودند.(1)
همچنین در تاریخ نبیل در باره ایشان آمده که اوّلین فردی که در خراسان بواسطه ملّاحسین مؤمن شد، ملّا احمد ازغندی بود که از دانشمندترین علمای زمان خودش بود.‌(2) در سال دوّم امر بدیع بود که ملّا صادق پس از ایمانش در شیراز راهی خراسان و یزد و کرمان شد. در مورد این سفر او نبیل می‌نویسد «ملّا صادق مقدّس بمحض اينکه وارد يزد شد، يکی از دوستان صمیمی خود را که از اهل خراسان بود ديد و دربارۀ پيشرفت امراللّه از او پرسید. مخصوصاً مي‌خواست بداند که میرزا احمد ازغندی که در اين حدود است چه خدماتی کرده، خيلی تعجّب کرد وقتی شنيد که ميرزا احمد گوشه نشين است و با مردم معاشرت ندارد. با آنکه در اوّل اقبال بامر مبارک در نهایت شجاعت به تبشير مردم مشغول بود، بعداً دانست که ميرزا احمد ازغندی مدّتی در منزل خويش بتاليف کتاب بزرگی در بارۀ اثبات امر مبارک مشغول بوده و احاديثی که راجع بظهور موعود از ائمّۀ اسلام روايت شده در آن کتاب جمع کرده، عدّۀ احاديثی که جمع آوری کرده بود، بالغ بر دوازده هزار حدیث میشده و تصمیم داشته که آن کتاب را منتشر کند و نسخه‌های متعدّد از آن بنويسد و بشاگردان خويش نيز دستور داده بود که از آن کتاب مطالبی اقتباس کنند و در همه جا آن مطالب را ذکر کنند و مقصودش اين بود که باينوسيله بامر مبارک خدمتی کرده باشد. سیّد حسین ازغندی، خالوی ميرزا احمد که اوّل مجتهد معروف يزد بود، بميرزا احمد که در خراسان بود نوشته بود که بيزد بيايد و از فتنه و فساد حاجی کريمخان کرمانی که او را دشمن اسلام معرّفی کرده بود جلوگيری کند. ميرزا احمد از خراسان بيزد رفت، هر چند باطناً مايل بود که بشيراز سفر کند، لکن اين منظور را از خال خويش مستور داشت و کتابيرا که تأليف کرده بود باو نشان داد. خبر ورود او بيزد بعلماء رسید، همه بملاقات او مي‌آمدند و چون از تاليف آن کتاب مطّلع مي‌شدند اظهار تعجّب مي‌کردند و خيلی تعريف از آن کتاب مي‌نمودند. يکی از نفوس که يکروز بديدن او آمد ميرزا تقی بود. اين شخص شرير متکبّر و طمّاع بدجنس، تحصيلات خود را در نجف تمام کرده بود و تازه وارد يزد شده بود. مي‌خواست که رياستی پيدا کند و در رديف مجتهدين قرار گيرد، چون خبر تأليف کتابرا از ميرزا احمد ازغندی شنيد از او در خواست کرد که چند روز آن کتاب را باو امانت بدهد تا استفاده کند و کتابرا برگرداند. چند روز گذشت خبری از کتاب نشد، ميرزا احمد از خالوی خود درخواست کرد که شما هر طور هست آن کتابرا از اين شخص بگيريد. سیّد حسين يکنفر را فرستاد تا کتابرا از ميرزا تقی بگيرد، ميرزا تقی با کمال بی‌شرمی و وقاحت گفت برو بآقا بگو من از مقصود اصلی مؤلّف اين کتاب که با خبر شدم، ديدم بهتر آنست که اين کتاب محو شود. لذا ديشب کتابرا در ميان حوض آب انداختم و تمام خطوطش شسته شد. سیّد حسين از اين جواب ناصواب بهم بر آمد و خواست که ميرزا تقی را مجازات کند، لکن ميرزا احمد او را از اين رفتار باز داشت. و از راه نصيحت، بخالوی خود چنين گفت اگر باين عمل اقدام کنی هيجان عمومی خواهد شد. مشکلات پيش خواهد آمد، از همه گذشته مقصودی را که دربارۀ از بين بردن اهميّت حاجی کريمخان در نظر گرفته‌ای انجام نخواهد يافت، زيرا بمحض اينکه بمخالفت ميرزا تقی قيام کنی، حاجی کريمخان فرصت را غنيمت مي‌شمارد و انتشار مي‌دهد که سیّد حسين بابی است. و مي‌گويد که ميرزا احمد ازغندی او را بابی کرده است، باينوسيله حاجی کريمخان احترام ترا از بين مي‌برد و بر احترام خود مي‌افزايد، زيرا خود را حافظ اسلام قلمداد مي‌کند، مردم هم باور مي‌کنند. بهتر اينستکه جزای اينکار را بخدا واگذار کنی. چون ملّا صادق خراسانی شنيد که ميرزا احمد در يزد است، خيلی خوشحال شد. فوراً بملّاقات او شتافت، سیّد حسين، خالوی ازغندی در يکی از مسجدها امام جماعت بود. ميرزا احمد هم بعد از نماز او منبر مي‌رفت. ملّا صادق وارد مسجد شد و در صف اوّل بنماز مشغول گشت. پس از اتمام نماز در مقابل روی حاضرين با سیّد حسين معانقه نموده و بدون اينکه اجازه بخواهد بالای منبر رفت و شروع بمذاکرات نمود. سیّد حسين اوّل از اين رفتار ملّا صادق ترسید. لکن چيزی نگفت تا بمقصود او پی ببرد و از نيّت قلبی او آگاه شود، بميرزا احمد هم گفت تا متعرّض او نگردد. ملّا صادق يکی از خطبه‌های حضرت باب را تلاوت کرد و بعد بحاضرين خطاب نموده گفت، ای علماء و دانشمندان شکر کنيد و بسپاس الهی مشغول شويد، زيرا بابِ علمی را که مسدود می‌پنداشتيد اينک مفتوح گرديده. و چشمۀ حيات ابدی در مقابل شما آشکار گشته، بابِ علم الهی از شهر شيراز ظاهر شد، تا بشما از نعمتهای گرانبهای خويش مبذول دارد. هر کس از چشمۀ حيات فضل الهی يک قطره بنوشد، اسرار مشکله برای او مکشوف شود و مطالب معضلۀ حکمت قديمه را در نهايت آسانی شرح و تفصيل دهد، اگر چه تحصيل نکرده باشد و بيسواد و امّی باشد و اگر کسی ببابِ علم الهی توجّه نکند و بعلم و دانش خويش مغرور شود و رسالت الهی را انکار کند بخسران ابدی و ذلّت دائمی گرفتار آيد، اگر چه از بزرگترين علمای اسلام محسوب شود. ملّا صادق با نهايت شجاعت، خلق را باين کلمات انذار مي‌نمود. صدای قيل و قال مردم بلند شد، همه متعجّب و مبهوت که اين کيست و چه مي‌گويد. از هر گوشه و کنار حاضرين در نهایت شدّت و هیجان بانکار پرداختند. و داد و فریاد راه انداختند سیّد حسين فرياد زد و بمقدّس گفت از منبر پائين بيا، ساکت باش. ملّا صادق چون از منبر پائين آمد، نماز گزاران خدا پرست دور او را گرفتند و کتک بسياری باو زدند. سیّد حسين دست ملّا صادق را گرفته، از ميان آن مردمان مهاجم بکناری کشيد و بجمعيّت گفت شما کاری نداشته باشيد، مجازات اين شخص با من است، من بايد رسیدگی کنم. او را بمنزل مي‌برم و حقيقت مسئله را از او جويا مي‌شوم. شايد اين شخص بواسطۀ غلبۀ جنونی که بر او عارض شده از روی نافهمی اين حرفها را مي‌زند، من تحقيق مي‌کنم، اگر ديدم در آنچه مي‌گويد حقيقةً ثابت و بگفتار خود معتقد است، بدست خودم او را مجازات خواهم کرد و مطابق حکم شرع با او رفتار خواهم نمود. ملّا صادق باين وسيله از هجوم و آزار مردم خون خوار بر کنار ماند، گماشتگان سیّد حسين، مقدّس را در حاليکه سر و پايش برهنه بود و عبا و عصايش را مردم گرفته بودند و کتک بسيار خورده بود و بدنش مجروح و کوفته شده از چنگ مردم رها ساخته، بمنزل سیّد حسين رسانيدند. چند روز پيش از واقعۀ ملّا صادق، ملّا يوسف اردبيلی هم بواسطۀ اقدام بتبليغ امر گرفتار ظلم و جور مردم يزد شده بود و اگر سیّد حسین و ميرزا احمد نبودند، يزديها ملّا يوسف را قطعه قطعه کرده بودند.»(3)
مؤلف تاریخ امر بهائی در خراسان میرزا احمد مجتهد ازغندی را نیز از مؤمنین دورۀ اوّل امر میداند که در بدو اعلان ظهور تصدیق نمود و اغلب در ازغند توقف داشت. در علم و فضل و تقوی و تقدیس مشار بالبنان و نزد یار و اغیار محترم بود. بعد از شهادت حضرت اعلی که دامنۀ ضوضا تمام ایران را فرا گرفت، آن مرحوم را نیز در ازغند دستگیر نموده و پاهای او را زیر شکم الاغ بسته به تربت وارد نمودند. از آنجا تحت الحفظ به مشهد آوردند، مدّتی در مشهد محبوس بود. از آنجا مجدداً به ازغند مراجعت و کما فی السابق به تبلیغ قیام نمود. گرفتاری میرزا احمد ازغندی و عبور او از تربت سبب شد که جمعی از کلیمی‌ها که باو ارادت داشتند در صدد تحقیق برآمده به امر حضرت بهاءالله اقبال نمودند و از قلم مبارک به أبناء الخلیل موسوم گردیدند.(4) وقتی که مرحوم میرزا احمد ازغندی را از وطن او به تربت تحت الحفظ وارد نمودند، چند نفری از کلیمی‌های تربت که با او سابقه آشنائی داشتند و بر زهد و تقوی و فضائل و کمالاتش معترف بودند در صدد تحقیق و تفتیش بر آمدند که بواسطه چه مسئله‌ای این شخص جلیل از احترام و عزّت خود چشم پوشیده و راضی به این ذلّت ظاهری گردیده است؟ اشخاص مزبور عبارت بودند، از آقا شاهوردی، اخوی بزرگ جذّاب و حاجی موسای اوّل و ملّا اسمعیل داود زاده و آقا شاهوردی معروف به زرگر و ملّا اسمعیل و ملّا ذبیح و غیرهم که در تربت به تجارت مشغول بودند. بعد از چندی این نفوس بواسطه کربلائی یعقوب و مبلّغین دیگر مراتب تصدیق آن ها را تکمیل نمودند.(5)
میرزا احمد ازغندی، از اوّلین افرادی بود که به مقام جمالِقدم پی برد. نبیل می‌نویسد: در مشهد بودم چون اخبار قطعی فصل از ادرنه رسید، در اوّلین مجلس که برملا قضیه مخالفت و اعراض ازل افشاء گشت، جناب ابا بدیع فرمود، در ایّامی که جناب میرزا احمد ازغندی در خانه او بود، مرا امین رازش دیده، چنین گفت موعودیکه نقطه بیان مبشّر او بود هنوز ظاهر نشده و بهمین چشمم می‌بینم که نیز جمالش آشکار است و آنکس که صاحب قصیده ورقائیه می‌باشد، همان طلعت مقصود است و اهل بیان بسبب مرآت از آن سلطان محتجب می‌مانند، چه نظر بمصلحتی ظهور خود را مستور نمود و مرآت را که وجود و تحققّی ندارد، مشهور ساخت و لذا پیش از میقات باید از آن نفوس بود.(6) جناب میرزا احمد ازغندی، در شهرهای خراسان هر از چندی سفر کرده و ندای امر الهی را بلند می‎کردند. در سال های 1317 ه ق – 1900 میلادی، حاجی میرزا امین اردکانی و میرزا احمد ازغندی بر احباب بشرویه وارد شدند، حضور این دو مبلّغ مایه آشوب شد و آنان را ناگزیر ساخت که به سوی طبس روانه شوند و باز مردم آشوب کردند.(7)
نبیل در تاریخ خود می‌نویسد که جمال قدم در یوم هفتم جمادی الاوّل سال ١٣٠٦ هجری (نوزدهم ژانويه سال ١٨٨٩ ) (8) به منزل جناب کلیم در عکّا وارد و در یوم دوم و چهارم بحضور مبارک مشرّف شدم، بعضی دیگر از احباب هم مشرّف بودند و جمالِقدم بیاناتی فرمودند که مضمونش را باینصورت نقل می‌کند: «... پس از آنکه از ادرنه خارج شديم، متصدّيان امور حکومتی اسلامبول دربارۀ ما مطلبی چند در نظر گرفتند و آخر کار قرار بر اين شد که ما و ياران را غرقۀ دريای فنا سازند و در بحر اندازند. اين اخبار بطهران رسید و در بين ياران شهرت يافت که حکومت اسلامبول ما و ياران را بدريا انداخته، مؤمنين خراسان را از استماع اين خبر وحشت و اضطراب فرو گرفت، ميرزا احمد ازغندی چون اين خبر شنيد اظهار داشت که من اين واقعه را نمي‌توانم تصديق کنم، زيرا اگر اين قضيّه راست باشد ناچار ادّعای سیّد باب و امر او باطل خواهد بود. پس از مدّتی که خبر سلامتی ما در سجن عکّا باحبّای خراسان رسید، همه شاد و مسرور شدند و از متانت ايمان و ايقان ميرزا احمد ازغندی شگفتی نمودند.»(9)
در آثار مبارکه، الواحی بنام جناب ازغندی نازل و یا از ایشان نام می‌برند، از جمله در لوحی می‌فرمایند قوله الاعز: « بسمی النّاطق العلیم یابن ازغند علیک بهاءالله قد حضر کتابک لدی المظلوم و عرضه العبد الحاضر لدی العرش انزلنا لک لوحاً تعطّرت به مدائن العلم و العرفان انّ ربّک هو العزیز المنّان ...» منظور از "یابن ازغند" در این لوح، پسر میرزا احمد ازغندی است.(10) و در لوحی دیگر « قد اظهرنا الاحمد الازغندی و بعثنا المحمّد الفروغی لیبشّروا اهل الارض و السماء...»(11)
ایشان دارای سه پسر بودند که همه بامر مبارک مؤمن بودند: یکی میرزا جعفر که از قلم حضرت بهاءالله به میرزا رفیع ملقّب شد، دوّم میرزا حبّیب الله که همواره به تحریر آیات مشغول بود و سوّمی میرزا آقا در طبس حکومت داشت و بر خدمت امر قائم بود.(12)
سال وفات جناب میرزا احمد ازغندی معلوم نیست ولی وفات ایشان در مشهد واقع شد. درجات روحانیه ایشان بسیار والاست. هم صاحب علم کامل و انقطاع تمام بود و هم بظهور حضرت باب موقن گردید و علمش او را از ایمان به جمال قدم باز نداشت و بخدمات موفق بود و خانواده ای مؤمن و خدوم بجا گذاشت. چه ثمره ای بهتر از این میتواند باشد. اگر زندگی این عالم نحریر دلیلی صادق برحقانیّت حضرت ربّ اعلی نباشد دیگر چه شخصی میتواند فردی برازنده تر ارائه کند که دلالت برظهور مظاهر قبل باشد.
منابع
۱. ت ع، 398-400
۲. ت ن، 95
۳. ت ن، 142-144
۴. ت خ ،101
۵. ماخذ فوق،181
۶. ظ ح: 5، زیر نویس صفحه 4
۷. ت ب، 310
۸. هفتم جمادی الاول 1306 مطابقست با نهم ژانویه 1889
۹. ت ن، 488 - 490
۱۰. ت ث: 1، 102
۱۱. م ه: 3، 445
۱۲. ت خ ، 101
قبلی
بعدی