بازگشت صفحه اصلی

عبدالصالح پسر محمد علی یزدی ساکن اصفهان - آقا

آقا عبدالصالح پسر محمد علی یزدی ساکن اصفهان است. آقا عبدالصالح (برادر محمد رضا و محمد تقی و محمد حسن اصفهانی) پسر ديگر آقا محمد علی يزدی است که در اصفهان زندگی میکرد و با شدّت ايمان واخلاص به عكا برای زیارت رفته خالصانه به باغبانی باغ رضوان پرداخته مورد عنايات شد تا به عالم ديگر خراميد واز بنان ابهی لوحی در حقّش صادر گرديد كه برسنگ قبرش منقوش ميباشد (1) از اصحاب اهل اصفهان که از حامیان قلعه شیخ طبرسی بودند سی نفر به شهادت رسیدند که دو نفر از آنها میرزا محمد رضا اصفهانی و محمد تقی که هر دو برادان عبدالصالح اصفهانی بوده و هرسه پسران آقا محمد علی یزدی ساکن اصفهان بودند . (2) بعد ها آقا عبدالصالح با شدّت ايمان واخلاص به عكا رفته مخلصانه به باغبانی باغ رضوان پرداخته مورد عنايات شد تا به عالم ديگر خراميد واز بنان ابهی لوحی در حقّش صادر گرديد كه برسنگ قبرش منقوش میباشد. (3) باغ رضوان را دو برادر بنام های آقا ابوالقاسم و آقا ابراهيم منشادی (پسران زین العابدین منشادی ترک) و عبدالصالح اصفهانی بکمال شوق و جدّ کار کرده تأسيس نمودند و خاک از تل فخّارکه نزديک است آوردند و بنائی ساختند و حجره ای برای استراحت جمال ابهی مشتمل بر طرّاحی و زينت ساده بنا نهادند و گلکاری نموده در وسط حوض فوّاره تعبيه کردند و بر ساحل نهر آبی که در وسط باغ جاری است خاک ريخته تخت بسته دورادور آنرا بشکل قوسی تختهای چوبی زده کوزه های گل گذاشتند که جمال ابهی و اصحاب بر آن تختها در زير سايه دو درخت توت بزرگ بهم شاخه دوانده سايبانی خضرا فراهم آورده قرار ميگرفتند و اصحاب از منظرۀ آب جاری و گلهای حمراء و شرب چای خضرا در کاس های بيضاء و استماع بيانات روحاء جذبا مست و مخمور ميگشتند و آقا عبدالصالح باغبان در حسن اخلاق و روحانيت قليل النظير بود و بتدریج مورد عنايت کبری گرديد که بعداً در حقشّ لوحی صدور يافت و به واردين دستور فرمودند که حين ورود به باغ بخوانند و جمال ابهی در آغاز برفتن باغ رضوان رضا ندادند فرمودند ما محبوسيم چگونه از محبس عکّا بيرون آئيم و حضرت غصن اعظم مفتی را واداشتند بپای مبارک افتاده چندان اصرار کرد که بالأخره قبول نمودند و بدين طريق باغ رضوان سالها محل اقامت های مختصر جمال ابهی و اجتماع صد ها از اهل بها و صدور و تلاوت آيات و ابيات بود . (4) تقريبا سه سال قبل از خروج ازخانه خود باغ رضوان را که آبادی نداشت و فقط يک اطاق داشت برای اقامت جمال قدم و در طبقه زیر زمین پيره زن صاحب باغ در آن سکنی مينمود و حضرت عبدالبها بقيمت سی ليره عثمانی آنرا خريده قباله بنام ابهی نمود و کالسکه شيشه دار سرپوشيده ساخته با اسبهای مخصوص برای سواری مبارک و اهل حرم فراهم ساختند و جمال ابهی حسب خواهش و اصرارشان نوبتی با اهل حرم سه شب و روز در آنجا ماندند و باری ديگر پانزده شب و روز اقامت فرمودند و در آنموقع کسی اجازه رفتن بباغ نداشت روز ها و شبها من و ميرزا محمّد علي و غيره رفته گل کشی کرديم و ميرفتيم بتل فخّار که نزديک و مقابل آنجاست تماشای ورود کالسکه مبارک مينموديم شبی تا صبح بتلاوت لوح و مناجات پرداختيم ولی بعداً برای ملاحظه حکمت منع فرمودند . (نقل شده از حاجی علی یزدی). (5) از بیانات شفاهی حضرت عبدالبهاء : فرمان عبدالعزيز خان چنين بود که بايد از عکّا قدم بيرون نگذارند و تنها محبوس باشند حتّی ماها بحضور مبارک مشرّف نشويم بعد از آنکه دو سال درقشله و هفت سال در خانه محبوس شدند روزی فرمودند نه سال است من سبزی نديدم و برای اينکه بدرخت و چمن و سبزی ميل داشتند بی‌نهايت از صحرای عکّا که سبز و خرّم بود مسرور ميگشتند و ميفرمودند شهر عالم اجسام است و صحرا عالم ارواح و همينکه فرمايش مذکور از فم مبارک نازل شد من فوری نوری بيک را که هم قلعه بند در عکّا بود و حقی بيگ و محمود افندی توپچی را گرفتم و بيرون رفتم و قراول دروازه که مأمور بودند ما را نگذارند بيرون رويم ابداً ممانعت ننمودند تا نزديک بهجی رسيديم واقعا آن روز درختهای شفتالو و هلو که بيرون باغ تازه کشته بود رونقی عجيب داشت از دور چنان مصّفا بودند که بوصف نميآمد بعد از چند روز جمعی از مأمورين و غيرهم را در زير صنوبرها مهمانی کرده و بعد از آن بنا به بيرون آمدن و رفتن نهاديم و بدينطريق سدّ بشکست و در آن وقت محمّد پاشا که نهايت عداوت داشت در مزرعه قصری ساخته بود هرچه گشتم در بيرون جائی نيافتم که جمال مبارک تشريف ببرند ناچار شدم که بوی مراجعه کنم و تأييدات الهيه رسيد و در حاليکه ساکنی در آن قصر می نشست پنج ساله بسالی پنج ليره اجاره کردم و متعهّد شدم که با آن کرايه قصر را تعمير نمايم تا تعمير شد و عرابه سرپوشيده بترتيب روميلی راه انداختم و ميرزا محمّد علی را با والده اش آنجا برده منزل دادم و بعد آمدم حضور مبارک عرض کردم که قصر بغايت خوبی مهيا نهايت صفا است از طرفی کوهها و درّه ها نمايان و از طرفی ديگر باغچه های مرکبّات از نارنج و پرتقال هويدا که مانند قنديل در ميان برگها ميدرخشند چنانکه گويا درختها را چراغان نمودند و از طرفی ديگر زمين باغ بگل و رياحين و نرگس مزين و باغهای خوش منظر در اطراف و آب جاری در وسط رجا داريم که تشريف بياوريد فرمودند من مسجونم و مسجون از دروازه شهر بيرون نميرود باز عرض کردم و جسارت نمودم و آخر فرمودند نميروم لذا فکر بسياری کردم و در آنوقت يک مفتی بود فرستادم او را بساحت اقدس آوردم چون خيلی محّبت داشت باو گفتم يک مسئله ايست که هيچ يک از ماها از عهده بر نميآئيم و بايد تو اقدام کنی پرسيد چه مسئله ايست گفتم مسئله مسئله بيرون تشريف بردن جمال مبارک دو دفعه من عرض کردم و همچنين احبّاء جميعا عرض کردند همينکه فرمودند چنين نميشود ما ديگر جسارت نميکنيم و تو بايد بعد از مغرب بروی درب خانۀ مبارک در بزنی چون باز شد بگوئی که عرض ضروری دارم اذن ميفرمايند و بحضور ميروی و بايد بهر نوعی است وعده بگيری که جمال مبارک بيرون تشريف بياورند و مفتی رفت بحضور مبارک بمحض اينکه داخل اطاق شد يک راست خود را بزانوی مبارک انداخت و دست مبارک را گرفته بوسيد عرض کرد يا سيدی لعيش ما تطلع برأه هواطيب ماء طيب فرمودند يا مفتی افندی من مسجون هستم عرض کرد يا سيدی که ميتواند شما را مسجون کند سجن شما بارادۀ مبارک است باری هرچه ميفرمايند مفتی دست مبارک را رها نميکند تا اينکه آخر وعده ميدهند بعد از آن آمد پائين نزد من که کار درست شد و من از شدّت سرور او را بوسيدم بعد بساحت اقدس عرض شد که وعده فرموديد بمفتی که بيرون تشريف ببريد حال عرابه حاضر است باری حرکت فرمودند من تا بيرون شهر در ساحت اقدس در عرابه بودم در آنجا از عرابه پائين آمدم چون بقصر مزرعه پائين آمدند بسيار مسرور گشتند و قصر مزرعه بلند است از يکطرف دجله ها از يک طرف صحرا و درّه ها سبز و خرّم از يکطرف گلهای معطرّ از يکطرف درختهای پرتقال در نهايت خوشی از طرف ديگر زمينها پر از نرگس بعد حضرات گفتند اينجا جا تنگ است از قضای اتّفاق صاحب قصر بهجی ناخوش شد و جميع اهل و عيالش از قصر بيزار گشتند و قصر را رها کرده بعکّا آمدند و من خواستم قصر را از او اجاره کنم گفت پيشکش گفتم نميشود هرچه گفت قبول نکردم و بالنهايه قصر را بسالی سی ليره اجاره کردم و لذا از قصر مزرعه به قصر بهجی تشريف بردند واقعا مثل اينکه اين صحرا ميرقصيد مثل اينکه در چمن و کوه و درّه ها فرياد طوبی يا طوبی بلند ميشد . (از بيانات شفاهيه حضرت عبدالبهاء ) (6) محمد سلمانی مینویسد که بعد از اخراج از مملکت عثمانی و فرستادن به ایران بسمت اصفهان سفر کرد و در خاطراتش مینویسد که نمیدانست در اصفهان کجا وارد شود و میرود منزل عبدالصالح که ساکن ارض اقدس بود و مادری داشت که ثانی اشرف زنجانی بود و شوهر خواهر عبدالصالح محمد کاظم عبا دوز اصفهانی بود ولی اشتباها میرود و در خانه همسایه در میزند و میگوید به محمد کاظم بگوئید که آمده ام عبایم را بگیرم همسایه گفت خانه دیگر است(7)
منابع
1. ظ ح: 6، 191 همچنین ظ ح: 6، 839
1. ظ ح: 6، 191 همچنین ت ن، 350
2. ظ ح: 6، 191 همچنین ظ ح: 6، 839
3. ظ ح: 6، 1041
4. ظ ح: 6، 1041
5. ظ ح: 6، 1042-1043 پاورقی
6. خ س، 28
قبلی
بعدی