بازگشت صفحه اصلی

محمّدعلی زنجانی ملقب به حجّت - ملّا

مقدّمه
ملّا محمّد علی زنجانی يكی ديگر از علمای برجسته زمان خودش می باشد كه در زمان حیات حضرت ربّ اعلی بایشان مؤمن شد، قبل از ایمان لقب ملّا محمّدعلی حجة‌الاسلام زنجانی داشت كه حضرت باب بعداً او را بلقب حجّت مفتخر فرمودند. جناب حجّت در حدود سال ١٢٢٧ هجری قمری (١٣ - ١٨١٢ميلادی) در زنجان تولد يافت (1) شهادت ایشان در وقایع زنجان در سال 1267 هجری قمری صورت گرفت. نبیل زرندی در تاریخ خود می‌نویسد: « اسم آن بزرگوار ملّا محمّدعلی بود در بين علما و دانشمندان معاصر مقامی عالی داشت و بقدرت و توانائی از ديگران ممتاز بود مشارٌاليه از بزرگترين ياری کنندگان امر مبارک است، پدر جناب حجّت موسوم بملّا رحيم زنجانی از علمای آن حدود و بتقوی و علم و متانت اخلاق موصوف و نزد همه محترم بود جناب حجّت در سال ١٢٢٧هجری متولّد شدند از همان اوّل حیات آثار کفايت در ناصيه‌اش پيدا بود، از اين جهت پدرش نهايت درجه توجّه را بپرورش و تربيت فرزند خويش داشت جناب حجّت باشارهء پدر خود برای تحصيل علوم بجانب نجف روان شدند هوش و فراستی کامل داشتند و تفوّق و قدرتی کامل از خود بروز دادند ياران و دوستان او از هوش و ذکاوت و فصاحت بيان و متانت رفتار آن بزرگوار در عجب بودند» (2) حضرت ربّ اعلی زنجان را ارض اعلی نامیدند زیرا زنجان و اعلی از لحاظ عددی برابر 111 و اشاره به حوادث خطیره ای است در این سرزمین اتفاق خواهد افتاد. جناب حجّت، ذکر شده در کتاب ایقان از جمله چهار صد علما مؤمن به حضرت اعلی میباشند. ایشان در انتها در وقایع زنجان در سال 1267 ه ق در سن چهل سالگی به شهادت رسیدند. (3)
مقام روحانی
حضرت ولی امرالله میفرمایند قوله الاعزّ: «ديگر ازعاشقان جمال سبحان و مناديان امر يزدان جناب حجّت زنجانی است که بغايت شجاع و متهوّر و صاحب رأی و ارادهء محکم و شوق و اشتياق بی‌پايان بود. آن جوهر حبّ و ولا در جمرهء بلائی افکنده شد که لهيب آن زنجان و ضواحی آن را فرا گرفت و جمّ غفيری از دوستان حضرت رحمان را به آتش ظلم و عدوان بسوخت.» (4) و همچنین می فرمایند قوله الاعزّ: «حضرت حجّت که از قلم میثاق بشخص شاخص و صاحب قول نافذ و عالِم نحریر و متبحّر شهیر موصوف در حادثه زنجان بکمال مظلومیّت شربت شهادت را بنوشید. جسد منورّش را بحکم حاکم پر تدلیس و تلبیس از مدفن بیرون آورده و ریسمان بگردن انداخته در کوچه و بازار گردانیدند و سه شبانه روز در میدان مدینه بینداختند.» (5)
آباء و اجداد
پدر حجّت، ملّا عبدالرّحيم زنجاني از علمای معروف شهر و مورد توجّه و پيروی اهالی زنجان و توابع بود و مردم از وی خوارق عادات و كرامات بسيار روايت می‌نمودند.
تحصیلات
حجّت ابتدا در زنجان به تحصيل مقدّمات پرداخت و سپس راهی عتبات عاليات (از جمله نجف) شد (تاریخ نبیل) و چند سالی در آن صفحات علی الخصوص در مدرسه شريف العلمای آملی (متوفي بسال ١٢٤٦ هجری قمری برابر با ١٨٣٠ ميلادی) بتكميل تحصيلات و مطالعات خود اشتغال داشت، (6) جناب فاضل مازندرانی مي‌نويسد كه: "بعضی گفته‌اند كه از محضر شیخ احسائی نیز استفاده کرد".(7) بايد توجّه داشت كه هنگام درگذشت جناب شيخ احمد احسائی در حجاز سن جناب حجّت در حدود پانزده بوده‌ است. ضمناً نامبرده در آغاز با عقايد شيخ و سيّد همراهی و موافقتی نداشته و پس از ايمان به امر جديد، به مقامات عرفان آن دو نفس شخيص نيز اعتراف كرده‌ است. بهرحال در مجلد سوّم نامه دانشوران تصريح شده كه جناب حجّت پيش از ايمان به حضرت باب پيرو مكتب شيخيّه بوده‌ است. شايد مشرب اخباری حجّت باعث اصلی اين گمان باشد. در نامه دانشوران همچنين به يكی از تأليفات جناب حجت بنام "ريحانة‌الصدور" اشاره شده و شرحی در خصوص محتوای آن آمده است.(8) سعه اطلاع و حدّت ذهن و قدرت بيان جناب حجّت سبب كسب اعتبار و حيثيت فراوان بجهت آن جناب گشت و با آنكه حدود بيست سال بيش نداشت چون از تحصيل در عتبات فراغت يافت و قصد عزيمت به ايران كرد گروه كثيری از طلّاب علوم دينيه و علمای ساكن كربلا تا دو فرسخ از وی مشايعت نمودند. هنگامی كه حجّت به كرمانشاه رسيد اهالی از وی استقبال نمودند. حجّت پس از چند روز عازم همدان گرديد و در آن شهر كه مركز مهمّی از علما و تابعان مشرب اخباری بود اقامت و نيز با یکی از خویشاوندان خود ازدواج نمود. جناب حجّت دو سال و نيم در همدان مرجع روحانی مردم شهر بود تا پدرش در زنجان وفات یافت.(9) گروهی از مردم زنجان به همدان شتافتند تا باصرار و التماس آن جناب را به زنجان برند. هنگام عزيمت از همدان اهالی آن شهر تا چهار فرسخ وی را مشايعت كردند و از سوی ديگر مردم زنجان در بيرون شهر زنجان اجتماع نمودند و پس از ديدار جناب حجّت گوسفندها قربانی كرده و آن جناب را با نهايت شكوه و احترام وارد شهر نمودند و مسند و منبر و مسجد پدر را به وی تفويض داشتند. این زمان مقارن سال 1250 هجری قمری بود.(10) مؤلف ناسخ‌التّواريخ می‌نويسد: "ملّامحمّدعلی ... راه زنجان برگرفت و چون مسافت طريق آن بلده قريب افتاد وضيع و شريف مردم زنجان او را بيك منزل و دو منزل پذيره كردند واز مواشی خود در قدوم او قربان نمودند" (11). حضرت ولی امرالله می‌فرمایند قوله الاعزّ: « يکی ديگر از اجلّهء علماء و اعاظم مجتهدين ... جناب ملّا محمّدعلی زنجانی ملقّب به حجّة است. اين عِالم نِحرير و فاضل شهير در رتبه و مقام با جناب وحيد در طراز واحد وارد و از لحاظ شوق و حرارت از آن جوهر محبّت هم سبقت مي‌گرفت. در سلک فرقهء اخباری منسلک و دارای رأی سالم و فکر جازم و در محاوره و مباحثه شجيع و از هر گونه تقليد و تقييد بر کنار بود بدرجه‌ای که عقايد و آراء علماء را از ابواب اربعه تا مقامات مادون كلّ را مورد انتقاد و ايراد قرار مي‌داد و آنانرا بقوّهء دليل و برهان مفحم ميساخت. مکرّر با پيشوايان متعصّب شيعه مباحثات شديده بر پا کرد و در اثر وسعت جنان و طلاقت لسان بر جميع آنها فائق آمد.» (12). شجاعت و صراحت لهجه جناب حجّت از همان آغاز ورود به زنجان برايش دشمنان سرسختی نيز از علماء شهر فراهم نمود ولكن او بمخاصمت آنان توجهی نمی‌نمود. بهرحال احاطه جناب حجّت بر معارف عقلی و نقلی اسلامی و شدّت تقوی و كثرت زهد و مجاهدت، او را محبوب هزاران تن از مردم زنجان و توابع آن نمود. چون در مسجدی که وی نماز می‌گذارد گنجایش همه را نداشت عدّه‌ای از مریدان جمع شدند و بنای جدید مباشرت کردند. آن مسجد که توسط حاجی پیر ولی در سال 1173 بنا شده بود اکنون به دستور جناب حجّت تعمیر و مرمت شد و تا مدّتها به اسم آن جناب مشهور بود. بدستور وی مراكز فساد و فحشا و باده‌گساری در زنجان مسدود و متروك گشت و روسپيان (و زنان مفلوك ولگرد) بي‌پناه توبه از گناه نموده به حرفه و صناعتی اشتغال يافتند.(13) جناب حجّت از طهران «از جانب شاهی خلعت و لقب حجة الاسلامی برایش رسیّد و لذا نزد اهالی به عنوان حجّت معروف گردید»(14) و بر شهرت و محبوبيتش افزود. سيّد محمّد شيروانی معروف به سيّد مجتهد كه از فقهای معروف زنجان بود با وی بنای حسادت و مخالفت گذاشت. در مجلسی ميان آن دو بحثی پيرامون مقامات جسمانی و روحانی انبياء در گرفت و جناب حجّت با نهايت قدرت اثبات نمود كه انبياء از لحاظ جسمانی چون ديگر افراد نهایت انسانی‌اند و اين مقام روحانی آنان است كه بكلّی از مقامات بشری ممتاز است. چون سيّد شيروانی مغلوب گشت بهانه بدست آورده با ديگر دشمنان جناب حجّت توطئه نمود و كلاً به تكفير پرداختند و افتراء فراوان بر آن جناب وارد آوردند سرانجام دولت مركزی جناب حجّت و مخالفان را به طهران احضار نمود. در طهران مجمعی از پيشوايان روحانی فراهم و صدراعظم ايران حاج ميرزا آقاسی نيز در آن حاضرگشت. جناب حجّت در حضور علما باثبات حقانيت معتقدات خويش پرداخت و مخالفان را مغلوب و محكوم نمود. محمّد شاه كه از حقانيت و تقوی و زهد جناب حجّت خبر داشت به وی انگشتری گرانبها و عصائی جواهر نشان اهداء نمود و جناب حجّت با نهايت عظمت و شكوه و احترام عازم زنجان گرديد. جناب فاضل مازندرانی در خصوص این واقعه و مراجعت جناب حجّت به زنجان مي‌نويسد: «لذا او را با رعايت غايت تجليل و توقير بزنجان اعاده دادند و همينكه اهالی خبر يافتند با هجوم و وله تمام به استقبال شتافتند تا خود را بموكبش رسانده قربانيهای بسيار در معبرش بعمل آرند و دوازده تن از اصحاب جان‌نثار پسران خردسال خود را دستمال سرخ ابريشمين نشانه قربانی بر گردن انداختند و تنی از ايشان مبادرت بفدای فرزندش نمود ولی آن جناب ملتفت شده نهی و نكوهش فرمود كه اين عادات سيئه از بقايای آثار اقوام جاهله قديمه است و فرمان داد جراحت گلوی آن پسر را بخيه كرده معالجه نمودند و آن پسر بنام پورشهباز معروف بود و سالها در زنجان ميز‌يست تا از اين جهان درگذشت و حجّت با چنين جلال و حشمت وارد وطن شده صيت عظمت و قدرتش مضاعف گشت و نامش را در آن حدود جز به عظمت ياد نكردند و حكمران هم ناچار از تعظيم و تكريم بود.» (15)
ایمان به حضرت باب
بديهی است كه مجتهد كامل و مرد خدا ترس فاضلی چون جناب حجّت در خصوص اخبار امر جديد بي‌تفاوت نبود. هنگامی كه مژده ظهور را شنيد با تمامی دل مشتاق جستجو گرديد. حضرت عبدالبها در خصوص چگونگی قيام جناب حجت بر تحقيق از امر بديع در مقاله شخصی سياح می‌فرمايند قوله الاعزّ: «... و چون فتاوی علماء و فرياد و ولوله فقهاء بزنجان رسيد ملّا محمّدعلي زنجانی مجتهد كه شخص شاخصی بود و صاحب قول نافذی يكي از معتمدين خويش را بجهت فحص اين قضيه به شيراز فرستاد. ان شخص از تفاصيل وقوعات چنانچه بايد و شايد اطلاع يافته با بعضي تآليف مراجعت نمود و چون كيفيّت وقوعات را مجتهد استماع نمود و بر نوشتجات اطلاع يافت با وجود آنكه عالمي نحرير و متبحری شهير بود از قضا ديوانه و شيدا شد و در مجلس درس كتب را برچيد و گفت موسم بهار و باده رسيد و اين عبارت را بر زبان راند طلب العلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم و جميع مريدان خويش را بالای منبر دعوت و دلالت نمود و مکتوبی مشعر بر اقرار و اعتراف خويش به باب نوشت. باب در جواب او را بوجوب نماز جمعه دلالت كرد. با وجود آنكه علمای زنجان از دل و جان بوعظ و نصيحت ناس برخاستند چاره نتوانستند. عاقبت برفتن طهران مجبور گشتند و به حضور خاقان مغفور محمّد شاه شكايت بردند و خواهش احضار ملّا محمّدعلی به طهران نمودند. امر پادشاهی به احضار صادر و چون به‌ طهران رسيد او را در محضر علما حاضر ساختند. بعد از مجادلات و مباحثات بسيار چنين روايت كنند كه درآن مجلس چيزی بر او وارد نيامد. لهذا خاقان مرحوم يك عصا و پنجاه تومان باو خرجي داده اذن مراجعت فرمود» (16) بايد توجّه داشت كه جناب حجّت حداقل يك بار پيش از ايمان و دوبار پس از ايمان بامر محمّد شاه به طهران احضار گشته و هر بار مورد مرحمت شاهی قرار گرفته ‌است. لذا نوشته جناب فاضل مازندرانی احتمالاً با بيان حضرت عبدالبها مباينت ندارد. شايد محمّد شاه دو بار به جناب حجّت عصای مخصوص اهدا كرده باشد. شايد بار نخست چنانكه جناب فاضل تصريح نموده يك عصای جواهرنشان و انگشتری گرانبها و بار دوم كه پس از ايمان بوده چنانكه حضرت عبدالبهاء فرموده‌اند عصا و پنجاه تومان به حجّت داده باشد.(17) فاضل مازندرانی در باب انگشتری اهدائي به جناب حجّت مي‌نويسد: «و اين همان انگشتر بود که پس از شهادتش بحكم اعدا انگشتش را قطع كرده انگشتر را بردند.» (18)
اما تفصيل ايمان جناب حجت به حضرت باب بشرحی که نبیل زرندی می‌نویسد ازاینقرار است: « بمحض اينکه حجّت زنجانی ندای امر جديد را شنيد در مقام تحقيق بر آمد و شخصی از ثقاة و معتمدين خويش را که ملّا اسکندر نام داشت برای تحقيق مطلب بشيراز فرستاد. ملّا اسکندر پس از ورود بشيراز چهل روز توقّف نمود و بحضور مبارک مشرّف شد عظمت امر را دريافت و نسبت بامر جديد مؤمن گشت باجازهء حضرت باب بزنجان مراجعت نمود و در هنگاميکه علما در محضر حجّت مجتمع بودند نزد وی رفت حجّت از او پرسيد آيا بامر جديد مؤمن شدی يا نه؟ ملّا اسکندر ورقی چند از آيات مبارکه‌ايکه از قلم حضرت اعلی نازل شده بود بحجّت داد و گفت اينها را مطالعه کنيد من مطيع اوامر شما هستم. حجّت خشمناک گرديد و بملّا اسکندر گفت اين چه حرفی است که ميزنی اگر علما در اين محضر نبودند ترا مجازات مي‌کردم مگر نمي‌دانی که اصول دين تحقيقی است. ردّ و قبول من برای تو چه فايده دارد. وقتيکه اوراق را مورد مطالعه قرار داد و يک صفحه آنرا خواند بی‌اختيار بسجده افتاد و گفت شهادت مي‌دهم که اين کلمات از مصدری نازلشده که قرآن از آن مصدر نزول يافته است هر که حقّانيّت قرآن را معتقد است بايد يقين داشته باشد که اين کلمات هم بر حقّ است. کلمات الهی است. هر چه صاحب اين کلمات بگويد چون من عنداللّه است اطاعتش واجب است. ای نفوسيکه در اين مجلس حاضريد همه شاهد باشيد من بصاحب اين کلمات مؤمن هستم اگر روز را شب بخواند و آفتاب را سايه بداند بدون هيچگونه شکّ و ريبی فرمان او را اطاعت مي‌کنم زيرا حکم او حکم خداست. هر که بانکار او بپردازد خدا را منکر شده است.» (19) و همچنین «چون اين کلمات را جناب حجّت بيان کردند جمعيّت پراکنده شدند و مجلس خاتمه يافت آياتی را که جناب حجّت در اوّل وهله تلاوت نمودند و ملّا اسکندر از شيراز آورده و از کتاب قيّوم الاسماء بود که در تفسير سورهء يوسف از قلم حضرت اعلی نازل شده بود.» (20)
سال اوّل ایمان
نبیل اعظم زرندی می‌نویسد: « جناب حجّت مدّتی بود که يکی از خواصّ و معتمدين خود را که مشهدی احمد نام داشت برای تقديم عريضه و هدايای چندی بحضور حضرت باب بشيراز فرستاده بود، يکروز جناب حجّت با شاگردان خود مشغول صحبت بودند در اين بين مشهدی احمد از شيراز مراجعت کرد و نامهء سر بمهری از حضرت اعلی بدست حجّت داد لوحی از حضرت اعلی بود که در ضمن آن ايشانرا ملقّب بحجّت فرموده بودند و تأکيد فرموده بودند که حجّت از بالای منبر خلق را خاطب ساخته تعاليم اساسيّهء امر مبارک را برای مردم شرح بدهد.» (21)
دعوت به طهران برای بار دوّم و حبس تحت نظر
بعضی علمای خود خواه زنجان که قبل از ایمان جناب حجّت به حضرت باب بایشان حسادت ورزیده و به دشمنی ایشان قیام کرده بودند و بواسطه سعایت و بدگوئی آنها محمّد شاه ایشانرا به طهران احضار کرد که نتیجه معکوس داشت. حال که جناب حجّت به حضرت باب ایمان آورده بودند دشمنان خیال کردند که اینبار می‌توانند برایشان غلبه حاصل کنند. نبیل اعظم زرندی می‌نویسد: ایمان جناب حجّت به حضرت باب « سبب شد که دشمنان و مخالفين ايشان بسعی و کوشش خود افزودند و چون از هيچ راهی نمي‌توانستند جناب حجّت را در چشم شاه و رعيّت حقير و ذليل جلوه دهند تصميم گرفتند که ايشانرا مروّج دعوت جديد و مخالف و مخرّب دين مقدّس اسلام معرّفی کنند و چون چند نفر از مخالفين ايشان با هم می‌نشستند بيکديگر می‌گفتند ما ممکن نيست بتوانيم اين شخص را در نظر مردم خوار و حقير جلوه دهيم و اين رتبه و مقام را از او بگيريم زيرا شخصی عالم و پرهيزکار و عادل است وقتيکه محمّد شاه او را بطهران احضار کرد با فصاحت بيان و سحر گفتار خود توانست محمّد شاه را بخود جلب کند طوری شد که محمّد شاه خيلی از او خوشش آمد و باو اخلاص پيدا کرد امّا حالا که حجّت امر سيّد باب را قبول کرده و اينطور بی‌پردهء مردم را دعوت مي‌کند کار ما آسان است مي‌توانيم دولت را وادار کنيم که او را دستگير کند و از زنجان بيرونش نمايد مخالفين حجّت اينطور با هم قرار دادند که عريضه‌ای بمحمّد شاه بنويسند و عريضه را نوشتند و هر چه دلشان خواست راجع بحجّت در آن عريضه شرح دادند از جمله نوشتند "حجّت در آنوقت که خودش را از پيروان اسلام مي‌دانست شاگردانش را بتحقير و اهانت بمقام و رتبهء علما وادار مي‌کرد حالا که بامر سيّد باب گرويده و دو ثلث مردم زنجان را بابی کرده ديگر معلوم است که چه بلائی بسر ما خواهد آمد جمعيّتی که در خانهء او جمع مي‌شوند از عدّه‌ای که در مسجد حاضر مي‌شوند بمراتب زيادتر است مسجد پدرش را مخصوصاً برای اجتماع پيروان خود اختصاص داده که در آنجا جمع ميشوند و باو اقتدا مي‌کنند طولی نمي‌کشد که نه تنها زنجان بلکه تمام دهات اطراف زنجان هم بابی خواهند شد و بنصرت او قيام خواهند کرد. محمّد شاه از مضمون مراسلهء علمای زنجان خيلی تعجّب کرد ميرزا نظر علی حکيمباشی هم که از آن عريضه خبر دار شد خيلی تعجّب کرد و گفت اشخاص زيادی هستند که حجّت را ديده‌اند و همه از قدرت و استقامت او سخنانی گفته و مي‌گويند محمّد شاه تصميم گرفت جناب حجّت و مخالفين ايشانرا به طهران احضار کند چون همه حاضر شدند حاجی ميرزا آقاسی و امرای دربار و علمای مشهور طهران بامر محمّد شاه در مجلسی که مخصوصاً منعقد کرده بود حاضر شدند علمای زنجان را هم در آن مجلس حاضر ساختند و قرار شد علمای زنجان با جناب حجّت در آن مجلس گفتگو نمايند زنجانی‌ها هر سؤالی که از حجّت مي‌کردند ايشان بطوری جواب مي‌دادند که همهء مستمعين و شخص محمّد شاه نيز از استماع جوابهای جناب حجّت بر پاکدامنی و بی‌گناهی ايشان يقين حاصل مي‌کردند در خاتمه شاه از جناب حجّت اظهار رضايت کرد و خيلی از او تعريف کرد و فرمود از خوب راهی وارد شدی و تهمت‌هائی را که دشمنان بتو نسبت مي‌دادند همه را رد کردی خلاصه خيلی از او تعريف کرد و باو فرمود شما بزنجان مراجعت کنيد و بانجام امور مفيده بملک و ملّت قيام نمائيد منهم پيوسته شما را مساعدت خواهم کرد هر وقت دشمنان و مخالفين شما اقدامی کردند فوراً بمن خبر بدهيد.» (22)
همانطوریکه قبلا ذکر شد مشهدی احمد که از معتمدین جناب حجّت بود نامه سر به مهری برای جناب حجت آورد که باو دستورات خاصی داده بودند که جناب حجّت بدون درنگ باجرای ان اقدام فرمودند که منجر به احضار جناب حجّت به طهران شد. نبیل زرندی در این خصوص مینویسد: « جناب حجّت بمحض اينکه لوح مبارک را قرائت کرد تصميم گرفت مطابق دستوريکه باو رسيده رفتار کند فوراً درس را تعطيل کرد و شاگردان خود را مرخّص نمود و بآنها فرمود از اين ببعد درس نخواهم گفت و بآنها گفت طَلَبُ العِلمِ بَعدَ حُصُولِ المَعلُوم مَذمُومٌ. روز جمعه جناب حجّت بر حسب امر حضرت باب در مسجد نماز جمعه را خواندند و مردم بايشان اقتدا کردند، امام جمعه بجناب حجّت اعتراض کرد که ادای نماز جمعه حقّ من است زيرا من امام جمعه هستم اجداد من هم پيش از اين همه امام جمعه بودند و در اين خصوص فرمان پادشاه صادر شده هيچکس نمي‌تواند بجز من امام جمعه باشد پس شما چرا بادای نماز جمعه پرداختيد؟ جناب حجّت بامام جمعه فرمودند اگر تو فرمان سلطان داری که امام جمعه هستی مرا حضرت قائم عليه السّلام بادای نماز جمعه امر کرده منهم فرمان حضرت قائم را دارم و هيچ کس نمي‌تواند اين حقّ را از من بگيرد و اگر کسی با من معارضه کند و در اين خصوص مقاومت نمايد دفاع خواهم کرد چون جناب حجّت بدون خوف و بيم امر مبارک حضرت باب را اجرا مي‌فرمودند از اينجهت علمای زنجان با امام جمعه همدست و همراه شدند و بحاجی ميرزا آقاسی شکايت کردند که حجّت بهيچ امری اعتنا ندارد و بحقوق ما تعدّی مي‌کند يا ما همه هر چه داريم بر مي‌داريم و از زنجان مي‌رويم و شهر و مردم شهر را برای حجّت مي‌گذاريم يا آنکه محمّد شاه فوراً حجّت را از اين شهر اخراج فرمايد زيرا يقين داريم که اگر شاه حجّت را بحال خود بگذارد و در اين شهر بماند خطر شديدی بوقوع خواهد پيوست حاجی ميرزا آقاسی بالاخره مجبور شد شکايت علمای زنجان را بمحضر شاه عرض کند هر چند قلباً از نفوذ علما انديشه داشت و نمي‌خواست بحرف آنها گوش بدهد محمّد شاه فرمان داد حجّت از زنجان بطهران سفر کند قليچ خان کُرد از طرف محمّد شاه مأمور شد که بحجّت بگويد از زنجان بطهران توجّه نمايد در اين بين‌ها بود که حضرت باب از نزديک طهران عبور مي‌فرمودند که به تبريز بروند پيش از آنکه قليچ ‌خان بزنجان برسد جناب حجّت يکی از پيروان خود را که بخان محمّد توپچی معروف بود با عريضه ای بحضور مبارک فرستاده بود و اجازه خواسته بود که آن حضرت را از دست دشمنان بگيرد و خلاصی بخشد حضرت باب در جواب حجّت فرمودند هيچکس جز خداوند توانا نمي‌تواند مرا خلاص کند و برای انسان ممکن نيست که از قضای الهی فرار کند و از تقدير خداوندی خود را خلاصی بخشد و نيز فرمودند امّا در بارهء ملّاقات من و تو با هم، اين مطلب بزودی در جهان ديگر واقع خواهد شد و در عالم عزّت ابديّه با من ملّاقات خواهی کرد. همانروز که پيغام مزبور از طرف حضرت اعلی بجناب حجّت رسيد قليچ‌خان هم وارد زنجان شد و پيغام شاه را بحجّت گفت جناب حجّت با قليچ ‌خان بطهران سفر کردند وقتی بطهران رسيدند حضرت باب از قريه کلين که چند روز در آنجا توقّف فرموده بودند تشريف برده بودند زمامداران امور محلّی در باطن طوری کار را ترتيب داده بودند که وقتی حضرت باب را از زنجان عبور ميدهند جناب حجّت در زنجان نباشد زيرا بيم داشتند که اگر حجّت بحضور سيّد باب مشرّف شود کار خيلی سخت خواهد شد.» (23)
در همان ایّام، حکم تبعید حضرت نقطه اولی به آذربایجان اعلان گشت که از طریق زنجان رهسپار می‌شوند. ولی حاجی میرزا آقاسی ترسیّد که وقت عبور از زنجان یاران ایشان را از دست مأمورین خلاص نمایند لذا جناب حجّت را به طهران دعوت نمود و با وجودیکه ایشان مریض بود، مع الوصف به طهران رفت. میرزا آقاسی، قلباً با ایشان مخالفت داشت بهمین علّت وی را در منزل کلانتر تحت نظر قرار داد و شاه را ترساند و گفت بیم آن دارم که قیام کند و چاره از دست رود. محمّد شاه دستور داد که مجدداً مجلسی با حضور وی تشکیل گردد و علما و جناب حجّت به بحث و مذاکره پردازند چون جناب حجّت در تمام مراحل مباحثات و مذاکرات پیروز شد، محمّد شاه فهمید که مجتهدین از روی حسادت و تعصّب به او افترا بسته‌اند لذا از وی تجلیل کرد و انعام بخشید. نبیل زرندی می‌نویسد: «حجّت زنجانی در آن ايّام بواسطهء تفتين علماء سوء زنجان در طهران حبس نظر بود يکی از رفقای ملّا اسکندر داستان گرفتاری حضرت باب را بچنگ اعداء در طهران برای او نقل کرد جناب حجّت فوراً به مؤمنين زنجان پيغام فرستادند و تأکيد شديد نمودند که با هم مجتمع شوند و حضرت باب را از چنگ دشمنان برهانند و بهر جا که آن حضرت مايل باشند همراهی کرده برسانند جمعی از مؤمنين خالص بر حسب امر جناب حجّت اقدام نمودند نيمه شب بود که بنقطهء مقصود رسيدند همهء مأمورين را در خواب يافتند. بحضور مبارک عرض کردند که ما برای نصرت حاضريم مأمورين همه در خوابند بهر نقطه‌ای که ميل مبارک باشد ممکن است فوراً عزيمت فرمائيد حضرت باب با نهايت متانت فرمودند کوههای آذربايجان هم حقّی دارد شما بمنازل خود برگرديد و از عزيمت خويش منصرف شويد.» (24) همانطوریکه در تواریخ ثبت شده عبور حضرت ربّ اعلی از سیاه دُهان در حدود ماه مه سال 1847 بوده است بنابراین در همین زمان است که جناب حجّت در طهران در حبس تحت نظر بودند و شاید مدّتش قدری طولانی بوده.
خطبه قهریّه
نبيل مي‌گويد در اوقاتيکه حضرت بهاءاللّه در زندان عکّا تشريف داشتند من از لسان مبارک شنيدم که فرمودند « ملّا محمّدعلی زنجانی پس از آنکه لوح قهريّه را بحاجی ميرزا آقاسی داد آمد بديدن من، ميرزا مسيح نوری و عدّه‌ای از مؤمنين در آنوقت حاضر بودند ملّا محمّدعلی تعريف کرد که لوح مبارک را بحاجی ميرزا آقاسی دادم بعد آن لوح را برای ما هم خواند خيلی مفصّل بود سه صفحه مي‌شد همه را از حفظ کرده بود بيانات مبارکهء حضرت بهاءاللّه نسبت بجناب حجّت طوری بود که از طهارت حيات و شرافت ذات آن شخص جليل حکايت ميکرد مي‌فرمودند «چقدر شجاع بود چقدر با شهامت بود چه ارادهء قويّه‌ای داشت در نهايت زهد و ورع بسر برد چنان استقامتی داشت که ممکن نبود تزلزل و اضطرابی در او پيدا شود.» (25)
همین که محمّد شاه فوت نمود (پنجم سپتامبر 1848) جناب حجّت بکمک دو نفر از دوستانش خود را به زنجان رسانید و مورد استقبال مردم زنجان و برخی از علما قرار گرفت. در این وقت محمّد بیک چاپارچی بکمک ملّا ولیّ در کوچه و بازار روان شدند و ورود حجّت را به مردم اطّلاع دادند. حاکم زنجان امیر ارسلان خان، مجدالدّوله که با وی مخالفت داشت دستور داد که محمّد بیک چاپارچی را تازیانه زنند و زبان ملّا ولی را قطع نمایند. در همین هنگام یکنفر از دوستان حجّت گرفتار زندان گشت. وی به مجدالّدوله پیغام فرستاد تا او را آزاد نماید ولی فرّاشان ممانعت کرده به جناب حجّت توهین نمودند. یکی از مؤمنین به نام سیّد جلیل به زندان هجوم نمود و ملّا عبدالعلی را از زندان بیرون آورد. چون این خبر به گوش حاکم رسید دو نفر از پهلوانان را برای دستگیری جناب حجّت فرستاد.
جناب فاضل مازندرانی به نقل از جناب حاج ميرزا جانی می‌نویسند: «... حقیر در دارالخلافه در منزل محمود خان کلانتر خدمت ایشان رسیدم و آن جناب محبوس بودند به جهت اخلاص کیشی آن حضرت می فرمودند من ملّائی بودم چنان مغرور و زبر دست كه در عصر خودم از برای احدی خاضع نشدم حتی مرحوم حاجی سيّد باقر رشتی كه ظاهراً او را حجة‌الاسلام و اعلم علمايش مي‌د‌انستند. چونكه سبك من در اخذ مسائل بطريق اخباريين بود لهذا در بعضی مسائل تناقض با حضرات فقها داشتم مردم فريادی شدند، محمّد شاه مرا به طهران خواست. آمدم. كتابهای مرا ديد و مطلب را فهميد. گفتم سيّد را نيز بطلب تا آنكه گفتگو نمائيم. بنا هم شد بعد چون ملاحظه فساد آن را نمود موقوف داشت. خلاصه آنكه با همه غرور همينكه خبر ظهور آن جناب به من رسيد و بقدر يك صفحه كوچك از آيات آن نقطه فرقان را ديدم هوش از سرم بدر شد و بي‌اختيار در عين اختيار تصديق حقيّت ايشان را نمودم و حلقه بندگی او را بگوش محبّت كشيدم. زيرا كه معجزه اشرف پيغمبر از ايشان ديدم. هرگاه انكار می‌كردم انكار حقيّت مذهب اسلام را نموده بودم و لهذا تصدیق نمودم و قلّاده اطاعت آن جناب را بگردن خويش افكندم و در مقام نصرت امر آن سيّد امكان برآمدم. من‌جمله آثار سبعه ايشان را مروّج شدم و نهی از كشيدن قليان نمودم و جمعی كثير تابع شدند. بحدّی امر حقّ قوت گرفت كه منكرين در بازارها جرئت كشيدن قليان نمی‌كردند.» (26)
وقایع زنجان و شهادت
چون شرح وقایع زنجان بسیار مفصّل و خود مطلب دیگری است فقط بطور اشاره و مختصراً در شرح زندگانی جناب حجتّ ذکری از آن بمیان خواهد آمد. در ابتدا دو نفر از اهل فساد بسوی منزل جناب حجت روان شدند و در این هنگامه «... چون آن دو نفر پهلوان بمحلّهء جناب حجّت رسيدند يکی از اَصحاب شجاع موسوم بميرصلاح با هفت نفر ديگر از مؤمنين که مسلّح بودند جلو اين دو نفر را گرفتند، ميرصلاح از اسداللّه پرسيد کجا ميخواهی بروی آن پهلوان بجناب حجّت جسارت کرد فوراً ميرصلاح شمشير خود را کشيد و فرياد يا صاحب الزّمان بلند کرد و زخمی بپيشانی اسداللّه زد، شجاعت و جلادت و رشادت ميرصلاح و غلبهء او بر پهلوان مسلّح سبب شد که جمعيّت هر کدام از گوشه‌ای فرار کردند اين اوّلين فرياد يا صاحب الزّمانی بود که در شهر زنجان از نای ميرصلاح شجاع و قويدل بلند شد و سر تا سر شهر مرعوب شدند، حاکم زنجان از قوّت و شدّت آن فرياد ترسيد، پرسيد اين صدا چيست و از کيست مقصودش چيست؟ وقتيکه قضيّه را باو گفتند خوف شديدی او را فرا گرفت زيرا باو گفتند اصحاب در ساعت خطر هر وقت مي‌خواهند يکديگر را برای نصرت دين و مساعدت قائم اخبار کنند فرياد يا صاحب الزّمان مي‌کشند» (27) از این به بعد کشمکش میان بابیان و حکومت و علما و مردم شروع شد. جناب حجّت زنجانی از جانب حضرت اعلی در کتاب پنج شأن بعنوان "عالِم ارض اعلی" مورد تجلیل قرار گرفت و نیز در توقیعی لقب حجّت به آن عالِم بی نظیر عنایت فرمودند و محمّد شاه عنوان حجّت‌الاسلام به ایشان داده بود. زمانی که قلعه شیخ طبرسی پیش آمد، وی با وجودیکه مایل به شرکت و کمک به اصحاب بود، ولی برایشان مقدور نبود. چون امیرکبیر صدراعظم ایران شد تصمیم گرفت که جناب حجّت را به قتل برساند در همان موقع یکی از مؤمنین زنجان به نام شیخ محمّد توپچی به دست دشمنان اسیر گشت ابتدا سرش را شکستند و بعد یکی از علما با قلمتراش سینه‌اش را شکافت و مجدالّدوله با شمشیر بر دهانش زد و مردم باو حمله نموده شهیدش کردند. همزمان با این واقعه مردم شهر تصمیم گرفتند تا بابیان زنجان را قتل عام کنند و حاکم اعلان نمود که هر کس از بابیان پشتیبانی نماید اموالش مصادره و جانش در خطر و زن و اطفالش بی سرپرست خواهند شد. در چنین حالی جناب حجّت دستور داد تا اصحاب با آذوقه لازم به قلعه علیمردان خان بروند. این آغاز دفاع اصحاب زنجان بود. واقعه زنجان به مدّت تقریباً 9 ماه بطول انجامید و قریب 2000 تن از اصحاب در سنگرهای نوزده گانه خود که هر سنگری به نامی تسمیه شده بود قرار گرفتند و شبها با فریاد یا صاحب الزّمان و ذکر یا دیّان یا حنّان و یا منّان ذاکر، و روزها در مقابله با افواج عظیم مردم و انبوه جنگجویان دولت استقامت می‌کردند. جناب فاضل مازندرانی اضافه می‌کند که صنعتگرانشان در ساختن آلات و ادوات حربیه صنعت و قدرت عجیب نشان دادند چنانچه حاجی کاظم نامی، توپی ساخت و مؤمن دیگری که یکدست نداشت آنرا به دوش کشیده و در محلّی نصب نمود که می‌توانست مرکز اردوی دشمن را هدف قرار دهد و داسهای بُرّنده‌ای اختراع کردند که افراد اعدا را مانند زرع درو می‌کرد.(28) حضرت ولیّ امرالله می‌فرمایند قوله الاعزّ: «... نائرهء ثالثی که از دو واقعهء مذکوره شديدتر و لهيبش سوزاننده تر بود در مغرب ايران يعنی زنجان و نقاط مجاور شعله ور گرديد. در اين طوفان عظيم که از لحاظ طول مدّت و تعداد مقتولين و نفوسی که آواره و بيخانمان گشته بی سابقه و نظير است جناب ملّا محمّدعلی زنجانی ملقّب به حجّت يکی از مبرّزترين و شاخص‌ترين مدافعان و حاميان امر الهی مع يکهزار و هشتصد نفس از پيروان شجيع و غيور امرالله جام شهادت نوشيدند و با ايثار مال و جان فاصله و شکافی را که بين مشعلداران امر بديع و صاحبان افکار و تعصّبات منحطّ و متزلزل مذهبی و سياسی موجود بود بيش از پيش واضح و آشکار ساختند.»(29) جناب حجّت به اصحاب فرمودند که ما مأمور به جنگ نیستیم بلکه مأمور به دفاعیم تا مجبور نشدید به خون ریزی دست نزنید، به نسوان و اطفال کاری نداشته باشید. در آنوقت تعداد اصحاب از زن و مرد و کودک 3000 نفر بودند. صدراعظم برای سرکوبی اصحاب صدرالدّوله را که با دو فوج سرباز عازم آذربایجان بود از رفتن به آذربایجان منصرف ساخته و به زنجان فرستاد و با کمک حاکم و مردم به قلعه حمله‌ور گشت و تا 3 شبانه روز جنگ ادامه داشت و با وجودیکه سربازان کارآزموده بودند کاری از پیش نبردند اصحاب در موقع حمله دشمن چون با فریاد صاحب الزّمان دفاع می‌کردند این ذکر در قلب دشمن ایجاد ترس و وحشت میکرد. صدرالدّوله ناچار اقرار به شکست نمود زیرا از دو فوج سربازانش فقط 30 نفر باقی مانده بود لذا مورد غضب شاه واقع در نتیجه مقامش را از دست داد و پا به فرار گذارد. امیر نظام دستور داد که قلعه را با خاک یکسان نمایند و اصحاب را کلاً به قتل برسانند. با حملّات پی در پی دشمن، آذوقه اصحاب به تدریج رو به اتمام گذاشت و اصحاب به ناراحتی دچار شدند. جناب حجّت دستور داد که 27 سنگر بسازند و در هر سنگر 19 نفر به دفاع پردازند. در همان ایّام توقیعی به اعزاز جناب حجّت از جانب حضرت اعلی رسیّد که دستور فرموده بودند، اصحاب پنج تحیّت الله اکبر، الله اعظم، الله اجمل، الله اطهر، و الله ابهی را 19 مرتبه تلاوت نمایند همان شب وصول دستور فریاد اصحاب بذکر آنها بلند شد بطوریکه سران سپاه که با باده گساری مشغول بودند پا به فرار گذاردند. ضمناً در میان نسوان قلعه دختری شجاع و متهوّر به نام زینب خود را به لباس مردان در آورده کلاهی بر سر و شمشیری بر کمر و زرهی در بدن و تفنگی بر دوش داشت که شجاعانه به قلب سپاه دشمن حمله‌ور می‌شد هیچ یک از یاران این زن را که به لباس جنگجویان خود را آراسته و به نام رستمعلی مشهور بود نمی‌شناختند. زینب مدّت 5 ماه شجاعانه به خدمات خود مشغول بود. تا آنکه به شهادت رسید. چنان که از قبل گفته شد آذوقه اصحاب تمام شد و بواسطه محاصره قلعه به آنها کمک نمی‌رسید ولی صدای دعا و مناجاتشان قطع نگردید و روز به روز تعداد مدافعین کمتر می‌گشت. در بحبوحه این انقلابات خبر شهادت حضرت اعلی توسط سیّد حسن، که مدّتی در قلعه آذربایجان مباشرت خدمات حضرت باب را به عهده داشت، به جناب حجّت و اصحاب ایشان رسید. این خبر جانگداز سبب اندوه بی پایان یاران و علّت سرور و شادی دشمنان گردید. امیر تومان با تجهیزات کافی با 17 فوج سواره و پیاده و حمایت 5 فوج دیگر به قلعه حمله‌ور گشت و با توپهای سنگین قلعه را گلوله باران کرد. وی خیال می‌کرد که با این لشگر و مهمّات می‌تواند قلعه را تسخیر نماید امّا چنین نشد بلکه گلوله‌ای به اسبش اصابت نموده به شدّت مجروح گشت و فرّخ خان یکی از امراء لشگر به هلاکت رسید. زنان داخله قلعه دوش به دوش مردان می‌جنگیدند و با فریاد یا صاحب الزّمان اصحاب را تشویق و تشجیع می‌نمودند. تعدادی از خانمها گیسوان خود را بریده دور اسلحه می‌پیچیدند و مَشک آب به دوش گرفته در سنگرها به مردان می‌دادند. در حمله اخیر حدود 300 نفر از اصحاب شهید شدند. حضرت ولیّ امرالله در باره شجاعت نسوان در قلعه می‌فرمایند قوله الاعزّ: «... ديگر قيام و معاضدت عاشقانه ای است که از طرف نسوان محصور قلعه نسبت به برادران روحانی خود ابراز ميگشت و فريادهای شعف و مسرّتی است که از جانب آن نفوس مخلصه شنيده مي‌شد. بعضی خود را مخفيانه بلباس مردان ملبّس و برای نصرت و حمايت مدافعين بصفوف جنگ مي‌شتافتند و بعضی بمواظبت و نگاهداری مرضی مي‌پرداختند و گروهی مَشکهای آب برای مجروحين بر دوش مي‌کشيدند و برخی ديگر مانند زنان قديم کارتاژ گيسوان بلند خود را بريده و برای استحکام دور تفنگها می‌پيچيدند. مسئلهء حيرت انگيز ديگر خيانت و تزوير دشمنان و ارسال قرآن ممهور نزد جناب حجّت و تقاضای بر قراری صلح است درحالی که در همان يوم رسولان حجّت را كه طبق در خواست آنان برای عقد محبّت و آشتی گسيل شده بودند با همراهان از اطفال و صغار كلّاً در دخمه‏های تنگ و تاريک افکندند.» (30) در حملات امیر تومان خان یکروز گلوله ای به جناب حجّت که در حال نماز خواندن بود اصابت کرد، اصحاب چون دیدند که جناب حجّت تیر خورده دور او جمع شدند. دشمن از موقعیّت استفاده کرده به داخل قلعه ریختند و قریب یکصد نفر اطفال و نساء را اسیر نموده به قتل و غارت پرداختند. امیر تومان دستور داد که از خارج قلعه تا زیر منزل جناب حجّت نقب زنند و مواد منفجره قرار دهند تا آنچه که تا آن موقع خراب نشده بود منهدم گردد. جناب حجّت پس از 19 روز بر اثر جراحات وارده در صبح روز پنجم ماه ربیع الاول سال 1267 هجری قمری ( هشتم ژانویه 1851) که تقریبا شش ماه از شهادت حضرت ربّ اعلی گذشته بود در حین ادای نماز که به سجده افتاده بود شهید شد. در واقعه زنجان قریب 1800 تن به شهادت رسیدند.
یادداشت‌ها:
1. ت ن، ۴۴۲-۴۴۳ و همچنین ظ ح: 3، 142
۲. ت ن، ۴۴۲-۴۴۳
۳. ظ ح: 3، 142-148
۴. ق ب، 130
۵. توقیعات مبارکه حضرت ولی امرالله خطاب به احبای شرق :(توقیع مبارک نوروز 101 بدیع)، 122-123
۶. حضرت باب، صفحه 287، یادداشت 37 : مؤلف ناسخ التّواریخ می‌نویسد: «ملّا محمّدعلی زنجانی تلمیذ شریف العلمای مازندرانی بود و سالی چند در مجلس تدریس او حاضر شده ...» (جلد سوّم ازمجلدات قاجاریّه صفحه 285) و مولف روضة الصفای ناصری می‌نویسد: «... ملّا محمّد زنجانی در بدایت تحصیل علوم از تلامذه شریف‌ العلمای مرحوم بود و بعد از روزگاری توقف در زنجان قبول عامه کامل و مرجعیتی تمام حاصل کرد ...» صفحه 447- همچنین نگاه کنید به پاورقی صفحه 442 تاریخ نبیل– ترجمه مطالع الانوار، که از کتاب کنت دو گبینو "مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی" صص 196-197 نقل شده.
۷. ظ ح: 3، 142
۸. ح ب، 262-263
۹. ت ن، 444
۱۰. ظ ح: 3، 143
۱۱. ناسخ التّواریخ- (جلد سوّم از مجلدات قاجاریّه ص 286)
۱۲. قرن بدیع، 56-57
۱۳. حضرت باب، صفحه 288، یادداشت 40 : تاریخ نیکلا ترجمه به فارسی و ظهورالحق: 3، 144
۱۴. ظ ح::3، 144
۱۵. ظ ح: 3، 145
۱۶. مقاله شخص سیّاح، 5-6
۱۷. ح ب، 262
۱۸. ظ ح: 3، 145
۱۹. ت ن، 137-138
۲۰. مرجع فوق، ۱۳۸
۲۱. مرجع فوق، صفحه 447
۲۲. ت ن، 445-446 همچنین نیکلا در تاریخ خود سیّد علی‌محمّد باب صفحه 356 (رجوع کنید به پاورقی صفحه 446) می‌نویسد که محمّد شاه یک عصای مرصع و انگشتر به جناب حجّت داد.
۲۳. ت ن، 447-448
۲۴. ت ن، 184
۲۵ ت ن، 259
۲۶. ظ ح: 3، پاورقی صفحات 145 و 146
۲۷. ت ن، 455
۲۸. ظ ح: 3، 146
۲۹. ق ب، 117
۳۰. ق ب، 120-121
منابع
1. ت ن، ۴۴۲-۴۴۳ و همچنین ظ ح: 3، 142
۲. ت ن، ۴۴۲-۴۴۳
۳. ظ ح: 3، 142-148
۴. ق ب، 130
۵. توقیعات مبارکه حضرت ولی امرالله خطاب به احبای شرق :(توقیع مبارک نوروز 101 بدیع)، 122-123
۶. حضرت باب، صفحه 287، یادداشت 37 : مؤلف ناسخ التّواریخ می‌نویسد: «ملّا محمّدعلی زنجانی تلمیذ شریف العلمای مازندرانی بود و سالی چند در مجلس تدریس او حاضر شده ...» (جلد سوّم ازمجلدات قاجاریّه صفحه 285) و مولف روضة الصفای ناصری می‌نویسد: «... ملّا محمّد زنجانی در بدایت تحصیل علوم از تلامذه شریف‌ العلمای مرحوم بود و بعد از روزگاری توقف در زنجان قبول عامه کامل و مرجعیتی تمام حاصل کرد ...» صفحه 447- همچنین نگاه کنید به پاورقی صفحه 442 تاریخ نبیل– ترجمه مطالع الانوار، که از کتاب کنت دو گبینو "مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی" صص 196-197 نقل شده.
۷. ظ ح: 3، 142
۸. ح ب، 262-263
۹. ت ن، 444
۱۰. ظ ح: 3، 143
۱۱. ناسخ التّواریخ- (جلد سوّم از مجلدات قاجاریّه ص 286)
۱۲. قرن بدیع، 56-57
۱۳. حضرت باب، صفحه 288، یادداشت 40 : تاریخ نیکلا ترجمه به فارسی و ظهورالحق: 3، 144
۱۴. ظ ح::3، 144
۱۵. ظ ح: 3، 145
۱۶. مقاله شخص سیّاح، 5-6
۱۷. ح ب، 262
۱۸. ظ ح: 3، 145
۱۹. ت ن، 137-138
۲۰. مرجع فوق، ۱۳۸
۲۱. مرجع فوق، صفحه 447
۲۲. ت ن، 445-446 همچنین نیکلا در تاریخ خود سیّد علی‌محمّد باب صفحه 356 (رجوع کنید به پاورقی صفحه 446) می‌نویسد که محمّد شاه یک عصای مرصع و انگشتر به جناب حجّت داد.
۲۳. ت ن، 447-448
۲۴. ت ن، 184
۲۵ ت ن، 259
۲۶. ظ ح: 3، پاورقی صفحات 145 و 146
۲۷. ت ن، 455
۲۸. ظ ح: 3، 146
۲۹. ق ب، 117
۳۰. ق ب، 120-121
قبلی
بعدی