بازگشت صفحه اصلی

حسن زنوزی - شیخ

زنوز، از شهرهای آذربایجان است و شیخ حسن زنوزی از آن شهر میباشد که از مؤمنین اولیّه به حضرت باب و بعدها بامر جمالِقدم مؤمن شد، از علمای شيخيّه و از شاگردان برجسته جناب سيّد كاظم رشتی بود. به خدمت جناب شيخ احمد احسائي نيز رسيده بود. جناب فاضل مازندرانی مراد از ميرزا حسن زنوزی عارف و دانشمند مشهور و صاحب كتاب رياض‌الجنة مذكور دركتاب منتظم ناصری را همان شيخ حسن زنوزی دانسته ‌است.(1) شيخ حسن در آغاز تصوّر می‌نمود كه سيّد كاظم رشتی همان حضرت موعود است. ولكن پس از تشرف به حضور حضرت باب كه در خدمت سيّد رشتی انجام يافت و مشاهدۀ خضوع و محویت سيّد نسبت به آن حضرت عقيده‌اش تغيير يافت. جمال و جلال حضرت باب، او را بی‌اندازه متعجّب نموده بود. چند بار اراده نموده بود كه علت احترام شديد سيّد را نسبت به آن حضرت از خود سيّد بپرسد ولكن جرأت چنين كاری نداشت. يك روز هنگامی كه سيّد بتدريس اشتغال داشت حضرت باب به مدرَس وی وارد و نزديك در ورودی جالس شدند و با نهايت وقار به سخنان سيّد گوش می‌دادند. چون چشم سيّد به آن حضرت افتاد سكوت نمود. يكی از حاضران خواهش كرد كه سيّد به سخن خويش ادامه دهد. سيّد فرمود، حق از آفتابی كه بر آن دامن تابيده روشن‌تر است. شيخ حسن چون نظر نمود ديد كه آفتاب بر دامن همان بزرگوار يعنی حضرت باب تابيده‌ است. از آن پس همواره به آن جوان می‌انديشيد. بارها خواست كه از سيّد رشتی در خصوص آن جوان توضيحاتی بگيرد ولكن جرأت نكرد. جناب سيّد چند بار در مواقع مختلف به او فرمود "ای شيخ حسن خوشا بحال تو كه اسمت حسن است. آغاز حالت حسن است. عاقبت هم حسن است. بحضور شيخ احمد احسائی رسيدی و با من مدتی را گذراندی. در آينده نيز به شادمانی بزرگی خواهی رسيد و چيزی خواهی ديد كه هیچ چشمی نديده و هيچ گوشی نشنيده و به قلب كسی خطور" نكرده‌است.(2) شيخ حسن، بارها تصميم گرفته بود كه با آن سيّد جوان (حضرت باب) ملاقات نمايد و از او نام و نشانش را بپرسد. چند مرتبه آن جوان را ديد كه در حرم امام حسين، غرق مناجات بود. به احدی توجّه نداشت. اشك از چشمانش سرازير بود و كلماتی بسيار فصيح از زبانش جاری می ‌گشت كه به آيات الهی شباهت داشت. روحانيّت او نوعی بود كه همه زائران و نمازگزاران عبادت خود را ناتمام رها كرده به وی توجّه می‌نمودند. گريه او سبب گريه همگان می‌گشت. سيّد جوان پس از انجام دعا و مناجات به خانه خويش مي‌ر‌فت و بااحدی تكلم نمی‌فرمود. شيخ حسن چند بار خواست با سيّد جوان پس از انجام دعا و مناجات روبرو گردد و گفتگو نمايد ولكن گوئی يك نيروی نهانی او را باز مي‌د‌اشت. پس از جستجوی بسيار دانست كه جوان از علما نيست بل از تجّار شيراز است و خود و خاندانش به شيخ احمد و سيّد كاظم توجّه مخصوصی دارند. آن جوان همواره در نظر شيخ حسن بود تا آنكه آوازه بابيّت جوانی شيرازی در عراق بگوشش رسيد. بقلب او گذشت كه اين باب بايد، همان جوان شيرازی باشد كه در كربلا زيارت كرده‌ است. با شیخ سلطان کربلائی راهی شيراز شد تا بحضور مباركش برسد ولی آن حضرت به مكّه تشريف برده بودند. اين بود كه منتظر ماند تا حضرت باب به شيراز مراجعت فرمودند. پس از تشرّف فائز بايمان گشت و قيام بخدمت نمود. چون حاكم فارس سبب ايجاد زحمت برای حضرت باب و اصحاب بود و بيم ضوضا مي‌ر‌فت، حضرت باب امر فرمودند اصحاب متفرّق شوند. شيخ حسن بدستور مبارك عزیمت به اصفهان نمود. پس از ورود حضرت باب به آن شهر، شيخ حسن مأمور گشت كه با جناب سيّد حسين يزدی و جناب ملّا عبدالكريم قزوينی به استنساخ آيات اشتغال يابد. گاهگاه نيز افتخار تشرّف می‌يافت. پس ازعزيمت حضرت باب از اصفهان شيخ حسن همراه تنی چند از اصحاب در قريه كُلين بحضور مبارك رسيد و آن حضرت به وی و همراهان فرمودند در همان قريه اقامت نمايند.(3) شيخ حسن، در قلعه ماكو نيز مدّتی افتخار تشرّف يافت و هم اوست كه كيفيّت نزول كتاب مبارك بيان و آثار ديگر حضرت باب را برای نبيل زرندی تعريف كرده‌است. حضرت باب همانطور كه قبلاً بيان گرديد هنگام اقامت در قلعه ماكو هر ماه يك دوره قرآن شريف را تفسير می‌فرمودند. بدين ترتيب نُه تفسير عظيم از لسان مبارك نازل گشت. اين تفسيرها را به سيّد ابراهيم خليل تبريزی سپردند كه پنهان نمايد تا زمان نشرش فرار رسد. متأسفانه اين تفسيرها امروزه در دست نيست. شايد يك روز مكشوف گردد. روزی حضرت باب، از شيخ حسن سؤال فرمودند كه آيا اين تفسيرها جاذب‌تر است يا تفسير احسن القصص. شيخ حسن معروض داشت تفسير احسن‌القصص قوّت و جاذبيّت بيشتری دارد. حضرت باب تبسمی نموده، فرمودند ای شيخ حسن تو بلهجه اين تفاسير آگاه نيستی. در اين تفسيرها حقايقی موجود است كه نفوس مجاهد را بمقصود و مطلوب واقعی مي‌ر‌ساند. شيخ حسن، در اوقات محاكمه حضرت باب در تبريز در آن شهر بود. هنگام انعقاد مجلس محاكمه در خارج مجلس و نزديك در ايستاده بوده و هرچه در مجلس گذشته و ازجمله گفتگوی وقيحانه ملّا محمد ممقانی را با حضرت باب شنيده و بياد سخنان جناب سيّد كاظم رشتی افتاده كه دال بر خباثت ملّا محمّد و عدم ايمانش به موعود عالميان بوده‌ است. حضرت باب در ماكو به جناب شيخ حسن زنوزی در پنهان وعده فرمودند كه بحضور حضرت حسين موعود، من يظهره‌الله معهود، خواهد رسيد.(4) شيخ حسن، سرانجام به كربلا رفت و در آنجا مقیم شد و همواره مترصد زيارت حسين موعود بود. چون اقامتش طولانی شد برای رفع سو ظن پيروان شيخ و سيّد، ازدواج كرد و بشغل كتابت اشتغال يافت. جماعت شيخيّه دائما برای وی مزاحمت ايجاد می‌كردند، ولكن او صبر می‌نمود و منتظر تحقّق وعدۀ حضرت باب بود، تا آنكه در روز عَرَفه (نُهم ذوالحجّه) سال ١٢٦٧ هجری قمری (پنجم اكتبر سال ١٨٥١ ميلادی) چشمش بزيارت جمال موعود روشن گشت. در آن روز شيخ حسن برای زيارت به حرم حضرت امام حسين رفته بود. در ميان حرم جوانی را ديد جميل، جليل و با وقار كه اندامی متناسب داشت و موهای سياهش بر شانه‌هايش ريخته بود. تبسمی زيبا بر لبان مبارك داشت. مشاهدۀ آن جوان تاثير شديدی در شیخ حسن نمود. نامبرده در آن احيان پير و ناتوان بود. جوان مذكور بسوی وی رفته دست او را گرفت و با صدائی دلربا فرمود تصميم گرفته‌ام كه بابی بودن ترا در تمام كربلا اعلام نمايم.(5) آن جوان و شيخ حسن براه افتادند تا ببازار رسيدند. همانطور كه دست در دست يكديگر داشتند، جوان جليل به شيخ حسن فرمود، خداوند را سپاس كه ترا در كربلا نگاه داشت تا با چشم خويش حسين موعود را مشاهده نمائی، شيخ حسن چون اين سخن مبارك را شنيد بياد وعده حضرت باب افتاد. اهتزازی در قلبش پديد گشت كه مي‌خو‌است فرياد زند و اين راز را آشكار نمايد. اگر حضرت بهاءاللّه، شيخ حسن را منع نفرموده بودند از شدّت اشتعال و کثرت انجذاب ندای ظهور موعود را اعلان مي‌نمود و بشارت رجعت حسينی را بمردم مي‌داد. جوان (حضرت بهاءالله) به او فرمود، بايد صبر نمائی، هنوز هنگام افشا راز نرسیده است. از آن ساعت به بعد اندوه دل شيخ حسن به شادی بی پايانی بدل گشت. اگرچه بر حسب ظاهر فقير بود، ولكن اين موهبت معنوی را با همه ثروت دنيوی عوض نمی‌نمود.(6) به تفتین شیخ عبدالحسین طهرانی، شیخ حسن زنوزی و دو نفر دیگر از احبا در کربلا، در اواخر اقامت حضرت بهاءالله در ادرنه، دستگیر شدند. شیخ حسن زنوزی را به کرمانشاه فرستادند و بواسطه مصائب راه، وی در کرمانشاه در گذشت.(7) خلاصه این وقایع از اینقرار است که در محرّم 1285 هجری قمری جمعی از احبّا، تبعیت دولت عثمانی را قبول کردند و دولت از احبّا حمایت نمود و به مناسبت دیدار ناصرالدّین شاه از عتبات، تعدادی از احبّا در کربلا دستگیر شدند که عبارت بودند از شیخ حسن زنوزی و ملّا محمّد حسن قزوینی و عسکر صاحب و آنها را با غل و زنجیر بسوی طهران حرکت دادند چون به بغداد رسیدند ملّا محمّد حسن قزوینی از شدت زجر و عذاب ظالمین در گذشت و چون به کرمانشاه رسیّدند، شیخ حسن زنوزی، در سن هشتاد سالگی در گذشت و عسکر صاحب را به طهران رسانده، بانبار انداختند و در آنجا بفاصله یک هفته در گذشت.
منابع
۱. ظ ح: 3، 33
2. ت ن ، 20-24
3. ت ن ، 162
4. ت ن ، 24
5. ح ب، 677
6. ب ش، 89
7. ظ ح: 5، 60
قبلی
بعدی