حسین زنجانی پسر ملا میرزا محمد پسر عباس خیرآبادی – میرزا
میرزا حسین زنجانی پسر ملا میرزا محمد پسر عباس خیرآبادی و از مشاهير بهائيان زنجان از اهل قريهٴ خير آباد واقعه در مسافت دو فرسنگی زنجان با برادرش در آن بلد تحصيلات كرده ملا حسين و ملا محمد شدند وكيفيّت ايمانش در "شرح الاحوال" كه به خطّش موجود است ثبت شده. در این شرح الاحوال چنين نوشت: والد اين فانی از علماب متعصّب بود روزی يک نفر از مريدها جزوه ای از الواح حضرت اعلی وجمال ابهی به دست آورده نزد والد آورد ايشان قدری تلاوت نموده در غضب شده آن الواح را پاره پاره نمودند وآن پاره پاره ها را به اخوی كوچک گفت ببر در محلّي دفن كن من به ايشان گفتم چرا دفن نمايد گفت چون بعضی از آيات قران را دزديده اند وباكلمات خودشان تركيب كرده اسمش را آيات گذارده اند وبعضی ازكلمات نامربوط هم ذكر نمود زمانی نگذشت در يكی از قراء نزاع واقع شد یک نفر كشته شد ابوی حقير به آن قريه رفته كه خون بست نمايد واصلاح كند در وقت مراجعت برف باران ميشود راه را گم كرده هوا تاریک با رفقا پياده ميشوند وقدری اين طرف آن طرف رفته راه به جائی نمی برند ابوی آن شب را در پناه كوهی بماند دست و پاهايش را سرما ميزند آخر به زحمت تمام خود را به زنجان رسانيد مدّتی در بستر خوابيده مرهم كاری مينمود عاقبت انگشتهايش از مفاصل سوا شد انها را نزد خود جمع كرده به اخوی كوچک گفت اينها را ببر در قبرستان دفن كن فی الحين يادم آمد آن روز كه باهمين انگشتها الواح را پاره نمود با خود خيال كردم كه شايد آن كلمات حق بوده و او به نا حق پاره كرده جزای عملش به او داده شد اين حال در من قوّت گرفته در صدد تحقيق برآمدم وبا اهل بهاء مراوده مينمودم وچندی در ميان اقبال واعراض متوقّف بودم تا آن كه سيّدی عالم از اهل بهاء وارد زنجان شد لكن به حكمت رفتار نموده بااحباب معاشر ومراود نبود در منزل حقير مهمان بود وچون ايّام بود روزها برمنبر برآمده موعظه مينمود ومطالب عاليه بيان ميكرد از مصاحبت آن جناب به برهان ودليل آگاه شدم وبه سبيل هدی راه يافتم وبی پرده بنای تبليغ گذاشتم وچند نفر از اقوام واقربا را تبليغ نمودم ابوی مطلع شده مرا طلبيده قدری نصيحت نمود واز سوء مآل و تلف شدن جان ومال مرا ترسانيد وحادثهٴ زنجان را ذكر نمود وآيهٴ مباركهٴ " ولا تلقوا بايديكم الی التّهلكه" راشاهد آورد فانی هم كلّ مطالب ايشان را تصديق نمودم ليكن دليل برحقّيّت قرار دادم چون ديد كلماتش درمن اثر نكرد مرا عاق نمود وبه عتبات رفته در آنجا بعداز قليل مدّتی وفات نمود از خداوند رحمن ميطلبم كه از عصيانش در گذرد انّه هوالعفوّ الغفور. وبعد فانی آنچه در خير آباد داشتم از عمارت وگوسفند وغيره فروخته به زنجان آمدم ودر آنجا با اهل بها معاشر ومراود شدم ودر آنجا بعضی از اهل بيان بودند صحبت نمودم ايشان بعضی كلمات وبيانات ذكر نمودند ومرا درشبهه انداختند از برودت انفاس زمهریريّه منجمد و مخمود شدم آخر خيال برين رأی قرار دادم كه بايد بروم وطرفين را خود ملاحظه نمايم بعضي از اسباب خانه وغيره را فروخته واسباب سفر درست نموده كه به صحابت جناب آقا ميرزا زين العابدين جرّاح سفر نمايم به اتّفاق ايشان به قزوين رفتم جناب فاضل قائنی در قزوين تشريف داشتند مكرّر خدمت ايشان رسيدم وآنچه سؤالات داشتم از ايشان پرسيدم وجوابهای شافی كافی فرمودند وهمچنين خدمت جناب سمندر وسائر احباب رسيدم و از فيض صحبت ولقای هر يك بهره وافی اخذ نمودم : آورده اند كه ملّا حسين از توجّه به قائم موعود منصرف وبه قائم موجود منعطف نميشد وفاضل تدبيری انديشيد وصورت استفتائی چنين نوشت كه چه ميفرمايند علمای اعلام وفقهای ذوی العزّ والاحترام در خصوص زمينی مدّتی مديد بلا مالک متصرّف بود والحال يكنفر پيدا شده در آن زمين تصرفاتی مينمايد و در عهدهٴ خويش گرفته اداره وتعمير ميكند آيا اين ملک را بدو واگذاريم ويا ممانعت نمائيم وصورت استفتا را به وی داد تا نزد مجتهدين برده فتوای خود را درهامش ورقه رقم كنند وملّا حسين به انجام رساند وهريك از ملاها چنين نوشتند كه احدی حق ممانعت از تصرّف جديد ندارد مگر آن كه مدّعی ديگر پيدا شود در آن وقت بايد به محكمهٴ شرعيّه رجوع كنند وچون با صورت استفتاء واجوبه وفتاوی نزد فاضل رفت فاضل به اوگفت اين سندی از مجتهدين وفقهاء برای حلّ مشكل وجواب سؤال شما است وثابت ميكند وبايستی حقّ رياست دينيُّه ومطاعيّت ومولويّت را به صاحب اين امر وا گذاشت واين أمور سبب شد كه ملا حسين از تعلّقات قديمه رسته تمام دل به امر ابهی بست وبه بادكوبه وشيروان شتافت وعريضه به عكا فرستاده اجازهٴ حضور خواست اذن ندادند لاجرم به زنجان برگشت وبعداز چندی لوحي رسيد واذن فرمودند وملّا حسين عائله را برجای گذاشته از طريق گيلان به شيروان رفت وبا ميرزا زين العابدين كحّال به عكا شتافتند وبحضور در محضر ابهی فائز گشت وپس از ايّامی چند عودت به زنجان نمود وحسب دستور ابهی به سيسان رفته مشغول به تعليم و تربيت نونهالان احبّا شد ویک سال در آنجا بدين طريق زيست واختلاف ونزاعی ما بين احباب ومخالفانشان واقع شد وحكومت تبريز طرفين را خواسته محاكمه كرد ودانست افساد از مخالفين واقع گرديد وامر به اخراجشان داد وبيم شدّت فساد مفسدين ميرفت لذا به دستور حاجی احمد ميلانی چندی با عائله در ميلان اقامت كرد وبه زنجان برگشت ولوحی رسيد كه بخطاب ولّ وجهك شطر الآخر وی را مأمور به هجرت از زنجان فرمودند ولذا ملا حسين با عائله اش عزيمت روسيّه كرد ودر عشق آباد اقامت گزيد وصنعت كفشدوزی آموخت وبه آن معاش نمود وبعد از غروب شمس جمال ابهی نيز به نوع مذكور در عشق آباد بود وبه خدمات روحانيّه وتبليغ اشتغال جست وسفری به آذربايجان كرده مدّت پنج ماه در آن حدود نشر كتاب عهدی وانوار ميثاق نمود پس عودت به عشق آباد كرده كما في السّابق بماند تا اين كه لوحی صادر از قلم حضرت غصن اعظم عبدالبهاء به سال ۱۳۱۲ به واسطهٴ ميرزا علی محمد ورقاء شهید به او رسيد كه امر به اقامت در زنجان واشتغال به كفشدوزی ونشر امر ابهی فرمودند واز بيان مصائب وارده انبياء كه در لوح مذكور بود احبّاء احساس نمودند كه فتنه در زنجان رخ خواهد داد و ميرزا حسين به زنجان آمده باعائله اش اقامت جست وبا ورقاء وسائر احبّاء مجامع و محافل بياراستند تا آنکه فتنه برپا شد وميرزا حسين با ورقا و روح الله وديگران گرفتار واسير وحبس طهران گشتند وخانه ميرزا حسين در اين واقعه غارت شد و ميرزا حسين چون از حبس انبار خلاصی يافت به زنجان رفته به نوع احتياط با احباب ملاقات كرد وبا برادرانش ملا محمد و ميرزا علی اصغر محاجّه و مناظره در خصوص امر ابهي نمود وچون اقامتش در وطن مشكل گرديد با عائله به تبريز رفته باری ديگر در سيسان بزيست وباز از آنجا به عزم عشق آباد شتافت و به كفشدوزی مشغول گشته سكونت وقرار جست تا آن كه لوحی از حضرت غصن اعظم عبدالهاء به وی رسيد وبه عزم زيارت حركت نمود وايّامی چند در عكا به جوار فضل وعطا ماند ومأمور سير وتبليغ در ايران شد وتقريباً يك سال در آذربايجان وخصوصاً سيسان به خدمات روحانيّه پرداخت آنگاه به عشق آباد عودت نمود وباز حسب ميل احبّای سيسان وبه موجب دستور عبدالبهاء عائله اش را به تبريز برده در سيسان اقامت گزيد ولی طولی نكشيد كه از جهت شور واشتعال حاصل بين احباب ومسافرت جمعی به ارض مقصود واجتماع احباب برای اداء رسم بدرقه شان اهالی هيجان نمودند وملاها فتوای قتل دادند وفتنه غليظ شد به درجه ای كه اعداء با معاندين قراء اطراف متّحد شده به صدد هجوم برآمدند واحباب نيز برای دفاع مسلّح شده سنگر بستند عاقبت چهل تن از احباب با ميرزا حسين به تبريز رفته نزد حكومت تظلّم كردند وحكمران مأمورينی به قريهٴ حاجی آقا فرستاده از اهالی آنجا كه علّت عمدهٴ مفسده بودند التزام گرفت كه فتنه وفساد نكنند ولی باری ديگر مفسدين فتنه انگيختند ونسبت ظلم و تعدّی به احباب دادند كه محاسن روضه خوان قريه را سوزاندند منبر به آتش زدند و زن واموال بردند وحال آن كه هيچ یک از امور مفتريّه وقوع نیافته بود واصل قضيه اين بود كه چون اعداء در موقع روضه خوانی چند تن از احباب را گرفتار نمودند جمعيّت احباب با اسلحه و تفنگ هجوم برده آنان را مستخلص ساختند حاجی زين العابدين مهتر احباب سيسان نزد محمد علی ميرزا وليعهد والی آذربايجان داد خواهی كرد و او مأمورين براي تحقيق به سيسان فرستاد ومفتريّات واكاذيب اعداء را واضح ساخت وآنان را تنبيه كرد در اين موقع دستور از حضرت عبدالبهاء برای ميرزا حسين رسيد كه به عشق آباد عودت نمايد وگهگاهی منفرداً به سيسان برود لذا ميرزا حسين به اردبيل واز آنجا به روسيّه وعشق آباد مراجعت نموده قرارگرفت و پيوسته برای تبليغ سفر به اطراف تركستان روس مينمود ومكرّر به آذربايجان وقفاريّه سفر نمود ودر سال ۱۳2۱ (انقلاب) عظيم برای اين امر در ايران شد ميرزا حسين به دستور جضرت عبدالبهاء به اتّفاق ورقة الفردوس خواهر جناب باب الباب وپسر خود جمال عازم يزد بود پنج منزل مانده به مقصد از مسافرين واقعات شهداء را شنيدند ومكاری در دل گرفت كه ايشان را لدی الورود تسليم خونخواران يزد نمايد وهمين كه به شهر رسيده در كاروانسرائی ورود كردند چند دقيقه بيش نگذشت كه اهالی خبر يافته مصمّم شورش شدند وجلال الدّوله حكمران از ماجری مطلع گشته فی الحال جمعی مأمور كرد تا اشياء را در كاروانسرا ضبط و مقفّل كرده ميرزا حسين را به دار الحكومه به عنوان حبس بردند واو را به اتّفاق جمعی به آباده فرستاد كه تسليم احباب انجا داده قبض وصول گرفتند و ميرزا حسين از آن ورطه نجات يافت وسالماً به عشق آباد برگشت وايّام باقيهٴ حيات را وقف در مسافرت براي تبليغ وخدمات روحانيه دانست بالاخره چون بهائيان شهر چهارجو از تبريز عشق آباد مبلغ خواستند كه با ملای مسلمانان محاجه و مناظره نمايد محفل روحاني عشق اباد ميرزا حسين را فرستاد كه در انشهر محاجه كرده بر مناظرين غالب آمد وحقانيت امر ابهی كاملا مدلّل وروشن ساخت ودوتن از خونخواران مسلمين نيمه شب به قصد قتل ميزبان كه از بهائيان شهير بود به خانه در آمده نيافتند وبه شدّت غيظ وغضب برافروخته لگدی سخت بر شيشهٴ در حجره نواخته در هم شكستند وميرزا حسين كه در حجرهٴ ديگر به بستر خواب بود متوحّش شد وپسر خود كمال را نداكرد كه بيايد وتفحّص كند وخونخواران كلام شنيده سوی متكلّم دويدند وپاشنهٴ موذر چند بار به قوّت وشدّت بسيار به سينه وشكمش کوفته بگريختند وميرزا حسين از شدت درد والم به خود پيچيد لاجرم وی را به عشق آباد برگرداندند وپانزده يوم ديگر باقي بود ووصيّت نامه نگاشت كه خانه مسكونی مع كتب واوراق بفروشند ودر سبيل تبليغ وهدايت انام صرف نمايند وبه جهانی ديگر سوی محبوب خود ارتحال نمود( ۱۹۲۳ م) و ا و سرگذشت خود وتمامت واقعات زنجان را از انچه ديد وشنيد به رشتهٴ تحرير آورد كه به خطّش موجود است (1)