باقر کندی برادر ملّا مهدی کندی - ملّا
ملّا مهدی و ملّا باقر، دو برادر اهل قریه کَن فرزندان ملّا علی محمّد بودند و برادر دیگری هم داشتند بنام ملّا اشرف کَنی، این دو برادر تحصیلات خود را در طهران بپایان رسانده و اینقسم که معلوم است امامت جماعت را نیز داشتهاند، مردمانی بودند فاضل و دانشمند و با تقوا و پرهیزکار و برای امرار معاش در خانه رجال و بزرگان به تعلیم اطفال اشتغال داشتند، بهمین مناسبت حضرت بهاءالله بعد از صعود میرزا بزرگ، برای تعلیم درس و مشق میرزا یحیی، ملّا مهدی را تعیین فرمودند که مرتّب همه روزه باو تعلیم درس و مشق میداد، همینکه ندای امر بلند شد، این دو برادر مؤمن شدند و با اصحاب معاشر گشتند. موقعیکه حضرت نقطه اولی بسمت آذربایجان تشریف میبردند و درکُلین تشریف داشتند، ملّا مهدی کَنی با ملّا مهدی خوئی روز چهارم توقّف حضرت اعلی از جانب حضرت بهاءالله در روز 14 ربیع الثانی 1263 ه ق مطابق 12 نوروز بود، در قریه کُلین حضور حضرت باب رسیدند و مکتوب سر بمُهر مبارک را بانضمام بعضی از هدایا که همراه داشتند تقدیم نمودند. حضرت بهاءالله به علوّ مقام و علم و دانش این دو برادر در کتاب ایقان شهادت دادهاند. همینکه هنگامه قلعه شیخ طبرسی بلند شد، این دو برادر ترک جمیع علاقهها کردند و به قلعه رفته باصحاب ملحق شدند.(1) نبیل مینویسد: «یوسف بیک، ولد پیمان بیک کَنی ازاهل قریه کَند بود، چون ميدانست كه ملّا مهدی كَندی و برادرش ملّا باقر كَندی كه با او هم وطن هستند جزو اصحاب قلعه ميباشند، از شاهزاده اجازه گرفت كه بقلعه وارد شود و آن دو نفر را نصيحت كند، شايد بتواند آنها را از مرگ خلاصی بخشد، وقتيكه نزديك قلعه رسيد از مستحفظين قلعه درخواست كرد كه بملّا مهدی كَندی بگويند يك نفر از رفقای تو آمده ميخواهد تو را ملاقات كند، جناب كليم ميفرمودند كه آن شخص در طهران خودش برای من حكايت كرد و گفت ملّا مهدی، از ديوار قلعه نمايان شد من او را ديدم كه صورتش را بسيار سخت بهم كشيده بود و مانند شير، نگاه تند و تيزی داشت پيراهن سفيد درازی مانند اعراب پوشيده بود، ... بمن گفت چكار داری زود بگو زيرا ميترسم كه مولای من مرا احضار كند و من آنجا نباشم، آثار عظمت و قوّت از صورت و چشمانش آشكار بود، خيلی متحيّر شدم، از نگاه كردن و هيبت او دهشت مرا فرو گرفت، غفلتاً بفكرم رسيد كه خوب است عاطفه پنهانی را كه درقلبش موجود است بيدار سازم، لهذا درباره فرزندش با او صحبت كردم. ملّا مهدی پسری داشت، موسوم برحمان كه او را در قريه كَند گذاشته بود و باصحاب پيوسته بود، مشاراليه آن طفل را خيلی دوست میداشت و هروقت میخواست آن طفل را بخواباند، پهلوی گهوارهاش مينشست و شعری را كه ساخته بود میخواند تا آن طفل بخواب میرفت. من بملّا مهدی گفتم، رحمن پسرت ... اگر روی زمين جمع ميشدند كه رخنه و شكي در ايمان او بيندازند و او را بر گردانند، از عهده بر نمیآمدند و اگر همه مردم دنيا با تمام قوی همّت میگماشتند كه او را از طريقهای كه پيش گرفته منحرف سازند، نميتوانستند. باو گفتم آن جامی كه آشاميدهای بر تو گوارا باشد، كه بمذاق تو خوش آمده و اين همه بركت برای تو فراهم كرده، شاهزاده قسم ياد كرده است، هر كس از قلعه بيرون بيايد، آزاد است، ميتواند باجازه شاهزاده بسلامتي بوطن خود برگردد و مخارج راه خود را هم دريافت كند، ملّا مهدی گفت من اين پيغام تو را برفقای خودم خواهم رساند. آيا ديگر با من كاری داری؟ من میخواهم نزد مولای خودم برگردم.» (2) هر دو برادر در وقایع قلعه به شهادت رسیدند.
منابع
۱. ت ن ، 326-328 و همچنین، م ھ: 9، 393 و همچنین ظ ح: 3، 170 – 171
2. ت ش ا:2، 299