علی اکبر نراقی – حاجی میرزا
چون حاجی محمّد اسمعيل ذبيح کاشانی برای زیارت عازم بغداد گشت باتفاق حاجی محمّد هاشم کاشانی و جوانی کاشانی بنام محمّد اسمعيل در غايت اشتعال ايمانی و با حاجی ميرزا علی اکبر نراقی و نيز آقا محمّد ابراهيم پدر آقا محمّد اسمعيل مذکور که منکر و از مسافرت پسر متنفرّ بود و برخی ديگر مجتمعا به بغداد شتافتند و به زيارت محضر ابهی و ملاحظه و مشاهده اسرار و انوار الهيه مطمئن القلب گشته بحالت انجذاب عودت بوطن نمودند (1) محمد علی سلمانی در خاطرات خود مینویسد که وی محمد اسمعیل ذبیح را در طهران ملاقات میکند و او در بین راه ادرنه و گالیپولی در حمام بحضور جمالقدم میرسد، دو نفردیگر یعنی علی اکبر نراقی، و سیّد شیرازی که برای زیارت به ادرنه امده بودند همین توفیق زیارت را پیدا کردند که در حمام بحضور مبارک برسند(2) یک روز گروه تفتیشیه اطراف بیت ابهی را گرفته از خروج و دخول مؤمنین ممانعت کردند و احباب را از بازار و دکان و غیره برده در سرایه مجتمع نمودند و جمال ابهی باحبای وارد و مجاور در ایام اخیر ادرنه دستور داده چنین فرمودند که شما خود را داخل در جمعیت ما نکنید چه که معلوم نیست با ما چه خواهند کرد و از جمله آنان حاجی علی عسکر تبریزی و برادرش مشهدی فتاح و حاجی جعفر و کربلائی تقی بودند و در چنان حال حاجی محمد اسمعیل و ذبیح کاشی با حاجی علی اکبر نراقی سابق الذکر و سیّدی شیرازی از ایران بقصد زیارت محضر ابهی وارد ادرنه شدند و بموجب اشاره مبارکه تشرف حضور نیافته ببندر گالی بولی شتافتند (3) در سال نوزدهم ظهور وقتی بساط عروسی آقا محمد جواد تاجر نراقی از دوستان مخلصین در بغداد در خانه میرزا علی اکبر نراقی به امر مبارک منبسط و ملا جعفر نراقی هم حاضر بود و ملا جعفر از طرفداران میرزا یحیی بود (4) در لوح سید عبدالرحیم اصفهانی نازل شده قوله الاعزّ" وان رایت الکمال کبّرعلی وجهه من قبل الله ربک و کذلک الذی سمی بعلی قبل اکبر ثم کبر هما بما ورد علینا من عبادنا المعتدین" مراد حاجی میرزا کمال و حاجی میرزا علی اکبر اهل نراق کاشان میباشند و همچنین در لوحی دیگر قوله الاعزّ"ان یا قلم القدم اذکر علیّاً الذی کان معک فی العراق" که مقصود همان حاجی علی اکبر اهل نراق است (5) جمالقدم در لوح رئیس میفرمایند قوله الاعزّ: "ذکّر علیا " که اشاره به حاجی میرزا علی اکبر نراقی است (6) همچنین برای شرح احوال حاجی میرزاعلی اکبر نراقی ن.ک. آقا محمد جواد نراقی(7) چون نبيل زرندی به نراق وارد شد شور و خروشی در احباب قصبه سر بر کشيد که موجب ايقاد نائره شورش اهالی گرديد و فتنه برخاست و ميرزا کمال و ميرزا محمود و غير هما از افراد اين طائفه با مراعات احتياط بر جای ماندند و ميرزا علی اکبر ناچار بمهاجرت شده با عائله به عراق رفته در کاظمين سکنی جست و زوجه اش اوّلا بذهاب و اياب در بيت ابهی پی بمقام عظمت برده بر واقعه برخورد و روح ايمان ابدع يافت و ميرزا علی اکبر خود چندی بی خبر مانده دستش از مکنت دنيويه نيز تهی گشت و عاقبت به تفقدّ و تلطفّ ابهی که بواسطه آقا محمّد ابراهيم عرب کاشی ابلاغ و ارسال نمودند به هدايت کبری مهتدی گرديد و حسب الامر در بغداد به جوار مبارک قرار جست و با مبلغی نقد که از پدر برايش رسيد دکّه تجارت باز نموده مشغول به کسب شد و متدرّجا بعلتّ کثرت مصاريف سرمايه از دست رفت و اجازه از محضر ابهی يافته عودت به ايران نمود تا املاک و اشياء را فروخته نقود تحصيل کرده مراجعت به بغداد و سکونت نمايد و در همدان بملآقات والد رسيده به نراق رفتند و ايامی چند به ملآقات خويشان و دوستان پرداخت آنگاه به کاشان پی ديدار احباب شتافت و اجتماع و ملآقاتشان تکرار يافت و اعدا به حکمران چنين خبر بردند که رسولی از بغداد رسيده پيامی جديد برای بابيان آورده و جمعی کثير در خانۀ آقا محمّد علی پشتی باف مسلحّ و مجتمعند و در دل شب که محفل بوجد و سماع اخبار و آثار بغداد گرم بود جمعی از فرّاشان حکومت از بام خانه همسايه ريختند و تيغ و کتاره لرزان از خلف پرده حجره نمايان شد ببانگ بلند گفتند اسير حاکميد از جا نجنبيد و احباب از جای جسته آنان را زده عقب راندند و خود از دری ديگر گريخته بدر برفتند چنانکه احدی جز صاحب خانه و آقا ميرزا علی اکبر و برادر شانزده ساله اش ميرزا کاظم بر جای نماندند و فرّاشان هر سه را دستگير کرده به دارالحکومه بردند و حکمران تجسّس و اصرار بسيار در خصوص آنچه شنيده نمود و از هيچيک جوابی دلخواه نشنيد و همه را به حبس انداخت و بستگان مادری ميرزا علی اکبر که از عظام گرام بودند مخصوصا حاجی لطفعلی و ميرزا جعفرخان وزير دخالت کرده از شاهزاده حکمران شفاعت نمودند و مبالغی نقود پرداختند هر سه را مستخلص ساختند و وزير در آنحال به ميرزا علی اکبر نصيحت داد که دست از اين امر کشيده راحت و در امان باشد و او چنان با قوّت ايمان حقائق را گفت که وی را متأثرّ و منجذب نمود و با آقا محمّد علی به نراق رفتند و پس از دو ماه باز اعدا بنای فساد نهادند و حکومت قصبه دامن بآتش فتنه زد و ناچار خويشان ميرزا علی اکبر از وی خواستند که چندی به کربلا مهاجرت و مجاورت نمايد و لذا با عائله و با آقا ميرزا زين العابدين شوهر خاله باتّفاق چند تن از زنان بستگان رهسپار کوی مقصود شده (1275) و با آقا محمّد جواد کاشی و آقا محمّد جواد فرهادی و حاجی شاه محمّد امين همسفر گشتند و آقا ميرزا کمال الدّين نيز با عائله اش روانۀ بغداد شد و آقا محمود به سرپرستی املاک باقی ماند و آقا محمّد جواد نيز از آنگاه به بغداد رفته همگی ساکن و مجاور شدند و پسر ميرزا کمال الدّين که نورالدّين نام داشت و پسر ميرزا علی اکبر با سائر نونهالان اين طائفه نزد ملا محمّد نبيل زرندی درس فارسی خواندند و تا يوم مهاجرت ابهی از بغداد در جوار عنايت کبری زيستند (8) بعد از سفر جمال قدم به اسلامبول و مراجعت حاجی میرزا کمال الدین و علی اکبر به بغداد و به کاشاان و نراق حکومت خصوصا بصدد دستگیر کردن ميرزا علی اکبر بر امد ولی پدرش برای استرداد نقود از بدهکاران خود در طهران توقفّ داشت و ميرزا علی اکبر نيز به طهران رفت و اقدامات نمود و حکمران را معزول ساخته و پدر و پسر متفقا برگشته بانجام وظائف عقيدت و ايمان پرداختند و چون چند سال بعد از آن ميرزا محمّد خان (معاون الممالک) که هنوز ايمان باين امر نداشت عازم حجّ مکّه شد شوهر خواهرش ميرزا علی اکبر نيز با او رفته بعد از مراجعت از مکّه بصدد ذهاب بعکّا و تشرّف محضر ابهی شده و هر قدری بحاجی ميرزا محمّد خان اصرار کرد سودی نداد و خود تنها بارض مقصود شتافته فائز بزيارت گرديد و جمال ابهی الواحی چند داده برای ايصال به احبّا مأمور ادرنه فرمودند و الواح را در جوف اخشاب محفظه ئيکه برای ضبط ظروف و اشياء چای خوری همراه داشت پنهان و محفوظ نمود و در راه دچار قونسول ايران گرديد که طالب جعبه شد و مطالبۀ تذکره نمود و همينکه حاجی ارائه داد گرفته ضبط کرده بدو گفت تا محفظه ندهی تذکره نميدهم و مابينشان مشاجره شد و حاجی را غضب مستولی گشته بی اختيار لگدی بمحفظه زده بشکست قونسول نيز تذکره را به دريا انداخت و به قناسل ايران در بلاد طريق خبر فرستاد که حاجی ميرزا علی اکبر تذکره ندارد ولی حاجی خود را بادرنه رساند و الواح را به احباب رساند و چون تلگراف از سفارت ايران به قونسول ادرنه در باب او رسيد و پيوسته در فحص و تجسّس شدند لباس خود را تبديل کرده پيرهن درويشی و تاج و کشکول ترتيب داده جنگل و صحرا و راه و بيراه طی کرده دچار گرسنگی و مشقتّ و وارسی و مفتشّين شده همه جا نجات يافت تا خود را به اسلامبول رساند و عريضه بمحضر ابهی نگاشت به مصر رفت چندی مانده مشغول به کسب شده نقودی فراهم نموده عودت به ايران کرد و اين در حدود سال 1287 واقع شد و خود را به نراق رساند و بعد از چندی برای امر مهمّي به کاشان رفت و شاه ميرزا طاغی بر دولت در بقعه امامزاده قرب کاشان وی را ديده شناخت و لوازم احترام بجای آورده پذيرايی نمود و او پند داده نصيحت گفت که امثال اين اعمال مناسب نام و مقام امر ابهی نيست و تا بدرجۀ وی را منصرف و متقاعد ساخت ولی مصطفي قليخان که مأمور دستگيری شاه ميرزا بود و دست نمی يافت بجهت شدّت تغير و تحسرّ به نراق آمد و به صدد تعرّض باحباب خصوصا حاجی ميرزا علی اکبر شده و نزد مردم مکرّرا گفت بر من معلوم شد که حاجی شاه ميرزای ثانی است و کيفيت فتنۀ مذکوره در نراق و گرفتاری احبّا و حبس نه ماهه هفده تن در انبار طهران که از آنجمله حاجی ميرزا کمال و آقا محمود و حاجی ميرزا علی اکبر و برادرش بودند و حاجی پس از استعلام بعزم تشرّف ابهی رهسپار عکّا گرديد و در اثناء مراجعت حسب الامر به همدان و نيز اصفهان به ملآقات آقا ميرزا محمّد حسن و آقا ميرزا محمّد حسين ( سلطان الشهداء و محبوب الشهداء ) رفت و نيز در واقعه دعوت آقا جمال به شاه و علماء موافق و مرافق بوده دچار بليات و مشقاتّ گرديد و پس از آن با عائله به خراسان رفته در امر تبليغ فتور و قصور نياورده شانزده ماه طول کشيد تا مراجعت به طهران نموده بدين طريق تا آخر الحيات با استقامت و شجاعت خدمت و نصرت امر ابهی نمود و از پسرش مسعود الممالک که در دائره پست موظفّ بود عائله مسعودی در اين امر برقرار گشت و حاجی ميرزا کمال الدّين بسال 1300 درگذشت ولوح کلّ الطعام و الواح بسيار که برايش از قلم ابهی صدور يافت و نيز خاندانی وسيع از وی به يادگار ماند (9)
منابع
1. ظ ح: 6: 650
2. ب ش، 336
3. ظ ح: 5، 66
4. ظ ح: 4، 266
5. ا ث:4، 386
6. ا ث:4، 48
7. ظ ح: 6، 676.
8. ظ ح: 6، 677-679
9. ظ ح: 6، 680-682