زینالعابدین نجفآبادی ملقّب به زینالمقرّبین - ملّا
ملّا زینالعابدین نجفآبادی (1818 – 1903 م ) از اجلّه اصحاب و اعاظم احباب و از اکابر رجال تاریخی این امر اعظم است. و از جانب حضرت بهاءالله لقب زینالمقرّبین یافتند و یکی از نوزده حواریون حضرت بهاءالله میباشند که توسط حضرت ولی امرالله از آنها نامبرده شده. چه غیر از اقوال و افعال متعارفه یومیهاش که جمیع مردم در آن با هم شریکند تمام و گفتار و کردارش حکایت از ایقان و عرفان و ثبوت و رسوخش در امرالله مینموده و صاحب اوصاف و امتیازاتی است که نظیرش در سایرین کمتر یافته میشود و بخدمات مهمهئی فائز گردیده است که مثل و مانندش قلیل است و نیز مشمول الطاف و عنایاتی گشته است که معدودی از مقرّبان درگاه کبریا اختصاص بان داده شدهاند. حضرت عبدالبهاء در حق ایشان میفرمایند: «و از جمله مهاجرين و مجاورين حضرت زينالمقرّبين است، اين شخص جليل، از اجلّه اصحاب حضرت اعلی و اعاظم احباب جمال ابهی بود، در کور فرقان مشهور بتقديس و تزهّد بود و در فنون شتّی مهارت تامّه داشت، مقتدای جميع اهل نجفآباد بود و در نزد اکابر و اعاظم بلاد بینهايت محترم کلمهاش فصل بود و حُکمش نافذ و جاری زيرا مسلّم عموم بود و مرجع خاص و عام»(1) منِجمله اینکه در ایام اشراق شمس حقیقت هر کس ولو هر قدر سیه روی و تبهکار بوده، هنگامی که حضرت زین را شفیع قرار میداده است حق او را می بخشیده و سیئاتش را بحسنات مبدّل میفرموده است، چنانکه در یکی از الواح او چنین فرموده اند قوله الاعزّ «ای زینالمقرّبین، اسامی نفوسی که در عرایض شما مذکور بوده، ذکر آن نفوس از قلم اعلی جاری شده و این نظر بفضلی است که بان جناب بوده و هست مثلاً اگر اشقی الناس الیوم بانجناب متمسک شود لدی الله مغفور و مذکور خواهد شد اگر چه بانهم شاعر نشود»(2) و امتیاز دیگرش، اینکه مأمور بوده است آنکه هرچه از احکام کتاب اقدس لازم بداند بپرسد تا باین سبب واسطه خیر شده باشد، چنانکه در این خصوص در یکی از الواحش میفرمایند قوله الاعزّ: «جناب زینالمقرّبین انشاءالله بعنایة الله در کل عوالم فائز باشید، سئوالات شما لدی العرش مقبولست چه که منفعت خلق در اوست و مخصوص امر نمودیم ترا که در احکام و آیات الهیه سئوال نمائی انا جعلناک مطلع الخیر للعباد»(3) علیهذا رساله مبارکۀ سئوال و جواب که شارح آیات اقدس و متمّم آن کتاب مقدّس است، جمیعاً در جواب سئوالات آن جناب است و دیگر از امتیازاتش اینکه آنچه از الواح و آیات الهیه که بخط او موجود باشد معتبر و صحیح است و میتوان سایر نسخهها را با آن مقابله و تصحیح نمود و این مطلب صریحاً در یکی از توقیعات مبارکه حضرت ولی امرالله ارواحنا فداه نازل شده. حضرت زین در مزّاحی و بذله گوئی نیز مشهور است و در این هنر عدّه انگشت شماری از مشاهیر مؤمنین مهارت داشتهاند که عبارتند از میرزا عنایت الله علی آبادی و مشکین قلم و آقا سیّد اسدالله قمی و دکتر یونسخان و زینالمقرّبین. مثلا یکی از مزاحهای حضرت زین این بوده که میگفته است من و پسرم نورالدّین دو حکم از احکام اقدس را همیشه عمل میکنیم و آن این است که من خودم آیه مبارکه «اذا دعیتم الی الولائم و العزائم ...»(4) را خوب در خاطر دارم و هر وقت که احباب مرا مهمان کنند بکمال فرح و انبساط دعوتشان را اجابت میکنم و فرزندم نورالدّین هم آیه مبارکه «اتلوا آیات الله علی قدر لا تاخذکم الکسالة»(5) را پیوسته در نظر دارد و هر موقع که در مجلسی شروع بتلاوت آیات میشود بعد از یکی دو دقیقه خواننده را متذکر میدارد که بس است، بیش ازاین تلاوت کردن سبب کسالت میشود. شرح حال زیر براساس نوشتار جناب نورالدّین زین است که قسمتی از آنرا خود جناب زینالمقرّبین نوشتهاند.
اسم پدر ایشان، محمّد و در سال 1233 ه ق در یکی از قراء اطراف نجفآباد متولّد شدهاند. پدر ایشان در شمار علما بود و تحصیلات اولیّه ایشان نزد پدر بود. و وقتی بسن بلوغ رسید، درصدد تحقیق برآمد که حقیّت اسلام بر چه اساسی استوار است و میخواست بفهمد که حجیّت قرآن بچه معنی است. و بارها به آیه «ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسورة من مثله» او را بتفکر واداشت تا اینکه بالأخره این قول را متین و این کلمه را محکم یافت، چه اگر قرآن من جانب الله نبود البته خدا شخصی را بر میانگیخت که اتیان بمثل نماید تا مردم ببینند و گمراه نشوند، ولی چون احدی مثل قرآن را نیاورد، لابد نتوانستند در مقابل این دلیل عجزشان ثابت شد. مختصراً اینکه جناب زین باین کیفیت از جرگه مسلمین تقلیدی بیرون شده و در زمره اهل تحقیق قرار گرفت و آیات مبارکه قرآن اضطرابش را به اطمینان تبدیل کرد. ایشان تحصیلات را در وطن خود و در اصفهان تمام کردند و پدر ایشان در سنه 1253 ه ق بزیارت حجّ رفته و در راه مکّه از این جهان در گذشته. و پس از پدر ایشان در همان مسجد بجای پدر شروع به وعظ کردند و در سنه 1260 ه ق برای زیارت نجف و کربلا عازم آن حدود شد، ایشان در کربلا چند نفر از حضرات شیخیّه را میبیند که انتظار ورود حضرت نقطۀ اولی را داشتند، ولی ایشان به وطن مراجعت کرده به پیشنمازی مشغول شدند. تا اینکه در سنه 1267 ه ق شنید جوانی با عمامه و ردا بقریه وارد شده و در منزل یکی از روضه خوانها فرود آمده و از جناب زینالمقرّبین توسط شخص واسطی اجازه خواست که به بالای منبر برود و مردم را وعظ کند و ایشان گفتند اشکالی ندارد و اجازه دادند که او بیاید و آن شخص بر منبر رفت و مطالبی دلنشین گفت و جناب زین از او خوشش آمد و بدیدنش رفت و در اثنای گفتگو آن جوان گفت بهترین دعای من برای شما اینست که شما را به واقعه بزرگی آگاه کنم و ایشان پذیرفتند و آن شخص در باره ظهور به صراحت صحبت کرد و در باره علامات ظهور سخن گفت و مساله دجّال را توضیح داد. جناب اشرف آبادهای که بعداً بشهادت رسید با جناب زین دوست بود، گفت که چون شخص مزبور خبردار شد که مردم پی بردهاند که او بابی است از دِه خارج شده و ایشان پریشانحال میشوند و به دعا و مناجات میپردازند و در مورد ظهور، با خداوند به راز و نیاز میپردازد و بعد بخواب رفته، در عالم خواب رؤیائی مشاهده میکنند که در اطاقی بودند و حضرت اعلی وارد میشوند و در باره علائم و براهین ظهور میپرسند و حضرت با انگشت خود اشاره به چراغ میکنند که شعله این چراغ بواسطه نور خود بر حقانیّت خود دلیل اقامه میکند و بعد از گفت و شنودی چند از خواب بیدار میشوند و بعد برای ملاقات شخصی که در ده مجاور ایمان داشته میرود و در باره علامات و براهین ظهور با او صحبت میکنند و صحبت باینجا منتهی میشود که حجّت دینی را که قبول داری از چه قرار است و پس از تعیین آن میتوان بآسانی ظهور جدید را بررسی نمود. و بعد به اصفهان میروند و جستجو میکند و بمنزلی راهنمائی میشوند و در مییابند که میرزا سلیمان (این همان فردی است که قبلا به نجفآباد آمده بود) حضور داشته و او را بر صدر مجلس جالس میبیند و صحبت از رؤیائی که دیده بودند میشود و مقداری از آن رویا و احادیثی که در خواب رد و بدل شده گفتم ایشان گفتند، این رؤیای صادق است و او از تجربیات خود در مورد زیارت حضرت اعلی بیان میکند و خلاصه کلام اینست ایشان پی میبرند که بسیاری اعتقادات همه موهوم است و اصل برهان حقانیت همان آیات است که ذکر فرمودهاند و ایشان قلبشان اطمینان حاصل میکند و به نجفآباد مراجعت میکنند و بعد از چندی آن جوان که میرزا سلیمان باشد به نجفآباد آمد و همه به فضل و کمالش اعتراف داشتند و عده بیشتری در صدد تحقیق برآمدند و بالأخره جناب زین العابدین امر جدید را تصدیق کردند. مفسدین به حاکم اصفهان شکایت کردند و او سواران برای گرفتن میرزا سلیمان فرستاد و او از آنجا رفته بود و سواران، تازه تصدیقان را که جناب زین نیز جزو آنها بوده دستگیر و پس از اخذ جریمه رها میکنند.(6) از آن به بعد حکیمانه شروع به دلالت نفوس کردند و با طرح سئوالات از احادیث، آخوندها و ملّایان را سعی میکرد از اوهام و خرافات رها سازد و بسبیل مستقیم راهنمائی کند. ایشان «جامی سرشار از بشارات الهی در دست داشت و بباده معرفتاللّه هر نفسی را سرمست مينمود، ابداً خوف و خطری نداشت بیباک بود و در سبيل الهی چالاک»(7) بعد از ایمان به حضرت نقطۀ اولی جناب زین چون دسترسی بآثار آن حضرت نداشت از اهل بیان جویا شد و آنها در جواب گفتند که میرزا یحیی مرآت تعیین شد و علتش هم را تعداد معدودی میدانستند. جناب زین تصمیم بر این گرفتند که بغداد رفته و میرزا یحیی ازل را ملاقات کنند بنابراین بان سوی روان شد. ولی در بغداد هرچه جستجو کرد نتوانست بمکانش پی برد، در آن ایّام جمال ابهی در کردستان تشریف داشتند و چون در بغداد بمقصود نائل نشد، بکربلا رفته سیّد محمّد اصفهانی را ملاقات کرد. «چون بقای ايشان در نجفآباد از برای جميع احبّا مورد خطر بود، لهذا بعراق سفر نمودند، در ايّاميکه جمال مبارک در کردستان بودند و مغاره سرگلو خلوتگاه نموده بودند، جناب زين ببغداد وارد ولی مأيوس و متأثّر شد، زيرا ديد از امراللّه نه صدائی و نه ندائی نه جمعی و نه انجمنی نه صوتی و نه صيتی، يحيی در گوشه خوف و خمول غائب و در زاويه خمود و خسوف آفل هر چه تحرّی نمود، نفسی نيافت، يکمرتبه با حضرت کليم ملاقات کرد و چون تقيّه بسيار بود، سفر بکربلا نمود و مدّتی در کربلا بتحرير آيات و کلمات مشغول گشت، پس دو باره بنجفآباد رجوع نمود و از هجوم اعداء و فجور ظالمان بقا و استقرار نماند»(8) در هر صورت چون منظور اصلیش از این سفر حاصل نشد، بقصد رجوع راه وطن را پیش گرفت. از سوی دیگر مجتهد قریه با جماعتی از سادات و اشرار به منزل ایشان ریخته، بجستجوی آثار حضرت اعلی پرداختند تا مدرکی جهت تکفیر زین و تدمیر خانهاش بدست آرند. و در ضمن بعضی از اشیاء منزل را غارت کردند و جمعی از اصحاب را هم دستگیر کرده باصفهان برده و در حبس حاکم انداختند. و چون نتوانستند دلیلی بر کفر آنها بیابند آنها را مرخص کردند. جناب زین هنگامی که از کربلا به ایران برمیگشته، در بین راه بیکی از احباب برخورده و از تمام وقایع در وطن اطلاع یافت و چون ملاحظه نمود ورودش به وطن علت وقوع فتنه خواهد شد، بعتبات مراجعت کرد. مقارن همین اوقات جمال ابهی نیز از سلیمانیه ببغداد مراجعت کردند و وقتیکه جناب زین به کاظمین رسید، بصرف فضل و عنایت احضارش فرمودند و ساعتی که در حضور بود از بدایع نصایح الهیه بهره کافی برد و آثار هیمنه و جلال ازطلعت مبارک مشاهده نمود، معهذا چون او هم مانند سایر اهل بیان از کمال بی خبری دور حضرت اعلی را بدوره اسلام قیاس میکرد و مسئله وصایت مجعوله را حقیقت میشمرد، اظهار اشتیاق بدیدار یحیی نمود و از جمال مبارک پرسید که هر گاه کسی طالب لقای مرآت باشد، آیا باید مجاهده نماید یا صبر کند جمالِقدم امر بصبر فرمودند. بهر حال جناب زین پس از چندی بوطن رجوع نمود(9) بعد سیّد محمّد اصفهانی به اصفهان آمد و جناب زین نظر بسوابق آشنائی با او مألوف گشت ولی ملاحظه نمود که این شخص با آنکه خود را از جانب یحیی بر اهل بیان وکیل و شهید میشمارد و خویش را برتر از جمیع اهل بیان می پنداشت، گاهی نسبت نسیان به مظاهر الهیّه میداد و زمانی منکر خوارق عادات میشد و وقتی بشبهات سوفسطائیان تمسّک میجست و عجیبتر ازهمه اینکه بحضرت بهاءالله، استکبار میورزید. مختصر آنکه همان ایّام از بغداد قاصدی بسراغ سیّد محمّد آمده او را بآن شهر برد و بعد از رفتن او، لوح مبارکی از قلم اعلی بنام حضرت زین واصل شد که از زیارتش مجذوب گردید و عریضه ای مشتمل بر بعض سئوالات بمحضر مبارک ارسال داشت. در جواب، مشکلاتش را در لوح منیعی بشأنی حل فرمودند که حجباتش دریده شد و دانست که آنچه یحیی مدعی بوده و سیّد محمّد و امثالش میگفتهاند، الفاظی بلا معنی و ناشی ازغرور بوده و چون زمان مهاجرت جمالِقدم از بغداد باسلامبول و میقات اظهار علنی فرا رسید و در آن اوقات پی در پی آیات الهیّه نازل میشد. در جواب شیخ سلمان هم لوح موسوم بمدینه توحید، عزّ نزول یافت که در آخرش صاحب لوح را مخاطب میفرمایند که در اصفهان بزینالمقرّبین دلداری بدهد و او را از خوف و هراس منع نماید و عبارت لوح راجع بجناب زین از این قرار است قوله الاعز: «اذا دخلت ارض الصاد ذكّر حرف الزّا باذكار قدس منيع قل فاستمع ما تغنّ عليك حمامةالقدس حين الذی تطير من هواء الی هواء عزّ رفيع و لاتضطرب عن ذلك لان فيه سرالاسرار ان انت من المستبصرين فتوكل علی الله فی امرك و لاتخف من احد و لاتكن من الخائفین هذا ما اخبرناك به من قبل فی الواح قدس حفيظ قلّب بوجهك و قلبك الی الله الملك العزيز الكريم فوالله لن ينقطع نداالله فی وقت و ينادی باعلی الصّوت علی كلّ حين و من طهّراذناه من كلمات الخلق يسمع النداء فی جبروت العزة و لن يلتفت الی احد فی الملك و ليستجذب من نداءالله و تقلب الی مكمن قدس مكين...»(10)
چون آن ایّام، ولایت آرام بود و دشمنان جوش و خروشی نداشتند، جناب زین ندانست بچه مناسبت او را منع از ترس و بیم فرمودهاند، لکن بعد از مدّت کمی حکمت بیان مبارک آشکار گشت و شرحش اینست که دو نفر یا بیشتر از اهل قریه جناب زین درباره مزرعه و زمینی منازعه داشتند و قرار شد که برای رفع مرافعه بشیخ محمّد باقر، مجتهد اصفهان که بعداً از قلم اعلی باسم ذئب موسوم گشته مراجعه نمایند. در قریه سیّدی معمم میزیست که عنادی شدید با احباب داشت و مترصد بود که فرصتی بدست آورد برای نابود کردن دوستان حق این هنگام از جانب یکی از کسانی که بر سر مزرعه اختلاف داشتند وکیل شده علی الظاهر برای فصل دعوی و در باطن برای اجرای نقشه شیطانی خویش چند نفر از سادات و غیرهم را محرمانه با خود همدست کرده باصفهان برد و جمیعاً در محضر شیخ محمّد باقر، شهادت دادند که جماعتی از اهل ده که ملّا زینالعابدین سردسته آنان است، از دین اسلام خارج شدهاند و بابی شدهاند، شیخ هم مجتهد قریه را که چندی قبل فتنه ای برپا کرده بود، باصفهان طلبیده با خود متّفق ساخت و هر دو آخوند میرزا نصرالله پیشکار شاهزاده جلالالدّوله را بر قلع و قمع احباب اغوا نمودند و برای اینکه آن مشت بیگناه را بسهولت اخذ نمایند بر صفحه کاغذی، نام تمام احباب را بعلاوه نفوس بسیاری از مسلمین ثبت کردند، بنحویکه اسم هریک از دوستان در میان نام دو تن از مسلمانها نوشته شده بود. آنگاه آن ورقه را توسط یکنفر محصل به قریه فرستادند و او در خانه کدخدا فرود آمده، گفت حکومت اسم جمعی را سیاهه کرده که باید برای محاسبه مالیات دیوانی بشهر بروند. کدخدا خواست اسامی را بخواند و بآن نفوس اطلاع بدهد، ولی چون عدّهای حضور داشتند، آن شخص گفت ذکر اسامی امروز جائز نیست، این کار را باید بفردا انداخت، از قضا یکی از احباءالله نیز در آنجا حضور داشت و از این گفت و شنید رائحه فساد بمشامش رسیده، قضیه را بجناب زین خبر داده گفت، چون چنین خطری در پیش است باید خود را در جبال اطراف یا در شهر اصفهان پنهان سازیم. جناب زین اظهار داشت رفتن بکوه فایده ندارد، چه که نه ما از وقایعی که روی میدهد مطلع خواهیم شد و نه کسی خواهد دانست که بر سرمان چه میآید، پس بهتر این است که بشهر برویم، لهذا هر دو نفر باصفهان رفته در منزل تنی از یاران مخفی شدند، چند نفر دیگر از احباب قریه هم از قضیه مستحضر شدند، برخی فرار کردند و بعضی در گوشه ای متواری گشتند و امّا بقیه را که جمع کثیری بودند بحضور حاکم بردند و در حالیکه شیخ هم حاضر بود، اسامی را شروع بخواندن کردند و بنام هر کدام از احباب که میرسید او را بیک طرف حیاط میفرستادند، تا از مسلمین جدا باشد و هر دفعه که اسم یکی ازاحبّا خوانده میشد، شیخ زبان به فحاشی میگشود، یکنفر از حضّار گفت آقا هنوز که در باره اینها چیزی معلوم نشده، چرا شما دشنام میدهید. در جواب گفت کفر اینها بر من ثابت است، باری جمعی از احباب را حبس کردند و یکی از آنها را در همان زمان باصرار شیخ بقتل رساندند، بعد هم دو نفر را گوش بریدند و دو نفر دیگر را در میان فوج سرباز گردانیدند، تا هرکسی ضربتی بزند. در این میان خبر عزل حاکم رسید و احبّا را ظلم و جور فراوان روا داشتند و دسته ای را به طهران فرستادند که یکنفر از آنها بعد از رسیدن به کاشان صعود نمود، یکنفر دیگر در زندان طهران صعود کرد، بقیه را پس از چندی مرخص نموده باصفهان برگرداندند و یک گروه را در محبس اصفهان باقی گذاشتند و عاقبت سه نفر از آنها را سر بریدند، امّا جناب زین در اصفهان پنهان بودند و دشمنان به منزل ایشان رفته، کتاب ایقان و آثار حضرت اعلی را جمع کرده بردند چون بنا بود برای یافتن بابیانی که پنهان شده بودند به بعضی منازل رفته، تجسّس کنند. صاحبخانه گفت بهتر است شبانه خود را از شهر بیرون انداخته در خرابه های اطراف شهر پناهنده شوند. باین سبب حضرات به دولتآباد رفتند و در آنجا جناب آقا میرزا کاظم، اخوی حضرت سلطان الشهدا که از ورودشان مطّلع شد، صلاح دیدند که باصفهان رفته و از آنجا به بغداد بروند و با یکی از دوستان که باذن جمالِقدم در آن مدینه ساکن بود، بکتابت مشغول شد و در همین سفر بود که بزیارت بیت الله موفق شد و باعزازش لوحی نازل قوله الاعز «و هذا العمل منک یستضئی بین اعمالک کالشمس بین النجوم او جمال المعشوق فی انجم العاشقین او کاشراق جبین المحبوب بین ملّاء المحبین و انک فی حین الذی فزت بهذاالعمل فزت بکل الاعمال لان کل الاعمال منوط بامره و اذنه ...»(11) «باری، در ايران در تحت خطر ناگهان بود و بقای در نجفآباد، سبب ضوضاء اهل عناد لهذا لبيک زنان بارض سرّ شتافت و قصد حرم کبريا نمود، احرام کعبه دوست بست و بمشعر و مقام مقصود رسيد، اوقاتی در حضور بسر برد، بعد با جناب آقا ميرزا جعفر يزدی، مأمور بتبليغ شد، دو باره بايران رفت و در ايران با زبان و لسان بليغ تبليغ آغاز نمود و بشارت ظهور مليک وجود را باعلی علّيين واصل نمود، در ايران با آقا ميرزا جعفر بهر شهر آباد و ويران مرور نمود و بشارت بظهور جمال مبارک داد، پس دو باره سفر بعراق نمود، در آنجا شمع جمع بود و سبب روح و ريحان عموم همواره بنصائح و مواعظ ميپرداخت و از آتش محبّتاللّه ميگداخت و چون يارانرا در عراق اسير کردند و بموصل نفی و گسيل نمودند، سردار اسيران شد و سروَر مظلومان گشت»(12) چون در سنه 1285 ه ق که تمام احباب عراق را دستگیر و بموصل تبعید کردند، حضرت زین هم جزو اسرا بان بلد وارد و ساکن و به کتابت آثار مشغول و رفقا را باعث دلگرمی بود. مدّت توّقف آن جمع در حدبا تقریبا بیست سنه طول کشید، امّا کیفیت گذرانشان این بوده است که اوّلاً آن ایّام اکثر احبای ایران که اجازه تشرّف داشتند، از طریق موصل مشرّف و از همان طریق باوطان خویش مراجعت مینمودند و جمال قدم بواسطه زائرین مرخص شده البسه و امتعه برای اسرای موصل ارسال میفرمودند، ثانیاً حضرت سلطان الشهدا تا زمان شهادت گاهی مساعدتهائی از نقد و جنس در حق آنان مبذول میداشتند، ثالثاً آن نفوس هر یک بشغلی مشغول بودهاند، معهذا روزگارشان بپریشانی میگذشته و جناب میرزا حیدرعلی در بهجت الصدور چنین نوشته اند «تا بموصل بلقا زیارت حضرت زین و احبا روحی فداهم مشرّف شدیم و مرحوم متصاعد الیالله آقا میر محمّد وکیل، روحی لتربته الفدا هم از اسرا بود و باضطرار در سن پیری ارسی دوز شده بود، فانی را بمنزلشان بردند و با فقر و عسرت و جمعیت کمال رعایت و محبّت را ایشان و محترمه ضلع و بنت و صهرشان مرحوم متصاعد الیالله آقا محمّد تقی، بفانی فرمودند که خجل و شرمسارم و جزدعای مغفرت برای متصاعدین و موفقیت و مویدیّت برای بازماندگان ابنا و بنات و صهر مرحوم عمو وسیلهئی ندارم و احباب موصل و حضرت زین، نمونه ساحت اقدس و مدینه مقدّسه عکّا بودند و کمال اتحاد و اتفاق و یگانگی داشتند و در خدمت و زحمت از یکدیگر سبقت میگرفتند ... و از وجه محل البرکه تجارت مینمودند و کوچک و بزرگ احباب در این محل شریک و سهیم بودند ... »(13) باری اگر چه آن جماعت از حیث معیشت در مضیقه بودند ولکن الواح متعالیّه که بالاستمرار از سماء مشیت بافتخارشان نازل و واصل میشد، زنگ هر غمی را از صفحات قلوبشان زائل میکرد، چه از تلاوتش مستبشر میشدند و اما جناب زین وظیفه خاص داشت که وظیفه اوّل اتفاق و اتحاد را بین احباب حفظ و از اختلاف قول و تفرقه اصحاب جلوگیری نماید، چنانکه در یکی از الواحش میفرمایند «اجمع الاسرای فی هناک و ذکرهم فی کل الاحیان لئلا یحدث بینهم ما یتفرق به قلوبهم کذلک امر ربک العزیز الفرید »(14) و وظیفه دیگر، آنکه الواحی که در جواب عرایض نازل و در آن ذکر احباب میشده، از روی هر لوحی بعدد تمام نفوس مذکوره در آن لوح سواد بردارد و بهر کدام یک نسخه بدهد یا برایش بفرستد و در این خصوص در لوحی میفرمایند «ان یا زین بلغ الناس ما بلغناک ثم ارسل لکل واحد ما نزل له انا اجبنا الذین کان ذکرهم فی کتابک فضلا من لدنا علیک ان ربک لهو الکریم»(15)
باری، آن جناب بهمین منوال در موصل بسر میبرد و منتظر بود که از پی آن شداید فرجی برسد و از دنبال آن لیالی فراق صبح وصالی بدمد تا عاقبت در ماه ذیحجه 1302 قمری لوح نازل گشت، باین مضمون «یا زین لازال ذکر توجّه آن جناب در ساحت اقدس بوده ... لو شاءالله یقربک الیه و یقدر لک خیرالاخره و الاولی، اگر حکمت موافقت نماید و احبای ان ارض مختلف نشوند و سفر بروح و ریحان واقع شود توجّه نمائید متوکلاً علی الله المهیمن القیوم»(16) لهذا حضرت زین تدارک سفر دیده، با آقا محمّدعلی اصفهانی در سنه 1303 ه ق بساحت اقدس وارد و بشرّف لقا قائز گردید و در سال بعد باجازه جمال مبارک اهل و عیال ایشان نیز بارض اقدس ورود نموده، در مدینه عکّا ساکن گشتند و پس از آن که اذن تشرّف برای زینالمقرّبین ازقلم اعلی صادر گشت، مقارن همان اوقات در لوحی بیاران دیگر حدبا نیز چنین میفرمایند «اگر اصحاب موصل علیهم سلام الله بتدریج بسمت ایران و عراق عرب بکمال حکمت حرکت نمایند بسیار خوب است دون این جهات»(17) لهذا دوستان موصل نیز متدرجاً متفرّق شدند و آن شهر از احباب خالی شد.
در عکّا کاروانسرائی هست، ازجهت شرق مدینه و مشرِف بر دریا که آن را خان عوامید یا عمدان میگویند، مفرد عامود که مقصد ستون است، زیرا مبنی بر ستونهای سنگی جسیمی است و معروف چنان است که آن ستونها از زمان دولت رومان است که در این جهات حکمرانی مینمودند، طبقه پائین این کاروانسرا مشتمل بر انبارهای بزرگ که در دست تجّار غلّهجات ازمسیحی و مسلم بود و طبقه بالا که تقریباً دارای چهل غرفه است، هرعائله از مهاجرین و مجاورین یک غرفه برای زندگانی و غرفه ای دیگر برای سائر حوائج داشتند، اما غرفه واحد زندگانی چون نسبته قدری وسیع، منقسم بسه قسمت بود، قسمت اوّل از طرف پائین باصطلاح پستو و محل طبخ و آب و ذخیره و امثاله بود و قسمت وسط، اطاق محل خواب و جلوس و صرف غذا و قسمت سوّم بالا باصطلاح سکو که قدری مرتفع از صحن غرفه بود، موقع جلوس مهمانها این قسم گذران میشد. این کاروانسرا از موقوفات اسلامی بود، سال بسال از مدیریّت اوقاف اجاره میشد، مسافرخانه مبارک هم در همانجا بود، در اوائل عبارت از یک غرفه بود و سالهای بعد نظر بکثرت ورود زائرین دو غرفه دیگر هم اضافه گشت، چند خانواده دیگر از احبّا خانه های جداگانه در خود شهر کرایه نموده، ساکن بودند. باری جناب زین در همان کاروانسرا ساکن و یک حجره داشتند جنب مسافرخانه، مخصوص تحریر و کتابت و ملاقات با دوستان و یاران و غرفهئی در سمت دیگر که محل استراحت و سکنای اهل و اولاد بود، از وقت ورودشان بعکّا درسنه 1303 تا صعود طلعت مقصود و غروب شمس جمال موعود در سنه 1309 که شش سال میشود، لیلاً و نهاراً بتحریر آیات و الواح مشغول و مخصوصاً چند جلد آیات و الواح مرقوم داشتند، تقدیم ساحت اقدس ابهی نمودند و آن مجلّدات مبارکه دائما نزدیک محلّ جلوس هیکل نورا بود، معمولا جمال قدم بهار و تابستان و قدری از فصل پائیز را در قصر بهجی و الاغ سفیدی بنام برق داشتند که موقع توجه به باغ رضوان که نیم فرسخی عکّا و یا مزرعه و جُنینه در دو فرسخی عکّا سوار برق شده، بعد از مدتی برق از میان رفت و مرکوب دیگری بنام رعد از ایران آوردند. در مدّتی که جمال ابهی در بهجی تشریف داشتند جناب زین استدعای تشرّف نمینمودند و هر وقت که ارادهالله تعلّق میگرفت، ایشان را احضار میکردند و بعد از صعود مبارک و در زمان نیّر میثاق، وضع احباب بهمان طراز اوّلیّه باقی ماند و ورود مسافرین هم همانجا بود و سالهای بعد نظر بکثرت ورود زائرین و مسافرین دو غرفه دیگر هم اضافه گشت، چند نفر از احبّا خانههای جداگانه، در شهر کرایه نموده ساکن بودند. اغلب ایّام در تمام فصول سنه، هر صبح و گاهی قبل از طلوع آفتاب طلعت عهد و میثاق بمسافرخانه در همان کاروانسرا تشریف فرما و مجلس شرفیابی مهیّا و جناب زین مشغول تحریر آیات و مؤانست با مسافرین بودند، جسماً درنهایت صحت تا آنکه اجل محتوم فرا رسید و پس از هجده روز کسالت، در سال 1321 ه ق درسن هشتاد سالگی صعود بملکوت ابهی نمودند.(۱۸) «اين شخص جليل از بدايت حيات تا نفس اخير در خدمت نور مبين فتور و قصور ننمود و بعد از صعود چنان بآتش حسرت بر افروخت که هر روز ميگريست و ميگداخت و يوماً فيوماً انحلال جسم تزييد میيافت در نهايت ثبوت و استقامت بر عهد و ميثاق بود و مونس و انيس اين بنده نيّر آفاق هر روز منتظر صعود بود و هر دم آرزوی عروج ميفرمود، عاقبت در نهايت روح و ريحان و بشارت بملکوت رحمن پرواز بملکوت راز کرد و از هر غمی آزاد شد و در محفل تجلّی غرق انوار گرديد»(۱۹) بافتخار جناب زین الواح بسیاری ازقلم اعلی نازل گشته و در این خصوص جمالِقدم چنین فرمودهاند«آنچه بجناب زین علیه بهائی از ملکوت وحی الهی ارسال شده نزدیک بان رسیده که معادله نماید با آنچه از سماء مشیّت بر رسل نازل گشته له ان یحمد الله و یشکره بدوام الملک و الملکوت»(۲۰)
جناب زینالمقرّبین در نجفآباد دارای عیال و اولاد و فامیل بزرگی بودهاند، از عیال اوّل دو پسر به نام های ملّا رضا و ملّا باقر و یک دختر سکینه داشته. ملّا باقر با دختر قاسم ازدواج نموده و نتیجه این اقتران دو دختر به نامهای نازنین و منوّر بوده، نازنین اولادی نداشته و منوّر به عقد جناب عباس علی مقرّبی در آمده و خانواده مقرّبی منتسب به آنها است. ملّا رضا دارای یک پسر به نام عباس و یک دختر به نام اقا بیگم بوده است. آغا بیگم به آقا زینالعابدین شوهر کرده و فامیل مقرّبین منتسب به آنها است و از عباس فرزندی نمانده. ملّا رضا در نجفآباد اطفال بهائی را تعلیم میداد و در سال 1322 ه ق 1904 م صعود نمود. جناب ملّا باقر هم چند سال قبل از صعود برادر فوت نمود. فامیل های مقرّبی – مقرّبین – زینی – جانمی – مدرس – رحمانی – درخشان – و فروتن منسوب به خاندان جناب زینالمقرّبین میباشند. جناب زین در زمان اقامت و تبعید در موصل با خانمی بنام نیّره ازدواج نمود، فرزند ارشد از ازدواج دوّم، جناب نورالدّین زین میباشند، دیگر پسران: منیر و بُشری. (۲۱)
ایشان رساله ای در شرح تصدیق خود برای دکتر گتسینگر نگاشته و یک مکتوب مفصل بصورت استدلالیّه که بشخص ازلی نوشته شده، یک نسخه خطی از آن در خطاب و جواب و کتاب علییّن و کتاب سجیّن در تبریز، در منزل آقا محمد رضا زاده اسکوئی موجود است. مناجاتی بعد از صعودش ازقلم میثاق نازل شده، انشاءالله بر اریکه امن و امان متّکی و از شرّ ظالمین و ماکرین در حصن عصمت قادر منّان محفوظ و محروس، سلامتی فوق همه ناخوشیها میباشد، همیشه خداوند به بلا امر خود را مرتفع نموده، این کاس نصیب هر کس نیست، بلکه عاشقان رویش و مخلصین، ازاین جام میآشامند تا خود طالب نباشند، خداوند بآنها نمیدهد.(۲۲)
منابع
۱. ت و، 231
۲. ت نج، 60 و م ه: 5: 413
۳. م ه: 5، 413
۴. ماخذ فوق، صفحه 415
۵. ماخذ فوق، صفحه 415
۶. ماخذ فوق، صفحه 435
۷. ت و، 232
۸. ماخذ فوق، 232
۹. م ه: 5، 442
۱۰. م آ: 4، ۳۲۸
۱۱. م ه: 5، ۴۴۴
۱۲. ت و، 234
۱۳. ب ص، 146-147
۱۴. م ه: 5، 453
۱۵. ماخذ فوق
۱۶. م ه: 5، 454
۱۷. ماخذ فوق
۱۸. م ه: ۵، ۴۵۹
۱۹. ت و، 235
۲۰. م ه، 5: 459
۲۱. ت نج، 62
۲۲. م ه، 5: 460