ابراهیم مسئله گو یزدی پسر ملّا حسن - حاجی
ملّا ابراهیم یزدی معروف به مسئله گو که در ابتدا لجوج بود و فتوی بر قتل استاد علی اکبر داد و ایشان تصور میکردند این شخص امکان ندارد مؤمن شود. شبی آقا کریم کلاهدوز که یکی از احباب مشتعل بود ایشان را به منزل برادر زن خود که غلامرضا نام داشت دعوت کرد که با ملا ابراهیم مسئله گو صبحت شود. ملا ابراهیم بعداً ایمان آورد و روز بروز مشتعلتر شده و چند روز بعد از وقایع شهدای سبعه سال 1308 ه ق به درجه شهادت رسید – غلامرضا یزدی اخ الزوجه کریم کلاهدوز یزدی نیز توسط استاد علی اکبر بنا ایمان آورد (1) حاجی ابراهيم بن ملا حسن مسئله گو در مسجد جمعه و مسجد ريگ و محترم و مکرّم نزد ملاها و عامّه اهالی بود و در سنّ متجاوز از شصت مؤمن و منجذب بامر ابهی گرديده بتمام همّت تبليغ نمود و جمعی کثير را مهتدی ساخت و بنام بابی مشهور گشت و برخی از ملاها وی را تکفير کرده فتوای قتل دادند و در محرّم سال 1307 حسب تحريک بعضی از ملاها جمعی از اشرار وی را در ميان انبوه ناس با زنجير بسی زدند و توهين و تحقير کردند تا آنکه فتنه سال 1308 برخاست و او در تفت بوده بعضی را تبليغ کرد آنگاه به منشاد رفته به تبليغ پرداخت و برخی از ملاها احوال ايمانيه و اقدامات دينيه اش را نزد حکمران شاهزاده جلال الدّوله سعايت کردند تا روزی بعد از واقعه شهداء عصر دهم شوّال از سال مذکور سرگماشتگان خود را که شديدالعداوة با اهل بها بود با همه غلام و سوار به تفت و منشاد فرستاد و در غاری که پنهان بود جسته به منشاد آوردند و مأمور مذکور بضرب لگد دهانش را پر از خون نمود و چوب بسيار زده بشهر کشيدند و حاجی با جلال الدّوله با قوّت قويه روح تکلمّ در اثبات امر ابهی کرد و شاهزاده وی را در منزلی مخصوص نگهداشت و زوجۀ آن پير مظلوم نزد افنان و بهائيان شتافته سعی در استخلاص کرد و به سه تن از اروپائيان که يکی مدير تجارتخانه جديد التأسيس و ديگر هلندی و ديگر صاحبمنصب انگليسی بود التجا بردند و آنان نزد شاهزاده رفته متعهّد تأديه هزار تومان شدند که پير مظلوم را رها کند و او متعذرّ شد که چون مخرّب دين است ملا ها شورش ميکنند و با اصرار آنان اطمينان داد که با مشورت ملاها صبح روزی ديگر نتيجه را خبر دهد و آنان مترصدّ بودند که صبح فردا مبلغی بيشتر دهند و آن مظلوم را خلاص کنند و بواسطه ملا بهرام از احبّای پارسی خبر بحاجی ميرزا محمّد تقی وکيل الدّوله افنان رساندند و او از ايشان اظهار تشکرّ کرده گفت هر قدر شاهزاده بخواهد ميدهم تا ملای مظلوم را نکشد و همينکه صباح بعد هر سه اروپائی نزد حکمران رفتند جواب گفت که او را روانه اسلامبول کردم ولی در همان روز گذشته که چهاردهم شوّال بود بهنگام عصر با مأمور مذکور و جمعی سوار بخارج بلد در صحرای مزرعه محمودی مابين قلعهٴ اسدان و صدرآباد برده چند عدد اشرفی از مسکوک بدستش داده روانه کرد ولی از عقب هدف گلوله ساخته شهيد نمودند و امر داد يکی از تلهای ريگ را حفر نموده جسد را با لباس پنهان کردند چنانکه محلّ معلوم نشد و پسرانش پس از تفحصّ و تجسّس بسيار فقط کلاه زير عمّامه پدر را در آن صحرا يافتند و زیارتنامه ای از قلم حضرت غصن اعظم عبدالبهاء نازل و سنّش در هنگام شهادت در حدود هفتاد سال بود. (2)
یادداشت ها:
1. م ﮬ: 3، 602-601
2. ظ ح: 6، 805-806
منابع
1. م ﮬ: 3، 602-601
2. ظ ح: 6، 805-806