بازگشت صفحه اصلی

یوسف ثابت وجدانی پسر حاجی محمد حسن قزوینی – میرزا

میرزا یوسف خان ثابت وجدانی از مشاهیر مبلغین امر مبارک میباشند و نام اصلی ایشان کلبعلی پسر حاجی محمد حسن قزوینی و بعد از تشرف بحضور حضرت عبدالبها به یوسف تسمیه شد. شرح حالش در مصابیح هدایت جلد نهم و یاران قزوین وارد شده الواح متعدد باعزازش نازل – کتابی در شرح حال خود نوشته که منتشر نشده. پسرانش جنابابان عبدالمیثاق و عبدالپیمان وجدانی که بعدا نام کیانی را انتخاب کردند از مبلغین دوره میثاق و نامش کلبعلی بود و بعد از زیارت مرکز میثاق او را یوسف نام نهادند؛ پسر میرزا یوسف خان وجدانی نام خانوادگی خود را کیانی گذاشته اند. نسب جناب وجدانی از طرف مادر به فتحعلیشاه قاجار میرسد. نام جناب وجدانی قبل از مشرف شدن بحضور حضرت عبدالبهاء کلبعلی خان بوده و آن حضرت نام یوسف را به ایشان عطا می فرمایند. نام پدر جناب وجدانی حاجی محمد حسن آقا قزوینی بوده که دو عیال داشته و از عیال اول سه پسر و از عیال دوم سه فرزند که جناب وجدانی یکی از آنها بوده – ایشان بنام کلبعلی خان در دستگاه عضدالدوله کار میکردند و عضدالدوله حکومت همدان یافت. در نان وحلوای شیخ بهائی چنین وارد شده که وصف حال ایشان است:
ایها القوم الذی فی المدرسه کلما حصلتموه وسوسه
علم رسمی سر بسر قیل است و قال نه از او کیفیتی حاصل نه حال
علم نبود غیر علم عاشقی مابقی تلبیس ابلیس شقی
سیف الدوله پسر عضدالدوله حکومت تویسرکان را یافت و وجدانی را با خود به ملایر برد. سیف الدوله دم از درویشی میزد و مرادش صفی علیشاه بود. وجدانی استاد علی زرگر که از احبا بود را مخفیانه ملاقات کرد و او خبر این امر اعظم را باو داد و بعد شاهزاده موزون را که ایمان داشت ملاقات کرد. احبا در منزل استاد ابراهیم کلیمی ملاقات میکردند و استاد علی زرگر او را به این محفل ابراهیم کلیمی میبرد و از قضا شاهزاده موزون هم در انجا بودند. "نه در غربت شاد و نه روئی در وطن دارم" بالاخره جناب وجدانی درقزوین توسط درویش حاجی آقا ایمان آورد. لوح حضرت بهاءالله که توسط شاهزاده موزون فرستاده شده بود از او بنام کلبعلی خ ا نام میبرد. تمام این لوح در مصابیح جلد دوم در شرح حالش وارد شده نقل گردیده. استاد علی زرگر خواهر خود را بعقد جناب وجدانی در آورد و ایام بهمان ترتیب میگذشت تا آنکه جناب میرزا حیدر علی اصفهانی گذارشان به دولت آباد ملایر افتاد. استاد حسین برادر دیگر استاد علی زرگر و برادر زن جناب وجدانی است. جناب موزون به احبا گفتند که لوح جدیدی نازل و اسم همه در آن هست قوله الاحلی "یا کلبعلی قد حضر اسمک لدی المظلوم و ذکرک بما جرت به الانهار ا تکون جاریا او ساکنا قل انت تعلم یا الهی ما عندی و لا اعلم ما عندک انک انت العزیز العلام اسئلک باثارک التی تنورت بها ... جناب ثابت وجدانی پس از ایمان از لباس درویشی در آمد و نزد عضدالدوله مجددا به همدان رفت و چون مجتهد نامه ای به عضدالدوله نوشت که او حتما بابی است باید اخراج شود و بار دیگر دستگاه عضدالدوله را ترک کرد دکانی باز کرد ولی کارش نگرفت و به دولت آباد ملایر نزد برادر زنش رفت و مشغول کار شد و بعد از آنجا به قزوین و بعد به طهران رفت و جناب میرزا حیدرعلی عطار و برادرش ملا علی اکبر شهمیرزادی را ملااقات کرد و مطلع شد که جمال قدم صعود کرده اند و محزونا به قزوین رفت و محمد جواد فرهادی معروف به عمو جان با او ملاقات میکرد و بعد آهنگ مسافرت نمود و بالاخره به امزجرد رسید و اولین مؤمن محمد سلطان است که بدست جناب ابوالفضائل ایمان آورد و دیگر داود قلی بیک که از رؤسای فرقه نصیریان که تازه ایمان آورده بود. مطلع شد که سید علی محمد نامی از احبای زنجان عازم ارض اقدس است و همسفر می خواهد و او همراهش شد و بعد فهمید که اخلاقش خوب نبود و بعد ناقض شد – عبدالصمد نامی از ارض اقدس برای معالجه همشیره خود به بیروت آمده بود و جناب وجدانی را دید تا آنکه میرزا موسی خان حکیم باشی قزوینی که بارض اقدس میرفت جناب وجدانی را ملاقا ت کرد. در آن زمان آقا مهدی خادم روضه مبارکه بود. سید علی ایشان را مامور تعلیم فرزندانشان کردند. بعد ایشان از راه مصر به هندوستان رفتند ودر مصر جناب ابوالفضائل را ملاقات نمودند. حاجی حسینعلی جهرمی با یاران پارسی که در بمبئی بود میزبان جناب وجدانی می شود – حاجی حسین خرطومی در بمبئی که شخص دیگری است بنظر میرسد که هر دو از ارکان نقض بودند – در بمبئی میرزا احمد یزدی و کاظم لاری – نوش پارسی را ملاقات کرده و در این هنگام حاجی محمد تقی طبسی وارد بمبئی شدند. جناب وجدانی پنج ماه در بمبئی ماندند تا اینکه میرزا محرم وارد شدند و بعد به تبریز و ایروان رفته و درست بعد از دو سال که از زیارت اول گذشته بود به ارض اقدس احضار شدند و در سال 1312 شمسی وفات کردند(1) یوسف خان وجدانی از مبلغین امر که خدمات فراوان بامر کرده است (2) از معاريف بهائيان قزوين ميرزا يوسف خان ثابت وجدانی پسر حاجی محمّد حسن و نام اصليش کلبعلی خان بود و حضرت عبدالبهاء او را يوسفخان ناميدند چون پدرش صاحب املاک و ثروت بود و خويشاوندان مادريش مأموريت حکومتی در اقطاع ايران داشتند در جوانی نزد آنان تصدّی ببعضی شغل ها نمود و در عين حال بشدّت مائل رياضت نفسانی و سلوک طريقت عرفانی شده با کسوت درويشی بهر سوئی به ديدار مشايخ عرفا شتافت و بعمل رياضت و ذکر و مراقبت پرداخت و بدين منظور و غيره اسفار متعدّده در بلاد ايران کرد و عاقبت در قزوين بواسطۀ درويش حاجی آقا و در ملاير بواسطه استاد علی زرگر فائز بايمان امر ابهی گرديد و با خويشان مذاکره و مکالمه در اين باب نمود و آنان بشدّت و غلظت رفتار کردند و نامزدش را که بنای ازدواج داشت از او باز گرفتند ناچار تمامت املاک و عقارش را بفروخته مهاجرت نمود گهی در طهران و گاهی در ملاير بسر برد و از شدّت انجذاب و مسرّت ايمانيه حال وجد و طرب داشت و در ملاير بواسطه شاهزاده موزون تکميل اطّلاعات روحانيه نمود و لسان به تبليغ بگشود و بسال 1306 در قصبۀ مذکوره بود و حاجي ميرزا حيدر علی اصفهانی از طريق سلطان آباد عراق به ملاير وارد شده ملآقات و مکالمه و مصاحبه نموده وی را از لباس درويشی خارج کرد و بزی معمولی ملبّس داشت و از آن پس در همدان و ملاير و قزوين و طهران عبور و اقامت متواليه نموده گاهی نزد حکّام منتسبين خود و غيرهم موظفّ شد و گهی بحرفه و کسب اشتغال جست و بعلتّ شدّت اشتهار بنام اين طائفه و از جهت غليان جذبه و شوق مداومت در شغلی نتوانست تا چون خبر غروب شمس جمال ابهی رسيد نار فراق و اشتياق و جنون عشق در وی شعله زد و همينکه از استقرار حضرت غصن اعظم در مستقرّ اکرم خبر يافت ساکن و مستبشر گرديده سفر به ملاير و قرای اطراف همدان و غيرها نمود و به تبليغ پرداخت و موجب هدايت کثيری گشت و در سال 1311 از طريق باطوم و اسلامبول به عکّا رفته ايامی در جوار عنايت بزيست و او را حسب استدعای حاجی سيد علی افنان امر باقامت و اشتغال به تدريس و تعليم خطّ به فرزندانش فرمود و لذا مدّت سه سال در جوار روضه مقدّسۀ ابهی با آقا مهدی خادم هم منزل شده به تدريس و تعليم پرداخت آنگاه مأموريت بمبئی يافت تا لوحی صادر از کلک ميثاق بعنوان آقا ميرزا ابوالفضل گلپايگانی که در باب ثبوت بر عهد و ميثاق ابهی مرقوم شد در انجمن احبّای آنجا بخواند و ناقضين و متزلزلين را بساحل ثبوت و رسوخ بر پيمان کشاند و لذا بسال 1315 با ميرزا اسدالله اصفهانی به مصر رفت و سواد لوح مذکور را گرفته سوی بمبئی که در آن ايام باقامت حاجی ميرزا حسين شيرازی معروف به خرطومی و ملا حسينعلی جهرمی مرکزی برای ناقضين و مخالفين حضرت غصن اعظم شد رفتند و بکمک ميرزا احمد يزدی رايت عبدالبها را مرتفع کرده احبّای فارس و غيرهم را از تسويلات مخالفين مذکور با خبر نمودند و پس از اقامت چهار ماه عازم فارس شد و در هريک از شهرهای بوشهر و شيراز و اصفهان و دولت آباد و ملاير و سلطان آباد عراق و همدان چندی مانده تبليغ و تشويش نمود و در ملاير فتنه برخاست و اشرار با کتاره ها هجوم بردند و تنی چند از احباب را مجروح ساختند و او مصون ماند و روزی ديگر شورشی عظيم شد و اهالی رفع او را از حکومت طلبيدند و حسب الحکم وی را از قصبه خارج کردند که پناه به ده بينش و ملآقات احبّا برد اهالی آن قريه نيز شورش کردند و ناچار بسلطان آباد و سپس به همدان گريخت و مأموريت به آذربايجان يافت و صورت لوحی که از قلم حضرت عبدالبهاء صادر شده . او را مأمور آذربايجان فرمودند چنين است : هوالابهيٰ . اي سياح آفاقي در سبيل ميثاق بهر بوم و برّ که مرور نمودی عموم ستايش نمودند و ممنون گرديدند و خوشنود شدند اين نيست مگر از آثار الطاف جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدا حال قصد بلاد آذربايجان نما تا آذری بجان افسردگان زنی و آتشی بدل منجمدان ولی در جميع محافل و مجالس بايد عنوان کلام از لعمری انّی ربتی من کلّ لقب الا لقب عبدالبهاء و انی بعيد کلّ اسم الا هذا الاسم » عبوديت وفای اين عبد در آستان مبارک باشد الکريم فان عبوديته بشيئ في الوجود ع ع پس از قزوين و زنجان به تبريز رفت و قريب چهار ماه مانده و مأمور قفقازيه گشته بدانحدود شتافت و در ايروان روزی چند با ميرزا آقا جان اسرائيلی همدانی زيست آنگاه بباکو رفت بعد از انجام مأموريت و نشر آثار حضرت عبدالبهاء عزيمت ارض عکّا نمود و بسال 1317 پس از دو سال حرمان از محضر محبوب ميثاق باز بوصل نائل گشت و ايامی چند در جوار فضل و عنايت بسر برده و مراجعت بايران کرد و بالجمله ميرزا يوسف خان پيوسته بخدمات تبليغيه اهتمام ورزيد و عدّه ای را در بلاد متنوّعه تبليغ کرد و آيات و مناجات بديعه را با حال رقتّ و گريه بلحن شور و جذابيت خواند و قلوب يار و اغيار را بسوی حقّ کشيد و مسافرتهای کثيره در بلاد ايران برای انجام مقصود مذکور کرد و در همان ايام که نزد شاهزاده عين السّلطنه موظفّ و يا در بعضی دوائر دولتی مستخدم و يا در مدرسۀ تربيت طهران محاسب و صندوقدار بود به تبليغ و غيره از خدمات امر ابهی پرداخت و از طرف محفل روحانی بهائی طهران مکرّرا مأموريت برای برخی خدمات داخليه احباب در بلاد يافت و به تبليغ رفت و جمع حقوق الله نمود و اخيرا در سال 1340 سفری به حيفا کرده چندی در جوار عنايت حضرت عبدالبهاء زيست و هنوز در آنجا بود که مرکز ميثاق از اين عالم غروب فرمودند و بعد از چندی عودت بايران کرد و کما فی السابق سرگرم اقدامات و خدمات در اين امر بود تا در سال 1354 در طهران درگذشت و در قبرستان بهائی گلستان جاويد مدفون گشت و از او خاندانی بر جای ماند (3)
منابع
م ﮬ: 2، 1- 92
م ح: 3، 192
ظ ح: 6، 557-560
قبلی
بعدی