محمّد رضا محمّد آبادی - ملّا
ملّا محمّد رضا محمّد آبادی یزدی که بنام های ملّا رضا و ملّا رضا محمّد آبادی نیز معروف است، یکی از قدمای امر و از مؤمنین اوّلیه دور بیان و مشعلی فروزان در اشاعه امر در یزد و قراء اطرافش میباشد. این روح مجسم در فصاحت بیان، علم و دانش و گذشته از همه در شجاعت و استقامت در بلایا در میان اهل ایمان کم نظیر است. بعضی از فضلای امر بر این عقیده هستند که شخص مذکور در تذکرة الوفا بنام شیخ محمّد رضا یزدی که از او بعنوان یکی از ایادی امرالله یاد می کنند همین شخص کریم است.(1) ایشان در دوران حضرت ربّ اعلی بامر مبارک مؤمن شدند. تاریخ تولّد و سرگذشت دوران طفولیّت و جوانی ایشان در دست نیست.(2) بعد از نزول قصیده عزّ ورقائیه جناب ملّا رضا منشادی ملقّب به رضی الرّوح که در بغداد بحضور مبارک مشرّف شد با یک نسخه از این لوح مبارک به یزد مراجعت نمودند و ملّا محمّد رضا بعد از زیارت این قصیده مبارک در قلبش مطمئن شد که موعود بیان ظاهر شده و این مطلب را به جناب رضی الرّوح خاطرنشان ساختند. از این مکالمه بخوبی واضح است که ایشان مؤمن به جمال قدم سال ها قبل از اظهار امر علنی ایشان در بغداد بودند. همین مطلب توسط جناب میرزا ابوالفضائل گلپایگانی بیان شده: «این شخص ملّا محمّد رضا محمّد آبادی .... بزرگی و نورانیّت و حدّت بصر و بصیرتشان به این شأن بود که چند سال قبل از این که جمال اقدس ابهی روح الوجود لِذرات تراب مقامه المحمود فداء صراحةً و علناً اظهار امر فرمایند و جبال سلیمانیه به تراب مقدم مبارک اعظم جنّت بود و آن جهات تشریف داشتند، قصیده عزّ ورقائیّه از قلم سلطان قدم نازل. چون منتشر شد و زیارت نمود شهادت داد بما شهدالله قبل خلق السموات و الارضین و مؤمن و موقن و مطمئن القلب شد که حضرت احدیتشان موعود کل کتب و صحف و زبر و قرآن و موعود و مبشر بیان اند که صاحب بیان جانش را فدای ظهور و قدومشان نمود، و در بریّه بیان ندا و بشارت داد به ظهور و اشراق خالق و مالک بریّه به اسم مَن یُظهره الله و به کنایه ابلغ از تصریح و تلویح اَبین از توضیح به اسم مبارک اقدس ابهی مژده فرمود.»(3) از خصوصیّات اخلاقی ایشان شجاعت بی نظیر و استقامت در بلایا بود که خلال بعضی از داستان های زندگانی ایشان که بعداً در همین شرح حال ذکر خواهد شد کاملّا واضح است. این شجاعت در بعضی مواقع ایشان را به بسوی عدم رعایت حکمت سوق میداد. بواسطه تبلیغ بی پرده و اشاعه امرالله در یزد و قراء اطرافش، گرفتار چنگال علمای شدند و بالاخره مجبور به جلای وطن شدند و در طهران ساکن گردیدند. ایشان در طهران از جمله نفوس اولیّه بودند در وقایع سال 1300 ه ق (1883) توسط نائب السّلطنه کامران میرزا دستگیر و در زندان مخوف سیاه چال با دیگر احباء مسجون گردیدند. مناظره ایشان با شاهزاده فرهاد میرزا معتمدالدوله که در خلال این مسجونیّت صورت گرفته بسیار مشهور است که بعداً بان اشاره خواهد شد. ایشان بعد از استخلاص از زندان برای زیارت جمال اقدس ابهی به عکّا مسافرت کردند و بعد از مراجعت مدّتی در طهران و بعد در قم ساکن بودند و در همین شهر بود که مجدداً دستگیر شده و برای بار دوّم به زندان سیاه چال طهران منتقل شدند. این بواسطه ترور ناصرالدّین شده بواسطه میرزا رضا کرمانی در سال 1313(اوّل می 1896) بود. و بالاخره درهمین زندان جان را بجان آفرین سپردند. در خاطرات مالمیری در شرح احوال ایشان چنین آمده: « یکی از مؤمنین دوره اولیّه جناب آقا ملّا محمّد رضای محمّد آبادی بودند که ایشان اصلاً اهل محمّد آباد چاهک یزد بودند و قدری املاک در نوق توابع کرمان داشتند. اوائل تصدیقشان بیشتر در نوقات بودند، عیالشان در آنجا مرحومه شدند. کم کم املاک نوق را فروختند و بشهر یزد تشریف آوردند مدّت مدّیدی در شهر تشریف داشتند. شخص عالم فاضلی بودند و از اکثر علوم با اطلاع، وآیات و الواح الهی را بلحن بدیع تلاوت میکردند و در اغلب مجالس ملاقاتی ایشان تشریف میآوردند و کلمات مبارک را تلاوت و تبیین و تفهیم میفرمودند و با همه کس صحبت امری میداشتند که شاید نفسی بیدار و هشیار گردد. شیخ محمّد حسن سبزواری خیلی در صدد اذیت اهل بهاء بود. ایشان بخیال افتادند که بروند با شیخ محمّد حسن صحبت امری بدارند که شاید متنبّه شود و اینقدر باعث هیجان و فتنه و فساد نگردد. روزی کتاب مستطاب ایقان را برداشته تشریف بردند بمنزل شیخ، فرمودند جناب شیخ یک کتاب از حضرت بهاءالله آوردم که شما این کتاب را بخوانید و به بینید آیا مؤمنین باین کتاب کافر و واجب القتلاند یا خیر. کتاب را گرفت و اوّل کتاب را گشود و فورا ًکتاب را پس داد. جناب آخوند ملّا رضا فرمودند چرا کتاب را نمی خوانید؟ گفت اول بگوئید ببینم در این دوره بسم الله الرحمن الرحیم چه تقصیری کرده است که از اول کتاب برداشتهاند چون اوّل کتاب بسم الله الرحمن والرحیم نیست نمیخوانم. فرمودند بسم الله العلی الاعلی هست که هم اسماءالله است چه فرق میکند؟ گفت خیر بسمالله ندارد نمیخوانم. ایشان کتاب را برداشته بیرون آمدند. این واقعه در زمان حکومت محمّد خان پسر قاسم خان والی بود و حقیر نظرم هست که آن اوقات محمّد خان بازار خان را میساخت. باری جناب آقا ملّا محمّد رضا بسیار شخص منقطعی بودند. پسری داشتند آقا میرزا فضل الله، بسیار جوان فاضلی بودند بسن نوزده سالگی بغتة صعود نمودند و صعود آن جوان بر تمام احباب مؤثر افتاد. در حالتیکه تمام احباب از صعود آن جوان گریان بودند جناب آقا محمّد رضا در مصیبت آن پسر نازنین ابداً گریه نکردند. بعد از چندی بعنوان بابی بودن ایشان را در حبس حکومت بردند و مدّت سه ماه محبوس بودند. والی یزد، محمّد خان، شخص سالم و نجیبی بود ایشان را مرخص نمود. چون از حبس بیرون آمدند، تشریف آوردند به منزل این فانی در مالمیر با زیر جامه و قبا و عبا و عمامه سفید بالای سکوی درب خانه نشستند. و آن زمان شخص تمام لباس سفید کمیاب بود. خرد خرد چند نفر از همسایگان آمدند و نزد ایشان ایستادند و ایشان بآنها میفرمودند محمّد خان مرا مرخص کرد و من خیلی میل داشتم که مرا بکشد، نکشت. پس از آن جناب والده بحقیر فرمودند برو بگو بفرمائید توی خانه. ایشان با آن چند نفر که ایستاده بودند صحبت امری میداشتند. تقریباً نیمساعت درب خانه نشسته و با آنها صحبت میداشتند. حالا این عبد ایستاده ام و عرض میکنم بفرمائید توی خانه. و ایشان مشغول صحبتند تا اینکه تشریف آوردند داخل خانه، فرمودند خیلی میل داشتم که محمّد خان مرا بکشد، نکشت. حالا قرار است در قلعه حکومتی یک مجلس تحقیقی با عضویت چند نفر از اعاظم و تجّار یزد تشکیل شود و یوم شنبه این هفته قرار است تشکیل شود و من خیال دارم عریضه ای بان مجلس بنویسم و خودم ببرم بدهم. چند روزی گذشت که مجلس تحقیق تشکیل گشت و جناب آخوند آن عریضه را نوشتند که چون جمعی از محترمین و تجّار و معزّزین با حضور چنین حاکم عادلی برای تحقیق امور در مجلس تحقیق مجتمع گردیدند اوّل هیچ تحقیقی واجب تر از تحقیق امر دین نیست بحضور آن اقایان مستدعی چنانم که چند نفر علماء هر که را صلاح بدانید در این مجلس حاضر نمائید و این بنده را هم اجازه بفرمائید حاضر شوم و در حضور آن جمع محترم صحبت میداریم تا حق از باطل ممتاز شود و تحقیق کامل از برای آن آقایان حاصل گردد. چون این عریضه را خودشان بردند و دادند، حاکم جناب آخوند ملّا محمّد رضا را بدست نایب کاظم خان داروغه سپرد و دستور اخراج بلد داد لکن با کمال احترام، و دو تومان پول برای مخارج ایشان داده دستور داد ایشان را بیرون دروازه ببرید تا بهر طرف که میل دارند بروند. باین ترتیب ایشان را از شهر اخراج کردند و ایشان به طهران تشریف بردند و مدّتی در طهران گوشه مسجد شاه مشغول تحریر بودند تا اینکه قضیه مجلس نائب السلطنه در طهران پیش آمد و تفصیل آن مجلس و صورت استنطاق آن مجلس را همه ملاحظه فرموده اید. لازم بتکرار نیست و همیشه میل داشتند که در این امر مبارک شهید گردند و عاقبت ممکن و میسر نشد بالاخره در طهران در حبس صعود فرمودند و عمر شریفشان تقریبا از هشتاد متجاوز بود.(4) جناب سمندر، در تاریخ خود راجع بایمان ملّا رضا بجمال مبارک شرح ذیل را نوشتهاند: « و از جمله علمای با شجاعت و بلغای با فصاحت مظهر آیه مبارکه "اَلا اِنَّ اولیاءَالله لا خوفَ علیهم و لاهم یحزنون" جناب فضائل مآب آخوند ملّامحمّد رضای محمّد آبادی یزدی علیه بهاءالله بودند که صفای نیّت و نورانیّت فطرت ایشان به حدّی بود که از خود ایشان مسموع گردیده. زمانی که حضرت رضی الرّوح که از مشاهیر علمای مقبلند از درالسّلام بغداد به یزد تشریف آورده بودند، نوشتجاتی همراه داشتند که ازجمله قصیده عزّ ورقائیّه و این عبد از زیارت آن بدون اختیار گفتم مَن یُظهره الله بیان ظاهر شد. حضرت مکرم الیه فرمودند خود صاحب این کلام هنوز رسماً چنین کلمه ای نگفته. بنده عرض کردم بر عرش این کلمات، موعود بیان را جالس می بینم. حضرت رضی الرّوح گفتند: مِن بَعد مجالست با شما مشکل است. چندی طول نکشید که همین بزرگوار با مجاهدات بسیار به امر مبارک ابهی اقبال نموده سالها مشغول خدمت امر و اعلاء کلمة الله بودند و احباب منشاد و قرب جوار به توسط ایشان به نور ایمان فائز شدند و از ظلم اعدا مدّتی مدید در غار کوهستان زمستان و تابستان به سر برده و به انواع صدمات مبتلا بوده تا صعود فرمودند. علیه سلام الله و بهائه. و جناب ملّا محمّد رضا در زمان گرفتاریشان در طهران در مجلس کامران میرزا که اعاظم شاهزادگان و اکابر دولت برای استنطاق ایشان را حاضر نمودند هر مطلبی و سؤالی را جوابی درخور، بدون ملاحظه می دادند در موقع تعرّض معتمدالدّوله فرهاد میرزا جواب را به وفق شریعت طوری دادند که مجلس منتهی به صمت و سکوت گردید و جوابی به خاطر کسی نرسید باری بعد از استخلاص از آن حبس طولانی پس از چندی سفری به عکّا رفته مشرّف شده از راه قزوین به طهران روانه شدند. دفعه دیگر در قتل مرحوم ناصرالدّین شاه ایشان را گرفته حبس نمودند اخیراً در محبس عروج نمودند. علیه جواهر رحمةالله و نوره.»(5)
اینک شرح احوال و خصوصیات زندگانی ایشان بصورت اتفاقاتی که برای ایشان صورت گرفته نقل میگردد هر کدام شاخص بزرگواری ایشان و درسی برای همگان میباشد:
1. از خاطرات آقا میرزا حسین زنجانی در باره ملّا محمّد رضا یزدی که جناب سلیمانی در مصابیح نقل کرده اند: « ذکری از احوال مرد پیر همزنجیر ما بر خود فرض میدانم که شمّهئی از احوالات جناب ملّا رضای محمّدآبادی را بیان کنم. البتّه قارئین عظام هم بیمیل نمیباشند، چونکه حالات و رفتار او غیر از حالات سایر مردم بود. مردی بود بلند اندام و تکمیلالاعضا و تمام قوی و ارکانش بحدّ کمال و قوّۀ مشاعرش در غایت انتظام، دانا بود و عالم مؤمن بود و مستقیم ممتحن بود و حلیم، در اوایل جوانیش و در ایّام شباب صاحب ثروت بود و دارای دولت، بعد از تصدیق امر مبارک از کثرت حبّ و یقین فکرهای بلند و خیالات عظیمه داشت و آمال دور و دراز و آرزوهایی بیپایان در سَر که اکسیر کشف کند و یک شهر بسازد، مشرق الاذکار از بلور بنا نماید. چون میگفت، جمالقِدم فرموده بلوغ عالم منوط است بظهور دو چیز اسّ اعظم و صلح امم، و بدین جهت اعتقادش بر این بود که باید ظاهراً در عالم ملک اکسیر ظهور یابد و میگفت شاید از من بظهور رسد، تا بنیان مشرق الاذکار نَهم باسم بهاءالله، که نود و پنج ستون داشته باشد و تمام از بلور و ارتفاع ستونها نود و پنج ذرع و نوزده در، نُه ذرع ارتفاع و پهنای درها و تمام هم طلا و ایوانش هم که معلوم است که چه باید بشود، ولی عمرش وفا ننمود و سنّش هم بالغ بود، حتّی در طرف کرمان دریاچهئی بود، محلّ مجرای آب باران و برف بود و در تحت آن دریاچه اراضی غیر ذی ذرع و بی صاحب موجود بوده، ایشان بخیال افتاده بودند، که دریاچه را سوراخ نموده، لوله بگذارد و آبش را برای زراعت آن اراضی بکار برد. روایت میکنند که ایشان مشغول بودند بکندن آن محل، که باسم بهائی گرفتار میشوند و کارشان نیمه کاره میماند. مقدار زیادی از بیل و کلنگ که متجاوز از پانصد عدد بوده، در آن بیابان میماند و تلف میشود و مردم میبرند و بعضی هم که در زیر خاکها میماند. باری، باز ذرّهئی از خیال خود برنمیگردد و نا امیدی حاصل نمیکند. میگفت انشاءالله تلافی آنها ممکن است، خداوند ظهیر من است و یاری دهندۀ من.» (6)
2. دیگر آنکه اکل و شربش در وقت امکان مافوق غذاها بود. مثلاً برّه شیر خوار را از ابتدا با حلویّات و آجیل و غیره میپرورانید، بعد گوشت او را میخورد و مهمانی میکرد، حتّی هل و میخک هم بآن برّه میخوراند که گوشتش پر قوّت شود. میگفت جمالقِدم فرموده کونوا عنصراللطّافه و باز فرموده انفقوا ممّا تحبّون. اگر نعمتهای عالمرا یک لقمه کنند و بدهن یک مؤمن بگذارند اسراف نمیشود و دوای تلخ ابداً میل نمیکرد و مرض خود را باغذیه مداوا مینمود، گوشت را زیاد مینمود و آب را کم. میگفت همینطور هم در عمل باید زیاد باشد و در قول کم.(7)
3. در استقامت فرید عصر بود و بزجر و شکنجه طاقت بی منتهی را داشت. احبّای یزد نقل میکنند که بفتوای علماء او را در یک روز در هفت گذر حکومت بچوب بست، ابداً نه فریادی بر آورد و نه التماسی میکرد. بهر گذری که میرسیدند که فرّاشها میخواستند چوب بزنند اوّل دستمالش را بزمین پهن میکرد و عبا و عمامه را و جوراب پایش را بروی دستمال میگذاشت، بعد خودش پاهایش را بطرف فلکه دراز میکرد و دامنش را بروی خود کشیده میگفت، بسم الله مشغول شوید. فرّاشها هم در نهایت بغض و عداوت آنچه که زور بازویشان بود میزدند، بلکه التماس نماید. ابداً کلمهئی از او نمیشنیدند. در یک محلّی چنان سخت زده بودند، گمان نموده بودند که دیگر مرده بعد نگاه میکنند که در زیر دامنش دندانهایش را مسواک میکند. مردم از حال او بسیار متعجّب میشوند که آیا این بشر نیست؟ مگر گوشت و استخوان او غیر از گوشت و استخوان ماهاست؟ ما اگر هزار یک این چوب را میخوردیم، همان در جنگ اوّل کشته میشدیم. عاقبت حکومت او را مرخّص کرده بود، که برو در اینجا نمان چه که در صدد قتل تو بر آمدهاند. (8)
4. یکی از وقایع مهمّه حیات ملّا محمّد رضا مناظره او با شاهزادگان قاجار بود که در ضمن وقایع مسجونیّت سال 1300 هجری قمری اتفاق افتاد. جناب ابوالفضائل مینویسند: « در سنۀ 1300 هجریّه که حوادث جسیمه در ایران وقوع یافت و در اکثر بلاد ایران متعرّض این طائفه گشتند و بلا ذنب در هر بلد جمعی را مأخوذ و محبوس داشتند. ازجمله در طهران نیز به امر شاهزاده نایب السّلطنه کامران میرزا که وزارت حربیّه و حکومت طهران و مازندران در آن اوقات موکول و محولّ به حضرتش بود جمعی به اخذ و حبس گرفتار گشتند و از این محبوسین چهار نفر از اهل علم و فضل بودند و ما بقی از کسبه و تجّار» (9) در این مقال قصد آن نیست که وقایع سال 1300 هجری قمری و یا شرح وقایع مسجونیت یاران و جزئیاتش بازگوشود بلکه آنچه مرتبط به ملّا محمد رضا میشود و یا درآن نقشی داشته از آنها ذکری بمیان خواهد آمد. خلاصه کلام اینست که ناصرالدّین شاه در روز که 28 ربیع الاول 1300ھ-ق مطابق 6 فوریه 1883 بود به کامران میرزا دستور اکید برای دستگیری احبای الهی صادر کرد. فرّاشان مختلف باتّفاق هر یک از دو منافق که خود را بعنوان محبان امر معرفی کرده بودند به نقاط مختلف طهران رفته و در همان روز شروع به دستگیری احباء کردند. و چهار نفر از علما که جناب ابوالفضائل ذکر کردند عبارت بودند از خودشان و ملّاعلی اکبر شهمیرزادی ملقّب به حاجی آخوند و سیّد مهدی دهجی و ملّا محمّد رضا یزدی. سئوال های کامران میرزا و جواب های مؤمنین بر نهج ذیل بود.
چون امکان درج همه سؤال و جواب ها از هر فرد بطور جداگانه میسّر نیست و خصوصاً بسیاری از آنها تکراری میشوند، آنها را بنحو ذیل گروه بندی کرده و بدون آنکه ذکری شود از چه شخصی چه سئوالی شد عرضه میگردد مگر در موارد مخصوص:
شاهزاده: آیا بهائی هستی؟
جواب مومنین: مُسْلِم موقن باسلام و ما انزله الله فی القرانم؛
شاهزاده: لعن کن!
جواب مومنین: خدا لعن کند کاذبان و ظالمان و مفتریان بر خدا - قرآن و شریعت اسلام لعن بر احدی را باسم اجازه نداد من چگونه شخصی را که نمیشناسم و خود را مسلم میداند و از علمای اسلام محسوب است لعن کنم!
شاهزاده: از اینطائفه از طبقه نوکران و مستخدمین دولتی آیا فردی را میشناسیّد؟
جواب مومنین : نمیشناسم
شاهزاده : سیّد شیرازی چگونه قائم موعود تواند باشد با اینکه قائم باید از شهر جابلقا ظهور کند؟
جواب مومنین: جابلقای موهوم را علمای شیعی از یهود اقتباس کردند که آنرا بلغت عبریشان شهر بن موشه میخوانند.
شاهزاده: پس چرا علما قبول نکردند؟
جواب مومنین: همیشه امثال قیافا و حناس و ابوالحکم ملقّب به ابوجهل و ولید و ابو راهب و عبدالله ابی علت گمراهی مردم و موجب اعراضشان از حضرت مسیح و رسول الله و باعث قتل انبیاء و اولیاء شدند و در باره علما آخر الزمان چنین مأثور است «فُقَهاءُ ذلِکَ الزَّمانِ أَشَرُّ فُقَها تَحْتَ ظِلِّ السَّماءِ» (10) ولی معذلک اگر مؤمنین صدر اوّل در هر ظهوری ماهیگیر و عَشّار و راعی بودند که در حقّشان چنین مذکور است « وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَـٰكِن لَّا يَعْلَمُونَ» (11) و در جای دیگر « فَقَالَ الْملّا الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَىٰ لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ» (12) این ظهور اغلب از علمای معروف مانند ملّا حسین بشرویه ای آقا سیّد یحیی وحید ملّا صادق و ملّا باقر خراسانی و ملّا میرزا محمّد دوغ آبادی و میرزا محمّد علی و آقا محمّد فاضل قائنی متجاوز از چهار صد نفر بودند. (13)
مطابق بیان قرآن « قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (14) (جمعه 62: 6) 8 - 13 در راه خدا از جان و مال و عیال گذشتند و سائر علما ظاهر که عاری از علم حقیقی و دیانت و طالب و عابد ریاست و متطاول در اموال ملّت بودند برخلاف نصّ آیه قرآن « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ») بی تأمل و تحقیق حکم بکفر و فتوی قتل دادند.
شاهزاده: معجزه ایشان چیست؟
جواب: برهان ایشان همان است که برهان حضرت رسول بلکه کلّ انبیاء بود - آیا کدام کافر مشرک به معجزه ایمان آورد و نسبت بسحر و شعبده نداد و انکار نکرد؟ انبیاء اگر معجزه اظهار کردند باختیار خودشان بود نه به حسب میل ناس و اگر معجزه حجّت بود بر سائر انبیاء فرض میشد که برای هر معترضی معجزه اتیان نمایند و لهذا حجّت خود را آیات قرار دادند که باقی و برقرار است و نسبتش بکلّ بشر مساوی میباشد و چنانکه در قرآن است « أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَرَحْمَةً وَذِكْرَىٰ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (15) و نیز «تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ» (16) نیز « وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (17) همچنین « أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (18)
شاهزاده: اینهمه معجزات که گفتهاند از کجا پیدا شد؟
جواب مومنین: در قرآن از آنها خبری نیست بلکه در قرآن چنین مسطور است « وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ يَنبُوعًا أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِيرًا أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّـهِ وَالْملّائِكَةِ قَبِيلًا أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَىٰ فِي السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّىٰ تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا» (19) و « قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (20)
سؤال: محمّد ابراهیم معمار باشی خالوی نائب السّلطنه که ملقب به وزیر نظام و وزیر شهر طهران گردید پرسیّد که مگر نه این است علما گفتهاند معنی قرآن را احدی نمیفهمد و شما این همه آیات قرآنیه را شاهد آورده تفسیر کردید؟
جواب مومنین: کتابی که رسول الله حجّت نبوّت خود قرار داده و تمامت اوامر و نواهی الهیّه را مجتمع در آن گفته و یگانه علت هدایت ناس در زمان خود و من بعد قرار داد اگر مفهوم احدی نگردد چگونه ناس مکلّف و مسئول و مأخوذ میشوند؟
شاهزاده: تعدّی خود را بدستگاه سلطنت چگونه روا میدارید؟
جواب مومنین: چون تمامت بزرگان اینطائفه را کشتید زمام کار بدست جهال افتاد و از مردم جاهل اینگونه اقدامات بعید نیست.
نائب السّلطنه تصدیق کرده گفت راست میگوئید اگر سیّد شیرازی را نمیکشتند کار ما باینجا نمیرسیّد.
وزیر نظام مذکور: ببینید سیّد شیرازی از قائمیّت گذشته ادّعای الوهیت کرده.
جواب ملّا محمّد رضا: ذکر ربوبیّت مستلزم ادعای الوهیّت نیست زیرا که ربّ یکی از صفات الله می باشد مانند رحیم، کریم و غفّار و ستّار. ملّا محمّد رضا نشست و با تمامت حضّار اظهار ادب و اکرام نمود و بوزیر نظام مذکور گفت گویا در ظاهر بحضور شما رسیدم ولی نمیدانم در کدام عالم بود وزیر نظام گفت خدا نکند در هیچ عالمی حشر من با تو باشد ملّا محمّد رضا گفت شما مطمئن باشید در هیچ عالمی از عوالم با من محشور نخواهید شد زیرا که «متحد جانهای شیران خداست» (21)
تغییر رفتار و روش شاهزاده: چند روز بعد از آمدن ملّا مهدی بسرای حکومت، نائب السّلطنه به دستگیر شدگان گفت امروز بدیدن سیّد صادق رفتم گفت با این طائفه چه کردید؟ گفتم نزد ما هستند و گفت باید همه را بکشید. حال صلاح چنین است که شما چند روزی اینجا باشید. حاجی آخوند و میرزا ابوالفضائل و ملّا محمّد رضا و ملّا مهدی دریافتند که منظورش این بود که مسجونین را از منزلش به زندان سیاه چال بفرستد.
ملّا مهدی دهجی گفت: ما بلا را به جان خریده ایم اگر بکشید شهید هستیم و اگر نکشید شاکرحقّ هستیم – نه از بستن محزونیم و نه از رستن مسرور - این سر ما و این شمشیر شما !
در ضمن نائب السّلطنه در دستگاه سلطنتی شروع به گزافه گوئی کرد که من خدمتی به مملکت کرده ام و کاری کرده ام که هیچ کس تا بحال نکرده و همه رؤسای جامعه بهائی و مصادر امر را جمع کرده ام و برای اثبات آن جلسه مناظره ای ترتیب داد و شاهزادگان را دعوت کرد و خود ریاست جلسه را بعهده داشت دراین جلسه بعضی ازعلماء هم حاضر بودند و در ضمن حاجی آخوند و میرزا ابوالفضائل و ملّا محمّد رضا نیز حضور داشتند و از شاهزادگان خصوصاً شاهزاده حسام السّلطنه مراد میرزا عموی ناصرالدّین شاه و پسر عباس میرزای مشهور که صاحب قدرت فراوان بود و شاهزاده معتمدالدّوله فرهاد میرزا عموی ناصرالدّین شاه و پسر عباس میرزای مشهور و شاهزاده اعتمادالدّوله امام قلی میرزا پسر محمّدعلی دولتشاه حکمران غرب ایران.
جلسه مناظره
جلسه مناظره و گفت و شنودها که جناب میرزا ابوالفضائل به تفصیل در باره اش نوشته اند بسیار مشهور و در موارد مختلف بان اشاره شده. بنابراین در این مقاله بطور اختصار در باره آن سخن خواهیم گفت و فقط روؤس مطالب ذکر خواهد شد. در این جلسه مناظره جناب حاجی آخوند و میرزا ابوالفضائل با حکمت و محتاطانه جواب های خود را ارائه میکردند ولی ملّا محمّد رضا آنطوریکه رویه اش بود پرده پوشی نمیکرد. در مورد معجزات حاجی آخوند و میرزا ابوالفضائل همانطوریکه معمول است از طریق نقلی عدم اعتبار معجزات برای اثبات حقانیّت مظاهر ظهور را ارائه میکردند ولی ملّا محمّد رضا با ابرام به شاهزادگان میگفت شما به یک معجزه موافقت کنید و از حضرت بهاءالله توسط تلگرام درخواست کنید و به بینید که آیا بوقوع خواهد پیوست یا خیر. همچنین جنابان حاجی آخوند و ابوالفضائل در مورد مقام حضرت بهاءالله از راه حکمت رجعت حسینی را بعد از ظهور قائم موعود عنوان میکردند ولی ملّا محمّد رضا صریحا گفت که الیوم مطابق نصوص قرآنی یوم الله است و خود خداوند ظاهر شده که حاجی آخوند از راه حکمت گفت که ما در این امر غُلات داریم جناب ملّا محمّد رضا یکی از آنها هستند و ملّا محمّد رضا گفت ما همه جور بهائیان داریم بعضی از آنها پشت سماور و قوری می نشینند وتناول چای می کنند و درجلوی سفره پلو بهائی هستند. جناب ابوالفضائل مینویسند که رک گوئی و بدون پرده حرف زدن ملّا محمّد رضا ما را نجات داد. جلسه مناظره و گفت و شنودها که جناب میرزا ابوالفضائل به تفصیل در باره اش نوشته اند بسیار مشهور و در موارد مختلف بان اشاره شده. بنابراین در این مقاله بطور اختصار در باره آن سخن خواهیم گفت و فقط روؤس مطالب و آنهم به حدی که مرتبط به ملّا محمّد رضا میباشد ذکر خواهد شد.
در سنۀ 1300 هجری قمری موقعیکه با سائر احباء در حبس نایب السّلطنه کامران میرزا افتاده بود غالباً با شاهزاده فرهاد میرزا که یکی از رجال فاضل و مطلع بشمار میامد طرف صحبت بود و بدون پروا با او مذاکره میکرد یک شب که مدّتی دو نفری با هم بحث کردند و جناب ملّا رضا عقلاً و نقلاً بر حقیّت ظهور اقامه حجت و برهان نمود در پایان صحبت شاهزاده گفت آخوند باین سهولت که نمیتوان همۀ روایات و اخبار را تکذیب کرد آخر در خصوص جابلقا و جابلسا احادیث صحیحه و روایات معتبره دردست داریم چگونه ممکن است از همه آنها صرف نظر نمود و سیّد باب را که یکنفر جوان بزّاز شیرازی است قائم موعود حساب کرد. ملّا رضا گفت حضرت والا سرکار خودتان اخیراً یک کتاب جغرافیا تالیف کرده اید اگر چنین شهری وجود دارد بخصوص چنانکه در بعضی روایات مذکور است صاحب هفتاد هزار یا صد هزار دروازه میباشد بفرمائید شما آنرا جزو کدام اقلیم از اقالیم در جغرافیای خودتان نوشته اید اگر آن را در کتابتان مرقوم داشته اید ارائه فرمائید تا من همه فرمایشات شما را تصدیق کنم. شاهزاده از شنیدن این جواب چنان عصبانی شد که پی در پی عصای خود را بزمین میزد و بعد گفت برو آخوند این بهاءاللهی را که اینقدر دلباخته اش شده ئی من میشناسم او بارها در مجالس عیش با من هم پیاله بوده و شرب خمر کرده. ملّا رضا گفت حضرت والا در قانون اسلام شهادت فاسق در حقّ دیگری مسموع نیست سرکار چون خودتان اقرار بفسق خود نمودید در باره خودتان درست است اما شهادتتان در باره حضرت بهاءالله از درجۀ اعتبار ساقط است. شاهزاده از شنیدن این حرف دیگرطاقت نیاورده از آنجا بیرون رفت. (22)
این صحبت ملّا رضا با فرهاد میرزا را در حضور جمالقِدم ذکر میکنند. فرموده بودند، اگر از ما هم میپرسیدند، همین جوابشان بود، که ملّا رضا گفته، غیر از آن جواب نداشت. باری، خلاصی حضرات هم سبب کلمۀ صدق ملّا رضا شده بود. جناب ابوالفضائل می نویسند که رک گوئی و بدون پرده حرف زدن ملّا محمّد رضا ما را نجات داد. در جواب تهمت شاهزاده فرهاد میرزا معتمدالدوله بعداً جمال قدم لوحی برای او نازل فرمودند که درقسمت بعد آنرا مورد بررسی قرارخواهیم داد. بعد از انجام استنطاق ها و دستگیری احباء و برگذاری جلسه مناظره تعدادی از دستگیر شدگان مرخّص شدند و عکّاس عکس بقیّه مسجونین را یک یک و مجموعا گرفت.
جمال قدم اجتماع زیاد احباب را منافی رعایت حکمت قلمداد فرموده اند و در لوحی میفرمایند قوله الاعز: « بايد اولياء در هر ديار بحكمت و بيان در محافل و مجالس جمع شوند و آيات الهي را قرائت نمايند چه كه آيات مُحدث نار محبت است و مُشعل آن ولكن بايد در جميع احوال به حكمت ناظر باشند و اجماع هم از پنج الی نه كافی است و محل هم بايد متعدد باشد چه اگر در يك محل قرار دهند غافلين آگاه شوند و سبب ضوضا گردد ....»(23)
جمال قدم در لوحی به امضای خادم خطاب به معتمدالدّوله میفرمایند قوله الاعز:
« با ابناء سلطان موجود ملّاقات واقع نشده بلی هنگامی که دربند شمیران قبل از ظهور منظر اکبر واقع شاهزادگان عظام از جمله مراد میرزا که بحسام السّلطنه ملقّب و فرهاد میرزا و امام قلی میرزا که بعمادالدّوله ملقّب دو بار به دربند آمده حضور مبارک را ادراک نمودند مع سیف الدّوله پسر ظلّ السّلطان و اما فریدون میرزا که بفرمانفرما ملقّب بود یکبار جمال قدم بمنزل او رفته چه که در جوار ساکن بود من دون آن آنچه گفته اند کذب. بعضی از ذوی القربی با ایشان مراوده داشتند و بعضی هم بامورات بعضی مشغول بودند سبحان الله اگر قول آن نفوس را تصدیق نمائیم ظهور امر اعظم و اکبر و اعلی و ابهی مشاهده میشود و بر جمیع حجّت بالغه کامل و تمام. باری یَقُولون ما قالوا مِن قَبْلُ. فی الحقیقه انسان بی بصر و بی انصاف حکم معدوم بر او شده و می شود امرائیکه باین صفات موصوف باشند بمثابه قبور فراعنه بوده و هستند ظاهر مکمل و باطن غیر ان» (24) این لوح اشارت به سخنانی دارد که فرهاد میرزا معتمدالدّوله در جلسه مناظره که نائب السلطنه ترتیب داده بود ذکرنمود که قبلاً به آن اشاره شد.
همچنین جمال قدم می فرمایند قوله الاعزّ:
« از آن ارض کلمه ای بسمع مظلوم رسید که فی الحقیقه سبب حیرت شد نواب والا معتمد الدّوله فرهاد میرزا در باره مسجون فرموده آنچه ذکرش محبوب نه این مظلوم با ایشان و امثال بسیار کم ملاقات نموده آنچه در نظر است دو بار در مرغ محله شمیران که مقرّ مظلوم بود تشریف آوردند کرة اولی عصر یومی و کرة ثانی یوم جمعه صبح تشریف آوردند و نزدیک مغرب مراجعت فرمودند ایشان عالم و آگاه اند نباید بغیر حقّ تکلّم نمایند اگر نفسی خدمت ایشان رسید این کلمات را امام وجه از قبل مظلوم مذکور دارد هُوَالعَلیمُ الخَبِیر یَابنَ المَلِکِ حَضْرَتُکَ رَأَیْتَنِی مِن قَبلُ کَاَحَدِ مِنَ النّاسِ لَو تَتَوَجَّهُ الیَومَ تَرانی بِنُورِ لَمْ یَدْرِ أَحَدٌ مَن اَظْهَرَهُ وَ بِنارٍ لا تَدْرِی نَفْسٌ مَنْ اَشْعَلَها وَ لکِّنَ المَظْلومَ یَدْرِی وَ یَعْرِفُ وَ یَقُولُ اَظْهَرَتْهُ یَدُ اِرادَةِ اللهِ رَبِّ العالَمینَ وَ اَوْقَدَتْها یَدُالقُدْرَةِ یُسْمَعُ مِن زَفیرِها تَاللهِ قَدْ اَتَی الوَعْدُ وَ مُکَلِّمُ الطُّورِ یَنْطِقُ فِی سِدْرَةِ الظُّهُورِ وَ القَومُ أَکْثَرُهُم مِن الغافِلین یا اَمِیرُ قَدْ کُنْتُ سائِراً اَمری اَظْهَرَنِی رَبِّی وَکُنْتُ راقِداً أیْقَظَنِی نَسْمَةُ اللهِ فَلَما رَفَعْتُ رَأسِی سَمِعْتُ مِن کُلِّ الجِهاتِ یا اَیُّهاالنّاطِقُ فِی السِّدْرَةِ طُوبی لِاَرْضٍ تَشَرَّفَ بِقُدومِکَ وَ لِنَفْسٍ فازَتْ بِندائِکَ وَ لِوَجْهٍ تَوَجَّهَ اِلَیْکَ قُمْ وَ قُلْ یا ملّاءَ الاَرْضَ لَیْسَتْ اَفْکارِی اَفْکارُکُم وَ لا أَمْشِی فِی طُرُقِکُم اُذْکُروا ما وُعِدْتُم بِهِ فِی ما نُزِّلَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی کِتابِی المُبینِ اِذاً قُمْتُ وَ نَطَقْتُ بِما اُمِرْتُ بِهِ لَیْسَ هذا مِن عِندی بَلْ لَدُنْ مُقْتَدِرٍ قَدیرٍ أَسْئَلُ مِن حَضْرَتِکَ العَدْلَ وَ الاِنْصافَ فِی هذا النَّباءِ العَظِیمِ وَ هذا النَّبَاءِ الکَریمِ لِحَضْرَتِکَ اَنْ تَسْئَلَ الاَمْرَ الّذِی فِی سَبِیلهِ سُفِکَتِ الدِّماءُ وَ نُصِبَتِ الرُّؤسُ وَ تَشَبَّکَتِ الصُّدورُ وَ ذابَتِ الاَکْبادُ وَ انْصَعَقَ العِبادُ اِلّا مَنْ شاءَاللهُ رَبُّ العالَمینَ لَیْسَ الاَمْرُ بِیَدِی بَلْ بَیَدِهِ اِنَّهُ هُوَ القَویُّ الغالِبُ القَدِیرُ .... » (25)
این لوح را بهائیان در ایران بمعتمدالدّوله مذکور رساندند و او باحترام و تسلیم گرفت و باو گفتند ماموریم برای شما بخوانیم و او اجازه داد و خواندند. او متعجّب و متفکّر شد و کلمه ای مخالف ادب بر زبان نیاورد و چون اجازه گرفته از محضرش برخاستند اظهار خضوع و ادب کرده استدعای دعای خیر در حقّ خود نمود و بعداً احدی از وی کلمه سوئی در خصوص این امر نشنید و گفته شده که درمجلسی مهم حضور داشت و سخن در خصوص این امر بمیان آمد و او این آیه از قران خواند: « وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّـهُ وَقَدْ جَاءَكُم بِالْبَيِّنَاتِ مِن رَّبِّكُمْ وَإِن يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِن يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُم بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ» (26) گفت این قبیل امور را تکذیب و انکار ننمائید.
جمال قدم به وقایع سال 1300ھ-ق در الواح متعدده اشاره فرموده اند که به تعدادی از آنها اشاره میشود می فرمایند قوله الاعزّ:
«چنانچه مشاهده نموده و مینمائید که بر اولیای حقّ و اصفیائش در ارض طا چه وارد آوردند اسم الله را من غیر جرم و گناه بفتوای آن نفوس شریره غافله حبس نمودند همچنین جناب علی قبل اکبر علیه بهائی که لازال ناس جاهل را ببحر علم دعوت مینمودند و همچنین جناب ابوالفضل علیه بهائی و جناب رضا علیه بهاءالله مالک الاسماء را. قد اشتعل الغافلون ناراً و لکن الله اطفاها بقدرته و سلطانه» (27)
در واقعه ترور ناصرالدین ملّا محمّد رضا را دستگیر کرده به طهران میفرستند وعلی اصغر خان اتابک میگوید این پیرمرد را آزاد کنید بابی نمیتواند باشد میگویند بابی است و ملّا رضا میگوید من نه تنها بابی هستم بلکه بهائی هم هستم. از او پرسیّدند در زیر شلاق و کتک چرا خدا را شکر میکردی گفت من برای این خدا را شکر میکردم زیرا که مرا مانند این افراد ظالم خلق نکرده که شخص مظلوم را کتک بزنند .(28)
جناب آقا سيّد اسدالله قمى نقل مىکردند بعد از آنکه جناب ملّارضا يزدى جواب فرهاد ميرزا و نايبالسّلطنه را سخت و بىپرده گفته بود آنها کمر عداوت بسته و بر قتل احبّا قيام نمودند و در محبس هم احبّا از بىپرده حرف زدن ملّارضا رنجيده با ايشان مصاحبت نکردند من با ايشان در يک منزل همکاسه بودم و شبها همزنجير و از براى محبوسين سارقين و قاتلين صحبت امريّه مىنمود و تبليغ مىکرد احبّا التماس مىکردند که آخوند ملّارضا قدرى حکمت کن و اينقدر بىپرده صحبت مکن خوب نيست آخر احبّا بمشهدى علی زندانبان سپردند که قدغن کن که ملّا رضا در سجن تبليغ نکند تا ببينيم کار ما عاقبت بکجا میانجامد تا آنکه مشهدى علی در صحن زندان ملّارضا را با تازيانه به پشت عريان او بسيار بىاندازه مىزند ولی کلمه آخ و غيره نگفته بود بمن خبر آوردند من افسوس خوردم و در صدد دلجوئى برآمدم گفتم زرده تخممرغ بجاى تازيانهها بمالم ملّا رضا گفت اى سيّد اسدالله چه خيال مىکنى وقتيکه بمن تازيانه مىزدند چون فيل مست بودم ابداً نفهميدم که چطور زدند چه که در حضور جمال مبارک بودم و با او صحبت مىکردم. شخصى بود غلامرضاخان در زندان و از بزرگان طهران بود بعد از تازيانه خوردن ملّارضا ايشان بمقام تحقيق برآمدند عاقبت تصديق کرد و آدم مشتعلی شد از او پرسيده بودند که در زندان مبلّغ تو که بود گفته بود تازيانه پرسيده بودند چطور تازيانه صاحب زبان نیست گفت که تازيانه خوردن ملّارضا و طاقتآوردن آن پيرمرد و حرکت ننمودن او حال مرا تغيير داد و متحيّر شدم که فىالواقع اين چه طاقتى است که در او هست بمقام مجاهده برآمدم و حقّ را شناختم ولی اگر هزاران دلايل و براهين اقامه مىنمودند مثل استقامت ملّارضا براى من مفيد نبود مبلّغ من تازيانه است. (29)
در زندان شخصی یهودی که بواسطه اتهام و یا ارتکاب گناهی محبوس بود. ملّا محمّد رضا بمن گفت: سیّد اسدالله میدانی این یهودی بدبخت بیچاره در زندان چقدر بر او بد میگذرد، چه که مسلمین با او مصاحبت نمیکنند و چیزی باو اعانت نمینمایند و بحمّام راه نمیدهند و لباس هم ندارد بپوشد، یا عوض کند. بیا بمن کمک کن و این یهودی را در این حوض زندان بشوئیم. چه که، کسی را ندارد و کسی هم این کار را نمیکند. مختصر، شخص یهودی را لخت کردیم و در کنار حوض نشاندیم. من آب ریختم، ملّا رضا صابون زده شست و کیسه کشید. بعد لباس داد، پوشید. یهودی با این وضع ماها نگران و در بحر حیرت غرق که آیا اینها چه کَسند؟ مَلکَند یا فرشته؟ گفت، نمیدانم این مرد چرا اینقدر بمن دلسوز است؟ من اگر خودم میخواستم خود را بشویم، اینقدر دقت نمیکردم و ابداً بخود رحم نمینمودم. متحیرم که من کجا و این شخص کجا؟ نه همدینیم و نه هم مذهب. ملّا رضا گفت، ای بیچاره، کلمۀ پدر تو مرا وادار نمود ترا شستم و هم بتو دلسوزم، ولی تو خود پدر خود را نمیشناسی، تا کلمۀ عاشروا مع الادیان بالرّوح و الرّیحان را بشنوی. (30)
در موقع قتل ناصرالدین شاه چون در روزهای اوّل شهرت داده بودند که بابیها شاه را کشته اند در قم مردم در مسجدی جمع شده و آخوندی بالای منبر قتل شاه را اعلان کرده گفت آخر این بابیهای فلان فلان شده شاه را شهید کردند در میان صحبت های آن آخوند جناب ملّا رضا با آواز بلند گفت آهای آخوند اشتباه میکنی این کار مربوط ببابیها نیست از این طایفه هرگز چنین عملی سر نمیزند جماعت یکدفعه متوجّه او شده گفتند آخوند تو بچه مناسبت حمایت از بابیها میکنی مگر تو بابی هستی؟ ملّا رضا گفت البته که من بابیم و این حرف سبب شد که او را گرفتار کرده بطهران فرستادند و در حبس انبار انداختند. (31)
جناب ملّا محمّد رضا ابداً در این عوالم سائر نبودند. غیر از حقّ خلق را در میان نمیدیدند. میگفتند حمد بجمالقِدم که شما را پیش از من برای من اسباب راحتی فراهم کرده، که بمن خدمت کنید و مرا خوب نگهدارید. بهر کس که چیزی میداد میگفت، بدست جمال قدم دادم، و از هرکس چیزی میگرفت، میگفت از دست جمالقِدم گرفتم، حتّی روزی جوانی را بزندان آوردند علی نام، همدانی بود، که باسم دزدی با ما همزنجیر کردند. این جوان پیراهن نداشت. ملّا رضا گفت، فلانی این بندۀ جمالقِدم است، هر چند او خود صاحبش را نمیشناسد، بیچاره عریان است، خوب ما که یک پیرهنی برای عوضی داریم که در میانمان هست و در گردش است و زیاد هم هست خوب است او را بدهی باین جوان که او هم داشته باشد. نمیخواهیم پیراهن زیادی داشته باشیم. گفتم خوب، او را تازه شستهام، بگیر این را تو بپوش، او را بکَن، بدهیم این شخص بپوشد. بمحض شنیدن این کلمه، چنان فریاد برآورد و چنان ناله و زاری نمود، که من پشیمان شدم و خیلی متأثر و پریشان گردیدم. گفت آخر من پیراهن چرک را چگونه بدست جمال مبارک بدهم؟ چرا این حرف را میزنی؟ مگر بهائی نیستی لیس البّر حتّی تنفقوا مما تحبّون فرموده پس کی آدم میشوی؟ من فوراً از برای اسکات آه و ناله های او پیراهن را دادم، به علی پوشید. امّا حالم بکلّی پریشان شد. گفتم خدایا یا حالات مرا و ایقان مرا مثل ملّا رضا کن، یا آنکه مرا عوض او در زندان یکسال زیاد نگهدار تا او مرخّص شود. اکثر اوقات که بعضی از بزرگان که محبوس میشدند سئوالاتی از ملّا رضا مینمودند و ایشان بیپرده جواب میدادند و آنها هم بنای سبّ و لعن را میگذاشتند و حرفهای ناسزا میگفتند. من عرض میکردم، جناب آخوند مقصود اینها سئوال کردن و مطلب فهمیدن نیست، مقصدشان سخریّه و استهزاء است و سبّ و ناسزا گفتن. میگفتند، بکنند بهمۀ انبیاء سخریّه کردهاند چه کردند؟ گفتم آخر سبّ و لعن میکنند. گفت فطرت خودشان را بروز میدهند و الّا بشمس تف کردن، نقصان شمس نمیشود. او مقدّس از اینهاست، گفتم از سبّ و لعن آنها دل من میسوزد، متأثر میشوم و حالم پریشان میشود. گفت آدم شو تا نسوزی و متأثر نشوی. بنا میکردم عاقبت گریه زاری کردن، عاجز میشدم از جواب ایشان، بخدا مینالیدم، که ای جمالقِدم حال مرا میبینی و حال ایشانرا یا حالت و فطرت مرا تغییر بده، یا مرا بکش، که اینها را دیگر نشنوم، یا بملّا رضا مروّتی عنایت کن که مرا آزرده نکند. اگر تمام وقوعات محبس را و جمیع کیفیّات سجن را و حالات ایشانرا بنگارم، البتّه مثنوی هفتاد من کاغذ میشود و بقارئین عظام اسباب کسالت میشود، ولکن اختصاراً از احوالات آن مؤمن و ممتحن ذکر نمودم، تا در حقّ او اظهار وفائی نموده باشم. چه که آن وجود بزرگواری بود که من در حقّ او عارف نشدم و غیر از این نوع بشر بودند! خداوند احدیّت درجاتشان را عالی کند. (32)
هنگامیکه مظفرّالدّینشاه که بسریر سلطنت نشستند و احبّا امیدواری یافتند که میتوان اسباب خلاصی محبوسین را فراهم بیاورند، در صدد بودهاند بعضی از اماءالرّحمن در شاهزاده عبدالعظیم تلگرافی بخود مظفّرالدّینشاه مینمایند و رجای خلاصی ماها را میکنند. شاه هم بامینالدّوله رجوع مینماید. امینالدّوله هم، ما را از فرّاشباشی شاه میخواهد و ایشان هم بنایب زندان حکم میکند، که پنج نفر ما را بخانه امینالدّوله ببرند. جناب آقا محمّد قلی عطّار و سیّد فتّاح و حاجی ایمان و بنده را بیک زنجیر بستند و ملّا رضا را هم بیک زنجیر کوچک. جمعی از سرباز با تفنگ نظامی در اطراف ما و عدّهئی از فرّاشها و نایب از جلو از سبزه میدان بخانه امین الدّوله با این وضع عازمیم. جمعیّت انبوهی برای تماشا کوچه و بازار را مملّو نمودهاند. ازدحام عام خارج از وصف بود و بعضی از احبّا هم داخل جمعیّت بودند. بعضی اماء الرّحمن هم که برای خلاصی ماها جهد بلیغ نموده بودند در آنجا حاضر بودند. گاهی از چپ براست میدویدند واز اطرافمان دور نمیشدند. گاهی فرصت مییافتند، بما اطمینان میدادند که آسوده باشید، که حال خلاص شدهاید. بعضی ها که این زنجیر و این سرباز و این هیاهو را میدیدند، گمان میکردند که ما را بپای دار و کشتن میبرند، چه که اینطور مرخّصی کسی ندیده بود. با این جلال و با این شکوه هم ورودمان بطهران و بزندان همینطور بود و هم خلاصی از حبس طهرانمان همانطور با طنطنه و طمطراق گردید. مقداری راه آمدیم، خسته شدیم، زانوهایمانرا نیروی رفتار نماند، جهت همان مدّت شانزده ماه بود که متّصل در یکجا میخکوب شده بودیم. دو باره حرکتی نموده، باز براه میافتادیم. مجدّداً باز مسافتی میرفتیم، جمعیّت درنگ میکرد. ما خستگی را در آورده دو باره حرکت میکردند، ولی ملّا رضا بکلّی از پا در افتادند، دیگر نتوانستند قدمی بردارند. آخرالامر نایب حمّالی یافته، ایشانرا بپشت حمّال میدهد، ولی حمّال پالانی بود و زنجیر ملّا رضا هم میریخت بروی پالان و سینهاش را زخم مینمود، اذیّت داشت. نایب دریافت، حمّال دیگر را صدا زده آمده، ولی بی پالان بود. در اثنای راه جمعیّت ایستاده، بحمّال تکلیف میکنند، که این شخص را بپشت بردار، حمّال هم تردید داشت. عاقبت بعتاب نایب مجبور شده، ملّا رضا را خواهی نخواهی برداشت. نایب در بین راه با ملّا رضا بنای شوخی را گذاشت و مهربانی نمود، گفت آخوند این خر چطور خری است؟ خوب است یا نه؟ گفت حقیقة خیلی خوب خری است. حمّال از خر گفتن آخوند بدش میآید، بنا میکند ببد گفتن و بزمین انداختن ملّا رضا که بابی بودنش بس نیست مرا هم خر میکند. مردم از خنده غش میکنند و صدا و های وهوی مردم کوچه و بازار را پیچید. باز نایب گفت، جناب آخوند این خر را بشصت تومان خریدهام. آخوند گفت، میارزد قدرش را بدان. باز حمّال داد و بیداد و فریاد بلند نموده، گفت پائین بیا فلان فلان شده بابی، مرا هم خر کردی و هم نجس. مردم هم از شدّت خنده ضعف نموده بروی همدیگر میافتند. فرّاشها چند شلّاقی بپاهای حمّال زده آرام نمودند. بما هم گاه حالت گریه و گاه حالت خنده دست میدهد و گاه متفکّریم که آیا ما را بکجا میبرند. بیچاره اماءالله هم بعضی عقب جمعیّت بعضی در حول و حوش ما در آمدند و از ملّارضا میترسند که باز کلمهئی بگوید و علّت برگشتن ما دوباره بزندان بشود. عاقبت زن میرزا مؤمن در گوشۀ پلی ایستاده و کمین نموده، بگوش ملّا رضا میگوید، آخوند از برای رضای خدا یک دو ساعت لال شو و کر. ملّا رضا میگوید، بچشم بچشم هم لال میشوم هم کر، مطمئن باشید و ابداً مترسید، اطاعت دارم. باری بعد از مدّتی که قریب دو ساعت طول کشید، تا بدرخانۀ امینالدّوله رسیدیم و جمعیّت هم رفته رفته زیادتر میشود، پس آدم امینالدّوله آمده از ملّا چیزی سئوال کرد، ملّا رضا اشاره کرد بنایب که تو جواب بده چه که من لال و هم کَرَم. باز اسباب خندۀ مردم شد. خندیدند تا ما را بمنزل فرّاشباشی امینالدّوله آوردند، وقت گذشت، شب پیش آمد. زنهائی که مباشر خلاصی ما بودند رفتند و فرّاشباشی زنجیر ما را از گردنمان برداشتند و برای شام از مطبخ امینالدّوله غذا آوردند، خوردیم و با هزاران خیال هم آغوش خوابیدیم تا صبح دمید و آفتاب جهانتاب بدرخشید، بیرون رفته وضو گرفتیم و مشغول نماز و مناجات خواندن شدیم و منتظرند که از جانب الدّوله مظفّرالدّینشاه قبض برسد، تا ما را مرخّص کنند. امینالدّوله با ما بدون سئوال و جواب اذن مرخّصی ما را داد. در آن حین یکنفر سیّد پیشنمازی با چند نفر طلّاب سواره از حضور امین الدّوله میآمد جلو منزل ما رسیّد و باران هم میبارید و فرّاشباشی هم بسیّد تعارف نموده، پائین آمد و نشستند، تا باران بگذرد و سیّد از مرخّصی ما مطّلع شده، میل میکند ما را ملاقات کند. فرّاش آمد گفت آقا شما را میخواهد ببیند، بیائید آن اطاق. گفتیم راستش این است که ما حالت آمدن و دیدن نداریم، جناب ملّا رضا بلند شد، گفت من دارم بروم ببینم چه میگوید. آنچه اصرار کردیم که نرو گوش نداد، التماس نمودیم، بخرجش نرفت. آقا محمّد قلی گفت، خدا از شرّ آخوند و آن سیّد ما را حفظ نماید. آخوند رفت ما منتظریم، که آیا چه واقع شود، عاقبت بخیر بگذرد یا بشرّ. ربع ساعت نگذشت که صدای قیل و قال از آن اطاق بلند شد، طلّاب ملّا رضا را کتک زنان فحش میدهند و از اطاق بیرون میکنند. ملّا رضا هم در نهایت جسارت میگوید، تو نمیتوانی حقانیّت جدّت را ثابت نمائی، بمن میگوئی بصبح ازل لعن کن در صورتیکه نمیفهمی، صبح ازل کیست و از برای چه باید سبّ و لعن بشود که مرا وادار میکنی که دهنم را بسبّ و لعن بیالایم، این کلمات را گویان، آمد پیش ما نشست. گفتیم آخر جناب آخوند ما بشما گفتیم که نروید التماس کردیم، التجا نمودیم، نپذیرفتید. حال کسی چه میداند که عاقبت چه نتیجه بدهد دو باره، اسباب کِش مَکش فوق العاده گردد و زحمت فراهم آید، گفت فلانی اگر نرفته بودم چیز دیگر خیال میکرد. جوابش را کف دستش گذاشتم. مختصر، سیّد پیشنماز عریضهئی بامینالدّوله مینویسد که این پیر مرد بابی جسور را مرخّص نمودن کار عاقل نیست، سبب ضوضاء و هم بد نامی تو میشود، ابداً مرخّصی او جایز نیست. امینالدّوله میگوید، زنجانیها بروند، آخوند باشد تا من خودم او را ببینم. باری، من دیدم ملّا رضا دو باره بزندان رفتنی شد، دلم بشعله در آمد، گوئی کوره آهنگری در قلب من گذاشتند. بنایب زندان گفتم، برای خدا نوعی بکن که این مرد دو باره بزندان نرود و قول میدهم که از برای تو هفت تومان خدمتانه بدهم، چونکه این مرد پیر است و کسی را ندارد که پرستاری او بکند که در رفتنش نان و آبش را بدهد، راضیم که او را مرخّص کنند و مرا بجای او ببرند. ببین میتوانی این کار را بکنی؟ ملّا رضا گفت از این صحبتهای شما من یک مثلی یادم آمد. حکایت اسیر بردن ترکمان و شیخ عطّار است، که گویند شیخ عطّار یک دوست داشت بعقب ترکمان روان شد و یک منزل راه آمد. بترکمان گفت اسیر را میفروشی؟ چه که من مشتریم، در قیمت گفتگو نمودند. آن دوست صد تومان داشت راضی شد بصد تومان و ترکمان هم راضی شد، شیخ عطّار اشاره کرد که بصد تومان مرا مفروش، قیمت من زیاد است. ترکمان خام طمع پشیمان شد، نداد. آندوست هم صد تومانش را برداشت و مأیوس برگشت، تا آنکه ترکمان شیخ را دو سه منزل برده، در یکی رباطی منزل میکنند. صاحب رباط بترکمان میگوید اسیر را بفروش، من مشتریم، برای در باز نمودن و بستن خوب است. گفته بود قیمت این اسیر گران است. چطور گران است؟ مگر از یک توبره کاه هم گرانتر است؟ یک توبره کاه میدهم بده، با سبت شیخ اشاره میکند، بده قیمت خوبی میدهد. من زیاده از این نمیارزم. ترکمان غضبناک شده با شمشیر گردن شیخ را زده و میگوید آن شخص صد تومان میداد، نگذاشتی که بالاتر از این میارزم! حال میگوئی که بیشتر از یک توبره کاه نمیارزم؟ دو باره سوار شده تنها نالان و سوزان رفت. حال جناب نایب مثل ما و شما بعین مثل آن است که فلانی هفت تومان میدهد، ولکن من نمیارزم، اگر دو تومان بخود من بدهد بر میگردم بزندان. حضّار قدری خندیدند. نایب هم مزوّر بود و قبول کرد که او را دیگر بزندان نبرد، بیاورد بدست ما بدهد، ولی بعد از مرخّصی از خانۀ امینالدّوله همانوقت هم او را بزندان برده بود. فردایش خبردار شدیم، باز حاجی ایمان بدیدنش رفت. آش ترشی خواسته بود بُرد و خرجی هم بعلاوه داده بود، ولی از بی پرستاری و از عدم اکل و شرب با قاعده و هم از عناد زندانیان، از تشنگی و گرسنگی ده روز بعد از مرخّص شدن ماها در زندان جان را بجانان تسلیم نموده بود و از زحمات کون رسته، بآسایش ابدی میرسد، چه بسا آمال که در قلب داشت، تمام مستور ماند و چه آرزوهائیکه مینمود، در دلش با خود برد، ولی بآمال روحانی خود امید که نایل شده است و یقین هم دارم که همینطور است. روزی بمن گفتند که فلانی از جمالقِدم دو آرزو دارم، اوّل آنکه در هر عالم باشد، من هم با او باشم. دوّم آنکه او از من راضی باشد، ولی یقین دارم که او از من راضی باشد ولی یقین دارم که او از من راضی است چون فرموده که هرکس از من راضی باشد، من از او راضیم. من هم همیشه و همه اوقات از جمالقِدم راضی بودهام، البتّه او هم بوعدۀ خودش وفا میکند، که راضی باشد. خداوند روحش را شاد کند و درجات او را عالی نماید روحی لتربته الفدا و علیه بهاءالله. (33)
این بود شرحیکه جناب آقا میرزا حسین زنجانی در احوال جناب ملّا رضای یزدی نوشته و چیزی را که میتوان بر آن افزود این است که ملّا رضا چند فرزند داشته است، از جملۀ آنها نورالله نامی بود که در عشق آباد میزیست و بسنّ پیری رسیده، در همانجا مرحوم شد و چند دختر باقی گذاشت که شوهر اختیار نمودند و فرزندانی بوجود آوردهاند که هم اکنون در قید حیات میباشند. و دیگر آنکه مناجات و زیارتنامهئی از قلم مرکز میثاق در بارۀ او نازل گردیده که صورتش این است:
مناجات طلب اعتلا در ملکوت ابهی بجهت ملّا رضای شهید علیه بهاءالله الابهی
هوالله
اللّهم یا مؤیّد من یشاء بما یشاء علی ما یشاء انّ معدن الرّضاء و منبع الوفا و ینبوع الصّفا من ابتلی باشدّ الجفا من اهل البغضاء و ذوی الشّحناء حضرة رضا ربّ انّه قد ابتلی بمشقّة کبری و اشدّ الاضطهاد من اهل العناد و قد وقع مراراً عدیدةً مریرةً تحت مخالب ذئاب کاسرة و براثن سباع ضاریة حتّی وقع فی ید کلب عقور و آلمه بعذاب موفور و اثقل علیه الکبول و هو بین الجمهور ینادی و یدعو باسمک جهاراً و لم یفتر فی تبلیغ امرک خشیةً و ارهاباً لایخوّفه بأس الظّالمین و لا یهاب عقاب کل هتّاک فتّاک زنیم و ملیم ینطق بافصح البیان و ابدع البرهان بسلطان مبین فاحتارت قلوب الحاضرین من هذا الرّجل المتین و قالوا انّ هذا لصادق ایمن ینطق بالامر الواقع و یقرّباً لصّدق الخالص و لایکتم السّر الخفیّ فتقریره حقّ مبین من دون تقیّه و تأویل و تلویح سقیم بل قول صریح فی هذا الامر العظیم فاطمئنّت قلوب الظّالمین ان لا فساد و لا حرج و لا ثوار و لا سرّ خفّی مکتوم من السّایرین مع ذلک اثبتوه فی السّجون و لمّا خرج ذهب الی مدینة قم یحکم فیها علماء القوم عصبة سوء اخسرین فاعادوه الی السّجن المتین فمکث فی اعماقه امداً مدیداً الی ان انقذه الله بعدل من الرّجل الرّشید فلم یفتر فی ترتیل ذکرک الحکیم بل سرع الی محفل علماء السّوء و نطق ببرهان مبین فارتفع الضّوضا من العلماء و هجموا الیه بظلم عظیم فارجعوه الی السّجن تحت السّلاسل و الاغلال بجور جدید و لم یحتمّل جسمه النحیف الدّاء الوبیل الی ان فدی روحه فی هذا السّبیل منقطعاً الیک وافداً علیک ضیفاً فی عتبة قدسک ربّ اکرم مثوی هذا الوافد و الضّیف الوارد و اجعل له مقاماً علیاً فی جوار رحمتک الکبری و الرّفیق الاعلی فضاء لا یتناهی ملکوت عفوک الشّاسعة الارجاء الواسعة الانحاء لایدرکها الّا من علمّه شدید القوی انّک معطی من تشاء و غافر لمن تشاء و عفوّ لمن تشاء لا اله الّا انت اللّطیف الرّؤف العفوّ الرّحیم ..... عبدالبهاء عبّاس (34)
زیارتنامۀ جناب آقا محمّد رضا محمّد آبادی که در سجن طهران صعود نمود و برفیق اعلی شتافت
هوالله
علیک التّحیة الوفیّة و الثّناء الجمیل ایّها الجلیل الذی فدی روحه فی سبیل ربّه تحت السّلال و الحدید اشهد انّک شربت السّلسبیل و سکرت من الرّحیق فی الکأس الانیق و ادرکت الرّفیق الاعلی و استجرت جوار الرّحمة الکبری وبلغت ملکوت الابهی و سموت الی السّموات العلی و علوت الدّرجة العلیا و دخلت الجنّة المأوی وسکنت الحدائق الغلبا و سمعت الحان طیور القدس فی شجرة طوبی و رزقت اللّفاء و اوتیت البقاء فسبّح باسم ربّک الاعلی الّذی اکرم و اعطا و الذّی قدّر لک هذه الموهبة الکبری طوبی لک و لمن زارک فی الصّباح و المساء و الضّحی و العشاء انّ هذا من عطاء ربّک الاولی ع ع (35)
منابع
۱. ت و، 13
۲. م ھ: 1، 215
۳. ابوالفضائل گلپایگانی، 188
۴. خ م ، 48-51
۵. ت س، 206
۶. م ھ: 1، 222-223
۷. م ھ: 1، 223-224 نقل شده از خاطرات میرزا حسین زنجانی
۸. م ھ: 1، 224
۹. ک ف ، 93
۱۰. ک ف صفحه 103 - مضمون این حدیث از اینقرار است که علمای آن زمان از بدترین علمای روی زمین هستند.
۱۱. بقره، 13:2 – مضمون این آیه قرانی ازاین قراراست: و هنگامی که به آنان گفته می شود مانند دیگر مردم ایمان بیاورید میگویند آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟ بدانید این افراد همانا ابلهانند ولی نمیدانند.
۱۲. هود ،27:11 – مضمون این آیه قرانی از این قرار است: اشراف کافر قوم در پاسخ به او گفتند ما تو را جز بشری همچون خودمان نمیبینیم و کسانی را که از تو پیروی کرده اند جز گروهی اراذل ساده لوح مشاهده نمیکنیم و برای شما فضیلتی نسبت به خود نمیبینیم بلکه شما را دروغگو تصور میکنیم.
۱۳. کتاب ایقان، 148
۱۴. حجرات،49: 6 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد در باره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید.
۱۵. عنکبوت، 51:29 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: آیا برای آنان کافی نیست که این کتاب را بر تو نازل کردیم که پیوسته بر آنها تلاوت شود ؟ در این کتاب رحمت و تذکری است برای کسانی که ایمان میاورند و این معجزه بسیار واضحی است.
۱۶. جاثیه، 6:45 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: اینها آیات خداوند است که ما آن را بحقّ بر تو تلاوت می کنیم، اگر آنها به این آیات ایمان نیاورند به کدام سخن بعد از سخن خدا و آیاتش ایمان میاورند؟
۱۷. بقره، 23:2 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: و اگر در باره آنچه بر بنده خود – پیامبر – نازل کرده ایم شک و تردید دارید حداقل یک سوره مانند آن بیاورید و گواهان خود را غیر خدا برای این کار فرا خوانید اگر راست میگوئید.
۱۸. هود 11: 13 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: آنها میگویند او به دروغ این قرآن را به خدا نسبت داده و ساختگی است بگو اگر راست میگوئید شما هم ده سوره ساختگی همانند قرآن بیاورید و تمام کسانی را که می توانید غیر از خدا برای این کار دعوت کنید!
۱۹. اسرا، 17: 90-93 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: و گفتند ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم تا اینکه چشمه جوشانی از این سرزمین خشک و سوزان برای ما خارج کنی یا باغی از نخل و انگور از آن تو باشد و نهر ها در لابلای آن جاری کنی یا قطعات سنگهای آسمان را آنچنان که میپنداری برسر ما فرود آری یا فرشتگان را در برابر ما بیاوری یا برای تو خانه ای پر نقش و نگار از طلا باشد یا به آسمان بالا روی حتّی اگر به آسمان روی ایمان نمی آوریم مگر آنکه کتابی بر ما فرود آوری که آن را بخوانیم بگو منزّه است پروردگارم ازاین سخنان مگر من جز انسانی فرستاده از طرف خدا هستم؟
۲۰. اعراف 188:7 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: بگو من مالک سود و زیان خویش نیستم مگر آنچه را خدا بخواهد و از غیب و نهان نیز خبر ندارم مگر آنچه خداوند اراده کند و اگر از غیب با خبر بودم سود فراوانی برای خود فراهم میکردم و هیچ زیان و بدی بمن نمیرسیّد من فقط بیم دهنده و بشارت دهندهام برای گروهی که ایمان می آورند و آماده پذیرش حقّ میباشند.
۲۱. این مصرعی از یک بیت شعر از بخش 17، دفتر چهارم از مثنوی جلال الدّین رومی است. تمامی بیت از اینقراراست:
جان گرگان و سگان هر یک جداست متحد جانهای شیران خداست
۲۲. م ھ: 1، 218-219
۲3. ا خ: 3، 141-142
۲4. لوح مبارک بامضاء خادم الله – به تاریخ 29 ذیحجّه 1302 – نقل شده در ظهور الحقّ: ۵، 32۵ – 326.
2۵. ظ ح: ۵، 326 – 327 - مضمون عبارات عربی لوح مبارک از اینقراراست: اوست داننده آگاه ای شاهزاده، تو مرا مانند یکی از افراد عادی ملّاحظه نمودی ولی اگر امروز دقّت کنی مرا صاحب نوری خواهی دید که کسی نمیداند چه شخصی آنرا پدیدار کرد و مرا صاحب ناری میبینی که هیچ فردی نمیداند چه شخصی آنرا شعله ور ساخته است و لکن مظلوم عالم (حضرت بهاءالله) میداند و میشناسد و میگوید که او را دست اراده خداوند پروردگار عالمیان پدیدار کرده است و او را دست قدرت خداوند برافروخته است قسم بخداوند وعده الهی متحقق شد و گوینده در کوه طور در درخت ظهور ناطق است و اکثر مردم از سرگردانان هستند. ای امیر من در سیر و حرکت بودم پروردگارم مرا پدیدار کرد و من در خواب بودم نسیم و روح خداوند مرا بیدار کرد. در این هنگام من سرم را بلند کردم و از تمام جهات این صوت را شنیدم که ای گوینده در سدره در کوه طور خوشا بحال هر سرزمینی که بقدوم تو مشرّف شد و خوشا بحال نفسی که موفق به شنیدن ندای تو شد و خوشا بحال صورتی که بصورت تو متوجّه شد. حال برخیز و بگو ای مردم روی زمین، افکار من مانند افکار شما نیست من آنچه میگویم از من نیست بلکه از جانب خداوند مقتدر توانا است. من از حضرت شما عدل و انصاف را در این نباء عظیم و این نباء کریم خواستارم و من از حضرتت خواستارم که از امری جویا شوی که بخاطرش خونها بر زمین ریخته شد و سرها بر سر نیزه ها رفت و سینه ها سوراخ سوراخ شد و جگرها گداخت و مردم بی هوش و منصعق شدند مگر آنهائی را که خداوند پروردگار عالمیان خواست این امر بدست من نیست بلکه بدست او که پرتوان و چیره و مقتدر است.
۲6. غافر، 40: 28 - مضمون این آیه قرانی از این قرار است: و مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان می داشت گفت: آیا می خواهید مردی را بکشید بخاطر اینکه می گوید پروردگار من خدا است در حالی که دلائل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما اورده است ؟ اگر دروغگو باشد دروغش دامن خودش را خواهد گرفت، و اگر راستگو باشد حد اقل بعضی از عذابهائی را که وعده میدهد به شما خواهد رسیّد- خداوند کسی را که اسراف کار و بسیار دروغگو است هدایت نمیکند.
۲7. منظور از اسم الله، سیّد مهدی دهجی و یا اسم الله المهدی و یا اسم الله المیم است. جناب علی اکبر همان ملّاعلی اکبر شهمیرزادی – حاجی آخوند ایادی امرالله میباشند و جناب رضا همان ملّا محمّد رضا محمّد آبادی میباشند.
28. م ھ: 1، 231
29. ن ظ : 1، 97 – 99
۳0. م ھ:: 1، 230
۳1. م ھ:: 1، 220
۳2. م ھ:: 1، 233 - 234
۳3. م ھ:: 1، 235-242
۳4. م ھ:: 1، 243
۳۵. م ھ:: 1، 245