بازگشت صفحه اصلی

بدیع نیشابوری خراسانی – میرزا

مقصود آقا بزرگ نيشابوری خراسانی پسر جناب حاجی عبدالمجيد نيشابوری است که در ذيل جمله "حامل لوح سلطان" قسمتی از شرح احوالش مندرج است. چون آتش ظلم و عدوان ناصرالدّين شاه زبانه کشيد برای اتمام حجّت لوح مبارک سلطان را طلعت عظمت بوسيله ميرزا بزرگ بديع خراسانی برای شاه ارسال فرمودند. ناصرالدّين شاه او را به سخت ترين عذاب بشهادت رسانيد. حضرت ولی امراللّه در توقیع "قَد ظَهَرَ یَومُ المِیعاد" بيانی باين مضمون می فرمايند:
«چنان مقدّر بود که ناصرالدّين شاه مدّت نيم قرن بتنهائی حکمرانی و فرمانروائی مطلق کشور بيچاره خود را عهده دار باشد. نگاهداری مردم در حالت جهل و نادانی و هرج و مرج ادارات دولتی در ولايات و اختلال امور مالياتی کشور و توطئه چينی ها و انتقام کشی و فساد اخلاق طبقه اشراف طمّاع و نازپرورده که دائماً بدور تخت پادشاهی طواف ميکردند و همچنين استبداد شخص پادشاه که اگر ملاحظه و ترس افکار عمومی اروپائيان و ميل به تعريف و توصيف از او در پايتخت های ممالک غربی نبود به درجات شديد تر و وحشيانه تر ميگرديد تمام اينها صفات مشخّصه سلطنت خونين کسی بود که خود را "آسمان جاه" و "قبله عالم" ميناميد». (1)
جناب ابوالفضائل در کتاب حجج البهيّه راجع باين داستان بيانی مستوفی دارد که ترجمه آن بفارسی چنين است:‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
«غير از وقايعی که در سابق بدان اشاره رفت مهمترين حادثه که اهميت برهان جمال قدم جلّ جلاله را اثبات ميکند لوح سلطان است که در سوره هيکل از قلم رحمن جاری و نازل گشته‌است. حضرت بهاءاللّه جلّ جلاله در سال ١٢٨6 هجری مطابق ١٨6٩ ميلادی لوح مزبور را بوسيله جوانی بديع نام که در قوت ايمان آيت کبری بود و در صبر و شکيبائی و تحمّل رنج و عذاب باعث حيرت و شگفتی عالميان، بعنوان ناصرالدّين شاه ارسال فرمودند. بديع در يکی از نواحی طهران لوح را بسلطان رسانيد. مأموران بحکم شاه او را مأخوذ داشته و سه روز متوالی با آهن گداخته بدن وی را داغ نمودند تا آنکه جميع گوشت بدنش از استخوان منفصل و هر عضوش از جای خود مقطوع گشت با اين همه رنج و آسيب آن جوهر ايمان و عصاره وفا و ايقان نه آهی کشيد و نه آثار اضطرابی در وی مشهود گرديد در بلايا صابر بود و در رزايا و زحمات شکيبا تا مرغ روحش از قفس تن پريد و بگلشن الهی و رضوان ملکوت ربّ الهی مقر گزيد. حضرت بهاءاللّه در لوح مزبور تبيان را کامل و برهان را تمام فرمود و به مقتضای مقام با بيانی لطيف و کلامی شيرين و نرم حقّانيت خود را مذکور داشت و در ضمن بيانات مبارکه اشاره می فرمايد که بر اثر تعاليم مقدّسه که از قلم عزّش نزول يافته اخلاق بابيان از خشونت به لطافت گرائيده و تا آن درجه در ظلّ تعاليم مقدّسه وی از حيث رفتار و کردار تغيير يافته‌اند که به شدائد وبلايا تن در دهند و کوچکترين دفاعی از خود ننمايند با آنکه علی الاتّصال سيل بلا و مصيبت براثر تعصب علماء و حرص و طمع حکّام و امراء برآن حزب مظلوم متوجّه و منهمر، نه مقاومتی از ايشان ظاهر و نه فتنه و فسادی را موجد و باعث‌اند و نيز دراين لوح اشاره فرمود که اهل بهاء را اعتنائی به سلطنت نبوده و نيست پادشاهی ظاهری از طرف خداوند به ملوک واگذار شده و قيام مظاهر مقدّسه برای انتشار اخلاق طيّبه و ايجاد صفات روحانيّه در جامعه انسانيّه است. نه طمع در سلطنت دارند و نه آرزوی پادشاهی و رياست.» (2)
باری شهادت حضرت بديع تاکنون در عالم و تاريخ آن سابقه نداشته است. جمال مبارک داستان بديع را مکرّر در الواح الهيّه ذکر فرموده‌اند و عظمت مقام وی از آن بيانات مقدّسه بخوبی واضح و آشکار ميگردد. از جمله می فرمايند:
«ثُمَّ أْعْلَمْ اِنّا لَمّا اَرَدْنا خَلْقَ البَدِيعِ اَحْضَرْناهُ وَحْدَهُ وَ تَکَلَّمْنا بِکَلِمَةٍ اِذاً اضْطَرَبَتْ اَرْکانُهُ اَمامَ الوَجْهِ عَلَی شَانٍ کادَ اَنْ يَنْصَعِقَ عَصَمْناهُ بِسُلْطانٍ مِنْ لَدُنّا ثُمَّ شَرَعْنا فِی خَلْقِهِ اِلی اَنْ خَلَقْناهُ وَ نَفَخْنا فِيهِ رَوْحَ القُدْرَةِ وَالأِقْتِدارِ بِحَيْثُ لَو اَمَرْناهُ يُسَخِّرُ مَنْ فِی السَّمواتِ والاَرْضِ اِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ المُقتدرُ المُختارُ فَلمّا تَمَّ خَلْقُهُ مِنْ کَلِمَةِ رَبِّکَ وَ خَلْقُهُ مِنْ نَسْمَةِ الوَحْیِ ابْتَسَمَ تِلْقاءَ الوَجْهِ وَ تَوَّجَهَ اِلی مَشْهَدِ الفِدآءِ بِقدرةٍ وَ سُلْطانٍ وَ اَقْبَلَ عَلَی شَاْنٍ اِنْقَلَبَ بِهِ المَلأُ الأعْلی وَ سُکّانُ مدآئِنِ الأسْماءِ اِذاً ارْتَفَعَ النِّداءُ مِنْ شَطْرِ الکِبرياءِ تَبارَکَ الابهی الّذِی خَلَقَ ماشاءَ اِنَّهُ لَهُوَ العَزيزُ الوَهّابُ يا لَيْتَ کُنْتَ حاضِراً لَدَی العَرْشِ اِذ تَکَلَّمَ مَعَهُ لِسانُ القُدْرَةِ بِما تَطِيرُ بِهِ الاَرْواحُ فَلمّا اَرَيْناهُ مَلَکوتَ الأَمْرِ وَ تَجَلَيْنا عَلَيْهِ مِنْ مَشْرِقِ الوَحْیِ اَنارَ مِنْ اَنوارِ ذاک الاِشراقِ قَد اَخَذَهُ الاِبْتِهاجُ عَلَی شَأنٍ طارَ بِقَوادمِ الاِنْقِطاعِ لِنُصْرَةِ رَبِّکَ مالِکِ الاِبداعِ» (آثار قلم اعلی: 1، 20# ، 182)
□ مضمون بیانات مبارکه فوق به فارسی چنین است: سپس بدان ما هنگامیکه خواستیم بدیع را بیافرینیم او را به تنهائی احضار کردیم و به کلمه ای با او صحبت کردیم که باعث شد در پیشگاه ما پریشان حال شود به صورتی که نزدیک بود منصعق شود و ما او را به سلطه خودمان نگاه داشتیم و شروع به آفرینش او نمودیم تا اینکه او را آفریدیم و در او روح توانائی و توانمندی دمیدیم به نحوی که اگر به او امر می کردیم آسمان ها و زمین را تسخیر میکرد و همانا پروردگارتو توانمند و برگزیده است. زمانیکه آفرینشش به واسطه صحبت پروردگار تو و از وزش وحی تمام شد در حضور ما شادمان شد و به سمت قربانگاه فدا با توانائی و چیرگی روی کرد و به نحوی به آن سمت اقبال نمود که ملاء اعلی و ساکنین مدائن اسماء منقلب شدند. در این هنگام ندا از جانب حضرت کبریاء بلند شد: مبارک است ابهی (حضرت بهاءالله ) کسی که آنچه را می خواست آفرید، همانا او بزرگوار و بخشنده است. ای کاش در پیشگاه عرش حاضر می بودی (در حضور جمال مبارک بودی) در زمانیکه لسان قدرت به آنچه گویا شد که به واسطه اش ارواح پرواز می کنند. زمانیکه ما به او ملکوت امر را نشان دادیم و از مشرق وحی بر او تجلّی کردیم او از انوار این اشراق برافروخت و روشن شد و او را خوشحالی بر گرفت به نحوی که به پرهای انقطاع برای یاری پروردگار تو که مالک ابداع است پرواز کرد.□
و نيز فرموده‌اند: «قَدْ خَلَقْنَا البَديعَ بِروحِ القُدرةِ و الاِقتدارِ و أَرْسَلْناهُ بِلوحِ رَبِّکَ المختارِ الذی مِنْ اُفُقِهِ لاحَتْ شَمْسُ الاسْماءِ بِقوةٍ و سُلطانٍ» (آثار قلم اعلی: 1، 7#، 136) □مضمون بیانات مبارکه فوق به فارسی چنین است: ما بدیع را بروح قدرت و اقتدار آفریدیم و او را با لوح پروردگار مختارت که از افقش خورشید نام ها با قوت و چیرگی پدیدار است فرستادیم□ و نيز فرموده‌اند: «قُلْ اِنّا قَبَضْنا قَبْضَةً مِنَ التُّرابِ وَ عَجَّناه بِمياه القُدْرَةِ و الاِطْمينانِ و نَفَخْنا فِيهِ روحاً مِنْ لَدُنّا ثُمَّ زَيَّناهُ بِطِرازِ الاَسْماءِ فِی مَلکوتِ الانشاءِ و أَرْسَلْناه اِلی السُّلطانِ بِکتابِ رَبِّکَ الرَّحْمنِ تَعالی هذا الاَمرُ الّذی کانَ عَلَیَ العالَمينَ مُحيطاً» (آثار قلم اعلی: 1، 12#، 159) □ مضمون بیانات مبارکه فوق به فارسی چنین است: بگو ما مشتی از خاک برگرفتیم و آنرا با آب قدرت و اطمینان مخلوط کردیم و در آن روحی دمیدیم سپس آنرا به زیبائی نام ها در ملکوت انشاء مزیّن نمودیم و او را بسوی سلطان به کتابی از جانب پروردگار مهربان فرستادیم متعالی است این امری که اهل جهان را در بر گرفته □
حضرت عبدالبهاء جل ثنائه در کتاب مستطاب مفاوضات می فرمايند قوله الاحلی:
«از جمله توقيعی بجهت اعليحضرت ناصرالدّين شاه فرستاده شد و در آن توقيع ميفرمايد: من را احضار کن و جميع علما را حاضر نما و طلب حجّت و برهان کن تا حقّيّت و بطلان ظاهر شود. اعليحضرت ناصرالدّين شاه توقيع مبارک را نزد علماء فرستاد و تکليف اين کار کرد ولی علما جسارت ننمودند پس جواب توقيع را از هفت نفر مشاهير علما خواست بعد از مدّتی توقيع مبارک را اعاده نمودند که اين شخص معارض دين است و دشمن پادشاه، اعليحضرت پادشاه ايران بسيار متغيّر شدند که اين مسئله حجّت و برهان است و حقّيّت و بطلان چه تعلّق بدشمنی حکومت دارد افسوس که ما احترام اين علماء را چقدر منظور نموديم و از جواب اين خطاب عاجزند.» (3) ‬
جناب حاجی ميرزا حيدرعلی در کتاب بهجت الصّدور می فرمايند قوله:‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
«حضرت امين قبل ازاين امين حال روحی فداهما حکايت فرمود حضرت بديع آقا بزرگ اسمش بود و مشرّف شد و ابداً تصّور اين حال و تخطّر اين وجدان را از ايشان نمی نمود و يک مرتبه يا بيشتر وحده بمثول مشّرف شد و مرخّص شد و بحيفا رفت و جعبه کوچک يک شبرو نيم طول و شبر کمتر عرض و قطر چهاريک شبر عنايت شد که در حيفا با چند ليره باو برسانم و نمی دانم در جعبه چيست ايشان را در حيفا ملاقات نمودم بشارت دادم که امانتی داريد وعنايتی در حقّتان شده است و رفتيم خارج شهر در کرمل جعبه را تسليم نمودم و بدو دست گرفت و بوسيد و سجده نمود پاکتی هم مختوم از او، آن را هم گرفت و بيست سی قدم دور از من رو بساحت اقدس نشست و زيارت نمود و سجده کرد و انوار بشاشت و نضرت و آثار بشارت و مسرّت از چهره‌اش باهر، ذکر شد ممکن است لوح مبارک منيع را زيارت نمود فرمود وقت نيست دانستم مطلبی است که بايد ستر کند چيست. ابداً اين حال را گمان نمی کرد و اين مأموريت را تصوّر و تخطّر نمی نمود. ذکر شد: "برويم در حيفا که فرموده‌اند وجهی بشما تقديم نمايم" فرمود: "ببلد نمی آيم شما برويد و بياوريد." رفتم و برگشتم و ايشان را آنچه تفحّص کردم نيافتم و رفته بودند به بيروت نوشتيم بدهند نديده بودند از ايشان خبر نداشتم تا خبر شهادتشان را از طهران شنيديم و دانستيم در آن جعبه لوح مبارک حضرت سلطان بوده و آن پاکت لوح مبارک مقدّس بشارت شهادت آن جوهر ثبات و استقامت و جناب حاجی علی مرحوم اخوی حضرت آقا احمد پرت سعيد روحی فداهما می فرمود از طرابوزان تا تبريز بعضی منازل خدمت می رسيديم و همراه میشديم بسيار بشّاش و خندان و صابر و شکور و حليم و خدوم بودند و جز اين نمی دانستيم که مشرّف شده است و مرخّص شده و بخراسان وطنش مراجعت می نمايد و به مرّات و کرّات ديده شد صد قدم زياد تر يا کمتر راه می رود و از راه خارج ميشود و رو بساحت اقدس افتاده سجده مينمايد و شنيده شد که عرض ميکرده است خدايا آنچه بفضل بخشيدی بعدل مگير و قوّهٴ حفظش را عطا فرما». (4)
شرح حال جناب بديع را لجنه مرکزی جوانان بهائی طهران درسابق منتشر ساختند و عين قسمتی از آن در اين مقام نقل ميشود.
شرح حال جناب بدیع
بدايع خلقت و نوادر وجود که در مرور سنين معدوده امر اعظم الهی جلوه‌گر شده و ديباچه حوادث قرن اخير را بوجود خويش مزّين و مطرّز ساخته‌اند چون کواکب باهره و نجوم لامعه روشنگر ساحت جانهای پاک و زينت افزای افق قلوب و دلهای تابناکند. اين نفايس وجود که هريک در مقام خويش سماء امراللّه را اختری فروزنده و حديقه الهی را نوگلی بوستان آراء بوده‌اند بشأنی مجذوب و مفتون حضرت معبود گشتند که گوهر جان را بنار عشق افروخته و از شرار آن شعله در آفاق انداختند. جنبش مشتاقانه و قيام عاشقانه اين نفوس مقدّسه موکب نازنين شريعت ربانی را در سير در مدارج کماليّه قرن اوّل الهی همراهی نمود و عالم وجود را در کسب لياقت و استعداد جهت درک اين طرفه لطيفۀ رحمانی مساعدت و مشارکت کرد. دربين اين نجوم بازغه نوجوانانی برخاستند که در وقايع عظيمه اين ظهور اعظم محور حوادث عجيبه و اتّفاقات شگفت بوده و با سری پرشور و دلی پرهيجان نقد جان را در ميدان ثبات و جانبازی فدای جانان ساختند. از جمله نجم تابان سماء امراللّه سر حلقه جوانان بهائی فخرالشّهداء حضرت بديع خراسانی است که يد فضل و رحمت الهی گِل وجودش را از تقديس و تنزيه سرشته و به آب انجذاب و محويّت عجين ساخته و محض ابراز قدرت کامله و نمونه حسنه بر جهانيان عرضه فرمود. مطالعه حيات پرافتخارش شورانگيز و داستان خلوص و انقطاعش بس حيرت آور و عبرت آميز است سزاوار آنکه ... روز جوانان بذکر حيات پرحادثه‌اش مصروف گردد تا شايد اثرات مهيج زندگانی عظيم و مقدّسش سبب انتباه قلوب شود و روح فداکاری و خدمت را در جوانان عزيز بهائی تقويت نمايد.
حضرت ابا بديع حاجی عبدالمجيد نيشابوری تاجر معتبری بود منقطع و آزاده چون آوازه ظهور حضرت نقطه مشيّت الهيّه را اصغا نمود در زمره مؤمنين طلعت اعلی داخل گرديد و پس از چندی سکون و تکميل در مراحل ايمان در حوادث جانسوز قلعه شيخ طبرسی در سلک مجاهدين و مدافعين شجاع قلعه در آمد و آن محشر عظمی و هنگامه کبری را بچشم خويش مشاهده کرد چون مشيّت غالبه الهيّه شهادت حضرت حاجی را بزمانی ديگر محوّل داشته بود در خاتمه آن غائله عظيمه در زمره اسراء در آمد و سپس نجات يافته بوطن مألوف معاودت نمود و در مراجعت در شهر مشهد اقامت جست و به تبشير و تبليغ شريعت ربانی و موأنست و مجالست احبّاء پرداخت، خانه خود را محل ذکر يزدان و محفل ياران قرار داد ولی احبّاء مشهد از تردّد حاجی محترم خودداری می نمودند و محروميّت از محضر نورانی او را بمصونيّت از تعرض پسر جوانش ميرزا بزرگ که تازگی مراحل بلوغ را طی می نمود ترجيح می دادند.
ميرزا بزرگ بخلاف پدر گرد اهل ايمان نگشته و از آنان سخت تبرّی نموده و بيزاری می جست گاه اين دوری و تنفّر شدّت يافته کار بتعرّض می کشيد سعی حاجی عبدالمجيد و ياران ديگر به دلالت او به طريقه ايمان بلااثر بود و از اين رو قلب منير پدر بزرگوارش سخت مکدّر و اندوهگين می گرديد پس از مدتی جهد و کوشش چون زحمات ياران در تبليغ تاجرزاده جوان به نتيجه نرسيد او را به حال خود گذاشتند تا آنکه در آغاز سن شانزده در اعمال و اطوار او ملايمتی پديد آمد با آنکه هنوز ميل به انزوا و دوری از خوان پدر در او غلبه داشت گاهی در مجلس ياران حاضر شده و باصغای بيانات ايشان می پرداخت تدريجاً ميل به تحرّی و تجسّس در او افزايش گرفت آنچه راکه سابقاً از آن بيزار و روگردان بود دلنشين يافت به محافل ياران مأنوس شد و گاهی نيز با ايشان هم آهنگی می نمود. درسن ١٧ حال او دگرگون شد اخگر ايمان در قلب منيرش پرتوی زد و شعاع تابناک آن ساحت صدر مقدّسش را فرا گرفت آرامش و سکون را به يک بارگی از دست داد و عالمی را واله و حيران شيدائی خويش ساخت حضرت حاج عبدالمجيد که از اقبال و ايمان دردانه فرزانه از شادی در پوست نمی گنجيد چون برپايۀ شيفتگی و اشتياقش در وصول بکوی محبوب آگاهی يافت وسائل تشرّفش را فراهم ساخت و ميرزا بزرگ باتفاق شيخ احمد فانی که او نيز عازم ساحت اقدس بود سرمست و غزلخوان آهنگ ادرنه نمود و چون از خراسان به يزد رسيدند شيخ همسفر خواست چند روزی دراين شهر اقامت نمايد ولی ميرزا بزرگ که فعاليت و نشاط جوانی را بنار فروزان عشق و شيفتگی شعله ور ساخته و در وصول بمقصد تسريع و تعجيل داشت از همسفر جدا شده تنها و پياده براه افتاد و رنج سفر و صدمات بين طريق او را در عزم خويش ثابت تر و شوقش را بلقای طلعت مقصود بيشتر می ساخت بالاخره پس از تحمّل مصائب و سختيها اين سفر طولانی چشم پرانتظارش بسواد شهر بغداد افتاد اما ورود او به بغداد مصادف با زمانی بود که حضرت بهاءاللّه جلّ اسمه الاعلی بمنفای خويش وارد و در قلعه عکّا مسجون اولی البغضاء بودند. زائر جوان چون ديد پس از تحمّل اين همه مشقّات و زحمات هنوز فرسنگها کوه و دشت وبيابان دست پرتمنايش را از دامن محبوب جدا ساخته ايّام معدودی در بغداد توقف نمود و بموالفت و موأنست وحشر با احباب که در هجران محبوب آفاق در نار فراق می گداختند پرداخت بخدمت بيت مبارک دلخوش نمود وشغل سقايت پيشه کرد بدين معنی که هر صبح مشک آب دوش گرفته و از دجله آب جهت بيت می آورد شوق و انجذاب ميرزا بزرگ در خدمت دوستان محرّک حقد و حسد اوباش بغداد شد بطوری که روزی آن جوان نورانی را مورد ضرب و جرح قرارداده چند نقطه از پيکر نازنينش را با خنجر مجروح ساختند ولی اين شناعت و زشتکاری او را از انجام خدمتی که از دل و جان بعهده گرفته بود باز نداشت پس از چندی که از توقّف او در بغداد گذشت اراده حکومت عثمانی به تبعيد جمعی از بهائيان بغداد به موصل تعلق گرفت. ميرزا بزرگ قبلاً رهسپار موصل شد و همان پيشه سقايت تبعيد شدگان را عهده دار گرديد و پس از چندی از موصل عزم عکّا نمود کيفيّت تشرّف او را چنين نگاشته‌اند که در ورود به عکّا بسبب عدم آشنائی به لغت عربی راه بجائی نمی برد. حيران و سرگردان در کوی و بازار می گشت و بزبان غيرمأنوس از عابرين نشان از يار بی نشان می جست تا آنکه هنگام غروب گذارش به مسجدی افتاد و بعده ای از احباب مصادف شد و دانست که ايشان منتظر قدوم حضرت عبدالبهاء هستند که برای اقامه نماز تشريف فرمای مسجد خواهند گرديد ميرزا بزرگ را مسرّتی عظيم دست داد و از قرب تحقّق آرزوی ديرينش دست شکرانه به بارگاه الهی بلند نمود و در زاويه‌ای منتظر ختم صلات گرديد درحين انتظار مراتب خلوص و محويّت خويش را ضمن رباعی ذيل انشاء و در قطعه کاغذی مرقوم داشت:
اقتدا می کنم بابن الله ساجدم من برای سرّالله
نیست حقّی بجز بهاءالله وحده لا اله الاالله
موقعی که حضرت مولی الوری روح ما سواه فداه از نماز فارغ و آهنگ مراجعت فرمودند ميرزا بزرگ بشرف لقا مشرف و قطعه حاکی از عبوديّت خويش را تقديم داشت براهنمائی حضرتش همان شب به بارگاه جمال اقدس قدم راه يافت و آئينه دل را بسطوع انوار تابناک طلعت ذوالجلال مصيقل و نورانی ساخت. انوار لطف و مکرمت از مشرق سلطان ظهور تابيدن گرفت و مسافر جوان را غريق بحر احسان و عنايت خاصّ فرمود، در ضمن بياناتی که در آن ليله عظمی از فم مطهر سلطان يفعل مايشاء جاری شد بلوح منيعی اشارت رفت که هنگام اقامت طلعت مقصود در ادرنه خطاب بناصرالدّين شاه ايران محض اتمام حجّت و اکمال برهان نازل شده و بسبب نبودن رسول مؤيّد بشديد القوی که بتواند از عهده انجام رسالت و تسليم امانت که لازمه آن تحمّل زجر و عذاب لاتُعد و لاتُحصی است برآيد تا آن موقع ارسال نگرديده بود چه پيک امينی آراسته بشئون رحمانی لازم بود که يد قدرت الهی مبعوث فرمايد تا بتواند مصداق اين بيان اعزّ اعلی گردد:
هُوَاللّهُ تَعالَی
نَسْئَلُ اللّهَ بِاَنْ يَبْعَثَ اَحَداً مِنْ عِبادِهِ وَ يَنْقَطَعَهُ عَنِ الاِمْکانِ وَ تَزَيَّنَ قَلْبُهُ بِطِرازِ القُوَةِ وَالأِطمينانِ لِيَنْصُرَ رَبَّهُ بَيْنَ مَلَاءِ الاَکْوانِ وَ اِذا اْطَّلَعَ بِما نُزِّلَ لِحَضْرَةِ السُلْطانِ يَقُومُ وَ يَأخُذُ الکِتابَ بِاذْنِ رَبِّهِ العَزيزِ الوَهّابِ و يَمْشِی مُسْرِعاً اِلی مَقَرِّالسُلْطانِ وِ اذا وَرَدَ مَقَرَّ سَريرِهِ يَنْزِلُ فِی الخانِ و لا يُعاشِرُ مَعَ اَحَدٍ اِلی اَنْ يَخْرُجَ ذاتَ يَومٍ وَ يَقُومَ عَلی مَعْبَرِهِ وَ اِذا ظَهَرَتْ طَلايِعُ السَّلْطَنَته يَرْفَعُ الکِتابَ بِکَمالِ الخُضُوعِ وَالآدابِ وَ يَقولُ قَدْ اُرْسِلَ مِنْ لَدَی المَسْجونِ وَ يَنْبَغِی لَهُ اَنْ يَکُونَ عَلی شَأنٍ اَنْ يَأمُرَ السُلْطانُ بِالقَتْلِ لاتَضْطَرِبُ فِی نَفْسِهَ وَ يَسْرَعُ اِلی مَقَرِّالفِداءِ وَ يَقولُ اَی رَبِّ لَکَ الحَمْدُ بِما جَعَلْتَنِی ناصراً لِأَمْرِکَ وَ قَدَّرَتَ لِیَ الشَّهادَةَ فِی سَبِيلِکَ فَوَعِزَّتِکَ لا أُبِّدِلُ هذهِ الکَأْسَ بِکُأوسِ العالَمينَ لِأَنَّکَ ما قَدَّرْتَ لَها مِنْ بَديلٍ و لا يُعادِلُها الکَوثَرُ وَ السَلْسَبيلُ وَ اِنْ تَرَکَهُ وَ ما تَعَرَّضَ عَلَيْهِ يَقُولُ لَکَ الحَمْدُ يا رَبَّ العالمينَ اِنِّی رَضَيْتُ بِرِضائِکَ و ما قَدَّرْتَهُ لِی فِی سبِيلِکَ وَلَو اِنِّی أَرَدْتُ اَنْ تَصْبِغَ الاَرْضَ بِدَمِی فِی حُبِّکَ و لکِّنَ ما أَرَدْتَهُ هُوَخَيْرٌلِی اِنَّکَ تَعْلَمُ ما فِی نَفْسِی ولا اَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ وَ اَنْتَ العَلِيمُ الخَبيرُ». (5)
□ مضمون بیانات مبارکه فوق به فارسی چنین است: اوست بلند مقام! ما از خداوند درخواست کردیم که یکی از بندگانش را برانگیزاند و او را از دنیای وجود منقطع کند و در قلبش قوت و اطمینان وارد کند که پروردگارش را بین گروه موجودات یاری کند و زمانیکه او آگاهی پیدا کند بر آنچه برای حضرت سلطان (ناصرالدّین شاه) نازل شده قیام کند و کتاب (لوح سلطان) را به اجازه پروردگار بلند پایه بخشنده بر گیرد و شتابان بسوی جایگاه پادشاه (ناصرالدّین شاه) روان شود و وقتی وارد پایتخت شد در کاروانسرائی مقرّ گیرد و با کسی معاشرت نکند تا اینکه روزی در سر راه سلطان قرار گیرد و زمانیکه پیشگامان پادشاه پدیدار شدند لوح را بکمال خضوع و ادب برسر دست بر دارد به سلطان بدهد و بگوید که از جانب شخص زندانی (حضرت بهاءالله) فرستاده شده و او (شخص فرستاده شده – بدیع) باید بر حالتی باشد که اگر سلطان امر به قتلش بدهد، او در درونش پریشان حال نشود و بسوی قربانگاه بشتابد و بگوید: ای پروردگار من ستایش ترا سزاست که مرا یاور امرت قرار دادی و برای من شهادت در سبیل امرت مقدّر کردی قسم به بزرگواری تو من این جام شهادت را به هیچیک از جام های عالمیان معاوضه نخواهم کرد برای اینکه تو برایش هیچ مشابهی مقدّر نکردی و حتّی معادلش کوثر و سلسبیل نخواهند بود. و اگر او (پادشاه) دستور قتلش را ندهد و تعرّضی نکند او (حامل لوح - بدیع) بگوید: ای پروردگار عالمیان من ترا شکر گزارم و من راضی به رضایت می باشم و راضی به آنچه می باشم که تو برای من در راهت مقدّر کردی و من میخواستم که در راه عشقت زمین را به خون خود رنگین کنم و لکن آنچه تو خواستی همان برای من بهتر است و تو میدانی آنچه در درون و نفس من است و من از آنچه در نفس تو است بی خبرم و تو دانا و آگاه هستی □
باری، ورود جناب بديع به طهران مصادف با شروع تابستان بود و بهمين مناسبت شاه ايران در گلندوک که از ييلاقات طهران است بسر ميبرد بديع بلادرنگ آهنگ مقرّ سلطانی نمود و در بيابانهای اطراف اقامتگاه موکب شاهی محلّ و موقعی که تصوّر ميکرد روزی مسير سلطان واقع خواهد گرديد انتخاب نمود و بر فراز سنگی قرار گرفت. خلوص و انقطاعی در آن حال داشت که با شديدترين مصائب و مشقّات مقاومت می توانست نمود. سه شبانه روز بر فراز سنگ در حال صوم گذرانيد و چون روز چهارم ناصرالدّين شاه از شکار مراجعت نمود وبا دوربين به سياحت اطراف پرداخت نظرش برفراز تخته سنگ به حضرت بديع افتاد. در حالی که لباس بلند سفيدی در بر و عمامه کوچک سفيدی برسر سرپای ايستاده و لوح مبارک را در دست بالای سر نگاه داشته است شاه او را درويشی حاجتمند و فقير مستمند تصوّر کرده شخصی را برای تفحّص از حال او اعزام نمود. فرستاده شاه پس از لحظه ای معاودت نموده اظهار داشت تازه جوانی است که از عکّا نامه جهت شخص شاه آورده و منتظر فرمان همايون است تا شخصاً آنرا تسليم نمايد، ناصرالدّين شاه را قضيّه نياوران و حمله محمّد صادق تبريزی و همراهان بخاطر آمد و سخت در بيم و هراس شد و امر به احضار رسول داد بديع با جسمی ناتوان و روحی مؤيد به فيوضات حضرت رحمن به حضور رسيده لوح منيعی را که تا آن موقع چون قلب بر صفحه دل حفظ کرده بود بوسيده وبا فرياد يا سلطان تسليم شاه ايران نمود. ناصرالدّين شاه از جسارت اين جوان غريب که با قدرت و اطمينانی عجيب سخن می گفت در شگفت و انديشه شد و از قوه غالبه ای که از سجن اعظم چنين وجود نورانی را به چنين خدمتی عظيم مبعوث نموده خائف و ترسان گرديد و به توقيف رسول امر داد. حضرت بديع را در خيمۀ فرّاشان توقيف نموده و به دستور شهريار عجم او را استنطاق کرده و بازگوئی ياران و همراهان را خواستند. ولی بديع با کمال صداقت و صراحت اظهار داشت که تازه بطهران آمده‌ام و جز رسانيدن نامه مولايم مقصودی نداشته و کسی را هم نمی شناسم. چون از راه تطميع و تهديد مطلبی طبق آرزوی آن قوم عنود که کاشف دسائس و فتنه ها باشد معلوم نگرديد و از آن مفتون شيدائی جز تابش انوار عشق و ايمان چيز ديگری مشاهده نشد به دستور شاه دژخيمان خون آشام بزجر و شکنجه پرداختند نخست بدن پاکيزه ونورانيش را عريان ساخته و سپس قطعات آهنی را که در آتش گداخته بودند با کمال بی رحمی و شقاوت بر پشت او کشيدند جنايتی مخوف و مدهش که از منتهای رذالت و دنائت بشری حکايت ميکرد در شرف وقوع بود و دود و بوی سوختگی آن تن نازنين فضای آن خيمه ظلمانی را فرا گرفت ولی حضرت بديع بدون آن که اندک تأثری در چهرهٴ نورانيش هويدا گردد تحمّل آن عذاب جانفرسا می نمود و خود را با سبزه و ريگ زمين مشغول ميداشت ثبات و استقامت آن نهال برومند حديقه شهادت کبری جلّادان عنود را به غضب آورد و با قطعات آهن گداخته از راست به چپ و از چپ به راست خطوط متقاطع به روی سينه پاک و بی کينه‌اش کشيدند هردم اين عمل شرم آور را باقساوتی فزون از ادراک بشری ادامه می دادند شايد به مطلبی واقف شوند ولی جز سکون و اصطبار و تسليم به تقدير قادر متعال چيزی مشاهده ننمودند چون تن فرسوده‌اش زير دست دژخيمان خونخوار ناتوان و روح پرفتوحش آماده عروج به ملکوت جانان گرديد با ته تفنگ ضربتی سخت بسرش وارد آورده او را به مقام شهادت رسانيدند و جسد بيجانش را در همان محل در گودالی افکنده با خاک و سنگ انباشتند.
منابع
قد ظهر یوم المیعاد، 41
حجج البهیّه، 147 – 145
مفاوضات، 25
ب ص، 213 – 212
ب ش ، 383)
قبلی
بعدی