بازگشت صفحه اصلی

حیدرعلی اصفهانی - حاجی میرزا

شرح حال حاجی میرزا حیدرعلی اصفهانی در مصابیح هدایت و همچنین آنچه خود ایشان در بهجت الصدور نوشتنه اند وارد شده و ما در این مقال در ابتدا از مصابیح هدایت شرح حال ایشان را عینا نقل میکنیم:
«جناب حاجی میرزا حیدر علی اصفهانی که در صف اوّل خدمتگذاران و در صدر آنان قرار دارد از اهل اصفهان و فرزند یکی از تجّار آنجا است که موسوم به میرزا حسین تاجر و دارندهٔ ذوق ادبی و قریحۀ شاعری و از طایفهٔ شیخیّه بوده است و موقعیکه والی کرمان عازم مقرّ حکومت خویش بود میرزا حسین مزبور را بعنوان منشی باشی بکرمان برد و در سال ۱۲۶۴ هجری قمری هنگامی که ناصرالدین شاه قاجار برای سرکشی امور وارد اصفهان شد بزرگان و اعیان یزد و کرمان برای انجام مراسم تبریک و تهنیت باصفهان آمدند و از جملۀ آنها شخصی بود موسوم بنوّاب میرزا عبدالحیّ که با والد حاجی میرزا حیدر علی رفیق بود و حاجی را از اصفهان با خود بیزد و از آنجا برادر میرزا عبدالحیّ ویرا از یزد به کرمان برده بپدر حاجی سپرد. حاجی که آن هنگام طفل بود نزد حاجی محمّد کریمخان رفته و از جان و دل بخدمت او پرداخته و در صنعت مشّاقی (کیمیاگری) خان مزبور شرکت کرد یعنی بفرمان خان آتش میافروخت و دم میدمید و بامید آنکه ثروتی عظیم از این راه بدست خواهد آورد. این راز را که از جملهّ اسرار خان بوده از همه کس مستور میداشت. مدّت چهار سال بهمین منوال بسر برد و بعد باصفهان مراجعت نمود و پس از دو سال اقامت مجدداً بکرمان آمد تا بخدمت خان قیام نماید.
در این سفر حاجی در احوال و اطوار خان (که مدّعی مقام بزرگی بود و خود را رکن رابع میشمرد و نزد مریدان خود وانمود میکرد که بر ضمائر و اسرار آنها مطّلع است و نیز مدّعی بود که دارندهّ علم لدّنی است و همچنین ادّعا میکرد که صاحب علم کیمیا است) دقیق شد دید که در هیچ شأنی از شئون با دیگران فرقی ندارد و مانند سایرین گرفتار خوف و جبن و بیم و امید است و بارها طلا و نقره را با دواجات مخلوط و در موقع عمل ضایع نمود و یکبار شخصی که برای دزدی بخانه آمده و خدّمه اش او را گرفته و زدند تا مُرد. خان از ترس حکومت مضطرب شد بقسمیکه سه دفعه نماز مغرب را اشتباه و اعاده نمود و بسیاری از امثال این امور از او مشاهده کرد که در بارهٔ او عقیده اش سست شد و با اجازۀ والد خود از نزد خان بیرون آمده و باصفهان بازگشت و چون از کتب شیخیّه دریافته بود که باید عنقریب ظهور بزرگی بشود بنا را بر مجاهده گذاشته و بحال طلب مدّت سه سال بشیراز و طهران و مشهد مسافرت نمود و در سفر با هر سری همسر میشد و بمحضر هر درویشی و قُطبیکه خود را صاحب مقام ارشاد میشمرد میرفت و صادقانه و بیغرضانه باقوالشان گوش میداد و منصفانه باحوالشان مینگریست و چون در میان آنها گُم کرده خود را نیافت باصفهان مراجعت نمود.
شبی از شبهای بهار در باغی دعوت داشت که جمعی از اشخاص مختلف نیز حاضر و مشغول گفتگو در مواضیع مختلفه بودند و بمناسبتی نامی از حضرت اعلی در آن مجلس برده شد. حاجی گفت از این شخص دو اشتباه بزرگ سر زد، لذا کارش پیش نرفت. یکی آنکه بدون یار و یاور با دولت مخالفت کرد و دیگر آنکه برخلاف انتظار ملّت قیام نمود و چیزهائی گفت که موافق آرائشان نبود. شخصی بکمال ادب اظهار داشت که این اشتباه از همۀ انبیا و مرسلین سر زد و خاتم انبیاء و ائمه هدی نیز بهمین اشتباه افتادند و بعد تاریخ هریک را باِجمال بیان کرد. حاجی پیش خود خجل شده، فهمید که این شخص بابی است و امر باب بطوریکه در السن و افواه شهرت دارد نیست و حقیقت دیگری دارد، پس با او طرح دوستی ریخت و مدّتی بصدق و صفا آمیزش نمود تا آنکه طرف اطمینان او شده، وارد مذاکرات دینیّه گشت و با کمال احتیاط در اواسط شبها بتنهائی یکدیگر را ملاقات نموده مناظره و مفاوضه را مداومت داده گاهی که میخواستند آیاتی تلاوت نمایند چراغ روشن کرده در تنور میگذاردند و در پرتو آن توقیعات و مناجاتهای ربّ اعلی را مطالعه می‌نمودند.
در اثنای تحقیقات روزی دید که در میدان شاه اصفهان ازدحام عظیمی است و پنج نفر از اشخاص محترم و موقّر را که بعضی از طلّاب و بعضی دیگر از تجّار بودند گرفته و گوش هر یک از آنانرا بستونی کوبیده و فرّاشان دولتی آنها را چوب زده میگفتند لعن کنید و آنها از تبرّی خودداری کرده بنهایت رضا و تسلیم آن شکنجه را تحمّل و اقامهٔ دلیل بر بزرگواری حضرت اعلی مینمودند. مشاهدهٔ این واقعه حاجی را تکان داد و بر شعلهٔ نار طلبش افزود تا بالاخره مؤمن و مطمئن گردید و با انجذابی زائدالوصف در بین احباب مبعوث شد. یاران او را بحکمت و تقیّه توصیه نمودند و حاجی هم اطاعت کرد، لکن اشتعال ایمانی او را بر آن داشت که ایمان را بر پدر عرضه دارد و او را بحقّ و حقیقت رهبری کند، لذا رساله‌ئی مفصّل مشتمل بر دلائل و براهین نوشته نزد او فرستاد و جواب نامناسب دریافت کرد و چهار پنج دفعه مراسلات فیما بین پدر و پسر واقع شد. دفعهٔ آخر پدر حاجی از کرمان بنائین رفت و حاجی را بآنجا طلبیده تا او را از امر برگرداند و بخیال خود او را هدایت نماید. حاجی هم بنائین رفته و در آن مجلس طوری صحبت کرد که اسباب ممنونیّت همه شده، او را تحسین نمودند و تصوّر کردند که حاجی مرید حاجی محمّد کریم خان است.
حضرت شیخیّه رسمشان این بوده که همه روزه بعد از نماز صبح قرآن میخوانده‌اند، حاجی هم هر روز صبح بعد از نماز در حضور والد خود به تلاوت قرآن پرداخته و در بین هر سه چهار آیه از آیات قرآنیّه یکی از آیات حضرت اعلی را میگنجانید و بصوت بلند قرائت مینمود و ضمناً بفکر افتاد که خود را از مجمع شیخیّه خلاص کند، لذا بمیرزا محمّد علیخان صندوقدار احتشام‌الدّوله والی اصفهان که در آنجا بود و از احوال حاجی و مراسلات او با والدش خبر داشت اظهار کرد که میخواهم از دست حضرات نجات یابم و از تو کمک میطلبم. آن شخص قول داد که مساعدت نماید. فردای آنروز هنگام صبح حاجی وارد تالار شیخیّه شده و در حضور حاکم و سی تن از حضّار مقابل پدر نشسته گفت مسئله‌ئی دارم و آن اینست که اگر من کور متولّد شده باشم و شما را بچشم ندیده لکن صوت شما را شنیده و شناخته باشم و شما در این میانه سفر کردید و بعد از چند سال مراجعت فرمودید البته همینکه شروع بصحبت نمودید من از آهنگ شما یقین میکنم که پدر من هستید و بعد که بطرف شما بیابم و مهربانی و ملاطفت از شما مشاهده کنم بحقّ‌الیقین میرسم که پدر من همین بزرگوار است، این مطلب درست است یا نه؟ جمیعاُ گفتند آری چنین است. بعد گفت بسیار خوب من در اینمدّت که قرآن تلاوت میکردم در بین آیات قرآنیّه کلمات باب را هم میخواندم اگر لحن آیات او همان لحن قرآن نبود و بعبارة اُخری صوت او همان صوت حضرت رسول نبود چرا چیزی نگفتید و اظهاری نفرمودید؟ بعد به بهانه‌ئی از اطاق بیرون رفت و چنین وانمود کرد که مراجعت مینماید امّا محرمانه از منزل خارج شده بخانهٔ میرزا محمّد‌علیخان رفت و او برحسب وعده حاجی را در منزل خود نگاهداشت تا وقتیکه پدر و سایرین از پیدا کردن او مأیوس گشتند بعد او را باصفهان رساند و چون از رفتن او باصفهان مطّلع شدند بحاکم نوشتند که او را تنبیه نماید، لکن چون مجتهد اصفهان با شیخیّه عداوت داشت از حاجی حمایت کرد لهذا پدر او را از ارث محروم ساخت.
باری حاجی در اصفهان چندی اقامت نمود و با جناب زین‌المقرّبین و سایر احباب مأنوس گشت و هر قدر احباب او را توصیه بحکمت کردند بر اشتعالش افزود و بتدابیر مختلفه بهر کس که برخورد صحبت و امرالله را گوشزد نمود. در نتیجه بعضی تصدیق کردند و بعضی محبّ شدند، اتّفاقاً با سیّدی از طلّاب برازجانی دوست شده با او بنای صحبت دینی گذارد و آن شخص اظهار تصدیق نموده قدری الواح و آیات از احباب گرفت. در این میان یکنفر به حاجی خبر داد که آن سیّد برازجانی در مدرسه گفته است که من نوشتجات سیّد باب را بدست آورده و بعضی از بابی‌ها را شناخته‌ام وقتیکه اسم و رسم سایر بابیها را هم دانستم بحکومت خبر میدهم و همه را گرفتار میسازم. حاجی نزد مدرّس آن مدرسه رفته اظهار داشت که یکی از طلّاب مدرسهٔ شما که اسمش فلان و اهل برازجان میباشد بابی است و نوشتجات بابی‌ها را هم نزد خود دارد و یکنفر را هم بر انگیخت تا بسیّد خبر دهد که بمدرّس گفته‌اند تو بابی هستی و کتابهای بابیان هم نزد تو موجود است سیّد از این واقعه بیمناک شده کتب و اسباب خود را گذاشته فرار کرد.
باری در آن ایّام از جمال اقدس ابهی که هنوز اظهار امر نفرموده بودند دو لوح بافتخار جناب زین المقرّبین و آقا محمّد تنباکو فروش رسید که حاجی آنها را زیارت کرد و شیفتهٔ بیانات ایشان شد و بعد که جناب حاجی میرزا سیّد محمّد خال باصفهان وارد گشت و کتاب مستطاب ایقان را که در جواب سؤالات شخص ایشان از قلم اعلی نازل شده بود با خود آورد حاجی بزیارت آن سِفر مجید نایل و بی اندازه منجذب گشته، ملتفت گردید که ازل۱ در جنب بهاءالله حکم صفر را دارد ولی برخی از منافقین القای شبهه کرده، گفتند ازل مظلوم واقعشده و هر چه از قلم جناب بهاءالله صادر میشود در حقیقت مال ازل است و چون حضرت اعلی سفارش کرده‌اند که هر کس ادّعای من یظهره‌الّلهی نمود باید بلا تأمّل او را تصدیق کرد، ایشان یعنی حضرت بهاءالله جادّه را کوبیده یافته بخیال این داعیه افتاده اند. حاجی گفت من کلمات ازل را دیده‌ام که هیچ شباهتی باین بیانات ندارد. گفتار ازل از حیث لفظ رکیک و از حیث معنی هیچ و پوچ است و این کلمات از جهة الفاظ سهل و ممتنع و از حیث معانی بسیار بلند و منیع میباشد. گفتند شما از سرّ کار خبر ندارید. آنچه که منسوب بازل است از بهاءالله و آنچه که منسوب ببهاءالله است مال ازل است. حاجی متحیّر شد و سکوت کرد تا بتدریج پی ببرد که این چه فتنه ایست و تکلیف چیست! ضمناً کتاب مستطاب ایقان را استنساخ نموده با خود نگاهداشت و کم کم شهرت حاجی در میان اغیار اوج گرفت و جدّاً در صدد ایذای او برآمدند لذا بفکر انزوا افتاد و مدّت چهار ماه در یکی از حجرات مدرسهٔ الماسیّه معتکف شد و باب آمد و شد را بر روی خود بسته و بمطالعهٔ کتاب ایقان انس گرفت.
بعد از چهار ماه با خود اندیشید که گوشه نشینی جز تضییع عمر چیزی نیست، لذا از مدرسه بیرون آمده تدارک سفر دیده مدّت پنج- شش سال در اطراف اصفهان و گلپایگان و بروجرد و خرّم آباد و عراق و همدان و کرمانشاهان و طهران و قزوین و زنجان و یزد و شیراز و بلاد فارس گردش کرد و در همه جا بنهایت قناعت و کمال مسرّت مشغول خدمت امرالله بود و در اکثر جاها بصدمه افتاد. از جمله در بروجرد نوبتی محبوس گشت و بوسیلهٔ امام جمعهٔ آنجا که بحاجی ارادت داشت خلاص گردید و در همدان بعد از صدمات بسیار بدست اعدا اخراج بلد شد و در سلطان آباد طرف هجوم اغیار واقع و کتک زیادی خورده اخراج شد و در بهبهان موّفق بتبلیغ چند تن از شیخیّه شده، بعد بدست مبغّضین گرفتار و در حبس کلانتر افتاد. اتّفاقاً پسر کلانتر نیز بچنگ حاجی افتاد و ایمان آورد. کلانتر وسیلهٔ اخراج حاجی را فراهم نمود و پسرش تا یک فرسخی شهر حاجی را مشایعت کرده با آه و ناله مراجعت نمود.
بهر حال حاجی در آخرین دفعه‌ئی که در سفر چند سالهٔ خود بطهران آمد باتّفاق میرزا اسدالله اصفهانی عازم دارالسّلام شده با یکدیگر حرکت کردند و چون زاد و راحله‌ئی نداشتند روزی دو سه فرسخ پیاده راه پیموده و در هر منزلی که فرود آمدند با دعا نویسی و رمّالی و طبابت تحصیل معاش نمودند» (1)
بطور خلاصه میرزا حیدر علی اصفهانی پسر میرزا حسن تاجر اصفهانی است که نویسنده بهجت الصدور و دلائل العرفان میباشند و خدمات فراوان کردند و مدت مدیدی در سودان مسجون بودند و در سال 1338 هجری قمری در حیفا صعود کردند. پدر میرزا حیدر علی اصفهانی یکی از تجار اصفهان بنام میرزا حسین بود و والی کرمان در موقعی که به مقر حکومتش میرفت میرزا حسین را بعنوان منشی همراه برد (1) ایشان در ایام جوانی به طریفه شیخی سالک بوده و به حاجی کریمخان کرمانی ارادت داشته و پس از استماع ندای امر حضرت اعلی به شرف ایمان فائز گردیده و موفق به ایمان به جمالقدم گردید و بادرنه شتافت و به زیارت طلعت جمالقدم مشرف شد. حاجی حیدر علی اصفهانی: پس از ایمان اول بار در ادرنه به حضور مبارک رسید. بعد از زیارت و اقامت بمدت هفت ماه وی را به اسلامبول فرستادند. وی در آنجا وسیله ارتباط با احیای ایران بود. بعدا او را به مصر اعزام فرموند که منجر به دستگیری وی و فرستادن ایشان به سودان شد. پس از کسب آزادی برای زیارت به عکا رفت سپس جمالقدم او را بایران اعزام فرمودند. پس از صعود از ثابتین و حامیان میثاق بود. وی سالیانی چند نیز به خدمت مرکز میثاق مشغول بود. ایشان در گلستان جاوید در کوه کرمل مدفون گردیدند (2) پس از این مقدمه زندگانی ایشان شرح هریک از وقایع را از منابع مختلف خلاصه کرده و وارد میشود. حاجی میرزا حیدر علی و آقا ميرزا حسين پس از آزادی از حبس خرطوم بر خلاف بعضی دیگر از مسجونین آن محل را ترک کردند و به جدّه ومکّه رفته اعمال حج بجا آوردند ودر آن سال شيخ سلمان وآقا سيّد مهدی دهجی وحاجی محمّد يزدی پسر حاجی عبدالرحيم یزدی نيز مراسم حج را بجا آوردند وحاجی ميرزا حيدر علی پس از مراجعت از حج با كشتی به بيروت رسيده توقّف نمود واز محضر ابهی اذن حضور خواست واذن حاصل شد لاجرم به عكا شتافت وايّامی چند در جوار فضل وعنايت بزيست آنگاه از طريق برّ آناطول مراجت به آذربايجان وايران بسال 1295 ه ق کرد. ودرطهران چندی بماند در سال 1301 ازدواج کرد و این زوجه بعد از 11 سال در گذشت در سال 1302 برای زیارت به ارض اقدس رفت و مراجعت نمود. در نوزدهم صفر 1306 شهادت اشرف آباده ای اتفاق افتاد که ایشان وارد اصفهان میشوند (3) توقفشان در ادرنه 7 ماه و در عکا در زمان حضرت بهاءالله 3 ماه بود (4) در سال 24 ظهور و 1283 و 1866 جمعی از زائرین احباب بادرنه وارد شده برخی مقیم وبعضی راجع گشتند یکی از این افراد آقا میرزا حیدر علی اصفهانی (5) میرزا حیدرعلی از راه تبریز به اردنه رفته و هفت ماه مشرف بود و بعد مامور شد در اسلامبول وسیله ایصال مراسلات شود (6) و سپس به مصر برای اشاعه امرالله مسافرت کرد که در آنجا گرفتار شد. در هنگامی که جناب میرزا حیدر علی در مصر در زندان قنسول ( میرزا حسنخان خوئی) بودند شخصی بنام عبدالله نجف آبادی که مؤمن بود از طرف جمال قدم به آنجا آمد و دولیره باو داد هم زندانیان حاجی میرزا حیدر علی – میرزا حسین شیرازی – درویش حسن کاشی – حاجی اکبر کرمانی – عبدالوهاب زنجانی – هاشم کاشانی – حاجی ابوالقاسم اصفهانی – علی افندی مصری (7) وفات ایشان در تاریخ 27 اگوست 1920 اتفاق افتاد در مجلد پنجم نجم باختر شماره 19 جلد 11 مورخ دوم مارچ 1921 گزارش شده (8) در سال 1867/1868 بدستور قنسول ایران در قاره هفت نفر از احبای دستگیر شده یعنی آقا میرزا حیدر علی اصفهانی و میرزا حسین شیرازی و عبدالوهاب زنجانی و حاجی ابوالقاسم اصفهانی و هاشم نراقی و حسن کاشی و میرزا محمد طهرانی را پس از استنطاق تسلیم ضبطیه نمود که هشت روز در محبس نگداشتند آنگاه دستهایشان را از پشت بسته همه را بیک زنجیر ارتباط داده با پنجاه سوار مسلح بمحلی که هفت ساعت سواره دور از شهر مصر بود برده حبس کردند (9) حاجی میرزا حیدر علی اصفهانی از مؤمنین مشهور زمان جمالقدم که در ادرنه مشرف شد و مامور اقامت در اسلامبول شد و چهارماه درانجا زیسته واسطه ارسال مراسلات وهم خرید اشیاء برای بهائیان مسافر بود و خدمات بسیار نمود و فداکاریها کرد مرقد منورش در حیفا است (10) درسال 1246 ش حاجی میرزا حیدر علی اصفهانی به همراهی میرزا اسدالله به عزیمت دارالسلام بغداد از همدان عبور کرده اند پس از ورود بغداد به کربلا و بصره و از آنجا به بوشهر و شیراز رفته پس از چندی به ارض سر وارد و به لقای جمال قدم مشرف میگردد (11) ایشان در ابتدای ایّام در اصفهان جناب زین المقربین را ملاقات می‌کنند. در خدمت آقا میرزا سید اسدالله اصفهانی به عزم دارالسلام حرکت می کنند در آن زمان میرزا مهدی کاشی و سید مهدی دهجی آقا میرزا جواد در بغداد تشریف داشتند از بغداد به نجف و مراجعت به بوشهر و نیریز و یزد رفته و در یزد میرزا حسین خرطومی را دیدند و در اردستان جناب فتح اعظم و جناب رفیعا آقا حیدر علی و ملا علی اکبر از تلامیذ صادق مقدس که از بقیه السیف قلعه طبرسی هستند بعد به طهران وارد جناب منیب تشریف داشتند (12) نزدیک نوروز (۱۸۶6) برای زیارت به سمت ادرنه حرکت در قزوین محمد علی کدخدا را ملاقات و در منزل ایشان احبا راملاقات کردند (13) در زنجان ملا ابراهیم اهل کوپای اصفهان و از احبای ثابت بود ملاقات آقا حسن تفرشی در تبریز در اداره گمرک و از احبا بود و بالاخره وارد اسلامبول با ملا ابراهیم و میرزا حسین شیرازی که ملا حسین ( منظور ملا حسین خرطومی) به ادرنه وارد و در ادرنه هفت ماه مشرف بودند (14) و جمال قدم از احوال احبای قزوین و زنجان و شهرهایی که از انها عبور کرده بودند سوال کردند و از حاجی محمد باقر قزوینی که از تجار مشهور بود سوال کردند ‌ (15) . در واقعه مباهله میرزا حیدر علی در ادرنه بودند و ذکر میر محمد مکاری شده (16) بعد جمال قدم ایشان را به اسلامبول برای ارتباطات می فرستند و بعد به سمت مصر و با جعفر تبریزی که گلوی خود را در هنگام خروج جمالقدم از ادرنه برید در کشتی همراه بود (17) در مصر حاجی محمد حسن کازرونی که مؤمن شد و لی ایمان خود را ستر می نمود (18) و حاجی میرزا محمد رفیعا که صادق و محب و سالک بود و حاجی ابوالقاسم شیرازی که از تجار بزرگ بود و در منصوریه تجارت داشت و آقا سید حسین کاشی معاشر بودند. (19) یکی از مسجونین در راه خرطوم حاجی ابوالقاسم اصفهانی بود معاشر خراطین و عقارب. عقیده بعضی افراد در سودان این بود که میشود دل افراد را دزدید در سنه 1285 (اوائل سال 1869) که میرزا حیدر علی را قنوسل در مصر نگاه داشت جمال قدم حاجی جاسم بغدادی را فرستادند برود به کانال سویز و از حاجی سید جواد یزدی سراغ راه خرطوم را بگیرد و او پرسان پرسان به لباس درویشی به خرطوم وارد می‌شوند و حضرات را پیدا می کند (20) حاجی علی یزدی پسر حاجی عبدالرحیم یزدی قناد که در سال هفتم هشتم توقف میرزا حیدر علی در خرطوم به آنجا آمدند و جناب میرزا حیدر علی آزاد می شوند و از آنجا با حسین خرطومی به جده وارد می‌شوند بعد توسط دریا به بیروت رفته آقا محمد مصطفی بغدادی را ملاقات می کنند و بعد به مسافرخانه عکا وارد و آقا محمد خادم مسافرخانه بود و این بار سه ماه مشرف بود و در این زمان به مزرعه نقل مکان نمودند (حدود سال 1877) و بعد امر مراجعت به ایران از راه حلب و سوریه و دیار بکر و موصل این تقریبا بسال ۱۸۷۸ بود و در موصل جناب زین و احبار را ملاقات کردند (21) در تبریز اقا میرزا حسین برادر جناب ورقای شیهدی و در قزوین به دیدار آقا میرزا عبدالله خان سرشته دار از احبای مستقیم قزوین و آقا محمد علی کدخدا از احبای معروف قزوین و عمو جان آقا محمد جواد فرهادی موفق شدند و بعد وارد طهران شدند و بعد شروع به سیر و سفرتبلیغی کرده و شش ماه سفر می نمود و بعد امر صادر شد تنها سفر نکند (22) جناب اسدالله و ابن صادق به سمت خراسان و ایشان به سمت همدان عازم شدند ملا عبد الرسول از قریه رزن بین طهران ‌همدان از احبای ثابت به منزل آقا یهودای علاقبند از احباب و ایشان شش ماه در همدان اقامت کردند و بعد از راه تویسرکان قصد مراجعت کردند و از تویسرکان به نهاوند و دولت آباد و بعد به بروجرد و مراجعت به طهران کرد و حال ابن صادق و میرزا اسدالله از سفر خراسان مراجعت کرده بودند (23) و ایشان به قزوین وارد از احبا حاجی خلیل و حاجی عبد الکریم نه روز اقامت در قزوین نمود بعد به طهران و از آنجا به خراسان و در سبزوار در منزل حاجی محمد کاظم اصفهانی وارد و از سبزوار با آقا غلام حسین اصفهانی و جناب آقا محمد صادق یزدی به سمت دیگر شهرهای خراسان حرکت و وارد قوچان شدند و شجاع الدوله حاکم مقتدری بود (24) پنجاه روز با او بود و اذعان و اقبال کرد حاجی عبدالحسین برادر حاجی محمد کاظم که در سبزوار در خدمتشان بودند در قوچان به تجارت مشغول و واسطه ارسال پست به عکا بودند (25) احبا در شاهرود زیاد بودند از جمله آقا میرزا عبدالله شیرازی و برادر ایشان آقا میرزا احمد ودر منزل آقا سید نصرالله کاشی رئیس پست خانه میهمان بودیم و ملا مهدی بارفروشی با هم ندیم (26) و بعد وارد طهران شدند که زمان ۱۳۰۰ ه ق است و ملا واعظ همدانی بر ضد احباب و عظ می‌کرد (27) مجالس سیصد چهار صد نفری در طهران تشکیل میشد و ایشان طهران را ترک کرده به قم رفتند بعد کاشان و اصفهان که در آنجا حاجی سیاح را ملاقات و بعد به آباده بعد به زرقان و بعد وارد شیراز شدند از نجوم بازغه آقا میرزا محمد باقر خان که میرزا حیدر علی مدت شش ماه میهمان ایشان بودند و در مورد دیگر یکسال در منزل ایشان توقف داشتند آقا سید احمد افنان منجذب امرالله بودند (28) در یزد استاد محمد رضا بنا یزدی را ملاقات کردند و در فاران بواسطه کربلایی میر محمّد حسین بیک با احباب ملاقات کردند به سبزوار رفته و از آنجا به طهران و در آنجا با یکی از موقنات ازدواج و اجازه تشریف واصل و این زوجه ۱۲ سال با ایشان بود وبعد ها صعود کرد و از طهران با علی اصغر صندوقدار صاحب دیوان به قصد زیارت حرکت کردند و در قزوین نبیل ابن نبیل برادر سمندر که در اسلامبول تجارت داشتند و حبیب الله ابن اصدق همراه شدند در رشت وارد و جناب عندلیب در وقایع ۱۳۰۰ دو سال است محبوسند بنظر می‌رسد محرم سال ۱۳۰۲ باشد آنهایی که آزاد شده اند مهدی رشتی است و آقا ابراهیم ابتهاج الملک هم تشریف داشتند و از آنجا به باطوم رفتند و به .علیه وارد و جناب احمد فرزند شیخ محمد علی نبیل ابن نبیل را به ایشان تحویل دادند(29) در فصل (بهجت) هفتم شرح مشرف شدن در مرتبه ثانی در عکا و مطالبی از حضرت عبدالبها در باره ملا علیجان ماهفروزکی و علویه خانم ضلع ایشان وارد شده لوح مبارک مصدر به عنوان هوالمبین الحکیم حق جل جلاله از برای ظهور جواهر معانی از معدن انسانی آمده به اعزاز میرزا حیدر علی اصفهانی نازل و در مراجعت با کشتی مسافرت کرده و در رشت و انزلی درک فیوضات احبا کرده و در قزوین عمو جان محمد جواد فرهادی وحاجی خلیل مرفوع و حاجی عبد الکریم و علی همت خان و حاجی محمد اسماعیل پسر حاجی خلیل و در طهران قرینه و دیگر احبا زیارت شدند (30) و بعد به اصفهان رفته در خانه آقا محمد علی تنباکو فروش که در ساحت اقدس حضور داشت و برادر ایشان آقا محمّد حسین و منزل به ورثه منتقل شده بود میرزا عباسقلیخان و غلامرضا خان تبلیغ شدند و اینها در اداره چاپار و پستخانه هستند و وسایل مراوده را تسهیل می کردند و همچنین دیگران مانند مشهدی یوسف بیک و محمد علیخان و میرزا عباسقلی و بعد با حاج علی سیاح روبرو می‌شود و حاجی محمد صادق پسر محبوب الشهدا و داماد سلطان الشهدا آقا میرزا عبدالحسین و آقا میرزا جلال که وی را اذن اقامت دادند (31) و جناب ابوالفضایل هم به اصفهان وارد و عزم شیراز و ‌کرمان ‌یزد نموده درقم و کاشان کمی توقف کرد در اصفهان به منزل آقا سید هاشم نزول نمود محزون بود معلوم شد یوم قبل آقا میرزا اشرف آباده ای را در اصفهان شهید کرده اند (32) و ‌بعد به آباده حرکت کرده در باغ مشهدی حسین بایی خدمت بعضی رسید بعد حاجی علیخان رشید داماد جناب محمد اسماعیل ذبیح کاشی آمدند که دختر ایشانرا در حباله نکاح داشتند و آقا میرزا کوچک شیرازی همراه بود و درغوک و کوشک و همت آباد نفوسی ا‌قبال کردند و آمدیم به فتح آباد خدمت آقا میرزا مهدی خان .و گفته شد رفتن به شیراز مخالف ‌حکمت است به مرودشت و خدمت آقا میرزا باقر افنان رسیدم . خدمات ایشان بعد از صعود جمالقدم در دفاع از میثاق و سفرهای ایشان در تبلیغ امرالله از این زمان شروع میشود و بسیار چشمگیر است که قسمتی از ان از مصابیح هدایت عینا نقل میشود:
« بعد از صعود جمال قدم بواسطهٔ شیوع مرض وَبا اهالی جمیع ولایات ایران در معرض تلف و تعب بوده و میتوان گفت همهٔ خانواده ها بسبب فوت کسان خود سیاه پوشیده و تکیه ها و مساجد را نیز با پرده های سیاه پوشانیده، شب و روز کارشان گریه و استغاثه بود و در شهر یزد نیز فصل تابستان وَبا شدّت کرد، لذا حاجی، باتّفاق افنان بمحلّی موسوم به‌ (ده بالا) که منطقهٔ بسیار خوش آب و هوائی است رفته، باشارهٔ‌ افنان، کتاب دلائل العرفان را در چهل روز تألیف کرده، سپس راه بوانات و سایر توابع شیراز را پیش گرفته و بعد از آن بطهران مراجعت و شش ماه اقامت نمود و قصد تشرّف بساحت اقدس را داشت، ولی لوحی از حضرت عبدالبهاء باو رسید که سیر در بلاد و بشارت عهد سلطان ایجاد بر اِحرام حَرم مالک یوم التّناد مقدّم است.
حاجی ملتفت شد که طیور لیل، یعنی ناقضان عهد و پیمان سرّاً در حرکتند، لذا سفری بقزوین و زنجان و تبریز و قصبات و قرای آذربایجان و خراسان و عشق آباد و باد‌کوبه و نخجوان و گنجه و تفلیس نموده و در هر جا بقدر اقتضاء توقّف و اهمیّت مقام عهد و میثاق را بکلّ احبّا گوشزد کرده و از آنها خواهش نمود که همگی با یکدیگر همعهد و پیمان شوند که از احدی حرفی نشنوند مگر، باجازه حضرت عبدالبهاء و هیچکس را بخود راه ندهند، مگر باذن حضرت من طاف حوله الاسماء. احبابهم در همه جا بهمین مضمون عهد نامه ای نوشته جمیعاً مُهر و امضاء کردند، که توجّه خویش را حصر بمرکز میثاق کنند و از احدی قولی بدون سندی از آن حضرت نپذیرند و بعد از انجام این امور بساحت اقدس توجّه نموده و در بیروت از آقا محمّد مصطفای بغدادی شنید که، نقض عهد از میرزا محمّد علی سرچشمه گرفته است، لذا در ورود بعکّا عریضه‌ئی توسط میرزا اسدالله عرض و تقدیم نمود که : (فانی جز سرکار آقا احدی را نمیشناسد و ملاقات احدی را هم نمیخواهد الّا اینکه بصرافت طبع مبارک هر کس را اذن و امر فرمایند حتّی زیارت و طواف ملاء اعلی بقعۀ مبارکۀ نوراء روحی و روح العالمین لذرّات عتبة تراب تربته الفداء منوط بارادۀ مبارک است)
و همان روز بنا بامر مبارک مشرّف و در خدمت حضرت عبدالبهاء بطواف عتبهٔ مبارکه فائز شد و در سه ماهی که مشرّف بود، کاملاً بنوایای غیرخالصه و مقاصد سؤ ناقضان و تابعانشان پی برده و بعد مأمور مصر شد و از مصر نامه‌ئی نصیحت آمیز بناقض اکبر نوشته، دوستانه و صادقانه او را دعوت بتمسّک بذیل اطهر میثاق کرده، بحضور فرستاد که در صورتیکه ارادهٔ مبارک تعلّق گیرد بناقض اکبر عنایت فرماید و بعد از مصر مراجعت بارض اقدس نموده. روزی باجازهٔ مرکز میثاق، باتّفاق حضرت ابوالفضائل بدیدن و نصیحت جواد قزوینی که علائم نقضش آشکار شده بوده رفت و نیز در اواخر ایّام مرخّصی، حضرت عبدالبهاء فرمودند، فردا شب میرزا محمّد علی، ترا در خلوت طلبیده حرفهائی خواهد زد در جواب بهر چه که مُلهم شدی تکلّم کن و فردا شب که ناقض اکبر او را طلبیده خواست القای شبهه کند حاجی جوابی مؤدّبانه و عالمانه باو داد که ساکت شد.
روز بعد که میقات مرخّصی بود پس از طب تأئید و بوسیدن دامن مبارک با جمعی از افنان و احباب بحیفا وارد و با کشتی بپُرت سعید رسیده و از آنجا جناب حاجی میرزا محمود افنان از حاجی جدا شده بمصر رفتند که بزودی مراجعت نموده با هم حرکت ببمبئی نمایند. بعد از چندی خطّی از ایشان رسید که کار ما در مصر معطّلی دارد. حاجی ملتفت شد که حضرات ناقضین فعّالیّت بخرج داده و نخواسته‌اند که ایشان با حاجی مصاحب و رفیق راه باشند. حاجی حرکت نموده، پس از رسیدن ببمبئی، بمسافرخانه احبّای پارسی ورود کرد و مدّتی در آنجا مانده احبّا را باهمیّت مقام مرکز میثاق واقف نموده، آنانرا از دسایس مرکز نقض مطّلع و از وساوس تابعان او که اکثرشان در عداد مبلّغین بودند نجات داد و در آنجا سفری سه روزه بپونه کرده، همین عمل را انجام داده مراجعت نمود. سپس بایران آمده در شیراز و قُری و قصبات فارس و یزد و اردستان و اصفهان و نجف آباد و زواره و قمصر و مازگان و کاشان و نوش آباد و جوشقان و فتح آباد و قم و برخی از آبادیهای بهائی نشین بین راه در هر جائی بقدر کفایت توقّف نموده، احباب را از نفاق ناعقان و نعیب غرابان و حرکت خفّاشان مطّلع ساخته، کُلرا بتوجّه بساحت حضرت مولی‌الوری و استظلال در ظلّ شجرهٔ انیسا دعوت نموده، شبهاتی را که بر اثر القای مارقان عارضِ بعضی از احباب شده زایل ساخته بطهران وارد شد.
آن ایّام، جمال بروجردی که از ارباب نفوذ و شیفتهٔ ریاست و در فکر تهیّهٔ جاه و ثروت و در خفا با ناقض اکبر مربوط بود و القای شبهه مینمود در طهران سکونت داشت. حاجی با تدابیر الهیّه از مفاسد او جلوگیری بعمل آورد و در این کار رنج فراوان برد. سپس بعزم رفع شبهات بعضی از احبّا بهمراهی آقا میرزا محمود زرقانی عازم قزوین شده، در شش فرسخی آن شهر گاری برگشت و بارهای گاری با نفوس سرنشین روی حاجی ریخت و اعضایش کوبیده و مجروح شد، بطوریکه قدرت حرکت از او سلب گردید، لذا همراهان بهر طوری بوده او را بقزوین رساندند و در آنجا جناب میرزا موسی خان حکیم باشی معروف که از اجلّهٔ اصفیاءالله بود، او را پرستاری و معالجه نمود.
بعد از دو ماه از قزوین با رفیقش بطرف زنجان و تبریز و قُری و قصبات آن مسافرت نموده، در هر محلّی بقدر اقتضا توقّف و با احبّاء‌الله ملاقات نموده، احباب را با دلایل و براهین واضحه بمرکز میثاق خوانده و از القاآت شیطانیّهٔ ناقضان که دو نفر از آنها یعنی خلیل و جلیل اهل آذربایجان و با جمال سرّاً ارتباط داشته اند حفظ نموده، و از جملۀ تدابیرش این بود که جلیل ناقض را در نقاط آذربایجان با خود سیر داده و در همه جا صحبت در اطراف لزوم تمسّک بمیثاق را باو وا میگذارد و بالاخره در موقع خروج از آذربایجان بدو تن از احبّای مقیم تبریز نقض خلیل و جلیل را محرمانه اطّلاع داده، سفارش کرد که مواظب باشند و از القای شبهات آن دو نفر اجتناب نمایند و از تبریز باتّفاق میرزا محمود و جلیل مزبور بخُوی آمده، بمنزل جلیل وارد میشوند و از آن نقطه ببعضی دهات سرحدّی که بهائی نشین بوده مسافرت و با یاران ملاقات کرده، شش فرسخ برُود اَرَس مانده در شدّت سرمای زمستان دو اسب کرایه کرده، روانهٔ سرحدّ شدند و پس از یک فرسخ طیّ مسافت راهرا گم کرده، تمام روز را در صحرا سرگردان راه میپیمودند، تا آنکه چهار ساعت از شب گذشته بآواز سگ خود را بده کوچک بسیار کثیفی رسانیده و در منزلی نزول کردند، که یک کلبهٔ محقّر برای سکونت داشت و اهل آن که شش هفت بودند در آن بسر میبردند و در عین حال مواشی آنها نیز که عبارت از خر و گاو و مرغ و سگ باشد در همان اطاق جای داشتند. بالجمله آن شب را در آنجا مانده و از خوراک و قند و چای خود مقداری بصاحب خانه احسان کرده و صبح که قصد حرکت داشتند صاحب خانه مبلغ سه تومان پول طلبید. حاجی و همراهانشان دیدند که اگر چون و چرا کنند کتک خواهند خورد، لذا سه تومانرا تسلیم نموده وارد سرحّد شدند. رئیس پست سرحّد ایران با وجودیکه تذکرهٔ عبور با مُهر و امضای مقامات صالحه در دست داشتند، بهانه جوئی و اشکال تراشی کرده، پس از اخذ مبلغی بعنوان انعام آنها را رها کرد و آنها پس از مرور از خاک ایران بخاک روسیه وارد شده، در کمال راحتی و آسودگی طیّ طریق نموده بشهرهای قفقازیّه که بهائیان در آن اقامت داشتند سفر کرده، سپس بعشق آباد آمده و در هر یک از شهرهای قفقاز و ترکستان چند روزی توقّف نموده و قصد داشتند بارض اقدس مشرّف شوند ولکن در عشق آباد خبر رسید که نقض جمال در طهران و نقض جلیل و خلیل در آذربایجان آشکار شده، بدین جهت حاجی تصمیم گرفت که سفر ارض مقصود را بتأخیر انداخته بایران برود و از مفاسد ناقضان جلوگیری نماید.
لذا بعد از ظهر عید نوروز باتّفاق آقا میرزا محمود بوسیلهٔ‌ قطار راه آهن از عشق آباد بتازه شهر و از آنجا سوار کشتی شده ببندر جز رسیدند و در آن نقطه چون آمدن کشتی میبایستی دو هفته معطّل شوند و توقّف در آنجا و تعویق سفر طهران جایز نبوده، یکی از خوانین احباب مقیم بندر جز گفت که من قایق محکم خوبی دارم که شما را در دو سه ساعت بساحلی میرساند که از آنجا تا ساری شش فرسخ است و از ساری تا طهران اقرب طرق میباشد. ... باری حاجی مدّتی در طهران توقّف نموده، در مجالس و محافل پر جمعیّت احبّا را با بیانات خویش مستفیض فرموده، سپس از راه قزوین و رشت و عشق آباد و بادکوبه و گنجه و تفلیس و بیروت روی بساحت اقدس آورده، جبین را بخاک آستان حضرت مولی الوری معنبر و متبرّک نمود و از آن پس بامر و اجازه حضرت من طاف حوله الاسماء در ارض مقصود اقامت کرد و تا آخرین لحظهٔ زندگانی یعنی تا سنهٔ ۱۳۳۸ هجری قمری مطابق بیست و هفتم اگست ۱۹۲۰ میلادی ساکن ارض اقدس و در جوار حضرت من اراده الله بسر برد و بنعمت لقاء مرزوق بود، جز آنکه در دو سفر مبارک باروپا و امریکا بعلت استیلای ضعف و تقدّم در سنّ نتوانسته است که از ملتزمین خدمت باشند.» (33)
منابع
1. م ﮬ: 1، 18-9
2. ن ظ: 1، 38
3. ظ ح: 6، 162
4. ن ظ: 2، 10
5. ظ ح:5، 21
6. م ﮬ: 1، 23
7. م ﮬ: 1، 34
8. م ﮬ: 1، 86
9. ظ ح: 5، 52
10. ا ث:3، 140
11. ت ه، 35
12. ب ص ، 47
13. ب ص، 61
14. ب ص، 63-67
15. ب ص، 73
16. ب ص، 77
17. ب ص، 81
18. ب ص، 83
19. ب ص، 104
20. ب ص ، 123
21. ب ص، 148
22. ب ص، 153-160
23. ب ص، 165
24. ب ص، 172
25. ب ص، 182
26. ب ص، 184
27. ب ص، 187
28. ب ص، 200
29. ب ص، 204
30. ب ص، 212-225
31. ب ص، 228
32. ب ص، 230
33. م ﮬ: 1، 90 -84
قبلی
بعدی