بازگشت صفحه اصلی

مهدی عطری یزدی - حاجی ملا

یکی از مؤمنین اوّلیه يزد حاجی ملّا مهدی عطری بود. در سفر آخر جناب وحید دارابی به یزد درسال 1266 تعدادی نفوس به امرمبارک گرویدند از جمله حاجی ملّا مهدی عطری و خاندانش بود (1) وی در زمان خود عالمی متبحر و واعظی بليغ بود و در علومی مانند علم حروف و جفر و غيرهما مطلع و عميق بود و چون در عمل جوهر کشی و عطر گيری از نباتات و ازهار و اوراد تجربه و مهارت داشت بعنوان عطری معروف گشت و در سنّ پيری همينکه ندای ظهور جديد بشنيد لبيک گويان ايمان آورده در مسلک علماء بيان منسلک گرديد و در سنين اشراق انوار ابهی از افق عراق با پسر مهترش آقا ميرزا حسين پياده به بغداد رفته چندی در جوار عنايت بيارميد و مراجعت بوطن کرده در ابراز ايمان نسبت بربّ اعلی و جمال ابهی زمام اختيار از کف نهاد و علي المنابر و المحاضر اهالی را بيدار و هشيار نمود و رقبايش از وعّاظ سعی در تشهيرش بنام بابی نمودند تا از رونق منبرش بکاهند و جای وی گيرند ولی بعلتّ حلاوت و جذبی که در کلامش بود اختلالی در کارش راه نيافت تا آنکه اسکندر خان حکمران را اغوا کرده بر آن داشتند که او را گرفته به دارالحکومه حبس نمود و چون مکرّراً مکالمه و مصاحبه کرد از علم و فضل و قوّت تقرير و وسعت اطّلاعاتش از علوم فريفته شده با او انيس گشت و از حبس خلاصی داده احترامات بجای آورد و باری ديگر موقعی که در قصبه مهريز بود حاجی رسول ضابط را تحريک کردند که وی را گرفتار و توهين و آزار نمود و با آيات و آثار که همراه داشت مغلولا به يزد نزد حکمران ميرزا عبدالوهاب بن نظام الملک نوری که از جانب پدر نائب حکومت و مأمور رسيدگی امور بود آوردند و او نيز محبّت کرده وی را مستخلص داشت و بدينطريق پيوسته مورد توهين و ايذاء مخالفين و معاندين بود تا آنکه در سال 1290 چنين اتّفاق افتاد که جشن عيد رضوان در خانه اش منعقد گشت و جمعيت اهل بها ترانه سرود و الواح عيديه سرودند و ملّا محمّد رضا محمّد آبادی مذکور با نغمه و آهنگ خوش و دلکش و جذبه و شوری که مخصوص خود او بود شهناز الواح عيد را بلند ساخت و درويش مهدی با صوت و لحنی خوش اشعار خواند و اوضاع مذکور را ملّاها مطلعّ شدند و آقا شيخ محمّد حسن سبزواری مجتهد همان شب کس بخانه حاجی فرستاده ببهانه اينکه کاری مهمّ در پيش است وی را برای صبح روزی ديگر در خانۀ خويش خواسته حضورش را لازم خواند و چون علی الصّباح بدانخانه که هر مصيبت و گزندی را لانه بود رفت جمعی از آخوندها و مردم غلاظ که با آلات خشب و حديد در مدّتی مديد بانتظار ورودش مجتمع بودند بياويختند و سر و اندامش چندان زدند و کوفتند که استخوانهای سر و سينه و پهلو درهم شکست پس آن پير نيم مرده را بر تخته چوبی نهاده بقرب در خانه اش کشيده گذاشته و گذشتند و اهل خانه و بستگان با خبر شده پسرش ميرزا علی محمّد ورقا وی را که بر تخته بود بدرون خانه برد و بحکومت اطّلاع دادند ولی او اقدامی در مجازات مرتکبين نکرد و شيخ محمّد حسن مذکور در تعرّض و ايذاء بهائيان جرئت يافت و همّت گماشته يکی بعد ديگری را دستگير کردند چوب زدند و اموال بردند و حاجی پس از چهار ماه تقريباً که در خانه به بستر بيماری افتاد و معالجه کرده بهبودی يافت چون مجتهد مذکور حکم باخراجش داد توقفّ در وطن برايش ممکن نبود و ناچار با عائله مهاجرت باصفهان نمود و آقا ميرزا محمّد حسين ( سلطان الشهداء ) به لوازم مهمانداری و نگاهداری از او پرداخت پس بطهران رفت و از آنجا بعلتّ سابق دوستی با آقا ميرزا عبدالله سررشته دار که مستوفی آذربايجان بود بسال 1293 رهسپار تبريز گشت و ميرزا عبدالله خان نوری که پيشخدمت مظفرّ ميرزا وليعهد بود ويرا بخانۀ خود مسکن داده نگهداری کرد و دختر خود را به پسرش ميرزا علي محمّد ورقا ازدواج نمود و حاجی ملّا مهدی بدينطريق مقيم تبريز شده پس از چندی شوق زيارت محضر ابهی عنان اختيار از کفش ربود و باتّفاق دو پسرش ميرزا حسين و ميرزا علی محمّد از طريق برّعازم عکّا شد و چون به صيدا رسيدند پسران را مقدّما روانه عکّا نمود و بجهت شدّت ايمان و اخلاص خواست پياده خاضعا متذکرّا ره پيمايد تا تشرّف حضور جويد و در نهر آب شستشو و تنظيف لباس کرده آنرا در بر نمود و بواسطه سردی هوا دچار زکام شده بيمار گشت و از سفر باز مانده ورودش بعکّا بطول انجاميد لذا حسب امر ابهی يکتن بطلب او رفت و سوار بر حمار بسويش شتافت تا خود را بوی رسانده با خود تا باغ جنينه متعلقّ بجمال ابهی که از قصر بهجی عکّا بسمت بيروت قريب نيم فرسنگ دور و در ساحل دريا واقع بود رساند و در آنجا حال ضعف بر حاجی مستولی گشت و بمحضر ابهی خبر رساندند و طبيب و دوا برايش فرستادند ولی حاجی در آنجا از جهان درگذشت و جمال ابهی پيراهن خويش را برای کفنش فرستادند و او را با آن کفن کردند و در مزرعۀ عکّا دفن نمودند و اين واقعه در سال 1297 واقع شد و او سه پسر و يک دختر داشت دخترش طوبی در يزد شوهر کرده خانوادۀ بهائي تشکيل داد و پسر اوسطش که صورتاً و معنا بس پسنديده و زيبا بود و شعر نيکو گفته تخلصّ زيبا نمود و در اثناء واقعه ای از يزد به هراز جان مهاجرت کرده تأهلّ نموده مقيم شد و در حدود سال 1340 درگذشت و پسر ارشد حاجی ملّا مهدی که ميرزا حسين باشد در جوانی با پدر سفر به بغداد کرده ايامی چند در محضر ابهی تشرّف يافت و دعوت بوطن نمود و برای بار دوم باز سفری ديگر بدانسو شتافته چندی تشرّف حاصل کرد .
برخي چنين آوردند که سفر حاجی ملّا مهدی به عکّا بلا فاصله پس از گرفتاريش در يزد و پياده از طريق بغداد شده در مزرعه عبدالله پاشا واقع در دو فرسخی عکّا درگذشت و قبرش در آنجا بکنار جادّه با آجر و گچ ساخته شد و جمال ابهی همه وقت از آنجا ميگذشت يکپا بر قبر گذاشته چند دقيقه مکث ميفرمود و دو پسرش از طريق آذربايجان خواستند به يزد روند ميسرّ نشد و اقامت گزيدند و ورقا دختر حاجی ميرزا عبدالله خان را بزنی گرفت. (2) حاجی ملّا مهدی عطری از مؤمنین دوره اول هستند و دارای سه پسر و یک دختر. پسر بزرگتر آقا میرزا حسین که در محبت الله چون کره نار سفر اوّل با حضرت والد پای پیاده به دار السّلام به حضور مبارک مشرف شدند. بار دیگر هم مشرّف شدند و نسخه کلمات مکنونه را به یزد آوردند. پسر دیگر آقا میرزا حسن بودند و تخلص ایشان زیبا بود و جناب ورقا از همه فرزندان کوچکتر بودند. (3) حضرت عبدالبهاء در تذکرة الوفا در شرح حال ایشان میفرمایند قوله الاحلی:
«هو اللّه
و از جمله مهاجرين جناب حاجی ملّا مهدی يزدی است اين شخص کامل فاضل هر چند بظاهر از اهل علم نبود ولی در تتبّع احاديث و اخبار ماهر و در تفسير آيات لسانی ناطق داشت و قوّه غريبی در عبادت مشهور بتزهّد بود و معروف بتهجّد قلبی نورانی داشت و جانی ربّانی اکثر اوقات خويش را بقرائت ادعيه و نماز و عجز و نياز ميگذراند کاشف اسرار بود و محرم ابرار لسان بليغ در تبليغ داشت و در هدايت ناس بی اختيار بود و احاديث و آيات را مسلسل روايت مينمود باری، چون در شهر شهير شد و متّهم باين اسم در نزد امير و فقير پرده کتمان دريد و رسوا بآئين جديد علمآء سوء در يزد بر او قيام نمودند و فتوی بر قتلش ميدادند ولی چون حضرت مجتهد حاجی ملّا باقر اردکانی با علماء ظلمانی موافقت ننمود عاقبت بخروج از وطن مجبور گرديد با دو پسر خويش حضرت شهيد مجيد جناب ورقاء و جناب ميرزا حسين عزم کوی جانان نمود ولی بهر شهری که مرور نمود و بهر قريه ئی که عبور کرد زبان فصيح بگشود و تبليغ امر اللّه نمود اقامه حجّت و برهان کرد و ادلّه لائحه واضح و آشکار نمود روايت احاديث و اخبار کرد و تفسير و تأويل آيات بيّنات نمود دقيقه ئی فرو نگذاشت ساعتی آرام نگرفت رائحهء عطر محبّت اللّه منتشر نمود و نفحات قدس بمشامها رساند ياران را تشويق مينمود و تحريص ميکرد تا بهدايت ديگران پردازند و گوی سبقت از ميدان عرفان بربايند باری، شخصی جليل بود و توجّه بربّ جميل داشت ..... تا آنکه به بيروت رسيد بيمار و بيقرار ايّامی چند در آن شهر اقامت نمود آتش شوق شعله افروخت و دل و جان چنان بهيجان آمد که با وجود عليلی و بيماری صبر و شکيب نتوانست پياده عزم کوی جانان نمود چون موزه درستی در پا نبود زخم و مجروح شد شدّت مرض مستولی گشت تاب و توان حرکت نماند با وجود اين بهر قسمی بود خود را بمزرعه رساند و در جوار قصر مزرعه بملکوت اللّه صعود نمود .... قبر مطهّرش در مزرعه عکّا واقع. » (4) ديگر از بهائيان يزد حاجی ملا مهدی عطری که عالمی متبحر و واعظي بليغ بود و در علومی مانند علم حروف و جفر و غيرهما مطلعّ و عميق بود و چون در عمل جوهر کشی و عطر گيری از نباتات و ازهار و اوراد تجربه و مهارت داشت بعنوان عطری معروف گشت و در سنّ پيری همينکه نداء ظهور جديد بشنيد لبيک گويان ايمان آورده در مسلک علماء بيان منسلک گرديد و در سنين اشراق انوار ابهی از افق عراق با پسر مهترش آقا ميرزا حسين پياده به بغداد رفته چندی در جوار عنايت بيارميد و مراجعت بوطن کرده در ابراز ايمان نسبت بربّ اعلی و جمال ابهی زمام اختيار از کف نهاد و علي المنابر و المحاضر اهالی را بيدار و هشيار نمود و رقبايش از وعّاظ سعی در تشهيرش بنام بابی نمودند تا از رونق منبرش بکاهند و جای وی گيرند ولی بعلتّ حلاوت و جذبی که در کلامش بود اختلالی در کارش راه نيافت تا آنکه اسکندر خان حکمران را اغوا کرده بر آن داشتند که او را گرفته به دارالحکومه حبس نمود و چون مکرّرا مکالمه و مصاحبه کرد از علم فضل و قوّت تقرير و وسعت اطّلاعاتش از علوم غربيه فريفته شده با او انيس گشت و از حبس خلاصی داده احترامات بجای آورد و باری ديگر موقعی که در قصبه مهريز بود حاجي رسول ضابط را تحريک کردند که وی را گرفتار و توهين و آزار نمود و با آيات و آثار که همراه داشت مغلولا به يزد نزد حکمران ميرزا عبدالوهاب بن نظام الملک نوری که از جانب پدر نائب حکومت و مأمور رسيدگی أمور بود آوردند و او نيز محبّت کرده وی را مستخلص داشت و بدينطريق پيوسته مورد توهين و ايذاء مخالفين و معاندين بود تا آنکه در سال 1290 چنين اتّفاق افتاد که جشن عيد رضوان در خانه اش منعقد گشت و جمعيت اهل بها ترانه سرور و الواح عيديه سرودند و ملا محمّد رضا محمّد آبادی مذکور با نغمه و آهنگ خوش و دلکش و جذبه و شوری که مخصوص خود او بود شهناز الواح عيد را بلند ساخت و درويش مهدی با صوت و لحنی خوش اشعار خواند و اوضاع مذکور را ملاها مطلعّ شدند و آقا شيخ محمّد حسن سبزواری مجتهد همان شب کس بخانه حاجی فرستاده ببهانه اينکه کاری مهمّ در پيش است وی را برای صبح روزی ديگر در خانۀ خويش خواسته حضورش را لازم خواند و چون علي الصّباح بدانخانه که هر مصيبت و گزندی را لانه بود رفت جمعی از آخوندها و مردم غلاظ که با آلات خشب و حديد در مدّتی مديد بانتظار ورودش مجتمع بودند بياويختند و سر و اندامش چندان زدند و کوفتند که استخوانهای سر و سينه و پهلو درهم شکست پس آن پير نيم مرده را بر تخته چوبی نهاده بقرب در خانه اش کشيده گذاشته و گذشتند و اهل خانه و بستگان با خبر شده پسرش ميرزا علی محمّد ورقا وی را بر تخته بخانه درون برد و بحکومت اطّلاع دادند و اقدامي در مجازات مرتکبين نکرد و شيخ محمّد حسن مذکور در تعرّض و ايذاء بهائيان جرئت يافت و همّت گماشته يکی بعد ديگری را دستگير کردند چوب زدند و اموال بردند و حاجی پس از جهار ماه تقريبا که در خانه به بستر بيماری افتاد و معالجه کرده بهبودی يافت چون مجتهد مذکور حکم باخراجش داد توقفّ در وطن برايش ممکن نبود و ناچار با عائله مهاجرت باصفهان نمود و آقا ميرزا محمّد حسين ( سلطان الشهداء ) به لوازم مهمانداری و نگاهداری از او پرداخت پس بطهران رفت و از آنجا بعلتّ سابق دوستی با آقا ميرزا عبدالله سررشته دار که مستوفی آذربايجان بود رهسپار تبريز گشت 1293 و ميرزا عبدالله خان نوری که پيشخدمت مظفرّ ميرزا وليعهد بود ويرا بخانۀ خود مسکن داده نگهداری کرد و دختر خود را به پسرش ميرزا علي محمّد ورقا ازدواج نمود و حاجی ملا مهدی بدينطريق مقيم تبريز شده پس از چندی شوق زيارت محضر ابهی عنان اختيار از کفش ربود و باتّفاق دو پسرش ميرزا حسين و ميرزا علي محمّد از طريق برّعازم عکّا شد و چون به صيدا رسيدند پسران را مقدّما روانه عکّا نمود و بجهت شدّت ايمان و اخلاص خواست پياده خاضعا متذکرّا ره پيمايد تا تشرّف حضور جويد و در نهر آب شستشو و تنظيف لباس کرده در بر نمود و دچار زکام شده بيمار گشت و از سفر باز مانده ورودش بعکّا بطول انجاميد لذا حسب امر ابهی يکتن بطلب او رفت و سوار بر حمار بسويش شتافت تا خود را بوی رسانده با خود تا باغ جنينه متعلقّ بجمال ابهی که از قصر بهجی عکّا بسمت بيروت قريب نيم فرسنگ دور و در ساحل دريا واقع بود رساند و در آنجا حال ضعف بر حاجی مستولي گشت و بمحضر ابهی خبر رساندند و طبيب و دوا برايش فرستادند ولی حاجی در آنجا از جهان درگذشت و جمال ابهی پيراهن خويش را برای کفنش فرستادند و او را با آن کفن کردند و در مزرعهٴ عکّا دفن نمودند و اين واقعه در سال 1297 واقع شد و او سه پسر و يک دختر داشت دخترش طوبی در يزد شوهر کرده خانوادۀ بهائي تشکيل داد و پسر اوسطش که صورتا و معنا بس پسنديده و زيبا بود و شعر نيکو گفته تخلصّ زيبا نمود و در اثناء واقعه ای از يزد به هراز جان مهاجرت کرده تأهلّ نموده مقيم شد و در حدود سال 1340 درگذشت و پسر ارشد حاجی ملا مهدی ميرزا حسين در جوانی با پدر سفر به بغداد کرده ايامی چند در محضر ابهی تشرّف يافت و دعوت بوطن نمود و باز سفری ديگر بدانسو شتافته چندی تشرّف حاصل کرد . برخي چنين آوردند که سفر حاجي ملا مهدی به عکّا بلا فاصله پس از گرفتاريش در يزد و پياده از طريق بغداد شده در مزرعه عبدالله پاشا واقع در دو فرسخی عکّا درگذشت و قبرش در آنجا بکنار جادّه با آجر و گچ ساخته شد و جمال ابهی همه وقت از آنجا ميگذشت يکپا بر قبر گذاشته چند دقيقه مکث ميفرمود و دو پسرش از طريق آذربايجان خواستند به يزد روند ميسرّ نشد و آقامت گزيدند و ورقا دختر حاجی ميرزا عبدالله خان را بزنی گرفت (5) حاجی ملا مهدی عطری از مؤمنین دوره اول هستند و دارای سه پسر و یک دختر. پسر بزرگتر آقا میرزا حسین که در محبت الله چون کره نار سفر اول با حضرت والد پای پیاده به دار السلام به حضور مبارک مشرف شدند. بار دیگر هم مشرف شدند و نسخه کلمات مکنونه را به یزد آوردند. پسر دیگر آقا میرزا حسن بودند و تخلص ایشان زیبا بود و جناب ورقا از همه فرزندان کوچکتر بودند. و ایشان جلسه بزرگی میگیرند و شیخ محمد حسن سبزواری فرستاد و ایشانرا آورده چوب زدند و بعد با میرزا حسین و جناب ورقا از راه بغداد عازم عکا شدند و در دو فرسخی عکا رسیدند قبل از مزرعه و صعود کردند. میرزا حسن بعد از چوبکاری پدر به هرازجان فرار کرده و در همانجا ازدواج کردند و در همانجا صعود کردند (6) یکی از مؤمنین دوره اوّل امر ایشان سه پسر و یک دختر داشتند. پسر بزرگ ایشان آقا میرزا حسین همراه پدر در سفر اوّل بحضور مبارک در بغداد مشرف شد. تازه کلمات مکنونه نازل و آقا حسین آنرا همراه خود بایران آوردند. پسر دیگر ایشان میرزا حسن بودند و تخلص ایشان "زیبا" بود. پسر سوم آقا میرزا علی محمد ورقا که از همه فرزندان حاجی ملا مهدی کوچکتر بودند. بی بی طوبی صبیه ایشان بودند. هر ساله هر قدر ممکن بود گل سرخ می خریدند و عطر ممتاز درست می کردند و به عطری معروف شدند. یک مجلس گرفتند 200 احباب حاضر و یک درویش مهدی بهائی بود خوش لحن اشعار می خواند. روز بعد شیخ محمد حسن سبزواری مجتهد یزد فرستاد و ایشانرا چوب زیادی زدند. مرخص کرد و حکم اخراج بلد داد. لذا ملا مهدی با میرزا حسین و ورقا از طریق بغداد با پای پیاده عازم کوی محبوب شدند. و در راه نا خوش شدند و از راه بیروت و صور و صیدا بسمت مزرعه عبدالله پاشا که حمالقدم در آن اوان در آنجا مقیم بودند و در آن مرزعه در دو فرسخی عکا صعود نمودند. فقط بی بی طوبی در یزد ماندند تا اینکه میرزا حسینعلی طبیب پسر میرزا محسن طبیب با ایشان اقتران نمودند. اخوان حسین و علی محمد پس از زیارت و فوت پدر ساکن تبریز شدند (7) در سفر آخر جناب وحید دارابی به یزد درسال 1266 تعدادی نفوس به امرمبارک گرویدند از جمله حاجی ملا مهدی عطری و خاندانش (8) از جمله افرای که در یزد با جناب وحید (سید یحیی دارابی) بیعت کردند (9) جناب ورقا فرزند ملا مهدی یزدی است و حضرت عبدالبها ذکر خلوص او را میفرمایند جناب مهدی دارای سه پسر جناب علیمحمد ورقا و میرزا حسین و میرزا حسن جناب علیمحمد پسر کهتر بودند (10) جناب ملا مهدی یزدی والد جناب ورقا و در سفر به عکا برای تشرف در قصر جنینه صعود کردند. پسر بزرگ ایشان حاجی میرزا حسین در میاندواب مقیم و به ساحت اقدس و حضور مرکز میثاق مشرف شدند جناب ورقا در سال 1308 در عکا جناب را سمندر ملاقات کردند (11)
منابع
۱. ت ی، 45
۲. ظ ح: 6، 758-761
۳. ظ ح: 3، 367
۴. ت و ، 133-135
5. ظ ح: 6، 758-761
6. ت ی، 45
7. خ م، 37
8. ظ ح: 3، 367
9. خ م، 23
10. م ﮬ: 1، 246
11. ت س، 224
قبلی
بعدی