شجاع الدوله حاکم قوچان
شجاع الدوله حاکم قوچان بود و پسرش شخصی بنام ابوالحسن خان که بهائی بود (1) میرزا حیدر علی اصفهانی مینویسد که در سال 1881 او بمدت پنجاه روز با شجاع الدوله حاکم قوچان صحبت کرد و تمام شک و شبهه هایش را برطرف کرد و او مؤمن بامر مبارک شد و منشی او آقا حسین منشی هم توسط میرزا حیدر علی تصدیق امر مبارک کرد و محتملا درهمین موقعیت است که پسر حکمران ابوالحسن خان هم بهائی شد (2)
منابع
1. ج ب: 1، 127
2. ج ب: 1، 171
شریعتمدار کبیر بابلی محمد حمزه - حاجی ملّا
ایشان پسر حاجی ملّا مقیم بن حاجی شریف اهل قریهٔ حمزه کلا از توابع بار فروش که از این رو بنام حمزه مشهور گشت و او از اکابر علماء راشدین کاملین محسوب است. مجتهد متتبع در فقه و اصول و دیگر علوم نقلیه دینیه و حکیم متعمق در حکمت و کلام و دیگر علوم عقلیه و سالک واصل به مقامات باطنیه عرفانیه و جامع علوم و رسوم قربیه و مبادر در اسرار و فنون غربیه و دارای کرامات و مقامات معنویه بود و مدّت تحصیلات علمیه و ریاضات نفسانیه را در سی و چند سال در مازندران و اصفهان و عراق عرب به پایان برده در علم و عمل و قدرت روحیه به مقامی رسید و قسمتی از تحصیلاتش نزد شیخ احسائی شد و در بارفروش افاضل علماء در محضرش تلمذ و استفاضهٔ علوم عقلیه و نقلیه نمودند و بسیاری از تلامذه اش مانند شیخ عبدالله مازندرانی که بعداً از ارکان اجتهاد و ریاست دینیه گردید و شیخ محمّد حسن معروف به شیخ کبیر که شیخ المجتهدین در بارفروش شد و از مؤمنین امر بدیع حمایت کرد و شیخ اسماعیل بن حداد که عالمی ذوفنون و مدرس علوم ادبیه عربیه و فقه و اصول و کلام و حکمت و هیئت فلکیه و نجوم و غیرها در مدرس مدرسه حاجی کاظم بیک و معروف به وفور علم و تقوی و انقطاع از جاه و ریاست ملّائی گشته قرای تابعه غالباً عقیدت و ارادت کامله به وی داشت او را صاحب کرامات و مقامات و تاثیرات نفسیه دانستند و در آن بلد چون ستارهٔ عظیمی درخشید و در درس و وعظ حتّی در دعا و راز و نیاز با خدا به زبان مازندرانی تکلم می کرد و وعظ حتّی در دعا و راز و نیاز با زبان مازندرانی تکلّم میکرد و عباراتش بدان لغت در دعای استسقا در آن حدود بدین مضمون مشهور است که بار خدایا من این خلق را آزمودم به نفرستادن باران و مجازات های دیگر مانند آن تنبه نیابند و بشری نو که بعد از اهلاکشان آفریده شوند نیز به همین نهج خواهند بود لذا بر جهل و گناهشان ببخشا و حکایاتی در باب استجابت دعای استسقا و هم نفرینش در حق بسیاری از اعداء و اخبار ما فی الضمیر مردم در احیان استخاره به قرآن از خدا مشهور است و مسجد اقامت جماعتش مسمّی به مسجد حاجی کاظم بیک در اوقات صلوات خصوصاً در سه ماهه رجب و شعبان و رمضان چنان مملوّ از مقتدیان مصلیان بود که صفوفی در خارج حتّی در حجرات فوقانی و تحتانی بسته میگشت و در مجلسش سخن حصر در تفسیر قرآن و احادیث مأثوره و زیارت نامه های ائمه شده سخن در امور ظاهریه وقوع نمی یافت چه به زبان مازندرانی بدین مضمن منع می کرد که عمر آدمی اشرف از آن است که در امور فانیهٔ باطله مصروف گردد و ملّا سعید مذکور با این که در مقابل جامعیّت علمیه و فضائل ذاتیه و کسبیه اش منزلت و مقداری نداشت ره رقابت و حسد نسبت به او پیمود و طرفی نبست و پیوسته از تنوّر ضمیر و تبحّر خطیر و عقاید و آداب بی نظیرش در آتش غضب میگداخت و شریعتمدار بر خلاف دیگر مجتهدین و واعظین در محضر و منبر قلوب مستمعین را سرشار نشاط و سرور می ساخت و همی خطاب کرده بلغت مازندرانی بدین مضمون می گفت من شما را می خندانم و مسرور میگردانم زیرا دور گریه به سر آمد و از این پس دور شادی و سرور می باشد و همین که صیت ظهور بدیع برخاست و در بارفروش حضرت قدّوس طلوع و قیام فرمودند ملّا سعید مانند عدوی عنید به مقاومت و بغضا برخاست و حاجی حامی امر بدیع شده از آن حضرت و اصحاب حمایت و رعایت کرد و با جناب باب الباب مصاحبه و آثار و آیات را مطالعه نمود.
آورده اند که جناب قرة العین بعد از واقعه بدشت چون وارد بارفروش شد به خانهٔ مسکونه اش رحل اقامت افکند و چند روزی در مسجد حاجی کاظم بیک مذکور در صف جماعت نسوان به حال که پرده فیما بین صفوف رجال و نساء می کشیدند خلق حجاب قرار گرفته به حلّ غوامض مسائل دینیه و مواعظ بلیغه پرداخت و خورده بر بعضی از بیاناتش به حالی که بر منبر ادا میکرد گرفت و او به نوع تجلیل خطاب نموده گفت بسیار ممنونم بلی باید این معارف را از شما و همگنان شما آموخت و هنگامی که اصحاب به خارج بارفروش رسیدند و پند و اندرزشان در دل رنگریزان و دیگر کسبه و بیکاران که حسب اشاره سعید العماء ممانعت خواستند تأثیری نبخشید و ناچار حمله آوردند گروهی از اهالی به درب خانه وی آمده چنین معروض داشتند که آی آقا جان باییان می گویند حضرت قائم ظاهر شد شما چه می فرمائید جواب گفت البتّه بروید تحقیق کنید که جستجو در این امر واجب است گفتند ای آقا جان مردم را می کشند و می گویند صاحب الزّمان ظهور کرد جواب گفت من شنیدم با این که وارد و مهمانند شما اهالی نخست دست به جفا و ایذا گشودید گفتند سعید العلماء چنین فتوی داد گفت ای مردم حجّت بر شما کامل شد و برمن حرفی نیست اینک شما هستید با سعیدالعلماء در مقابل منتقم قهار توانا و موقعی که هنگامهٔ طبرسی مرتفع شد و حضرت قدّوس با اصحابش به قلعه رفتند با آن که قریب به نود سالگی بود عزم داشت که با جمعی کثیر به اصحاب ملحق شود و با حضرت قدّوس مکاتبه نموده به نظرخان سرتیپ گرایلی مالک قریهٔ افرا واقع در جنب بقعهٔ مذکوره نوشت که محلّی مناسب و در خور ورود او وهمرهانش حاضر سازد ولی تا تهیهٔ زاد و راحله و ضروریات اقامت آنجا نمایند قلعه به محاصرهٔ اردوی دولت افتاد و نتوانست خویش را به اصحاب رساند ولکن از معاونت و مساعدت یاران کوتاهی ننمود و مردم را ممانعت از مقاومت با اصحاب همی کرد و چون از وی صحت و فساد عقیدت بابیان را می پرسیّدند غالباً بدین مضمون جواب می گفت من ایشان را بد نگویم و بد ندانم.
آورده اند که بعد از خاتمهٔ امر قلعه هنگامی که دژخیمان حکومتی برخی از آحاد اصحاب را ذبح میکردند دژخیمی با همان خنجر خونریز روی بسوی وی رفت و همرهان و محارمش را بیم گرفته گفتند که اینک مأموریت ظلم و ستم جدید انجام خواهد داد و او بیان اعتماد به خدا کرد تا دژخیم رسید و نظری برچهره منیرش افکنده خنجر بینداخته گفت ای آقا مرا نامسلمان انگاشته مسلمانم نمائید شریعتمدار به زبان مازندرانی بدین مضمون گفت ای ناپاک اگر به خوردن سنگ معاش میکردی بهتر از این بود که با چنین شغل ناروا و کشتن بندگان خدا زندگانی کنی برو دکّان علّافی باز کن و دژخیم توبه کرده به دکّان علّافی نشست و عقیدهٔ بدین گونه یافت که با همان خنجر که مؤمنین را سر می برید بسر رنجوران و تب داران می مالید تا رنج و تب زائل می گشت.
و بالجمله حاجی شریعتمدار به نوعی که آوردیم حسب الوصیه حضرت قدّوس آیات و آثارش را لاجرم حفظ و نیز خواهرش را حمایت و صیانت نمود و اجساد شهداء بابیّه را بدون غسل و کفن نماز خوانده دفن کرد و قاتلین را توبه داد و بسیاری از اهالی شهر نظر به مقامات وی تأسّی کرده تعرّض ننمودند و لسان از بد گوئی باز داشتند و بدین رو ملّایان متعصّب سخت آشفته و غضبناک شدند و منشور حکم به کفر و خروجش از اسلام را پی در پی بنوشت و همین که قطعات جسد مطروح حضرت قدّوس را به واسطهٔ گماشتگان ربوده نماز خوانده در مدرسهٔ میرزا زکی به ثلث آخر شب دفن نمود سعید العلماء اراذل و اشرار را تهییج کرد که از زیر خاک بیرون آورده معدوم سازند و او نزد حکمران بلد رفته با حالت افروخته نصیحت گفت و از عذاب و انتقام الهی تحذیر نمود و عمامه از سر انداخته شمه ای از اعمال اعداء در ارض کربلا گفته تهدید به نفرین نموده برجایشان نشاند تا چون شاهزاده محمّد قلی میرزا ملک آرا حاکم مازندران وارد بارفروش شد و خواست به شرف زیارت وی رسد و او اعتناء و تجلیل نکرد سعید العلماء موقع را غنیمت شمرده سعایت کرد و چون والی به مرکز حکومتش ساری برگشت دستور داد وی را در دارالحکومه بارفروش ایّامی چند حبس کردند و باری دیگر ده تن از گماشته گان حکومتی کناره بر کمر بسته از ساری برای بدنش با قید و غل به بارفروش آمدند و در مجلس درس شرح جامعهٔ شیخ که صد و اندی از علماء و فضلا نزدش تحصیل می کردند که برخیز به نزد حاکم کلّ در ساری برویم و شریعتمدار که حسب معمول کلاهی از پوست گوسفند مانند کلاه چوپانان آن دیار برسر داشته بر پوستی نشسته بود از جایش برخاسته به زبان مازندرانی بدین مضمون گفت ای کوران به باطن که خدا دیدگان شما را نابینا ساخت شریعتمدار منم برویم هر چه به شما امر شده انجام دهید بر حماری سوارم کنید و کلاهی از کاغذ بر سر گذارید خدا خانهٔ ظالمین را خراب کند و بالاخره خواهد کرد و خبر به اهالی رسیده دکّاکین را بسته مهیّا برای دفاع و جهاد شدند و چند صد از نسوان مقدّسه در خانه اش اجتماع کردند و شاعره ای در آن واقعه مرثیه و مصیبت حاضره می خواند و زنان دیگر بر سینه میزدند و مرد و زن می گریستند و همه را یقین بود که وی را در ساری به عنوان بابی میکشند در آن حال از خانه بیرون آمد با صدای رسا و زبان مازندرانی به انبوه بی شمار زن و مرد بدین مضمون گفت که خدای باقی و توانا مرا نصرت می نماید بدانید که به ساری رفته صحیحاً سالماً بر میگردم شما همه به کار خود مشغول گردید نزاع و فتنه نشود و شرحی از اجر صبر و شکیبائی بیان نمود و همه را امر به قرار و آرامش ممانعت کرده ساکن گردانید در حال افروخته که به حاکم نفرین می کرد به ساری روان شده همین که به دارالحکومه رسیّد حکمران پرخاش کرده در باب حمایتش از بابیه اعتراضات و بازخواست نمود و حاجی بر آشفته با تغیّر و تأثّر تام به او گفت مکن کاری که نزد منتقم قادر قهار از تو شکایت نمایم.
آورده اند که در همان اوان پسران نورس حاکم در حجرهٔ عمارت خود در حالی که درهای سنگین حجره را که به زنجیری تکیه داشت بالا کرده ایستاده تماشا می نمودند ناگهان در بر گردنشان فرود آمده هر دو را خفه کرده بکشت و حکمران از شدّت تأثّر و اندوه روز و شب گریان و نالان گشته تنبّه حاصل نمود و از وی قبول عذر و عفو تقصیر خواسته مبلغی نقود و هدایا تقدیم کرده او را محترماً به بارفروش روانه داشت ولی تحریکات سعیدالعلماء کار را به جائی رساند که سفله بلد روزها رودهٔ گوسفند را به شکل عمّامه دور سر پیچیده خود را شریعتمدار کبیر بابی نامیده در کوی و برزن مورد سخرهٔ مردم کردند و درب خانه اش را با نفط سیاه مخلوط به فضلهٔ گاو بیالودند و نوبتی سعیدالعلماء وی را در مجلسی که طرفین ایجاب و قبول عقد زواجی بودند به اعمال مذکوره نکوهش و به تعقیب شدید حکومت تهدید نمود و شریعتمدار به او جواب گفت که من آرزو داشتم مرا ریش تراشیده بر استری نشانده در مجامع بگردانند و تو ای سین از آنهمه جور و تعدّی که نسبت به بندگان خدا رواداشتی خجل و شرمسار نمی شوی و ندامت و توبه نخواهی نمود و بدین طریق ملّا سعید را نزد محارم و مخلصین به عنوان سین لقب و شهرت داد تا آن که در اواخر ایّام که تعرّضات انام و سخت گیری دولت نسبت به بابیه بیشتر بود به مصداق دارهم مادمت فی دارهم و به مضمون ان الله لا یغیر ما بقوم حتّی یغیروا ما بانفسهم ابواب فیض هدایت را بر وجوه جهّال بست و در اثناء شداید و بلایا و قتل و یغماء مؤمنین امر بدیع در سن متجاوز از صد این جهان خاکی را بسال 1281 ه ق وداع گفت و جسدش را به نجف برده در جوار مرقد علوی دفن کردند ولی محلّش اکنون معلوم نیست و او را قامتی متوسّط و چهری سفید گلگون و چشمانی سیاه و بالای بینی اندک بر آمده بود و سیمائی جذّاب داشت و محاسن را با رنگ و حنا خضاب می کرد و تا سن هشتاد سالگی آثار ضعف و ناتوانی ندید و از آن پس به فرط تعدّی سعیدالعلماء و اتباعش مریض گردید و او را بجز مریم خواهر حضرت قدّوس که در سن نود سالگی با حضور جمعی عقد بست و تعرّضات اعداء را سد نمود دو زوجهٔ اوّلیه بود و از ایشان سه پسر برجای پدر مانده روش وی را گرفتند و نیز سه برادر داشت که دو تن کهتر به نام حاجی علی و حاجی کاظم ملّاک بودند و نوبتی تنی از اهالی که مبلغی وام به حاجی علی داد و او بنا بر اعتماد به قدرت برادر ادا نمی کرد نزد شریعتمدار شکایت نمود و حاجی علی منکر وام شد و با نصیحت برادر اقرار نکرد و حاجی شریعتمدار چوب و فلکه امر داده وی را بستند و زدند تا اعتراف کرده وام ادا نمود و امّا برادر مهتر به نام حاجی ملّا یعقوب مجتهد شریعتمدار از حاجی شیخ مرتضی انصاری اجازهٔ اجتهاد داشت و مسند ریاست در وطن بگسترد و چون درگذشت جسدش را حسب وصیتش به نجف برده به خاک سپردند و از وی پسر و دخترانی عالم و عابد بدان روش ماندند و از ذکور و اناث مذکور خاندان وسیع شریعتمداری در مازندران بر قرار گردید و از تألیفات حاجی ملّا محمّد شریعتمدار کتاب لمعان و کتاب حظوظ الایّام و کتاب اسرار الشهادة می باشد و اولاد و اعقاب و برادر زاده و خویشاوندانش که بسیار و بعد از وی متنفّذ و نامدار و مجتهد و شریعتمدار شدند نسبت به این امر تعرّض ننمودند و بعضی اظهار محبّت و ایمان میکردند و کتاب اسرار الشهادة مذکور را جمعی از علمای مازندران به دست بازماندگان وی دیده خواستند کلماتی را که در مدیحهٔ این امر است محو کنند و سیاه نمودند و چون پسرش خواست به طبع رساند بعضی فریاد و عویل برکشیده ممانعت کردند. (1)
یادداشت ها:
۱. ظ ح: ۳، ۳۴۲