محمد بلوچ – خان
ن.ک. حاجی ابوالحسن شیرازی (ظ ح: 6، 873-874) و از معاريف بهائيان آنحدود محمّد خان بلوچ در ريعان جوانی هوای سير و سلوک طريقت ويرا بر سر افتاده بلباس فقر و کسوت درويشی ملبسّ گشته سير بلاد می نمود و در خلال احوال ندای بديع شنيده پذيرفت و بهمان طريق خود را به عکّا برای زیارت رسانده در محضر ابهی مشرّف گرديده ندای الهی را بسمع ظاهر و باطن شنيده و مبعوث بدعوت ناس گشته برگشت و سير کنان به سيستان وارد شد و نخست آسايش عائله را فراهم ساخت آنگاه با لباس مذکور بسير بلاد و هدايت عباد پرداخت و در فتنه سال 1287 در شيراز هنگاميکه ميرزا آقا رکابساز و جمعی در حبس حسام السلطنه والی فارس افتادند وارد شده شهرت يافت که درويش بلوچی مدّاح بابی در بازار و معبر مدح ميخواند و خبر بحاکم رسيد تنی چند مأمور نمود و او را با لطم و شتم بدارالحکومه بردند و بزندان کشيده با محبوسين مذکور بکند و غلّ نهادند و بهائيان شيراز با حاجي ميرزا عبدالله خان کارگذار دولت انگليس که مؤانست و خيرخواهی داشت خبر دادند که محمّد خان بلوچ از تبعهٴ آن دولت است و مذاکره و مشاوره کردند و او به ميرزا حسنعلی خان نوّاب قونسول انگليس اخبار و اصرار نمود که محمّد خان مستخلص شود و ميرزا حسنعلی خان با حسام السلطنه ملآقات و در اين خصوص گفتگو کرد و مسائل بسيار فيمابين ردّ و بدل شد آخر الامر شاهزاده خود از محمّد خان استنطاق کرده پرسيد کجائی هستی و محمّد خان با لهجه گفت بلوچم شاهزاده گفت از کدامقسمت درويش جواب داد از بلوچستان انگليس شاهزاده پرسيد بابی هستی او جواب گفت می بينی که درويشم و درويش را طربقت است نه شريعت شاهزاده گفت اگر چنين است بصبح ازل لعنت کن و او بنوع کمال تعرّض آميخته بهزل در باره صبح و ظهر و شام ازل سخنی مضحک ادا کرد و حضّار بخنديدند و شاهزاده وی را به نوّاب تسليم داد و او با محمّد خان از ارگ حکومتی يکسر بخانه آقا ميرزا آقا افنان رفتند و درآنجا برای محمّد خان لباس و کفش و زاد و توشه و مصاريف سفر تهيه گرديد و بعضی از محبّين با وی مرافقت نمودند و در نيمه شب از شيراز بسمت زرقان و آباده رهسپار گشتند و چون با لباس درويشی بآباده رسيد بخلوت خانه ملا محمّد حسين جناب دو سه روزی مختفيا بماند و معاندين ندانستند و حاجی محسن از اشراف با جمعی کثير حسب حکم حاجی قاضی برادر جناب بخلوت مذکور هجوم بردند و مهمان نو رسيده را با سبّ و لعن و آزار بيشمار از قصبه روانه کردند و به طهران رسيده با ميرزا يوسف خان مستوفی الممالک ملآقات کرده از امر ابهيٰ حکايت نمود و مستوفی از او خواست که از محضر ابهی بطلبد تا پسری بوی کرامت شود و خاتمه مکالمه شان باينجا رسيد و محمّد خان از طهران رفت و در سفری ديگر بطهران همينکه بدیدن مستوفی رفت پسری در آغوشش ديد و مستوفی بغايت مسرّت بدو گفت حال از محضر ابهيٰ بخواه که پسرم مصون و محفوظ ماند بالجمله محمّد خان بالأخره بواسطۀ آقا ميرزا محمّد حسن (سلطان الشهداء ) از جمال ابهی خواست که پاسبان آستان شود و مقبول گرديده در جوار قرب مقرّ گزيد و پس از غروب شمس جمال قدم مشمول توجّهات حضرت غصن اعظم عبدالبها گشت تا در حدود سال 1330 درگذشت و بقرب مقام اعلی مدفون شد(1) محمد خان بلوچ حاکم بلوچستان بود که مؤمن بامر مبارک شد و 5 مرتبه بحضور مبارک برای زیارت مشرف شده بود - حکومت در خانواده ایشان موروثی بود چون جناب مالمیری به کرمان وارد شده بودند بقصد زیارت از طریق بندر عباس یکشب محمد خان بلوچ در مجلس شام در منزل ابوالزوجه برادر جناب مالمیری (که در کرمان زندگی می کردند) حاضر از قصد ایشان مطلع می شوند و می گویند منهم چنین قصدی دارم خوبست هم سفر شویم. قصدشان این بود که از طریق طهران و طرابوزان عازم شوند. خان عقیده اش را مجبورا عوض می کند. جناب خان دو غلام سیاه و سه شتر جمّاز داشتند. غلامها را به بلوچستان فرستادند و از راه سیرجان عازم بندر عباس شدند. خان لباس درویشی و با گیسوان بلند داشتند دراویش میآمدند و شام می خوردند موها را کوتاه کردند و از شر آنها راحت شدند. در سیرجان آقا میرزا محمد علی اصفهانی فرزند محمد جواد لندره دوز (کفاش) دکان بقالی داشتند گفتند که در راه شما محتاج آشپز خواهید بود و من حاضرم این خدمت را انجام بدهم و این قبول شد. به بندر عباس رسیدند و عده ای بلوچ عازم حج بودند و خان مجبور بودند که از راه جده بروند به مکه و مالمیری از رفتن به مکه امتناع می کنند . پس از بحث طولانی هر دو عازم بمبئی می شوند (2) شرح حالش در تذکره الوفا آمده- وی از مؤمنین امر و حاکم سیستان بوددر سال 1287 ه ق به تفتین حسین خان ظالم وحکم شاهزاده سلطانمراد حسام السلطنه تعدادی از احبا را دستگیر نموده و مدتی در حبس بودند و بعد آزاد شدند تعدادی شهید شدند و یکی از محبوسین محمد خان بلوچ بود (3)
منابع
1. ظ ح: 6، 942-942
2. خ م، 73
3. ظ ح: 5، 134