بازگشت صفحه اصلی

محمّد حسن بشرویی برادر جناب باب الباب و از حروف حی - ملّا میرزا

ملّا محمّد حسن برادر کوچکتر جناب باب الباب در بشرویه متولّد شد. مادرش جناب بی بی دختر حاجی عبدالنّبی و پدرش حاجی کربلائی عبدالله صباغ بود. برادران و خواهران وی عبارتند از ملّا حسین باب الباب، محمّد علی، بی بی خدیجه (ورقةة الرّضوان) و مریم خانم (ورقة الفردوس) (1) میرزا (ملّا) محمّد حسن چهار سال از برادر خود ملّا حسین (باب الباب) کوچکتر بود و باین حساب باید تولّد ایشان در حدود سال 1234 ه ق بوقوع پیوسته باشد. تحصیلات مقدّماتی را مطابق معمول در بشرویه و تحت مراقبت والدین بانجام رساندند و از آن ببعد در سفر و حضر همراه و همراز برادر بزرگتر و بزرگوار خود بودند.(2) در آغاز جوانی در حدود سن شانزده سالگی به همراهی مادر و یک خواهر (ورقة الفردوس) و دو برادر (جناب باب الباب و آقا محمّد علی) به کربلا رفت و در محضر سیّد کاظم به تحصل علوم دینی مشغول شد و در ردیف علمای شیخیه در آمد. اقامت این خانواده در کربلا کمابیش ده سال طول کشید. تا آنکه سیّد کاظم وفات کرد و ایشان در جستجوی قائم موعود به همراهی برادر و پسر دائی که از او جوانتر بود به سوی وطن سفرش را آغاز نمود. در همراهی جناب باب الباب پس از اعتکاف چهل روزه در مسجد کوفه به بوشهر و شیراز آمد در شیراز به هدایت جناب باب الباب به محضر حضرت باب رسید و با صفای باطن به پیام حضرتش ایمان آورده و از جمله حروف حیّ به شمار آمد. پس از مراجعت حضرت باب از مکه با بردار و پسر دائی خود عازم کربلا شد و از نیمه راه در کنگاور به همراهی برادرش به اصفهان و بعد به شیراز وارد شد و او به پیشنهاد برادرش با لباس مبدل بدیدار خال اعظم شتافت و امکانات تشرف مکرّر هر سه نفر (خودش و جناب باب الباب و پسر دائیش) را به حضور حضور انور میسر ساخت. و سپس به همراهی برادر خود به مشهد مراجعت نمود. دراوائل ربیع الثانی سال 1263 ه ق خبر رسید که جناب طاهره با 30 نفر از همراهان در اجرای فرمان حضرت اعلی در حرکت پیروان به خراسان از کربلا قصد بازگشت به ایران دارد و مادر (جناب بی بی) و خواهر(ورقه الفردوس) نیز با او همسفرند. جناب باب الباب بلافاصله ملّا محمّد حسن را به کمک انان به عراق فرستاد(3) در بازگشت ملّا محمّد حسن طاهره را تا قزوین همراهی کرد و از آنجا مادر و خواهر خود را به مشهد آورد و در سرائی متّصل به بیت بابیه سکنی داد، مسافران تازه وارد نیز بی درنگ به ابلاغ امر جدید به زنان و مردان همت گماشتند. ورود آنان با سفر ملّاحسین به قصد زیارت حضرت اعلی در ماکو همزمان افتاد. این سفر به ملّا محمّد حسن فرصت داد که برای دیدار خواهر بزرگتر و سایر افراد خانواده عازم بشرویه شود و تا هنگام بازگشت برادر بزرگوار از ماکو به مشهد در زادگاه خود اقامت داشته باشد .بعد از مراجعت جناب باب الباب از ماکو و انتشار امر در خطه خراسان و در مشهد که به احضار جناب باب الباب به اردوگاه حمزه میرزا حشمت الدّوله انجامید و پس از ترک از اردوگاه و رجعت به مشهد، ملّا حسین به فرمان مولای خود از مشهد عازم مازندران (جزیره الخضرا) شد. در این هنگام ملّا محمّد حسن و میرزا محمّد باقر پسردائی و تعدادی دیگر ازاهل فامیل همرکاب او شدند و در تمام مشکلات و برخوردهای بین راه پیشگام دوستان و هم کیشان بودند. ملّا محمّد حسن در منازعات قلعه طبرسی سهمی بسزا داشت و در کمال رشادت و از خود گذشتگی جنگید، در اوّلین حمله دفاعی علیه قشون دوازه هزار نفری دولتی که قلعه را به محاصره داشت ملّا محمّد حسن در کنار قدوس و برادر رشید خود و پنج نفر از اصحاب فدا کار دیگر شمشیر میزد، دراین جنگ که فقط 45 دقیقه ادامه یافت عبدالله خان ترکمن فرمانده قوا که در قریه افرا سنگر گرفته بود به تیغ ملّا محمّد حسن از پا درآمد و قشون او پراکنده شد حقائق الاخبار ناصری این نبرد را اعجاب انگیز نامید. در نوبت دیگر به تعقیب یکی از سران سپاه حبیب الله خان افغان برخاست و چون نتوانست او را هدف گلوله سازد از زین اسب خود به زین اسب او پرید و با پاشنه طپانچه چنان برفرقش کوبید که از اسب در غلتید و هلاک شد.(4) سپاه زیر فرمان سردار نیز بواسطه مشاهده مهارت و شجاعت او پا به فرار نهاد. در شب نهم ریبع الاول 1265 که گروهی از اصحاب به پیشگامی باب الباب به اردوی عباسقلی خان لاریجانی شبیخون زدند ملّا محمّد حسن بی پروا در کنار برادر جنگید در آن هنگامه بد فرجام ملّاحسین به ضرب گلوله عباسقلی خان به شدت زخمی شد و شربت شهادت نوشید ملّا محمّد حسن با آن که چندین زخم برداشته بود تا لحظه آخر کوشید و چون به قلعه رسید و خبر جانگداز در گذشت بردار ارشد را شنید بشدت گریست .
پس از باب الباب جناب قدوس شال سیادت او را بر سر محمّد حسن بستند و شمشیر برنده اش را به دست وی سپردند. ملّا محمد حسن در کمال تواضع گفت سر من وقتی لایق این عمامه خواهد بود که مانند سر آن سرور نثار راه آن محبوب اکبرشود.(5) به این صورت ملّا محمّد حسن به سرداری اصحاب منصوب شد اما شدت جراحات او را از مشارکت در همه منازعات باز میداشت از این رو به صوابدید قدوس فرماندهی مدافعات قلعه را عملّا میرزا محمّد باقر قائنی هراتی به عهده گرفت. (6) پس از آنکه شاهزاده مهدیقلی میرزا فرمانده کل قوا به ضمانت قرآن امان نامه ای به قید سوگند ها مؤکد و مهر و امضا نمود و جناب قدوس با آگاهی براینکه نیرنگی بیش نیست، اصحاب را که تعداد شان به 202 نفر میرسید به تسلیم دعوت کرد (7) و از آنان خواست که برای رفتن به اردوی نظامی آماده شوند – در این هنگام سه ماه و ده روز از شهادت ملّا حسین گذشته بود. پرچم سودا که به علامت قیام قائم پیشاپیش خیل اصحاب از خراسان تا مازندران به فراز آمده و قریب 11 ماه در اهتزاز بود از ارتفاع باروی قلعه فرود آمد یکایک ساکنان قلعه با اشک و آه مدفن باب الباب را طواف کردند و در 16 جمادی الثانی 1265 قلعه را ترک کردند. ماجرای قلعه از ورود باب الباب به قلعه در 14 ذیقعده 1264 تا واگذاری آن اندکی بیش از هفت ماه به طول انجامید.
روز بعد از ورود اصحاب به اردوگاه نظامی سرکردگان سپاه نا جوانمردانه سوگند خود را شکستند و کشتار سبعانه مهمانان پناهندگان را فرمان دادند. ملّا محمّد حسن با جمع یاران به اردو آمد اما در روز 17 جمادی الثانی او را شناخته و در میدان دهکده "دزوا" شهیدش کردند. ملّا محمّد حسن همانند برادر ارشد خود همسری اختیار نکرد و در روز شهادت 32 بهار از عمر گرانمایه اش می گذشت. البته تاثیرات این پدیده روحانی و آوازه اش از این مرز و بوم گذشت و باطراف و اکناف عالم رسید.
منابع
1. ت ب ، 183
2 . ماخذ فوق
2. ماخذ فوق ص 184
4 . ماخذ فوق ص 185
5 . ظ ح: 3، 116
6 . ظ ح: 3، 130 همچنین ح ب ، 472-473
7 . ح ب، 452
قبلی
بعدی