سلمان هندیجانی – شیخ
شیخ سلمان از مؤمنین مشهور امر بدیع است. شيخ سلمان در دهکده هنديان که در جنوب غربى ايران واقع شده متولّد گشته و نام اصليش شيخ خنجر میباشد. جمال مبارک او را به لقب سلمان مفتخر فرمودند واين يادآوری از روزبه حوارى ايرانى حضرت محمّد است که رسول اکرم از فرط علاقه و محبّت به وی نامش را به سلمان تبديل کردند. خصوصیّت مهم شیخ سلمان ایصال نامه های احباء به محضر جمال قدم در بغداد و ادرنه و عکا و رساندن الواح جمال قدم بدست مؤمنینی بود که الواح باعزازشان نازل شده بود. باید خاطر نشان ساخت که جمال قدم تقریبا تمام عمر خود را دور از وطن مألوف خود و دور از اکثریت مؤمنین بامر قویم بسر بردند بنابراین ارتباط با جامعه بهائی از طریق مکاتبه انجام میشد و با حضور دشمنان از دسته علما و اشرار و همچنین ارکان و اجزاء حکومت و والیان لازم بود که این ارتباط به نحوی مطلوب و مطمئن صورت گیرد که اولاً الواح و آثار بدست مفسدین نیفتد و ثانیاً اشکالات نا خوش آند برای افراد مخاطب لوح ایجاد نکند.
شيخ سلمان یکی از افرادی بوده است که در زمينه توزيع آثار مقدّسه حضرت بهاءالله در ميان ياران نقش عمدهاى ايفا نموده و بهمين سبب در بين آنان اشتهار يافت و بالاخره با دريافت عنوان "پيک رحمان" از حضرت بهاءالله به افتخار ابدى در سراسر تاريخ امر نائل شد شيخ سلمان نخستين پيک بود که اندکى پس از تشريف فرمائى جمال مبارک به عراق به آن سرزمين وارد شد اين پيک رحمان از آن زمان تا پايان دوران رسالت حضرت بهاءالله يعنى مدّت چهل سال وسيله رسانيدنالواح نازله ازقلم و لسان آن حضرت به ياران ايران و برگرداندن عريضههاى آنان بحضور مبارک .
شيخ سلمان هرسال هزاران کيلومتر و اغلب با پاى پياده طىّ مىنمود و بحضور جمال اقدس ابهى مىرسيد وى در سراسر اين ساليان دراز هرگز در يک محلّ اقامت نگزيد و هميشه از شهرى به شهرى در حرکت بود ياران را در نقاط مختلف ملاقات مىکرد بشارات جمال مبارک را ابلاغ مىنمود والواح مقدّسه را بصاحبان آنها مىرسانيد شيخ سلمان پس از صعود حضرت بهاءالله نيز سالهاى متمادى در خدمت به حضرت عبدالبهاء به اين اسفار ادامه داد اين پيک امين در تمام اين سفرها در کمال حکمت و احتياط بوظیفه روحانی خود مشغول بود.
شيخ سلمان از بنيه جسمانى خوبى برخوردار بود در سفرهائى که مىکرد در بسيارى از موارد به تضييقات شديده دچار مىشد ولی به نيروى ايمان اين شدايد را با خشنودى و حالت تسليم و رضا تحمّل مىنمود در کمال فقر بسر مىبرد و خوراک روزانهاش خيلی ساده و اغلب منحصر به يک قطعه نان و پياز خام بود شيخ سلمان بظاهر بيسواد بود ولی بواسطه معرفت الهى که حضرت بهاءالله به وى عطا فرموده بودند درک عميقى از حقايق امر الهى و ديد روشنى در باره عوالم روحانى داشت.
احبّائى که مىخواستند به حضور جمال مبارک مشرّف شوند معمولاً از محضر مبارک کسب اجازه مىکردند در اين مورد حضرت بهاءالله بدرجهاى به قضاوت شيخ سلمان اعتماد داشتند که زمانى به وى اجازه و مأموريت داده بودند که از طرف آن حضرت به نفوسى که مقتضى بود به اين افتخار بزرگ نائل شوند اجازه صادر نمايد. (1)
شیخ سلمان پیک رحمن دائما حامل الواح جمالقدم به ایران میبرد و احتیاط او باندازه بود که در هیچ موردی الواحی که باو سپرده شده بود به چنگ دشمنان نیفتاد. او شخص ساده ای بود و رفتارش با رؤسا و اهل علم به نحوی بود که مقام آنها را نا دیده میگرفت و آنطوریکه آنها توقع داشتند بانها احترام نمی گذاشت. در موردی جمالقدم باو نصیحت فرمودند که به افراد مهم قدری احترام بگذارد و جوابش این بود که در این عالم فقط یک شخص مهم وجود دارد و آنهم جمالقدم است. حضرت بهاءالله از جواب او به شگفت در آمدند و مسرور شدند.
از پدر و مادر و اجداد و سال تولد و تحصیلات اوّلیه و وقایع دوران حیات شیخ سلمان قبل از ایمانش اطلاعی در دست نیست. زندگانیش با زندگانی روحانی و ایمان به حضرت باب آغاز میشود. شیخ سلمان – پیک رحمن در سال 1266 ه ق 1848 در هندیجان به دیانت بابی ایمان آورد و پس از چندی عازم بغداد برای زیارت حضرت بهاءالله شد. حضرت عبدالبهاء او را "اول قاصدی که به ساحت اقدس آمد" دانسته اند که با لوحی خطاب به احبای هندیجان به ایران مراجعت نمود شیخ سلمان از آن پس هر ساله پای پیاده از بغداد و استانبول و ادرنه و عکا به ساحت حضرت بهاءالله می شتافت عرائض احبا را به ایران می اورد و الواح را با خود باز می گردانید و به دست صاحبانش می رساند این خدمت را پس از صعود حضرت بهاءالله نیز با وفاداری و امانت ادامه داد. (2) از طرفی دیگر حضرت عبدالبهاء ایمان و سال ایمانش را باینصورت توصیف فر موده اند: « اين قاصد امين و پيک مبين در سنهء ١2٦٦ در هنديان ندای الهی شنيد و مانند طيور باوج سرور بر پريد چنان منجذب شد که از هنديان پياده بتاخت و بطهران شتافت...» (3)
شیخ سلمان هندیجانی در ابتدای امر دارای حس تفحّص و احساسات روحانی بود در سن بیست سالگی ندای ذکرالله الاعظم را از افق شیراز شنید و بدان سو شتافت ولی بواسطه ترک شیراز موفق به لقاء نشد و در حال سفر به ملاقات جناب طاهره فائز شدو عرفان و ایمان کامل حاصل کرد و به وطن برگشت و تقریبا هفتاد خانواده از افشار ساکن هندیجان را مومن به آئین جدید نمود با شش تن از بستگان مؤمنین بقدصد زیارت به آذربایجان رفت: همراهان: مشهدی گل محمد رئیس طائقه افشار، مشهدی رستم، کربلائی مدد، کربلائی تقی و ملا عبدالله علی و با عشق و علاقه طی طریق نمود تا در قم خبر شهادت عظمی را شنیدند (4) ولی واقعه شگفت انگیز گذرش در بازار طهران و داستان شیخ شوشتری که در تذکرة الوفا ذکر شده دلالت بر آن دارد که بعد از شهادت حضرت رب اعلی بوده. این واقعه ذیلاً نقل میگردد:
«روزی با آقا محمّد تقی کاشانی عليه بهاء اللّه الابهی در بازار ميگذشت فرّاشان از عقب روان شدند و محلّ او را يافتند روز ثانی او را چاوشان داروغه و فرّاشان بجستجوی او فتادند عاقبت گرفتند نزد محتسب شهر آوردند سؤال نمود که تو کی هستی؟ گفت من از اهل هنديانم بطهران آمدهام و عزم خراسان دارم تا بزيارت حضرت رضا عليه السّلام مشرّف شوم گفت ديروز با اين شخص قبا سفيد، بچه سبب ميرفتی؟ گفت عبائی روز پيش باو فروختم و بهای آن را روز بعد ميخواستم گفت تو شخص غريبی، چگونه اعتماد باو نمودی؟ گفت شخص صرّافی کفيل شد جناب آقا محمّد صرّاف عليه بهاء اللّه را ذکر کرد محتسب گفت ای فرّاش او را نزد صرّاف بر و تحقيق کيفيّت نما چون نزد صرّاف رفتند فرّاش پيش افتاد گفت مسئله عبا و کفالت شما چگونه است بيان کن، گفت من خبر ندارم فرّاش بسلمان گفت بيا مسئلهء معلوم گشت که تو بابی هستی چون از چهار سو مرور کردند و عمامه پيک امين مانند عمامهء اهل شوشتر بود شخصی شوشتری از حجره تجارت برون آمد و دست در آغوش شيخ نمود و گفت خواجه محمّد علی کجا بودی کی آمدی خوش آمدی، جواب داد چند روز است آمدهام و حالا گير داروغه افتادهام بفرّاش گفت چه ميخواهی از جان اين شخص گفت بابی است شخص شوشتری گفت استغفر اللّه من اين خواجه محمّد علی را ميشناسم مرد مسلمانيست متّقی و از شيعيان علی و مبلغی بفرّاش داد و جناب شيخ را خلاص کرد چون داخل حجره شدند آن شخص استفسار از احوالات نمود مشاراليه گفت من خواجه محمّد علی نيستم خواجه شوشتری حيران ماند و گفت سبحان اللّه بعينه مثل او هستی بدون امتياز حال که نيستی آنچه بفرّاش دادهام بده جناب سلمان فوراً آن مبلغ را داد و از آنجا رو بدروازه گذاشت و بهنديان شتافت ..» (5)
ازدواج
یکی از مؤمنین اصفهان بنام استاد قربانعلی که در محاربات شیخ طبرسی به شهادت رسید سه دختر بجای گذاشت که همیشه مورد تعرّض معاندين از دولت وملّت شده استقامت ورزيدند و مادر آنها یک دختر را به آقا ميرزا عبدالله شوهر داد ودختر ديگر به ازدواج شيخ سلمان شهير در آورد(6)
سفر به بغداد
در چنین موقعیتی او خبر اشرآقات انوار بديعه در عراق بشنيد و به بغداد رفته شرف حضور در محضر ابهی يافت قلب مجروحش را سکوت و اصطبار پديد گشت و منجذب بآثار ابهی گرديد و در ايّام غيابش از وطن ملا حسين نامی از بابيان هندیجان با سيد محمّد اصفهانی در بصره مصادف گرديد و کلمات و القائاتش در وی اثر کرده و متوجّه به میرزا يحيی ازل گرديد و ديگر بابيان را نيز بدانسو کشيد و شيخ سليمان همينکه با لوحی بيامد و احوال بديد متأثرّ و متحسّر شده کوشيد که آنان را از جاده ضلالت بشاهراه هدايت کشاند و مثمر نگرديد بلکه بايذائش پرداختند و چون اصرار بر هدايتشان بانوار ابهی نمود کمر بر قتلش بستند و ناچار دل از ايشان بر کند و رخت از وطن بيرون کشيد و جان از هنديجان بدر برد و خود را ديگربار بمحضر ابهی رساند. و حامل پيک الواح و مراسلات از بغداد شد و تقريبا همه ساله از 1269 تا 1309 از سمت جنوب ايران به يزد و کرمان و اصفهان و کاشان و غيرها گذشت و اخبار و آثار رسانده عرائض و امانات گرفته به بغداد برگشت
و بالجمله هنديان در آغاز بموجب اقدامات ملا حسين مذکور مرکزی برای بابيه شد و نوبتی ملاها بموجب اعمالشان به هيجان آمدند و ملا حسين را حکومت به دارالحکومه کشيده بازپرسی در عقيده نمود و مطالبه معجزات و کرامات کردند و چون نتوانست توهين و ضرب و شتم نمودند و از قرای هنديان خارج کردند و بابيان را يک يک بمحضر ملاها برده مجبور به توبه نموده غسل داده مسلمان خواندند و بدين رو جمعيت بابيان روی بانحطاط و زوال رفت و قليلی بر جای ماندند که بمساعی شيخ سلمان ايمان به جمال ابهی آوردند و سپس باقدامات برخی ديگر از مبّلغين بهائی مانند آقا ميرزا باقر شيرازی شهيد و آقا ميرزا يحيی اصفهانی مرکزيت بهائی در آنجا حاصل شد و الواح متعدّده در حقّ بهائيان صدور يافت و آقا ميرزا يحیی اصفهانی (غیر از سیّد یحیی نهری است) در چهارده سالگی در اصفهان فائز بايمان بامر اعلی گشت و با شيخ سلمان تعلقّ تامّ يافت و مادر و برادران بدانستند و تهديدات شديد کردند و اثر نديدند لذا سعايت نزد حکمران برده وی را به حبس انداختند ولی بشفاعت تنی از دوستان استخلاص يافت و بيدرنگ مهاجرت بطهران نمود و نزد ميرزا احمد مشهور به ابوالاحباب رسيد و هر دو در ايّام مرافقت گرفتار حکومت و محکوم به حبس شدند و موجبات استخلاصشان فراهم آمد و ميرزا يحيی جدّ و جهد وافر و مشّقات متکاثر در راه عقيدت تحمبل نمود و عاقبت در بغداد بمحضر ابهی رسيده ملازم گشت آنگاه حسب الامر باتّفاق شيخ علی شيرازی به سفر و تبليغ در ايران پرداخت و مدّتی در فارس و بنادر جنوب نشر نفحات بديعه کردند و شيخعلی ميرزا باصفهان رفت و او چندی در شيراز ماند و بعد از مدّتی با رفيق قديمش شيخ سلمان ملآقات دست داد و شيخ وی را برای تبليغ دعوت بهنديان نمود و او بدانجا رفته سکونت اختيار کرد و بطبابت مشغول شد و نشر اين امر داد و موفقّ و مؤيد گشته هنديان را يکی ازمراکز امر ابهی ساخت و عمری طولانی نموده عاقبت در سال 1341 در آنجادرگذشت و خاندانی بر جای گذاشت و از اخلاف مؤمنين اوّليه جمع کثير در پرتو انوار ابهی مستقرّ گشته ولی بعلتّ اوضاع محيط که دور از مراکز اطلاعات و تکميل ميباشد و محلّ عبور و مرور مسافرين و مبّلغين نيست غالبا از بسياری از معارف و واقعات جاريه بيخبر ماندند و معذلک فيمابينشان نفوس شهيره برجاهستند و الواح بسيار از بيانات ابهی و حضرت عبدالبهاء در حقشّان صادر گرديد. (7)
الواح
شیخ سلمان مفتخر به دریافت الواح متعددی شده یکی از آها سوره مدینة التوحید که لوح نسبتاً مفصلی است که در حدود سال 1277 ه ق در بغداد باعزاز او نازل شده و مطلع لوح از اینقرار است «هذا مدینة التوحید فادخلوا فیها یا ملاء الموحدین لتکونوا ببشارات الروح لمن الستبشرین هوالعزیز الوحید العالی العلی الفرید یلک آیات الکتاب فصلت آیاته بدعا غیر ذی عوج علی ایات الله ...» (8)
لوح مدینه التوحید بلسان عربى نازل شده و موضوع اصلی آن وحدانيّت الهيّه است و اين مطلبى است که شيخسلمان توضيحش را از حضرت بهاءالله رجا کرده بود جمال اقدس ابهى در اين لوح مبارک مىفرمايند که در توحيد حقايق بىشمارى نهفته است که اغلب از حيطه فهم و درک انسان خارج است. توصيفى که حضرت بهاءالله در اين لوح مبارک از ذات غيب منيع لايدرک ارائه مىفرمايند بنحو مشابهى در ساير الواح مقدّسه نيز يافت مىشود از جمله بيانات مقدّسه زير از لسان جمال قدم در مدح و ستايش باريتعالی نازل شده است. در لوح مدينةالتّوحيد حضرت بهاءالله ضمن بيانات عاليه در باره مظاهر مقدّسه اين حقيقت را تصريح مىفرمايند که چون انسان هرگز نمىتواند به شناسائى حقيقت خداوند پى برد آن مليک ذوالجلال به لطف و موهبت خويش پيامبران و برگزيدگانى در ميان بشر مبعوث و بوسيله آنان صفات و سجاياى خود را ظاهر و آشکار مىسازد شناسائى اين مظاهر مقدّسه در حقيقت شناسائى خدا و اطاعت از آن هياکل مبارکه در حکم اطاعت از حقّ است و منتهى درجهاى که انسان مىتواند به آستان الهى نزديک شود معرفت رسولان آسمانى است.
در مجموعه الواح چاپ مصر دو لوح خطاب به سلمان به طبع رسیده. لوح اوّل کوتاهتر و با مطلع ذیل شروع میشود و در صفحات 124الی 127 وارد شده: «هو اللّه تعالی شأنه الکبریآء ای سلمان در هر امور اقتدا بحقّ کن و بقضایای الهی راضی باش ملاحظه کن که این غلام مع آنکه از جمیع جهات بر حسب ظاهر امور بر او سخت شده و ابواب ظاهره مسدود گشته ... » لوح بعد که قدری طولانیتر است بنظر میرسد از لحاظ زمانی نزولش در ادرنه بوده و مقدم بر لوح قبل است و از آن در باره سئوال شیخ سلمان از بیتی از مثنوی مولوی که در دفتر اولش وارد شده یعنی "چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد ..." این لوح درصفحات 128 الی 160) و تصور میرود در سال 1865نازل شده باشد و لوح منیع و مفصلی است. مطلع لوح اینقرار است: « بسمی المحزون ای سلمان از شهر جان بنسايم قدس رحمن بر اهل اکوان و امکان مرور نما و بقدم استقامت و جناحيَن انقطاع و قلب مشتعل بنار محبة اللّه سائر شو تا بردِ شِتا در تو اثر نکند و تو را از سير در وادی احديّه منع ننمايد ای سلمان اين ايّام مظهر کلمه محکمه ثابته لا إِله الّا هو است چه که حرف نفی باسم اثبات بر جوهر اثبات و مظهر آن مقدّم شده و سبقت گرفته و احدی از اهل ابداع تا حال باين لطيفه ربّانيّه ملتفت نشده ...»
جمال قدم میفرمایند:
«ای سلمان بگو ای عباد بر اثر حقّ مشی نمائید و در افعال مظهر قدم تفکّر کنید و در کلماتش تدبّر که شاید بمعین کوثر بیزوال ذو الجلال فایز شوید. و اگر مقبل و معرض در یکمقام باشند و عوالم الهی منحصر باین عالم بود هرگز ظهور قبلم خود را بدست اعدا نمیگذاشت و جان فدا نمینمود. قسم بآفتاب فجر امر که اگر ناس برشحی از شوق و اشتیاق جمال مختار در حینی که آن هیکل صمدانی را در هوا آویختند مطّلع شوند جمیع از شوق جان در سبیل این ظهور عزّ ربّانی دهند. باری شکر بطوطی دادهاند و زبل بجعل. زاغ از نغمۀ بلبل بینصیب و خفّاش از شعاع شمس در گریز ...» (9)
جمال قدم میفرمایند:
«هو اللّه تعالی شأنه الکبریآء
ای سلمان در هر امور اقتدا بحقّ کن و بقضایای الهی راضی باش ملاحظه کن که این غلام مع آنکه از جمیع جهات بر حسب ظاهر امور بر او سخت شده و ابواب ظاهره مسدود گشته و در کلّ حین شیاطین بر اطفاء سراج اللّه و اخماد نار او مشغولند چنان منیر و مستضیء است که به اشرقت السّموات و الأرض و چنان مابین ناس مشهود که گویا ابداً ضرّی بر او وارد نشده از علوّ و دنوّ و عزّت و ذلّت دنیا منال در کلّ احوال بمآل ناظر باش چه که کلّ آنچه مشهود مفقود خواهد شد اینکه مشاهده مینمائی که بعضی از ناس بعزّت دنیا مسرورند و بعلوّ آن مغرور این از غفلت آن نفوس است و هر ذی بصر و ذی نظری شهادت میدهد که این قول حقّ است و این بیان از مشرق تبیان اشراق نموده چه که کلّ عالمند باینکه جمیع این امورات غیر معتبر و غیر ثابت است و چون رسول موت وارد شود جمیع متغیّر لذا معلوم و محقّق است که نفوسی که باین امور دل بستهاند غافلند و از غفلت است که باین اسباب ظاهره مشغول شدهاند.
در لوحی از الواح نازل که از جمله علامت بلوغ دنیا آن است که نفسی تحمّل امر سلطنت ننماید سلطنت بماند و احدی اقبال نکند که وحده تحمّل آن نماید آن ایّام ایّام ظهور عقل است مابین بریّه مگر آنکه نفسی لاظهار امر اللّه و انتشار دین او حمل این ثقل عظیم نماید و نیکو است حال او که لحبّ اللّه و امره و لوجه اللّه و اظهار دینه خود را باین خطر عظیم اندازد و قبول این مشقّت و زحمت نماید اینست که در الواح نازل که دعای چنین سلطان و محبّت او لازم است
ای سلمان دنیا در مرور است و عنقریب کلّ من علی الأرض از آنچه مشاهده مینمائی بتراب راجع خواهند شد از خدا میطلبیم که جمیع احبّای خود را مؤیّد فرماید که استنشاق طیب گلزار معنوی نمایند و هر نفسی بآن فائز شد ابداً بغیر اللّه ناظر نبوده و نخواهد بود ... »
در ضمن لوحی خطاباً له اين بيانات بديعه مسطور است: « در لوحی از الواح نازل که از جمله علامت بلوغ دنيا آنست که نفسی تحمّل امر سلطنت ننمايد و سلطنت بماند و احدی اقبال نکند که وحده تحمّل آن نمايد آن ايام ايام ظهور عقل است مابين بريه مگر آنکه نفسی لاظهار امرلله و انتشار دين او حمل ثقل عظيم نمايد و نيکوست حال او که لحبّ لله و امره و لوجه لله و اظهار دينه خود را باين خطر عظيم بيندازد و قبول اين مشقتّ و زحمت نمايد اينست که در الواح نازل که دعای بر چنين سلطان و محبّت او لازم است ای سلمان دنيا در مرور است و عنقريب کل من علی الارض از آنچه مشاهده مينمائی به تراب راجع خواهند شد ...» (10)
در لوح دیگری جمال قدم میفرمایند:
«هوالأبهی جناب سلمان انتهای شب است و ابتدای طلوع صبح که این عبد قلم برداشته تا رشحی از ابحر حبّ که در قلب موّاج است از مجرای قلم باعانت مداد بر لوح سداد جاری گردد ولکن قلم امکان را طاقت اظهار نه و الواح وجود را گنجایش این فضل مشهود نیست اگرچه در این ایّام که رایحهٴ رحمانی از یمن قدس روحانی در هبوبست جمیع این مراتب حبّ بقلب راجع است و نفحات قلبیّه و نسایم روحیّه در عبور و مرور فهنیئاً للفائزین باری بقوّة الهی چون شعلهٴ نار بکلّ آفاق و دیار گذر کن و حجبات غافلین را بانامل ذکر و یقین خرق کن ...» (11)
و چون مقرّ سکونت جمال ابهی در ادرنه سجن بعید معین شد و بعد از شش ماه اولیه که در محله مرادیه سکنی داشتند به خانه امرالله نقل مکان فرمودند و امکانات اقامت مختصری برای مسافرین بوجود آمد و شیخ سلمان از جمله افراد اوّلیه بود در نیمه دوم سال 1864 بادرنه مسافرت کرد و برای العین شاهد آغاز مخالفت ميرزا يحيی گردید. (12) شيخ سلمان بيت مشهور از مثنوی رومی «چونکه بيرنگی اسير رنگ شد موسی با موسئي در جنگ شد » را سئوال نمود و لوح شهير از قلم ابهی در جواب صادر گرديد که شيخ را کاملاً بمقام يکرنگی و توحيد حقيقی آورد. شیخ سلمان در اواخر سال 1864 از ادرنه بازگشت و در بغداد به ملاقات سید مهدی دهجی رفت و سپس بسوی ایران و و طن خود طی طریق نمود. در این سفر نبیل اعظم را ملاقات نمود.
بعضی از سفرها
نبیل اعظم نوروز سال 1865 ( 21 مارچ سال 1865 مطابق 23 شوال سال 1281 هجری قمری ) با رضاقلی خان افشار و پدرش سلیمان خان در صائن قلعه که در حوالی زنجان واقع شده گذراند و در هنگام خداحافظی و ترک این منطقه رضاقلی خان همراهی بنام آقا نوروز و مقداری هدایا و اسبی راهوار برایش فرستاد و این دو فرد بسوی کرمانشاه حرکت کردند و در این شهر سید هاشم عطار و شیخ سلمان را ملاقات نمودند. شیخ سلمان به نبیل گفت که اگر خیال فروش اسب را دارد آنرا به سیّد هاشم عطار بفروشد و نبیل باو گفت که وی مالک اسب نیست و باو پیشکش شده و بنابراین اسب را به سیّد هاشم عطار بخشید و این مؤمنین هر کدام براه خود ادامه دادند. این ادامه همان سفری است که شیخ سلمان از ادرنه آغاز کرده بود بعد به بغداد و کرمانشاه و بداخل ایران رفت. (13)
در زمان اقامت جناب زین المقربین در موصل احبا از طریق موصل به زیارت میرفتند و از همین طریق بر می گشتند و ایشان واسطه مراوده بوده از آن جمله سلمان پیک رحمن و آقا علی اکبر کاشانی و حاجی غلام علی نجف آبادی الواح و آثار را برایشان برای استنساخ و یا انتشار میاورده اند . (14)
یکی از وقایع تاریخی امر که شیخ سلمان دران مشارکت داشته همراهی فاطمه خانم دختر میرزا محمد علی نهری و برادر ایشان از اصفهان به عکا است. شرح این واقعه را فاطمه خانم که بعدا جمال قدم ایشانرا منیره خانم تسمیه فرمودند با جزئیات نوشته اند. در این مقال بازگو کردن جزئیات این واقعه و در انتها ازدواج ایشان با حضرت عبدالبها مورد نظر نیست ولی آنچه مربوط به شیخ سلمان میشود از شرح حال منیره خانم تلخیص شده و در این مقال وارد میشود. در حوالی سال 1872 شیخ سلمان با دستورالعملی از حضرت بهاءالله باصفهان وارد میشوند که وسائل سفر منیره خانم را فراهم کند و گروه کوچکی که عبارت بودند از منیره خانم و میرزا یحیی برادرشان که سنشان در حدود پانزده سال بوده و یک خادم و شیخ سلمان بشیراز رفته و بعد از زیارت مقامات و دیدار حرم مبارک به بوشهررفته و از راه دریا واره جده میشوند. و قرار براین بوده که با گروه حاجیان حرکت کنند و پس از انجام مراسم حج صبر کنند تا همه حاجیان برگردند و آنها به سفر خود بسوی اسکندریه ادامه دهند. منیره خانم مینویسند که در جده گروهی از مؤمنین برای حج وارد شده بودند که ایشان از علی اکبر دهجی نام میبرند. باید ذکر کرد که میرزا حیدرعلی در بهجت الصدور بعد از آزادی از خرطوم در باره سفرشان به جده و دیدن گروهی از مؤمنین اشاره میکنند که در قسمت ذیل بان اشاره شده و ذکری از منیره خانم نمی کنند ولی از شیخ سلمان نام میبرند و از سید مهدی دهجی و نه از علی اکبر دهجی (برادر زاده سید مهدی) نام میبرند. باید توجه داشت که سید مهدی دهجی بعد از فوت ناگهانی برادر زاده اش از اسم او برای خودش برای حفاظت استفاده میکرد. چنین بنظر میرسد که این دو واقعه تاریخی با وجود شباهت های زیاد ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند گر چه شیخ سلمان در هر دو واقعه حاضر بوده اند و بخصوص که فاصله زمانی آنها تقریبا در حدود پنج سال است. جناب حاجی میرزا حیدرعلی بعد از انجام مراسم حج به عکا برای زیارت میروند. منیره خانم در باره همسفر بودن با ایشان و رفتن به اسکندریه و از آنجا به عکا ذکری نمی کنند که خود دلالت بر آن دارد که این دو واقعه مختلف میباشند. در هر صورت شیخ سلمان ماموریت خود را بخوبی انجام میدهد و همراهان از جده به اسکندریه و بعد به عکا صحیح و سالم وارد میشوند و بعد از پنج ماه ازدواج ایشان با غصن اعظم صورت میگیرد. گرچه منیره خانم از ماه و سال از این سفر نمی کنند ولی میتوان گفت که این سفر درست بعد از وقایع قتل ازلیان در عکا صورت گرفته. (15)
میرزا حیدر علی اصفهانی پس از آزادی از حبس خرطوم در سال 1295 ه ق (1878) باتفاق آقا ميرزا حسين خرطوم را ترک کرده به جدّه ومکّه رفته اعمال حج بجا آوردند ودر آن سال شيخ سلمان وآقا سيد مهدی دهجي وحاجی محمد يزدی پسر حاجی عبدالرحيم یزدی نيز برای حج بودند آمده بودند و بعد برای زیارت جمال قدم به عکا وارد میشوند. (16)
داستان سفر شیخ سلمان با محمد طاهر مالمیری: داستانهاى زيادى در باره شيخ سلمان و زندگانى او وجود دارد طبيعت ساده و بىريا، بصيرت و ديد روشن، حکمت و احتياطى که در مواجهه با اوضاع خطرناک و دشوار داشت و از همه بالاتر ايمان عميقى که به حضرت بهاءالله در دل مىپروراند آشکار است يکى از اين حکايات جالب توجّه که در خاطرات حاجىمحمّد طاهر مالميرى ثبت شده از قضاوت صحيح و درک عميق شيخسلمان حکايت مىکند. حاجى محمّد طاهر در سال ١٨78 و 1879 در عکّا بحضور حضرت بهاءالله مشرّف شد و بعد بهمراه شيخ سلمان به ايران بازگشت شرح زير از خاطرات وى در باره سفر آن دو فرد از عکا تا رسیدن به شيراز اخذ شدهاست و در آن جزئیات حذف شده خصوصا در جده و سرقت اموال حاجی محمد طاهر و وقایع دیگر که شیخ سلمان هم حاضر بوده فقط به یکی از وقایع این سفر طولانی ذیلا اشاره میشود یعنی ورود به شیراز.
قبل از ورود به شيراز يعنى در زرقان جناب شيخ سلمان مکتوبى براى مرحوم حاجى سيّداسماعيل ازغندى فرستاده و خواهش کردند که ايشان جلو قافله آمده اشياء و آثارمتبرّکه را گرفته با خود به شيراز ببرند. چون رسم چنين بود که قافله را هنگام ورود بشيراز تفتيش مىکردند. لهذا مرحوم ازغندى با الاغ سوارى، خود را به زرقان رساندند و الواح و اشياء متبرّکه را گرفته قبل از ورود قافله، به شيراز بردند و ما هم بعد از تفتيش در گمرک بمنزل وی رفتيم و جناب ازغندى بيشتر اوقات را در خدمت مشيرالملک مىگذراند. مشیرالملک که صاحب مقام اداری و اسم و رسم بود در قلبش مؤمن بامر مبارک بود و در جمع آنرا اظهار نمیداشت. مشیرالملک چندى بود که از کار دولتى خارج و خانهنشين بود و همشيرهزادهاش نصيرالملک بجاى ايشان بخدمت دولت منصوب گشته بود. در آن ايّام مرحوم مشير اغلب براى سرکشى بباغ ملکى خود مىرفتند و باغبان ايشان ملاّمحمّد منشادى پسرعموى جناب رضىالرّوح که صبيّهاش نيز در عقد مشير بود، با ايشان صحبت امرى کرد و باعث اقبال ايشان بامر مبارک گرديد. مشيرالملک چندى پس از تصديق، جناب حاجى سيّداسماعيل ازغندى را نايبالزّياره خود قرار داد و ايشان را بساحت اقدس فرستاد و بوسيله ايشان مبلغ يک هزارتومان پول و يکعدد قلمدان قيمتى تقديم حضور مبارک نمود. چون جناب حاجى سيّداسماعيل تقديمى مشير را بحضور مبارک برد، قلمدان را قبول و پول را بخود حامل عنايت فرمودند و لوحى بافتخار مشير نازل شد، که جناب شيخ سلمان آنرا از ارض اقدس به شيراز آوردند و در شيراز بواسطه جناب ازغندى براى وى فرستادند. مشيرالملک که خيلی ميل داشت جناب شيخسلمان را زيارت کند ايشان را توسّط جناب ازغندى بمنزل خود دعوت کرد. آقاى ازغندى به شيخسلمان گفت امشب مشير شما را دعوت کردهاست بايد باتّفاق آنجا برويم. جناب شيخسلمان گفت من منزل مشير نمىآيم. جناب ازغندى گفت مشير شخص محترمى است و شما بايد دعوت او را بپذيريد. ولی هرقدر اصرار کرد ابداً مفيد نيفتاد و گفت به مشير بگوئيد شيخ تعجيل دارد و مى خواهد زود حرکت کند. پس از امتناع و ابلاغ پيام شيخ، مشير مىگويد بسيار خوب چون ايشان گرفتارند و عجله دارند من فردا صبح براى ديدن ايشان بمنزل شما مىآيم. آقاى ازغندى برگشت و قضيّه را براى شيخ بيان نمود. شيخ فوراً به میرزا طاهر مالمیری میگوید که در منزل ازغندى مهمان بودند فرمودند برخيز خورجين و اثاثيه را برداريم و اين محلّ را ترک کنيم. عليهذا اثاثيه را برداشته به کاروانسراى کودک نقل مکان نموديم و به آقاى ازغندى فرمودند بمشير بگويد که شيخ از شيراز خارج شدهاست. چون جناب ازغندى باز اصرار کرد شيخ فرمودند صلاح نيست که مشير مرا ببيند. و چون علّت را سؤال کرد، فرمودند اگر مشيرالملک مرا ببيند از امرالله برميگردد. چون شنيدهاست سلمان در زمان پيغمبر پاهايش را بجاى هيزم زير ديگ مىگذاشته و خوراک مىپختهاند در حاليکه آتش در پاهايش تأثيرى نداشته و اکنون گمان مىکند که منهم همينطور هستم و يا اينکه صورتى دارم مثل فرشته آسمانى و چون هيکل و صورت کريه مرا ببيند از امر اعراض مىکند، لهذا بهتر اينست که مرا نبيند.(خاطرات مالمییری) اين حکايت بعداً وقتى بعرض جمال مبارک رسيده بود تأييد فرموده بودند که شيخسلمان در قضاوت خود صادق بوده و در صورت تحقّق آن ملاقات مشيرالملک از امر اعراض مىکردهاست(خاطرات مالمیری) (17)
جناب سمندر مینویسند که در سنه 1308 در عکا جناب شیخ سلمان را ملاقات کردم مردی زکی و پیرهیزکار و خرده بین و ساده رفتار بود. (18)
میرزا حیدر علی بعد از صعود جمالقدم بزیارت رفته و بعد به بمبئی و جهرم و شیراز مسافرت کرد در انجا جناب عندلیب را ملاقات وهمراه جناب سلمان به آباده رفته و به یزد خدمت جناب وکیل الدوله و در نوروز 1310 ه ق در یزد بودند و از انجا به اردستان و بعد به اصفهان وارد شدند. (19)
به نقل از تاریخ امری کاشان شیخ سلمان چند بار برای رساندن الواح به صاحبان آنها به کاشان آمد و به عادت خود پیاده حرکت میکرد وی دو بار در موقع ورود به شهر در دل شب گرفتار عسس ها شد ولی بوسیله آقا محمد کاراوانسرا دار که از احبای متهور و معروف بود رهائی یافت. (20)
داستان ها و وقایع زندگی
داستانهائی که ذیلا ذکری از آها بمیان خواهد آمد و حکايات ديگرى مانند اينها که از شرح حيات شيخسلمان بجاى مانده نمايانگر صفاى قلب و حدّت بصيرت وى مىباشد مشاراليه گرچه از سواد ظاهره بهره کافی نداشت ولی از موهبت درک عميق حقايق روحانى و اسرار الهى برخوردار بود شيخسلمان در حقيقت يکى از قهرمانان روحانى اين دور بديع بشمار مىرود.
شیخ سلمان هرچند بنظر ساده ميآيد و ظاهراً شخصيت دزفولی داشت ولی بسيار هوشمند بود و بهر جمعيتی قدم زد گهی بالاسری و هنگامی عارف و غيرهما شد حکايت نمود که نوبتی در اصفهان بانجمن اشراقيين در آمدم و به حجره ای مملو از آخوند ها که همگی بدو زانوی ادب نشسته بودند لخته ای چند نشستم و همه بدانحال ماندند تا آنکه خانه خدا رئیس جمعی اشاره بچشم وابرو کرد که اهل است و او گفت پس چرا منتظری و لذا بيدرنگ اسباب شرب حاضر کردند و جوانی بيمو پياله گرداند و چنان مست شدند که عمّامه بجائی و عبا و قبا و ارخالق بمحلی انداختند و رئيس پيراهن چاک زده همه برقص آمدند و من افتاده خوابيدم. شيخ سليمان هر سال يکبار از شيراز باصفهان و کاشان و طهران ويا همدان و آذربايجان و هم پياده با توشۀ نان و پياز از صحرا تا اسکندرونه و هم در دريا رفته عرائض را بتمامها و توقيعات مبارکه را بکلهّا رساند قرب مدّت سی و شش سال بدينطريق بپيمود و خدمت بکمال صحّت انجام داد مگر يک سفر که به ايران ميرفت و قونسول ايران عبّاسقليخان تازه وارد شده بود محمّد جعفر اسکوئی همراه شيخ گفت چون همراهان قونسول ما را ديدند و ايرانيان بملآقات رفتند اگر ما نرويم تعقيب خواهد کرد و چون نزدش رسيدند پی در پی سئوالات گوناگون نمود و بالأخره گفت صيد از پی صّیاد دويدن مزه دارد و حکم تفتيش داد و در آنحال يکی از مفتشّين را نظر بر قوطی ساخته مشهدی احمد افتاد که در جوف وداخلش توقيعات گنجانده بود و گفت اين قوطی از خارج بزرگست و از داخل کوچک و چون بدقتّ تجسّس کردند توقيعات را از داخلش در آوردند و عبّاسقليخان بالاخره هر دو را نزد ميرزا حسينخان سفير و نريمان خان ارمنی سفير و يا نه حاضر ساختند و گفتگو از عقيده بيان شد نريمان خان گفت اين چه عقيدتی است شيخ سليمان گفت جناب شما حقّ تنقيد نداريد مگر نه شما معتقد بالوهيت مسيح هستيد ما نيز چنينيم و ميرزا حسينخان مشیرالدوله خوشدل شده به نريمان خان گفت راست ميگويد شما حقّ ايراد نداريد و چون توقيعات خواندند و ديدند مطالبی سياسی ندارد ميرزا حسينخان گفت من بمطالب مذهبی کاری ندارم زيرا برای خدا در روز قيامت ميترسم کاری باقی نماند و آنها را مرخصّ کرد شيخ حکايت کرد وقتی باصفهان وارد شدم شب را (21) شب را در خانه آقا ميرزا حسين سلطان الشهداء ماندم و تا صبح نخوابيدم و بين الطلوعين برخاستم و هنگام عصر بخانه بر ميگشتم کودکانی که بازی ميکردند نظر بر من افکنده بلند گفتند جبرئيل بابيان و تعاقب کردند و من دويده خويش را از آنان نجات دادم. نوبتی در عراق مرحوم آقا محمّد باقر را گرفته بودند ایشان از چنگال ظالمين گريختند و قافله را که من نيز بودم مستحفظين محاصره و مطالبه همی کردند و قرار شد يک يک از اهل قافله از جلوی صفوف بگذرند و بر وی لعن کنند و بدينگونه گذشت تا نوبت بمن رسيد پرسيدند کجا ميروی گفتم به کربلا پرسيدند آيا بابی نيستی من آغاز گريه کرده فرياد زدم يا سيد الشهداء ببين به زائرت چه نسبتی ميدهند و بزرگ مفتشّين بمن گفت تو آقا محمّد باقر نيستی و سوگند ميخورم که بابی هستی. (22)
باری در سفری به لباس درويشی گرفتار و محبوس شد و در زندان باحتياط از بازپرس روزی ديگر تمامت عرايض که برای ايصال بمحضر ابهی داشت بخورد و بار ديگر در خروج از ايران و دخول به ادرنه گذرنامه نداشت و خود را نزد يکی از شيوخ اهل سنتّ سنّی و مرید قلمداد کرد و آنان را دل سوخت و يکی که قد کوتاه داشته واحد العين بود تذکره خود باو داد لاجرم شيخ چشمی بهم نهاده با قد خميده و بدين تدبير و مشقتّ خويش را بادرنه در محضر ابهی کشاند و لدی الحضور از بينائی پيرهن دريد و جمال ابهی ملاطفت کرده فرمودند وقتی که چشمت را کور و قدّت را خميده نشان داده خدا ديدگان اعدا نابينا ساخت که نديدند آنگاه پيراهن مبارک را حسب توقعشّ بدو دادند. (23)
گرفتاری شیخ سلمان در حلب و اسکندرونه
شیخ کاظم سمندر در تاریخ خود ذکر کرده که شیخ سلمان در شهر حلب سوریه (Aleppo) دستگیر شد. و این بعلت این بود که حامل نامه هائی از ایران برای جمالقدم بود که در عکا مسجون بودند. در این موقعیت حسین خان مشیرالدوله از حلب عبور میکرد و آن نامه ها را (در حدود سیصد نامه) بدقت خواند و در آن چیزی که مخالف دولت و حکومت باشد نیافت و دستور داد که نامه ها و اشیاء را به شیخ سلمان پس بدهند. و او شیخ سلمان را بحضور طلبید و از او تقاضا نمود که تحییات و اراداتش را به جمالقدم تقدیم کند. (24) گرفتاری شیخ سلمان در حلب از این قرار است که چون میرزا حسین خان مشیرالدوله سفیر ایران در اسلامبول به سال ١٢٨٨ که ناصرالدّين شاه قصد زيارت بقاع مقدّسهٴ عراق داشت وی را برای برخی از امور لازمه به کربلا احضار کرد و او از اسلامبول به طريق حلب رهسپار شد و لاجرم قنسول های شام عزم حضور نمودند و عبّاسقلی خان قنسول شام با ميرزا شکرالله نوری که اظهار قرابت به جمال ابهی داشت (پسر عمّهٴ مبارک بوده است) وابراز محبّت وملاطفت به اهل بهاء می نمود برای ادارهٴ مراسم استقبال از حلب قصد بندر اسکندرونه کردند ودر خانهٴ ارمنی تلگرافچی که نائب قنسول سابق آنجا بود وارد گشتند و در آن موقع شيخ سلمان از ايران با هدايا و عرائض برای تقديم محضر ابهی به اتّفاق آقا محمّد حسين نجّار پسر آقا محمّد باقر نجّار کاشانی از اسرای موصل ونيز آقا محمّد رفيع شيرازی از ايران وارد حلب شده توقّف کردند تا آقا محمّد جعفر ترک از محضر ابهی برای تسليم گرفتن اشياء مذکور رسيد و به عزم عکا از حلب به اسکندرونه در آمدند واز جمله اشياء تقديمی آهوئي را آقا محمّد حسين نجّار برای ميرزا ضیاء الله که شش ساله و محبوب بوده آقائی می خواندند تقد يمی ميبرد نائب ديده به طمع تعقيب کردند و هرسه را با تمامت تقديمی ها و عرائض گرفتند و شیخ سلمان و دیگران را محبوس و اشياء را ضبط نمودند و احباء به محضر ابهی صورت واقعه را تلگرافاً خبر دادند و جواب رسيد که مطالبه وتعقيب ننمايند وميرزا حسين خان وارد بندر اسکندرونه شده عزم حلب نمود و قونسول ها نيز به اتّفاق روانه گشتند و محبوسين را نيز با خود بردند ودر حلب به منزل ميرزا شکرالله کند و زنجير نمودند وسخت بستند و عبّاسقلی خان مانع از ورد احباب نزد ايشان شد وشيخ سلمان به علّت ضعف بنيه و شقاوت شديده که قبلاً در حبس و گرفتاری ها ديده بود دل از حيات برکند و به خيال خود کشی افتاد و احباب به ميرزا حسين خان عريضه وشرح ماجری تقديم کردند و فی الحال تمامت اشياء را طلبيده مکاتيب و عرائض را به دقّت مطالعه نمود و ابداً چيزی مربوط به امور دولت و ذکری از سلطنت نديد و مسائلی متعلّق به امور اخلاقيه و دينيه يافت لذا عين مکاتيب را با دست خود مرتّب ومنظّم کرده در لفافه نهاد که به محبوسين ردّ کنند و در آن حال شيخ سلمان در حجرهٴ کهنه که از روزنه در و ديوارش خارج را می ديد محبوس و برای اين که هدايا و عرائض کثيره به دست قناسل افتاد خاطرش به غايت آزرده وحالش ديگر گون بود و هنگام عصر ميرزا حسين خان با قناسل و اعوان در محوّطهٴ خارج حجرهٴ مذکور به حال مشی سخن گفته نصيحت داده شيخ از روزنه نگريسته کلمات را شنيد و از خلوص نيت و علوّ حکمت و دانش سفير تعجّب و مسرور گرديد و کلمات سفير که خطاب به قناسل و همرهان گفت تقريباً چنين بود ما گمان کرديم که اين امر سياسی است و دخالت در امور سلطنت و رياست و جمع ثروت و جلب شهرت در نظر دارند و با قوّهٴ و زور دولت آنچه توانستيم در حبس و نفی کرديم و نتيجه جز مزيد قوّت و قدرت و شهرتشان نداد اينک عرائضی که قريب به سيصد عدد به دقّت ملاحظه کردم و با وجود بليات و حبس و نفی و قتل و غارت که در طول مدّت طلوع اين امر وارد شد ادنی شکايت و تعرّض نسبت به دولت و ملّت نديدم بلکه درتمامت عرائض مناجات با خدا و درخواست استخلاص از شرور نفس و هوی توفيق و تأييد خدمت به نوع و رضا بما قدرالله حتّی بوسيدن دست قاتل است و دولت بايد مداخله در امور وجدانی و اعتقادی رعيت ننمايد بلکه اينگونه امور را بايشان و خداوند واگذارد پس در آنميان دو سه عريضه را انتخاب کرده امر نمودند خواندند و از فصاحت و بلاغت و حلاوت عبارت توصيف و تعريف کرد آنگاه چنين گفت ما چرا متعرّض مردان خدا شويم در حاليکه آنچه از بدی در حقّ اين طايفه شنيديم از طرف دشمنانشان بود که حکايت مؤمن آل فرعون را از قرآن بيان نموده اظهار داشت اگر کاذب است خود منقرض ميشوند و اگر صادق است چرا ما تعرّض و اذيت کنيم و روز بعد علی الصباح محبوسين را طلبيده عذر خواهی نموده گفت امر را بر ما مشتبه کردند و اظهار تشکرّ نمود که شما وسيله تنبّه و تذکرّ من گشتيد و تمامت اشيا و عرايض را داد و توصيه بقونسول بيروت نوشت که ايشان را رعايت نمايد تا اشياء و اوراق را در عکّا تسليم حضرت عبّاس افندی کنند و بشيخ گفت دست حضرت ايشانرا ببوس و از جانب من عذرخواهی کن و مسئلت عفو و رجای تأييد نما که تلافی مافات نمائيم و نيز بنائب اسکندرونه نوشت که تمامت اشياء مأخوذه را بايشان رد نمايد و ديگر متعرّض آنان نگردد الاعند ظهور الفساد و در مابين اشياء مذکوره يک عدد روی ميزی مخملی بسيار ممتاز بود و آقا ميرزا محمّد صفر تقديم سفير کرد و او نگرفت و چندان اصرار کرد تا قبول نمود و بالجلمه شيخ با همراهان اشياء را با تمام بدست آوردند مگر آهو که از ميان رفت و بعکا نرسيد ماجری را بمحضر ابهی معروض داشتند و ميرزا حسينخان بعدا بنوع مذکور معامله و رفتار داشت تا چون دوره سفارتش در اسلامبول بپايان رسيد . (25)
شمع وجود شیخ سلمان قطره قطره فروریخت و نورافشانی کرد و موفق به خدماتی عظیمه گشت و برضای محبوب فائز بود و در انتها و درسن کهولت در شیراز در سال تا آنکه دچار ضعف و ناتوانی شده در شيراز بسال 1316 درگذشت و قبرش معروف است جناب سمندر مینویسند در شیراز با حسن خاتمه به رحمت ایزدی پیوست و در قبرستان بیرون دروازه شاه داعی الله مدفون و روی سنگ قبرش السلمان منا و من اهل البیت مع فقرات اخری مرقوم است. (26)
منابع
1. ن ظ: 1، 124-129
2. ت خ ،450
3. ت و، 26
4. ظ ح 3 ، 239
5. ت و، 27 -28
6. ظ ح 6: 6، 177
7. ظ ح 6، 904-909
8. م آ : 4، 313
9. ایام متبرکه بهائی، 133 – قسمتی از لوح سلمان
10. مجموعه الواح چاپ مصر ص 124- 128 لوح سلمان و همچنین
https://www.bahai.org/fa/library/authoritative-texts/search#q=%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%20%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA%20%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7
11. مرجع لوح:
https://www.bahai.org/fa/library/authoritative-texts/search#q=%D8%A7%DB%8C%20%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86
12. ب ش ، 304
13. م ﮬ: 10 ، 292
14. ت نج ، 62
15. شرح حیات خود بقلم منیره خانم
16. ب ص، 132
17. خ م ، 96-98
18. ت س، 194
19. ب ص ، 293
20. ب ک ، 200
21. ظ ح: 6، زیرورقی صفحات 905 الی 906
22. ظ ح: 6، زیرورقی صفحه 907
23. ظ ح: 6، زیر ورقی صفحه 908
24. تاریخ سمندر صفحه 194
25. ظ ح: 6، 500 – 502
26. ت س، 194