بازگشت صفحه اصلی

عبدالرسول قمی – آقا

سیّد حسین قناد (سال 1275) در بغداد به یکی از زائران ایرانی سخن نامناسب گفت و این عملش تولید هیجان کرد. آقا محمد رضای شیرازی مینویسد که عبدالرسول قمی و برادرش مشهدی حسین را دیدم که ترک دکان کردند و حکایت کردند که امر خروج از بغداد توسط جمال ابهی شده که گفت شما بروید و منهم بدنبال شما میایم و او رفت عصایش را از دکان سیّد حسین قناد برداشته به آنها ملحق شده و شهر را ترک کردند (1) آقا عبدالرسول قمی مجدداً به بغداد برگشتند و در وقایع محرم 1285 در بغداد که چهار تن از احبا مضروب و مجروح گردیدند و احبا به دستگاه دولت درخواست دادخواهی نمودند و حکم دولت بر علیه اشرار و حبس اشرار صادر شد و آنهم در قونسولخانه. و این اشرار شب ها آزاد میشدند و به اذیت و آزار احبا میپرداختند و در همین اوان بود که آنها عبدالرسول قمی را بشهادت رساندند و شیخ علی اکبر آشچی و زوجه اش را زخم زدند(2) عبدالرّسول قمی و برادرش آقا حسین قمی جزو اصحاب در بغداد و دو سال در محضر مبارک مشرف بودند و به امر مبارک عازم ایران شدند و به قم عزیمت کردند اشرار و اعداء باعث دستگیری دو برادر شدند و آنها را به طهران فرستادند و بزندان انداختند. آقا حسین در زندان پس از دو سال فوت کرد. و آقا عبدالرّسول همچنان در زندان بود و زن و فرزندش بی پناه بودند. جمالقدم آنها را به بغداد آوردند و در پناه خود محفوظ داشتند و بعد سفر به اسلامبول و ادرنه همراه بودند. و در ادرنه سه سال ماندند و بامر مبارک به بغداد مراجعت کردند. آقا عبد الرسول هفت سال در زندان محبوس بود و پس از استخلاص به بغداد رفت و به خدمت بیت الله الاعظم پرداخت تا آنکه اشرار او را بشهادت رساندند (3) و از بهائيان شهير قمی آقا عبدالرّسول با برادر کهترش آقا حسين و عائله شان از قم به تفريش رفته اقامت نموده چيت سازی کردند و بواسطۀ برخی از مؤمنين امر اعلی ندای بديع شنيده نخست آقا حسين آنگاه دو پسر آقا عبدالرّسول آقا رضی و آقا باقر اقبال و ايمان آوردند سپس آقا عبدالرّسول با همه تعصّب و تصلبّ که در عقيدت ميراثيه داشت مؤمن و منجذب گرديد و تمامت اعضاء عائله شان فائز بعرفان و ايمان گشتند و آقا عبدالرّسول منجذبانه به بغداد شتافته درک زيارت محضر ابهی نمود و پسرش آقا باقر نيز درنگ نياورده از عقب برفت و پس از نيل زيارت به تفريش مراجعت کرد و بنام بابی شهرت يافتند و اهالی به تعرّض برخواستند و تمامت اموالشان بيغما بردند و تمامت عائله را رجالاً و نسائاً و صغيرا و کبيرا دستگير و اسير کرده با سوارانی چند از طريقی صعب به قم تبعيد نمودند و ميرزا زين العابدين خان نام از عظمای بابيه مطلعّ شده به غيرت و حميت برافروخت و سوارانی مسلحّ برای مقاومت بفرستاد تا اسرا را گرفته به قريه ای که تعلقّ بوی داشت وارد کردند و بعد از چندی آن مظلومان خويشتن را بقم رساندند و بماندند ولی از تعرّض بيگانه و خويش آشفته و پريش بودند و طولب نکشيد که آقا عبدالرّسول از بغداد ورود نمود و حالات ايمانيه اش. شهرت يافت و ملاها شروع به تعرّض کردند و منتسبين از وی کتمان عقيده خواستند و او اظهار داشت که اگر نه اطاعت امر محبوبم به عفو و اغماض بود رئوس ملا و سيّد را از بدن جدا مينموديم و بالاخره اشرار بموجب تفتين خويشان و امر حاجی سيّد جواد مجتهد هجوم برده او را با برادرش آقا حسين دستگير کردند و بصدد تعرّض پسرش آقا محمّد باقر برآمدند و چون جوانی نورس بود بحال خودش گذاشتند و سواران دولتی دو برادر را تحت الحفظ بطهران کشاندند و در انبار به غلّ و بند کشيدند و آقا حسين پس از دو سال در محبس درگذشت و مدّت حبس آقا عبدالرّسول به هفت رسال رسيد و جمعی از محبوسين و انباريان را بامر ابهی تبليغ کرد پس جدّه اش که سيّده معمرّه بود از قم بطهران آمد و باندرون شاهی بمادرشاه و غيرها متوسلّ گشت و آقا عبد الرّسول را مستخلص ساخت و او بلادرنگ راه بغداد را در پيش گرفت ولی برای عائله شان توقفّ در قم مشکل گرديد چه اهالی بشدّت متعرّض بودند لذا از قريه به قريه مهاجرت کردند و دو پسر آقا عبدالرّسول آقا رضی و آقا باقر در قريه خلجستان اقامت گزيدند. (4) و آقا علی کاشانی که شوهر نوری جان دختر آقا عبدالرّسول بود عائله وی را که دو پسر ديگرش آقا محمّد حسن و آقا ابوالقاسم و نيز دخترانش بودند به بغداد برده سکونت گرفتند و آقا عبدالرّسول مردی دلير بود و بعد از مهاجرت ابهی خدمت و سقايه بيت که با ميرزا آقاجان خادم بود به آقا عبدالرّسول محوّل و موکول گشت و آن هنگام که اشرار بغداد بقصد قتل مؤمنين شدند سقايت بيت ابهی داشت و در صبح ها با مشک از دجله آب برده حياط بيرونی را آبياری ميکرد تا در سال 1283 روزی در حالی که مشگ پر آب کرده بر دوش گرفته حرکت نمود سه تن از معاندين با اسلحه بر او حمله بردند و بدون اسلحه با همانحال که مشگ بر دوش گرفت از خود دفاع کرد و ظالمان با قمه هيجده جرح بر بدنش وارد آوردند و جگرگاهش را دريدند بقسمی که روده هايش در آمد و با يک دست روده ها را نگهداشته با دست ديگر مشگ را محافظت کرده بخانه رساند و با قامت بلند و اندام رسا در بيرونی بيفتاد و جان تسليم نمود (5)
منابع
1. ظ ح: 4، 209
2. ظ ح: 5، 58
3. م ح: 3، 271
4. ظ ح: 6، 592-579
5. ظ ح: 6، 593-594
قبلی
بعدی