سلطان کربلائی - شیخ
شیخ سلطان کربلائی، از مؤمنین عرب و اجدادش از علما و بزرگان كربلا بودند. و ایشان از جمله شیوخ با نفود و اقتدار بغداد و از دانشمندان زمان خود و از شاگردان فداكار و مقرّب جناب سيد رشتی بود و در كربلا مژده ظهور را از طاهره شنيد و مؤمن گشت.(1) ولی جناب فاضل مازندرانی می نویسد که شیخ سلطان بواسطه ملّا علی بسطامی مطلع و منجدب شد.(2) پس از مراجعت حضرت باب از سفر حجّ، نامبرده به شیراز سفر کرد. وقتی بشيراز رسيد، شيخ حسن زنوزی را که با او سابقه آشنائی داشت ملاقات کرد. شيخ حسن در آن ايّام از طرف حضرت باب مأمور بود که با ملّا عبد الکريم قزوينی الواح مبارکه را استنساخ کند. وقتی شيخ سلطان وارد شيراز شد، مريض بود و ممکن نبود بحضور مبارک مشرّف شود. حضرت اعلی باو پيغام دادند که دو ساعت از شب گذشته بعيادت او تشريف خواهند آورد. شيخ سلطان در رختخواب افتاده بود، حضرت اعلی با غلام حبشی بعيادت شيخ تشريف بردند. غلام بامر مبارک برای اينکه کسی متوجّه نباشد، چند قدم جلوتر از حضرت فانوس ميکشيد، باو فرمودند که وقتی بمقصود رسيديم چراغ را خاموش کن و در کنار بسترش نشستند و با او بنهایت رأفت و محبت سخن گفتند و امر فرمودند بعد از بهبودی به بغداد مراجعت کند.(3) وی در خدمت جناب طاهره به نشر امرالله اشتغال داشت و اوامر حضرت طاهره را با جان و دل اجرا مینمود.(۴) بنا به قول محمّد مصطفی بغدادی، یکی از مریدان و همراهان جناب طاهره در وقت ورود از کربلا به بغداد، شیخ سلطان کربلائی بود(5) و در موکب حضرت طاهره هنگام مراجعت بایران تا همدان سفر کرده و از آنجا به کربلا عودت نمود(6) و در هنگام شهادت حضرت باب در كربلا بود. هنگامیکه حضرت بهاءالله بکربلا رسيدند، مشاهده فرمودند که سيّد علاو عراقی، دام فريب گسترده و مدّعی شده که روح القدس در هيکل او مجسّم است. جمعی از مشاهير اصحاب هم مانند شيخ سلطان کربلائی و حاجی سيّد جواد، فريب او را خوردهاند و بدامش گرفتار شدهاند. شيخ سلطان را عقيده اين بود که از بزرگترين شاگردان سيّد علا است و بعد از او رياست بوی منتقل خواهد شد. حضرت بهاءاللّه او را نصيحت فرمودند که خود را از قيد بندگی آنان رها سازد و او را وادار کردند که بخدمت امر باب قيام نمايد. اين نصيحت سبب شد که آتش محبّت اللّه در قلب شيخ سلطان مشتعل شده، از دام اهريمن برست. سيّد علاو که خود را تنها و بیمريد مشاهده نمود، چارهای نديد جز آنکه بعظمت مقام و کثرت علم و طهارت ذات حضرت بهاءاللّه اقرار نمايد و در نزد کلّ اعتراف کرد که از ادّعای بيجای خود پشيمان است و سوگند ياد نمود که بعد از اين لب باين قسم ياوه گوئيها نگشايد.(7) پس از تبعید حضرت بهاءالله و عائله و اهل بیت به بغداد و عراق، شیخ سلطان کربلائی ساکن بغداد و عراق در سال اول ورود جمال قدم به بغداد پیوسته تشرّف حضور یافته و مشتعل به نار محبت الله شده و از اوّلیّن کسانی بود که در بغداد در حلقه مریدان حضرت بهاءالله درآمد و بالاخره بامر مبارک ایمان آورد.(8)
نبیل اعظم، در مثنوی خود در باره اش مینویسد:
بود آن عالی مقام با یقین شیخ سلطان ان رئیس العاشقین
قدوه اشراف اهل کربلا زبده اعراب ان نور ولا
از طفولیت بحب ان پاکدین بوده با بدر هدی کاظم قرین
بعد از ان در اول امر بدیع سوی ارض فا شد ان نجم بدیع(9)
و همچنین:
با وفا و با صفا و بردبار و از رخش نور فتوت آشکار
کوکبی از برخ خود کرد ان سلیم مقترن اب بدر رخسار کلیم
کزوقوع انمبارک اقتران گشت ظاهر بس منور اختران(10)
و همچنین:
شاه او شد جانب روم از عراق ماند او در حبس و زندان فراق
پنجسال اندر فراق یار سوخت تا که از این جسم فانی دیده دوخت
مرغ جانش از قفس آزاد شد و از لقای دائمی دلشاد شد(11)
او در بغداد در نهایت شجاعت و تهور میزیست و تبلیغ امر مبارک مینمود و دخترش را جناب کلیم بزوجیّت اختیار فرمودند و هنگامیکه حضرت بهاءالله به سلیمانیه هجرت فرمودند و بواسطه قتل ملّازم ایشان ابوالقاسم همدانی، رد پائی از آن حضرت بدست فامیل داد و ایشان بمعیّت شخص دیگری به کردستان جهت یافتن جمالِقدم اقدام کردند و رجای مراجعتشانرا به بغداد نمودند.(12) وی در سال 1284 هجری قمری مطابق 1867 میلادی، یعنی پنج سال پس از نفی جمالِقدم به ادرنه صعود کرد.(13) از شيخ سلطان از جمله مكتوب عربی مهمّی در دست است، حاوی شرح برخی از وقایع سال های نخست ظهور حضرت باب است که درکتاب ظهور الحق درج شده.(14)
منابع
۱. ت ن، 146 و 215
۲. ظ ح: 3، 193
۳. ت ن ، 146 و ع ا، یادداشت شماره 75، 567
۴. ح ب، 673
۵. ت ن ، 216 زیر نویس شماره 2
۶. ظ ح : 3، 193 – 204
۷. ت ن ، 495
۸. ظ ح: 4، 104 و ب ش ، 141
۹. مثنوی نبیل زرندی، 21
۱۰. ماخذ فوق، 22
۱۱. ماخذ فوق
۱۲. ن ظ : 1، 78
۱۳. محاضرات: 3، 32۶
۱۴. ظ ح: 3، 194