عبدالحسین یزدی - حاجی ن.ک. عبدالحسین معمار یزدی - حاجی
عبدالحسین یزدی پسر محمد ابراهیم مشکی باف - آقا
آقا عبدالحسين بن آقا محمّد ابراهيم مشکی باف که در اوائل ايّام جوانی خبر ظهور موعود بسمعش رسيده در طلب برآمد و به ملاقات بعضی از احباب رسيد مهتدی گرديد و بواسطۀ شدّت عشق و انجذاب در اندک زمانی مشهور عامّ شد و در چنان حال والدش وفات يافت و مادر معاندت نمود تمامت مايملک مرحوم را به تصرّف گرفته به معاندی ديگر شوهر کرد و از شيخ محمّد حسن مجتهد عنود فتوای قتل پسر را خواست و آقا عبدالحسين به کوهستان يزد گريخته ساکن شد و تأهلّ گرفت و در آنجا نيز باندک زمانی برايش فتنه شد و اجمالی از واقعه چنين است که نوبتی باتّفاق آقا سيّد محمّد علی از احبّای شهير به مجلس روضه خوانی رفتند و همينکه از مجلس برخاستند تنی چند از ارازل سبّ و لعن کنان نزدشان رفته اعتراض نمودند که شما بابی هستيد چرا به مجلس روضه خوانی آمديد و بايد سبّ و لعن کنيد و آنها را نزد معدّل الملک حکمران برده آنان را حبس نمود و روزی ديگر شيخ حسن سبزواری مجتهد با پسرانش به محضر حکومت حاضر شده و بر وفق گواهی مردم فتوای قتل دادند و معدّل الملک بايشان گفت بدون امر سلطانی مبادرت به چنين عمل نتوانم کرد و عجالتاً چوب و فلک حاضر کرده مظلومان را چوبکاری کرده به محبس بردند و شيخ مجتهد مذکور بواسطۀ حاجی ملا علی کندی مجتهد طهران تلگراف به شاه کرد اذن قتل شش نفر بابی که بابيتشان حسب اقرار خود و شهادت جمعی ثابت است خواست و محبوسين مدّت بيست و نه روز در حبس ماندند که از طهران تلگراف به معدّل الملک رسيد که هر شش را بقتل رسانند ولی تلگرافچی از احباب بود و به محبوسين خبر داد و صورت تلگراف به معدّل الملک رساند و او به طهران تلگراف نمودند و شاه تحقيق واقعه را تلگراف به ظلّ السلطان کرد و او هر شش تن را از يزد به اصفهان طلبيد لذا آنان را با کند و غلّ و زنجير باتفاق چند سوار روانه اصفهان کردند و اساميشان چنين است آقا محمّد اسمعيل خبّاز شاطر حسن آقا علی اکبر هر سه پسران آقا ميرزا ابراهيم و آقا عبدالحسين مشکی باف و آقا سيّد محمّد علی گازر پسر مير شرف الدّين و آقا حسين کفشدوز و به اتفاقشان دو تن از نسوان بهائی هم به اصفهان رفتند يکی خواهر آقا سيّد محمّد علی مذکور و ديگر زوجه آقا محمّد اسمعيل خبّاز و خدماتی مردانه از آن دو بعرصۀ ظهور آمد (1) آقا عبدالحسین پسر آقا محمد ابراهیم یزدی مشهور به مشکی باف در سن جوانی به تحقیق امر پرداخت و به مشهد و در مرقد امام هشتم به گریه و زاری مشغول میشود و طلب راه حق می نماید و مراجعت به یزد می نماید و با آقا محمّد صادق پسر آقا علیرضا وارد مذاکرات امری میشود و ایشان زنگ موهومات را از آئینه قلبشان پاک میکنند و در خانواده بعد از فوت پدر دچار معاندت مادر میشود و در کوهستان به دهی میروند و افراد آنها را با پنج نفردیگردستگیرد کرده به نزد حکومت میفرستند و شیخ حسن سبزواری فتوای قتل صادر میکند و بالاخره آنها را به اصفهان میفرستند که عبارتند از: سه پسر آقا میرزا ابراهیم آقا محمّد اسمعیل خباز و شاطر حسن و آقا علی اکبر و آقا عبدالحسین مشکی باف و نفر پنجم آقا سیّد محمّد علی گازر پسر میر شرف الدّین و نفر ششم آقا حسین ارسی دوز . ظل السّلطان انها را سه ماه در زندان نگه داشت و مرخص نمود و به یزد مراجعت میکنند. و بعداً عبدالحسین در سنه 1313 ه ق به عشق آباد وارد و بعد از چندی اولاد و عیالش هم وارد میشوند و مشغول کار میشوند و در چند صنعت ماهر بودند (2) در سال 1298 هجری قمری به تهییج ملاها حکمران یزد بتعرض بهائیان آنحدود پرداخت و شش تن را که یکی از آنها آقا عبدالحسین مشکی باف یزدی پسر محمد ابراهیم مشکی باف بود دستگیر کرده چندی محبوس بداشت و بعد همه را به اصفهان نزد ظل السلطان فرستاد و او آنها را مدتی زندانی کرده بعد مرخص نمود و همه با مشقت فراوان به وطن خود باز گشتند (3)