هادی نهری - میرزا
در اصفهان سه برادر از خانواده نهری زندگی میکردند که دو نفر آنها بنام های میرزا محمد علی نهری و میرزا هادی نهری توسط ملاحسین بامر حضرت باب مؤمن شدند و به حمایت امر مبارک قیام کردند و برادر سوم میرزا ابراهیم شهرتش بخاطر پسرانش میباشد که سلطان الشهداء و محبوب الشهداء لقب گرفته اند. این سه برادر پسران سید مهدی نهری بودند که مرد ثروتمندی بود و پدرش سید محمد هندی که مردی از اهالی زواره شهر کوچکی از توابع اصفهان بود که بواسطه ازدواج با دختر یکی از شاهزادگان هندی ثروت هنگفتی بدست آورد. پس از وفات سید محمد هندی پسرش حاجی سید مهدی به عراق هجرت نمود و در نجف ساکن شد و هم در کربلا و هم در نجف دکاکین و کاروانسراهائی برای خدمت عموم دائر کرد. میرزا محمد علی نهری و میرزا هادی نهری (میرزا هادی 15 ماه از میرزا محمد علی کوچکتر بود) در هنگام اقامت خود در کربلا سید جوانی را در شیراز دیده و شیفته رفتار و خصوصیات او شده بودند و بمحض شنیدن آوازه امر از ملا حسین مؤمن شدند. حاجی سید محمد باقر شفتی مجتهد مشهور دختر خواهر خود را به همسری میرزا هادی در آورد. دختر این خانم یعنی دختر میرزا هادی بعدها به عقد سلطان الشهداء در آمد. میرزا محمد علی مدتی در اصفهان در مدرسه کاسه گران به تحصیل علوم دینی مشغول بود و عیال او در کربلا باقی ماند و در همانجا بدرود حیات گفت و از این ازدواج فرزندی بوجود نیامد. در این هنگام یکی از مؤمنین بابی بنام حاجی آقا محمد نفقه فروش به میرزا محمد علی پیشنهاد نمود که به منزل او نقل مکان کند و خواهرش را ازدواج کند. میرزا محمد علی این پیشنهاد را قبول کرد و از این ازدواج نیز ثمری حاصل نشد تا هنگامی که حضرت باب به اصفهان تشریف آوردند. منوچهر خان از میر سید محمد امام جمعه اصفهان خواست که میهماندار حضرت باب شود. میرزا ابراهیم نهری پیشکار امام جمعه بود و امام جمعه از او خواست که مامور پذیرائی حضرت باب شود. یک شب که عده ای برای صرف شام در حضور حضرت اعلی دعوت شده بودند و میرزا محمد علی نیز جزو مدعوین بود حضرت اعلی از فرزندانش سئوال کردند. او گفت با وجودی که دو زوجه اختیار کرده فرزندی ندارد. حضرت باب قدری از شیرینی خود را به وی عنایت فرمودند و او قدری را خورد و بقیه را برای زوجه خود برد که بخورد. طولی نکشید که میرزا محمد علی صاحب فرزندی شد. میرزا محمد علی و برادرش و بیست و پنج نفر از بابیان عازم خراسان و شرکت در کنفرانس بدشت شدند و او که منتظر فرزندی بود سفارش کرد که اگر فرزندش دختر باشد اسمش را فاطمه بگذارند. این نوزاد دختر بود و دختر میرزا محمد علی نهری و زوجه اش که خواهر میرزا محمد علی نفقه فروش بود. و این دختر در آینده ایام همسر غصن اعظم گردید. پس از اختتام کنفرانس بدشت و واقعه نیالا این دو برادر یعنی میرزا محمد علی و میرزا هادی نهری به بیراهه ای گریختند و میرزا هادی که سخت ضعیف شده بود همان شب جهان را بدرود گفت و میرزا محمد علی نهری به اصفهان باز گشت تا آنکه وقایع دیگر اتفاق افتاد و حضرت بهاءالله به بغداد تشریف فرما شدند و میرزا محمد علی و دو پسران سید ابراهیم که میرزا حسن و حسین بودند برای زیارت راهی بغداد شدند. (1) به شرح حال محمد علی نهری مراجعه کنید – سید هادی در اصفهان معروف به زهد و تقوی با خورشید بیگم دختر برادر حجت الاسلام عقد نکاح بست بعد با عائله به کربلا رفت. مؤمن بامر مبارک شد و بعد به کربلا مراجعت کرد. در ایام اقامت حضرت باب بارها موفق بزیارت آن حضرت شد در فرمان علیکم بارض الخاء با برادرخود میرزا محمد علی به سمت خراسان حرکت کردند و در بدشت حاضر بودند و در واقعه نیالا مجروح شده و جان سپردند و میرزا محمد علی او را مدفون ساخت و از او یک دختر و یک پسر باقی ماند(2) میرزا هادی نهری برادر میرزا محمد علی نهری و میرزا ابراهیم نهری بود و آنها پسران سید مهدی نهری بودند از جمله نفوس که در اصفهان مؤمن شدند ميرزا محمّد علی نهری وبرادرش ميرزا هادی بودند(3) بعضی از اصحاب که دارای ايمان قلبی بودند از واقعه بدای در حضور حضرت باب در کربلا و امتحان شدید گامشان نلغزید و دستور مبارک را اطاعت کرده مراجعت کردند و از جمله آنها ميرزا هادی نهری برادر ميرزا محمّد علی مزبور بود اين دو برادر اصفهانی بودند.(4) میرزا هادی پسر حاج سیّد مهدی نهری و برادر والاگهر جناب میرزا محمّدعلی نهری است. مولدش شهر اصفهان و معروف به «قدس و تقوی» و عبادت و انزوا بود. جمیع علمای شهر نسبت باو از هیچگونه احترامی فرو نمیگذاشتند. مورد اعتماد تمام پیشوایان روحانی بود و مخصوصاً مرحوم سیّد محمّد باقر شَفتی حجةالاسلام نسبت بآقا میرزا هادی نهایت محبت و عنایت را مجری میداشت و تا آن اندازه بمشارالیه محبت و عطوفت داشت که عمو زاده خود خورشید بیگم را که دختری تحصیل کرده و دانا و دین دار و از هر جهت آراسته بود بحباله نکاح وی در آورد و آقا میرزا هادی نهری بر اثر این پیش آمد مدّتها در اصفهان توقف فرمود و پس از چندی با خانواده از اصفهان بعتبات رفته، در کربلا سکونت اختیار فرمود و بهمراهی برادرش آقا میرزا محمّدعلی نهری که در آن ایّام ساکن کربلا بود به محضر حاجی سیّد کاظم رشتی میرفت و از علم و دانش بی پایان آن بزرگوار استفاده مینمود. این دو برادر و عائلهشان در کربلا بمحبت شیخ و سیّد معروف بودند و از مشاهیر شیخیّه بشمار میرفتند این دو برادر در همان ایّام در حرم مطهر حضرت سیّدالشهداء علیه السلام چندین مرتبه حضرت نقطه اولی جلّ ذکره را که در خلف سبعین الف حجاب من النور در آنروزگار مستور بودند، ملاقات کردند و در دل بمهرش پیوستند و بارها جناب آقا میرزا هادی نهری ببرادرش میرزا محمّدعلی میفرمود که قلب من گواهی میدهد که این سیّد جوان حجّت عصر و صاحب الزمان است مخصوصاٌ توجه تام و خضوع و خشوع بی مثل و مانندی که از حضرت اعلی در حین زیارت مرقد منوّر حضرت سیّدالشهداء علیه السلام ظاهر و آشکار میشد و نیز احترام فوقالعاده که سیّد رشتی نسبت بهیکل مبارک مرعی میداشت، بیشتر جالب نظر آن دو برادر صاحب بصیرت بصوب نقطه حقیقت بود و چون ندای الهی از شیراز مرتفع گردید، آقا میرزا هادی ببرادرش فرمود که گمان میکنم صاحب این ادعا همان جوان شیرازی باشد که سابقاٌ در کربلا او را دیدهایم، لهذا هر دو برادر بعزم تحقیق حال عازم شیراز شدند. وقتی رسیدند که هیکل مبارک بزیارت کعبه مکرّمه رفته بودند و قضا را اتفاق ملاقاتشان با جناب ملّاحسین بشرویه افتاد و بارشاد آن منبع ایمان بعرفان نقطه الهیه فائز شدند و با جمعی از اصحاب و جناب ملّاحسین بجانب اصفهان و از آنجا بشیراز توجه نمودند و بشرحیکه گذشت مدّتها از محضر مبارک در اوقات مقتضی استفاضه مینمودند و پس از حدوث وقایع شدیدهٔ شیراز بامر مبارک از شیراز عزیمت نمودند. جناب آقا میرزا محمَدعلی نهری باصفهان رفتند و جناب آقا میرزا هادی نهری هم بکربلا تشریف بردند و پس از مدّتی از کربلا باصفهان آمدند و پس از ورود هیکل اطهر از شیراز باصفهان بفیض لقای محبوب امکان بارها مشرّف شدند. پس از آنکه حضرت ربّ اعلی جلّ ذکره الاعلی در زندان ماکو محبوس شدند، جناب آقا میرزا هادی نهری را شوق دیدار طلعت مظهر پروردگار تاب و توان از کف برد و بقصد تشرّف محضر مبارک روانه ماکو شده بآرزوی خود رسید و از آنجا مجدداْ باصفهان عزیمت نمودند. خورشید بیگم زوجه جناب آقا میرزا هادی در طول مدّت در کربلا توقّف داشت، مشارالیها از بحر علم و حکمت سیّد رشتی بهرهها برده و کسب فیض بی پایان نموده بود و پس از وفات سیّد رشتی که در روز عرفه (۹ ذی حجّه) سال ۱۲۵۹ در کربلا بوقوع پیوست، خورشید بیگم معتکف محضر حضرت طاهره قرة العین که در کربلا تشریف داشتند گردید و فیض موفور نصیبش شده، از کأس کافور حقایق بهره کافی یافت و در بین یاران مشهور و ملقّب بشمسالضحی گشت و در عرفان و ایقان بر اثر معاشرت با حضرت طاهره بدرجه اعلی رسید و حائز قدحِ مُعلّی گردید. قضا را روزی اراذل و اوباش بتحریک اعدا بخانه حضرت طاهره هجوم کرده و شمس الضحی را اشتباهاٌ بجای طاهره گرفته اذیت و آزار بسیار روا داشتند و سنگسار نمودند. باری شمسالضحی با حضرت طاهره همه جا همراه بود تا وقتی که حضرت طاهره بقزوین وارد شدند، شمسالضحی نیز با ایشان بود و در همین وقت شوهرش جناب آقا میرزا هادی نهری که از ماکو مراجعت میکرد که باصفهان برود در قزوین از ورود حضرت طاهره و شمسالضحی آگاه شد و مشارالیها را با خود از قزوین باصفهان برد. باری جناب آقا میرزا هادی نهری با برادر خود پس از استماع امر مبارک حضرت اعلی که فرمودند علیکم بارض الخاء بجانب مشهد عزیمت کردند و در بین راه در انجمن بدشت شرکت نمودند و پس از پایان انجمن مزبور با جمعی از اصحاب بجانب مازندران رهسپار شدند، قضا را در نیالا مورد هجوم اشرار واقع و جمعی از مردم هزار جریب مازندران بجمعی از اصحاب و از جمله بجناب آقا میرزا هادی نهری اذیت و آزار بسیار وارد ساختند. پس از صدمه بیشمار دو بردار نهری خود را بکناری کشیده در خرابه ای پناه گرفتند و جناب آقا میرزا نهری در آنجا صعود فرمودند. شرح این داستان و تفصیل واقعه از این قرار است که بعد از خاتمه یافتن انجمن اصحاب در بدشت یاران عزیمت مازندران کردند. جمالمبارک جلّ جلاله دستور دادند که هودجی فراهم سازند و چون امر مبارک انجام یافت در یکطرف هودج جناب قدّوس و در طرف دیگر جناب طاهره سوار شدند. طاهره هر روز اشعار لطیفه و ابیات پر شور و هیجان میسرود و اصحاب در اطراف هودج آنرا با هلهله و نشاطی عجیب میخواندند و راه را با سرور و انبساط و رقص و بیخودی و بهجت و نشاط عجیبی طی مینمودند، تا بقریه نیالا رسیدند و شب را در دامنه کوه گذراندند. هنگام فجر صادق جمعی از مردم هزار جریب بغتةً بر اصحاب هجوم کردند. علّت این هجوم ناگهانی از طرفی شدّت بغض و عنادی بود که بتحریک علماء و فقهاء نسبت باصحاب داشتند و از جهت دیگر افترائات عجیبه و تهمتهای ناروائی بود که ار مردم در باره اصحاب شنیده بودند و آنان را سزاوار کشتار و قتل میدانستند و از دیگر جهت خوف و هراس غریب از بابیه در قلوب آن مردم بوجود آمده که از راه علاج واقعه قبل از وقوع خواستند، و اصحاب را غافلگیر کرده و بطور ناگهانی آنها را مورد حمله قرار دهند تا هم از بیم آنان ایمن شوند و هم بواسطه قتل و نهب اموال آنان بثوابی عظیم نائل گردند، بخصوص که شور و نشاط و سرور و حبور اصحاب در شب که در دامنه کوه فرود آمده بودند بغضی شدید در قلوب آنمردم نادان ایجاد کرد و از طرفی هم تحریک علماء و تحریص پیشوایان دین آن گروه سفله را بهجوم باصحاب وادار کرد. خلاصةالقول جمیع این علل و اسباب دست بدست هم داد و اصحاب مورد هجوم واقع شدند. مردم هزار جریب با چوب و سنگ و سایر آلات و ادوات حرب و ضرب اصحاب را مورد صدمات بسیار و اذیت و آزار بیشمار قرار دادند، جمعی از اصحاب مجروح شدند و اموال بسیار بتاراج بردند و چون اصحاب در آن موقع از هر جهت آسوده خاطر بودند و انتظار چنین حمله و هجوم عنیفی را نداشتند لهذا در قبال آن حمله ناگهانی تاب مقاومت نیاورده، پریشان شدند و هر یک بطرفی رفتند، حضرت قدّوس بجانب مازندران رهسپار شدند و در آن گیر و دار که هر یک بطرفی فرار اختیار کردند، جناب طاهره تنها و بی پناه باقی ماندند. جوانی از اصحاب موسوم بمیرزا عبدالله شیرازی برای حفظ حضرت طاهره بفداکاری اقدام نموده شمشیر از غلاف کشید و خواست بگروه مهاجمین حمله کند ولی جمال مبارک جلّ جلاله او را از هجوم و کشتار منع فرمودند و خود هیکل مبارک در مقابل مهاجمین قرار گرفتند و با نصایح و مواعظ مؤثر و پند و اندرز بیشمار آنانرا از هجوم باز داشتند و از آنجماعت پرسیدند که رئیس شما کیست؟ گفتند دریا بیگی رئیس ماست. فرمودند، من با او آشنا هستم و با هم سابقه معرفت داریم. جمعی رفتند و دریا بیگی را مطّلع ساختند و بمحض اینکه نام مبارک را شنید بحضور مبارک مشرّف شد و اظهار عبودیت و خلوص کرد. جمال مبارک از او خواستند مردم را از هجوم و حمله باز دارد و اموالی را که بغارت و تاراج برده اند از مهاجمین بگیرند و مسترد سازد. دریا بیگی فوراٌ امر مبارک را اطاعت کرد و جمیع اموال بغارت رفته را از مردم پس گرفت و مسترد داشت. جمالقدم امر فرمودند که حضرت طاهره از راه بارفروش که امروز به بابل معروف است عازم خطه نور شوند. هیکل مبارک در نور منزلی و محلی را برای سکونت جناب طاهره تعیین فرمودند و بملّا ابوتراب اشتهاردی که حاضر بود دستور دادند جناب طاهره را بنور ببرد و در محل و منزل معین سکنی بدهد. باری از جمله نفوسیکه از اصحاب در آن واقعه هائله کتک بسیار خورد و اذیت و آزار فراوان از مهاجمین اشرار دید جناب میرزا هادی نهری بود. برادر والاگهرش جناب آقا میرزا محمّدعلی نهری این واقعه را چنین بیان فرموده است که چون گروه عوام و مهاجمین کالانعام در نیالا باصحاب با وفا هجوم کردند و اموال و اثقال همه را بتاراج و یغما بردند، هریک از اصحاب بطرفی رفتند. من و برادرم آقا میرزا هادی نهری با چند نفر دیگر راهی را پیش گرفته روانه شدیم. برادرم آقا میرزا هادی که آسیب بسیار دیده و زخمهای متعدد داشت در بین راه قوایش بتحلیل رفت و از شدّت ضعف تاب و توان و قوّت از او سلب شد، اجباراْ هر طور بود خود را بکاروانسرائی که خراب و ویران بود رسانیده، پناهنده شدیم برادر من آقا میرزا هادی همان شب در آن کاروانسرای خراب وفات فرمود و از مشقات دنیا رهائی یافت. چند نفر از اصحاب هم که با من همراه بودند، نیمه شب از خوف هجوم اشرار فرار کردند و من تنها ماندم و فکر میکردم که چکنم و برای دفن برادرم از چه کسی استمداد نمایم؟ صبح جنازه برادرم را از کاروانسرا بیرون برده در کنار جاده گذاشتم، شاید عابری پیدا شود و در دفن جنازه مرا مساعدت نماید. چشم بجاده دوخته بودم، پس از ساعتی از انتهای راه گَردی برخاست و دلیل عبور مسافری بود، منتظر ماندم که چه کسی باشد. بالاخره چون رسید دیدم زنی است ، چون بمن رسید، پرسید، کیستی و در اینجا چه میکنی؟ گفتم غریب این دیارم و دیشب برادرم در این کاروانسرا وفات کرده و جویای شخصی هستم که مرا در دفن جنازهاش مساعدت نماید. زن گفت بهیچوجه نگران مباش، الان تو را در این خصوص مساعدت مینمایم و اصلاٌ برای همین کار اینجا آمدهام، گفتم چگونه از این جریان اطلاع یافتی؟ گفت دیشب حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها سلام الله را در خواب دیدم که بمن فرمودند یکی از فرزندان من در این نزدیکی ها بی کس و غریب وفات کرده فوراْ برو و او را با کمال اعزاز و احترام دفن کن. من هم حسبالامر آن بزرگوار براه افتادم و اینک مقصود خود را یافتهام و خدا را برحصول این موهبت شکر گزارم. آنگاه بجانب ده روان شد و جمعی را برای انجام کفن و دفن با خود آورد. برادرم را در نهر آب غسل دادند و کفن کردند و چون برادرم بارها گفته بود که اگر من وفات کردم البته مرا در سر راه زوّار کربلا دفن کنید، لهذا او را در همان جایگاه که سر راه بود بخاک سپردیم. این بود خلاصه آنچه جناب آقا میرزا محمَدعلی نهری پس از مراجعت باصفهان برای احباب و خویشاوندان نقل فرمودند.(5) از میرزا هادی نهری و زوجه اش خورشید خانم ملقب به شمس الضحی یک پسر و یک دختر باقی ماند. پسرشان موسوم به سید علی بود که با دختر عموی خود راضیه بیگم دختر آقا میرزا محمد علی نهری ازدواج کرد و از این اقتران پسری بنام عنایت الله بوجود آمد که در حیفا ساکن و در ظل امر بود و خانواده تشکیل داد. اما دخترشان موسوم به فاطمه بیگم بود که به زوجیت آقا میرزا حسن سلطان الشهداء مفتخر گردید (6)
منابع
ب ش، 432
ظ ح:3، 78-80
ت ن، 77
ت ن، 123
نورین نیرین، 30-38
نورین نیرین، 38