منیر کاشانی ملقب به اسم الله المنیب
ميرزا آقا اسم الله المنير المنيب جوانی محمودة الحال آراسته بحسن و جمال و کاتب و شاعر و خوشنويسی با فضل و کمال و پسر تاجری متعصبّ در تقالد فقهيه و دشمن متعصّب بابيت و بابيّه بود. میرزا آقا ایامی چند بعد از واقعهٴ شهادت حضرت اعلی با بعض از آحاد اين فئه دوستی و معاشرت يافته پی بحقيقت امر بديع برد و با استعداد و قوای فطری ممتازش به نار موقدۀ الهيه برافروخته حالات و آثار عظيمه روحانيه بروز و ظهور داد و با اينکه در آغاز کار حفظ و کتمان راز از پدر کرد از چهره گلنار و ديده اشکبار تغير و تجدّد افکار پديدار گشت و پدر و خويشان بارجاع و قطع علاقه وی از کيش نو و همکيشان کمر بستند و گهی بموعظت و نصيحت و تخدير از مآل و عاقبت و دمی بشدّت و غلظت کوشيدند و ثمری نچيدند و يوما فيوما اقدامش راسختر و کلامش عميق تر و مؤثرّ تر و معاشرتش با بابيّه بيشتر شد تا آنکه بر وضعیت و حال وی آگاه گشته و بر حال پدر اسف و افسوس خورده پسر را کافر و نجس و واجب القتل گفتند و پدر از آن ترسيد که خبر بسمع عمّال ناصرالدّين شاه رسيده مالش هدر و جانش بخطر افتد لذا مصممّ بر قتل پسر گرديد و شبی با بعضی از متعلقان و اعوانش جوان را اغفال کرده بخارج بلد برد و در محلی خلوت دستهايش را سخت بستند و با خنجر بر سينه اش نشست که سر ببرد در آنحال پسر با نظری بمحبّت و شگفت آميخته گفت ای نامهربان پدر البّته آنچه خواهی حال توانی کرد ولی از عاقبت بينديش و من به مصلحت حال و استقبالت اندرز ميگويم که لاجرم همکيشان از قتلم خبر يافته بخونخواهی برخيزند آيا گمان داری از چنگ شهامت و غيرتشان خلاصی و نجات خواهی يافت حاشا و کلا که اين خيالی خام و غير ممکن است و پدر بترسيد و او را بدين شرط مستخلص و رها کرد که در وطن نماند و نام پدر بر زبان نراند و او نيز بپذيرفت و رخت بيرون کشيد و پس از چندی خويش را به بغداد رسانده بمحضر جمال ابهی رسيد و اجازت اقامت حاصل کرده زیارت نمود و از مجاورين طائفين حول گرديد و در پهنای فضای روحانی بال و پر گشود و وقف حيات و صرف همّت در نصرت و خدمت نمود و نخست پياده از بغداد راه پيمود الواح و اوراق برای آحاد بابيه در طهران و قزوين و تبريز و غيره ها برده مراجعت کرده در جوار پر انوار مانده ملازمت در اجراء امر و فرمان جست و بکتابت الواح و آثار معاش گذرانده پی در پي مکاتيب آميخته به عربی و فارسی و نثر و نظم در غايت فصاحت و بلاغت و حسن خطّ و زيبائی اوراق بآحاد احبّا در بلاد ايران فرستاد که جمع کثيری نسخه گرفته جمله ها و مضامين عشقيه و جذبیه را بذهن سپرده در مجالس و محافل خواندند و بمقام عظيم جمال قدم عارف و مؤمن و ساجد و رتبۀ بليغه توحيد را واجد شده در سبيل نيات مقدّسه جانفشانی کرد و در ايام بغداد يکی از مهمترين مجاهدين مخلصين خادمين طائفين حول انوار الهيه بود و در مهاجرت از عراق به اسلامبول تا سامسون پياده در جلو کجاوه فانوس کشيد و با حالت جذبه و لحن مليح غزلياتی مانند «گرچه ما بندگان پادشهيم پادشان ملک صبحگهيم رنگ تزوير پيش ما نبود شير سرخيم و افعی سيهيم بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم » و از این قبيل خواند و پس از ورود باسلامبول بعد از چندی او را مأمور سير و سفر در عراق و ايران خصوصا طهران فرمودند تا آحاد اين فئه را تفهيم نموده قلوبشان را به ظهور اعظم توجّه دهد لذا ثانيا در بلاد ايران سفر کرد و در اثناء سفر الواح اظهار امر بنام وی از ادرنه صادر و ارسال نمودند تا اندک اندک نقاب از وجه مقصود بر کشيده اعراض معرضين بيان را فاش و عيان ساخت و چنان دستور خطير را بنوعی که لايق و سزاوار بود انجام داد و بناء علی هذا اوّل کسی است که حسب الامر در طهران و غيرها امر ابدع ابهی را بدون حجاب و نقاب آشکارا نمود و الواح عظمی و نفحه کبری را بمسامع بابيان ابلاغ داشت و مقام ايمان و رتبۀ روحانيش از مضامين و خطابات الواح مذکوره بخوبی واضح و روشن است و چون از سفر مذکور عودت به بغداد کرد و آقا ميرزا حسين نجّار پسر استاد باقر نجّار از مؤمنين را بمرافقت خود از طريق برّ حلب بادرنه آورده بمحضر ابهی مسئول يافت بنيه اش ضعيف شده مرض اسهال مستولی گرديد و در ضمن بيانات به وی چنين فرمودند انسان همينکه به لقا فائز شد خوبست از اين عالم برود چه که بلايا انتها ندارد و هر روز بلائی جديد از افق امضا پديد آيد تا آنکه هنگام مهاجرت جمال ابهی و اصحاب از ادرنه رسيد و همينکه از کاليبولی سوار واپور شدند ضعف بدن و قوّت مرض شدّت يافت و رضا بمفارقت و معالجت نداد لاجرم وی را به کشتی درآوردند و حالش سخت شد و موجبات معالجه فراهم نبود و ناخدا بقاء وی را در کشتی نپذيرفت و لاجرم در بندر ازمير مقرّر گرديد که مريضخانه برده بمعالجه پردازند و حين وداع و مفارقت از محضر ابهی حال عشق و سوز و گدازش قلوب حاضرين را گداخت و حضرت غصن اعظم برای سرپرستی و مراعات حالش با وی رفت و در ضمن بيان چنين حکايت فرمودند گماشتگان ما را بيش از يکساعت مهلت ندادند آن وجود مبارک را در خسته خانه در بستر گذاشتیم و سر مبارکش را بر بالین نهادیم و از سر تا پا بوسیدیم بعد ستمکاران اجبار بر مراجعت نمودند این معلوم است که چه حالتی دست داد که هر وقت بخاطر میاید با چشمی گریان و قلبی سوزان ذکر احوال آن بزرگوار مینائیم نهایت فطین و متین و رزین بود و در ایمان و ایقان بی نظیر زیرا کمالات معنویه با کمالات صوریه در شخص ایشان جمع شده بود لهذا مورد الطاف بی پایان بود قبر منورش در ازمیر است ولی مهجور هر وقت ممکن گردد باید احبای الهی تجسس نمایند و آن قبر مهجور را بیت معمور کنند تا زائرین را مشام برائحه طیبه آن جدت مطهر معنبر گردد. (1) حضرت عبدالبها در توصیف زندگانیش میفرمایند قوله الاحلی:
«این روح مصوّر اسم مبارکش میرزا آقا و از اهل کاشان بود در ایّام حضرت اعلی منجذب بنفحات اللّه شد و مشتعل بنار محبّت اللّه جوانی بود بینهایت برازنده و زیبنده و در غایت صباحت و ملاحت خطّاط بیمثیل بود و طبعی روان داشت و الحانی بدیع زیرک و دانا بود و ثابت و مستقیم بر امر اللّه شعلۀ نار محبّت اللّه بود و منقطع از ما سوی اللّه در ایّامی که جمال مبارک روحی لأحبّائه الفدآء در عراق تشریف داشتند از کاشان مفارقت نمود و بساحت اقدس شتافت در خانۀ حقیری منزل نمود و بنهایت عسرت معیشت میکرد و بتحریر آیات و کلمات الهی مشغول بود و در جبین موهبت نور مبین واضح و آشکار داشت و بخدمت امر اللّه مشغول بود در این عالم فانی جز یک دختر چیز دیگر نداشت و آن را نیز در ایران گذاشت و به دارالسّلام بغداد شتافت و چون موکب جمال مبارک در نهایت عزّت و حشمت از بغداد به اسلامبول حرکت نمود پیاده در رکاب مبارک بود این جوان در مدّت حیات در ایران بنهایت رفاهیّت و خوشگذرانی معروف و بنازکی و آزادگی موصوف دیگر معلوم است چنین جسم لطیفی پیاده از بغداد تا به اسلامبول چه مشقّتی تحمّل نمود ولی در نهایت روح و ریحان بادیه میپیمود شب و روز بتضرّع و ابتهال و مناجات مشغول و این عبد را مونس دل و جان بود حتّی بعضی شبها در یمین و یسار رکاب مبارک میرفتیم و بحالتی بودیم که از وصف خارج است در بعضی از شبها غزلی میخواند از جمله غزلهای حافظ را میخواند بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم و همچنین غزل
گرچه ما بندگان پادشهیم پادشاهان ملک صبحگهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود شیر سرخیم و افعی سیهیم
باری در اسلامبول در وقت سفر بارض سرّ جمال مبارک روحی لأحبّائه الفدآء حضرت منیب را مرخّص فرمودند که رجوع به ایران نمایند و بتبلیغ مشغول گردند لهذا مراجعت به ایران نمود و مدّتی در ایران علیالخصوص در طهران بخدمات فائقه مشغول بود تا آنکه دوباره از ایران بارض سرّ آمد و بساحت اقدس مشرّف گشت و مدّتی در آنجا بشرف لقا فائز بود و در بلیّۀ کبری یعنی نفی به عکّا ضعیف و علیل در رکاب حضرت ربّ جلیل در این سبیل اسیر گشت ولی بسیار ناتوان بود زیرا بمرضی شدید مبتلا با وجود این راضی نشد که در ادرنه بماند و بمعالجه پردازد بلکه آرزوی آن داشت که در اقدام جمال مبارک جانفشانی نماید آمدیم تا بدریا رسیدیم از شدّت ضعف سه نفر او را بلند نمودند تا آنکه بکشتی رساندند در کشتی مرض شدّت یافت بدرجهئی که قاپیتان کشتی اصرار در اخراج نمود ولی بسبب الحاح ما تا ازمیر صبر نمود در ازمیر قاپیتان بمامور دولت میرآلای عمر بیک که بهمراهی ما بود گفت اگر او را برون نبرید من جبراً برون کنم زیرا کشتی مریض قبول نکند لهذا مجبور شدیم که ایشان را بخستهخانۀ ازمیر بریم با آن حالت ضعف که توانائی تلفّظ یک حرف نداشت خود را کشانکشان بقدوم مبارک رساند بر پای مبارک افتاد و گریۀ بسیار کرد از وجه جمال مبارک نیز شدّت احزان ظاهر و آشکار شد بعد ایشان را بخستهخانۀ ازمیر بردیم ولی گماشتگان ما را بیش از یک ساعت مهلت ندادند آن وجود مبارک را در خستهخانه در بستر گذاشتیم و سر مبارکش را بر بالین نهادیم و از سر تا پا بوسیدیم بعد ستمکاران اجبار بر مراجعت نمودند دیگر معلوم است که چه حالتی دست داد که هر وقت بخاطر میاید با چشم گریان و قلبی سوزان ذکر اطوار و احوال آن بزرگوار مینمائیم بینهایت فطین و متین و رزین بود و در ایمان و ایقان بینظیر زیرا کمالات معنویّه با کمالات صوریّه در شخص ایشان جمع شده بود لهذا مورد الطاف بیپایان بود قبر منوّرش در ازمیر است ولی مهجور هر وقت ممکن گردد باید احبّای الهی تجسّس و تحرّی نمایند و آن قبر مهجور را بیت معمور کنند تا زائرین را مشام برائحۀ طیّبۀ آن جدث مطهّر معطّر گردد.» (2)
منابع
1. ظهورالحق: 6، 639-642
2. تذکرة الوفا، 222 – 230