بازگشت صفحه اصلی

عبدالکریم قزوینی معروف به میرزا احمد کاتب - ملّا

ملّا عبدالکریم قزوینی از مشاهیر علما و مؤمنین به حضرت باب و از شهدای امر مبارک و کاتب وحی حضرت اعلی بود و برای حفظ نفسش به احمد تسمیه شد و بالاخره در واقعه 1268 هجری قمری بشهادت رسید. حضرت اعلی او را میرزا احمد خطاب می فرمودند. او از مشاهیر مؤمنین قزوین و از معاریف اصحاب در طهران و در ابتدا از پیروان شیخ احسائی و در سال اوّل ظهور توسط ملّا محمّد معلّم نوری بامر حضرت باب مؤمن شده به شیراز رفت و خط نسخ را نیکو مینوشت و در شیراز تا اواخر ایّام اقامت حضرت باب به استنساخ الواح مشغول بود پس از شهادت عظمی در شهرهای ایران سیر می نمود و در وقایع 1268 گرفتار شد و به شهادت رسید.(1) جناب سمندر در تاریخ خویش وی را از جمله با نام میرزا احمد شالی و ملّا عبدالکریم شالی یاد نموده و تصریح کرده که همسر و فرزندان نامبرده به امر بدیع مؤمن نگشته اند.(2) چون بواسطه ملّا محمّد معلّم نوری فائز بایمان گردید پیاده راه شیراز را برگرفت و به زیارت حضرت نقطه اولی نائل گردید و چون خط خوبی داشت مشغول به کتابت گردید. در اصفهان هم مشغول بنوشتن آثار بود و برای حفاظت از دشمنان او را احمد کاتب نامیدند. در واقعه شهدای سبعه طهران مامورین دنبالش بودند و بدستور حضرت بهاءالله بین قم و کرمانشاه متناوباً در سفر بود. در سفر اوّل جمال قدم به عتبات عالیات نبیل و ملّا عبدالکریم در کرمانشاه بحضور ایشان مشرّف شده و حضرت بهاءالله بآنها امر فرمودند به طهران مراجعت کنند. نبیل بزرند رفت و ملّا عبدالکریم در طهران استقرار یافت نبیل بعد از دو ماه مراجعت نمود و هر دو در کاروانسرائی بیرون دروازه نو بسر برده و ملّا عبدالکریم مشغول بنوشتن کتاب بیان فارسی و کتاب دلائل سبع بود. دو نسخه از دلائل سبع را بوسیله نبیل برای مستوفی الممالک و میرزا سیّد علی مجد الاشراف فرستاد مستوفی الممالک از خواندن آن مؤمن و مجد الاشراف از ایمان بی بهره و نصیب گردید. در هنگامی که صندوق جسد حضرت نقطه اولی به طهران رسید بر حسب دستور حضرت بهاءالله ملّا عبدالکریم و جناب کلیم آن امانت الهی را در امام زاده حسن در محل مناسبی مخفی نموده تا بعداً به محل دیگری انتقال داده شود. در مورد دیگر وی واسطه تسلیم ودیعه و هدایای حضرت اعلی به حضرت بهاءالله بود باین معنی که حضرت اعلی چهل روز قبل از آنکه مأمورین حمزه میرزا حشمت الدّوله برای بردن حضرت اعلی به چهریق برسند تمام اوراق و الواح را جمع نموده با قلمدان و مهر و انگشتر های عقیق در صندوقی نهاده در آن را قفل کرده و صندوق و کلید را توسط ملّا باقر حرف حیّ برای ملّا عبدالکریم فرستاند. ملّا باقر در حضور چند نفر از اصحاب از جمله جناب عظیم و نبیل زرندی و سیّد اسمعیل زواره ای صندوق را در اواسط ماه شعبان در قم در خانه او که در محله باغ پنبه واقع بود تسلیم به جناب ملّا عبدالکریم نمود. شیخ علی عظیم درخواست نمود که الواح محتوی صندوق را ملاحظه کند. و ملّا عبدالکریم آن هدایا را به جمالقدم تسلیم نمود. ملّا عبدالکریم در واقعه رمی شاه که در تاریخ 28 شوال 1268 اتفاق افتاد گرفتار و ایشان و برادرش عبدالحمید هر دو دستگیر شده و آنانرا بدست توپچیان دادند که آنها را پاره پاره کردند. ملّاعبدالكريم بی‌نهايت مورد عنايت و اعتماد حضرت باب و جمال ابهی بود. بدين علت غالب مكاتبات و مراسلات آن دو وجود مبارك وسيله نامبرده انجام می يافت و دقيقاً از علت واقعی انتصاب و اشتهار يحيی ازل اطّلاع داشت و از جمله نفوسی است که بسرّ و حکمت انتخاب یحیی ازل برای وصول توقیعات حضرت اعلی و شهرت او بنام مرآت آگاه بوده. حضرت بهاءالله در لوح نصیر میفرمایند قوله الاعزّ:
« ...... مع ذلك نظر بانكه ناس را بی بصر و بی شعور فرض نموده و جميع عقول را معلق برد و قبول خود ديده فعل منكر خود را بجمال اطهر نسبت داده كه در مدائن الله اشتهار دهد كه شايد باين وساوس و حيل ناس را از علة العلل محروم سازد مع آنكه اوّل اين امر از جميع مستور بوده و احدی مطلع نه جز دو نفس واحد منهما الذی سمی باحمد استشهد فی سبيل ربه و رجع الی مقر القصوی و الاخر الذی سمی بالكليم كان موجودا حينئذ بین یدینا ... » (3) نبیل اعظم بسیاری از وقایع دوران اوّلیه قبل از ایمانش را که خود شاهد عینی آن نبوده از میرزا احمد کاتب شنیده و در تاریخ خود ثبت کرده.(4) ملّا عبدالکریم قزوینی از آنهائی بود که در کربلا مجتمع شده منتظر تشریفرمائی حضرت ربّ اعلی بعد از سفر حج به کربلا بودند که بعلت تغییر اراده مبارک اتفاق نیفتاد و او با ملّا جواد برغانی به طرف اصفهان حرکت کردند.(5) حضرت باب مؤمنینی که در شیراز اجتماع کرده بودند و همچنین ملّاحسین را مرخص فرموده و فقط ملّا عبدالکریم قزوینی در شیراز برای استنساخ آثار نگهداشتند.(6) حضرت باب در هنگامیکه در عمارت صدر در قصر معتمدالدّوله بطور پنهان از نظر علما اقامت داشتند چند سطری بملّا عبدالکريم قزوينی که در مدرسه نيم آورد ساکن بود مرقوم فرمودند و بمعتمدالدّوله دادند تا توسط شخص امينی آنرا به ملّا عبد الکريم برساند و او پس از ساعتی بحضور مبارک رسيد و هيچکس از تشرّف او غير از معتمد الدّوله آگاه نبود حضرت باب مقداری اوراق به ملّا عبد الکريم دادند که با مساعدت سيّد حسين يزدی و شيخ حسن زنوزی آنها را استنساخ کنند ملّا عبد الکريم نزد مؤمنين برگشت و خبر سلامتی حضرت باب را بآنها داد از ميان اصحاب اصفهان فقط همين سه نفر يعنی ملّا عبد الکريم و سيّد حسين يزدی و شيخ حسن زنوزی اجازه داشتند که بحضور مبارک مشرّف شوند و بقيّه را اجازه تشرّف نبود.(7) پس از سفر حضرت باب بسوی طهران به قصد ملاقات با محمّد شاه و ورود به کلین پس از دو روز سيّد حسين يزدی و برادرش سيّد حسن و ملّا عبد الکريم قزوينی و شيخ حسن زنوزی که از اصفهان ميآمدند در کلين بحضورمبارک مشرّف شدند حضرت باب بآنها فرمودند که در همآنجا اقامت کنند. (8) افرادی که در ماکو مشرّف شدند: ملّا عبدالکریم و ملّا شیخ علی عظیم و آقا محمّد حسین اردستانی و حاجی محمّد تقی میلانی، شیخ حسن زنوزی و آقا سیّد حسین کاتب و آقا سیّد حسن کاتب - با احتساب و توجّه به تاریخ مکاتیبی که حضرت باب با اصحاب از ماکو ارسال داشته اند زمان احتمالی ورود به ماکو در اواخر ماه جمادی الاولی سال 1263 بوده (دهه سوم اردیبهشت و اوائل دهه دوم ماه می 1847) بهمن میرزا در خلال ماه های اوّلیه اقامت حضرت باب در سجن ماکو از کار برکنار و ناصرالدّین شاه به جای او به حکومت منصوب گردیده است بنظر میرسد ناصرالدّین شاه حضرت باب را خودسرانه به تبریز خوانده و به دستور شاه به مقر اوّل برگردانده است.(9) ملّا عبدالکریم قزوینی بعزم پیوستن باتفاق آ محمد جعفر تبریزی از طریق فیروزکوه و سواد کوه بمازندران آمده در شیرگاه از دست معاندین مخصوصا قادیکالائیها جرئت آمدن بقلعه را نداشتند و چون خبر به ملّاحسین رسید به نظرخان ییغام فرستادند که چند نفر با میرزا محمّد باقر هراتی به شیرگاه بفرستید دو نفر از احباب را بیاورند و میرزا محمّد باقر و چند نفر از سواران نظر خان رفته جناب ملّا عبدالکریم و آ محمّد جعفر را آوردند و ملّا عبدالکریم پس از چند روز توقف به ساری رفته خدمت جناب قدّوس رسیدند و جناب قدوس ایشان را روانه خدمت حضرت نقطه اولی نمودند.(10) ملّا عبدالکریم بعد از شهادت حضرت ربّ اعلی دراطراف مسافرت میکرد مدّتی در طهران بود و سپس به کرمانشاه رفت. امّا سرانجام در واقعه رمی شاه دستگير و در سياه‌چال محبوس گرديد و پس از چند روز بشهادت رسید بتصريح روزنامه وقايع اتفاقيه شماره ٨٢ مورخ 10 ذیقعده 1268 آمده "ملّاعبدالكريم قزوينی را توپچيان حاضر ركاب بضرب غداره" پاره پاره نمودند.(11) همانطور كه حضرت ولی امرالله بيان فرموده‌اند جناب ملّا عبدالکریم قزوینی و یا میرزا احمد کاتب از مشهورین اصحاب حضرت باب میباشند. (۱۲) شرح حال ایشان را آنطوریکه نبیل اعظم در تاریخ نبیل درج کرده در این مقال عیناً وارد میشود:
«حضرت باب شبی را بمنزل خال تشريف بردند ميرزا محمّد علی نهری و ميرزا هادی برادرش و ملّا عبد الکريم قزوينی را احضار فرمودند چون اين سه نفر مشرّف شدند و حضرت اعلی بملّا عبدالکريم فرمودند ای عبدالکريم آيا در جستجوی مظهر موعود هستی؟ اين کلمات با نهايت لطف و متانت از لسان مظهر امر ظاهر شد و چنان تأثيری در ملّا عبدالکريم کرد که بی‌اختيار اشکش سرازير گشت رنگش پريد پريشان شد و خود را بر اقدام حضرت باب افکند هيکل مبارک با نهايت مهربانی او را در آغوش گرفتند و پيشانيش را بوسيدند و پهلوی خود نشانيدند و با کلماتی دلنشين پريشانی او را برطرف ساختند. چون از محضر مبارک مرخّص شدند و بمنزل خويش مراجعت نمودند ميرزا محمّد علی و برادرش از ملّا عبد الکريم سبب اضطرابش را جويا گشتند و پرسيدند چه شد که بغتةً آنطور مضطرب شدی ملّا عبدالکريم گفت گوش کنيد تا برای شما قصّه خود را بگويم زيرا داستان عجيبی است من اين قصّه غريب را تا کنون برای هيچکس نگفته‌ام. وقتيکه بسنّ بلوغ رسيدم در شهر قزوين متوطّن بودم و ميل شديدی در وجود خود بکشف اسرار الهی داشتم ميخواستم معرفت کاملی دربارهء وحدانيّت الهی و انبيا و مرسلين داشته باشم ديدم برای اين منظور وسيله ا‌ی بهتر از تحصيل علوم نيست هر طور بود پدر و عموهای خود را راضی کردم که مرا به تحصيل علوم وادار کنند و اجازه بدهند که دست از کسب و کار بکشم و مدّتی درس بخوانم آنها همراهی کردند یکی از مدرسه‌های قزوين حجره گرفتم و مدتی به تحصیل علوم مختلفه مشغول بودم روزها با همدرسان خویش در اطراف مطالبی که ميخواندم مباحثاتی داشتم شبها هم که بخانه بر ميگشتم در کتابخانهء خودم تنها می‌نشستم و بمطالعه مشغول ميشدم بقدری در اين مسئله سرگرم بودم که بخورد و خواب اعتنائی نداشتم از محضر درس ملّا عبد الکريم ايروانی که در آن ايّام از اعاظم علمای قزوين بود استفاده ميکردم اين مرد شخص دانشمندی بود اطّلاعات زيادی داشت شخص فاضل و صالحی بود پس از دو سال در فقه و اصول بدرجهء عالی رسيدم و مشکلات اين دو فنّ را حلّ کردم پس از چندی بتأليف کتابی مشغول شدم شبها آن کتاب را مينوشتم تا تمام شد. بعد از اتمام، کتاب مزبور را باستاد خويش دادم چون آنرا مطالعه فرمود و مراجعه نمود بی‌اندازه مسرور شد زحمات مرا تقدير کرد، يک روز در حضور ساير شاگردها گفت که ملّا عبد الکريم بدرجه‌ای از علم و دانش رسيده که ديگر احتياجی ندارد در مجلس درس من و امثال من حاضر شود خودش مجتهدی دانشمند است ميتواند آيات قرآن را تفسير کند و معانی واقعيّهء آنرا استخراج نمايد. روز جمعهء آينده پس از ختم نماز جمعه من در تمام شهر او را معرّفی خواهم کرد و اجازهء اجتهاد باو خواهم داد. پس از اين گفتار شاگردان استاد ما که کلمات او را در بارهء من شنيده بودند در حصول اين موفّقيّت مرا تهنيت گفتند من بمنزل مراجعت کردم ديدم پدر و عموی بزرگم حاجی حسينعلی که در قزوين معروفيّت داشتند تهيّهء جشن و ضيافت مفصّلی می‌بينند که روز جمعهء آينده را برای من جشن بگيرند و از جميع اعيان قزوين دعوت کنند. من از آنها خواهش کردم که اين ضيافت را تأخير بيندازند تا بآنها خبر بدهم، آنها مقصود مرا نفهميدند و قبول کردند. شبانگاه باطاق خلوت خود رفتم و بفکر مشغول شده با خود ميگفتم تو که خوب ميدانی اشخاصی ميتوانند تفسير حقايق قرآنرا بيان کنند که از خطا محفوظ و از نفوس معصوم باشند. دارای روح طاهر باشند ملّا عبد الکريم ايروانی و سايرين ميگويند که تو باين درجه رسيده‌ای و تو را از دانشمندان قزوين ميشمارند پيش خودت با انصاف فکر کن آيا خودت هم معتقدی که باين درجه رسيده‌ای آيا پاکی و قدس تو بمقامی است که از خطا محفوظ و از نفوس معصوم محسوب هستی؟ اين فکر در من شدّت يافت و بانصاف پيش خود اقرار کردم که من باين درجه نرسيده‌ام خودم را يافتم گرفتار انواع متاعب و هموم. پريشانی من آن بآن زياد ميشد تا صبح اسير اين خيالات بودم آن شب را غذا نخوردم و بخواب نرفتم گاهی مناجات ميکردم و ميگفتم الهی تو بينا و آگاهی که من جز رضای تو مقصودی ندارم همواره طالب ارادهء تو هستم هر وقت ميبينم دين مقدّس تو را مردمان بمذاهب مختلفه منشعب ساخته‌اند سراسيمه ميشوم ای خدا مرا مساعدت فرما از اين سرگردانی نجات ده و از اين سيل شکوک رهائی بخش بسر چشمه هدايت دلالت کن و بمقصود واقعی برسان. گريهء سوزناکی بمن عارض شد خيلی گريه کردم زيرا ديدم که تا کنون هر چه زحمت کشيده‌ام بی‌نتيجه بوده عمرم هدر رفته است. در اين بين‌ها خوابم برد در خواب ديدم شخص بزرگواری از اجلّهء سادات روی منبر قرار گرفته و جمعيّت زيادی که دارای وجه نورانی بودند پای منبر او نشسته‌اند و آن سيّد جليل بتفسير اين آيه مشغول است که در قرآن (٦٩:٢٩) نازل شده " الّذينَ جاهدوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا " نورانيّت رخسار آن سيّد جليل مرا مبهوت ساخت برخاستم و رفتم که خود را بپای او بيفکنم که از خواب بيدار شدم سرور و نشاط عجيبی قلب مرا احاطه کرده بود که وصف آن نتوانم. در قزوين شخصی بود موسوم بحاج اللّه وردی پدر آقا محمّد جواد فرهادی اين شخص در جميع قزوين بصلاح و نورانيّت قلب و معرفت حقايق مشهور بود نزد او رفتم و خوابم را برای او نقل کردم چون خواب مرا شنيد خنديد و گفت آن سيّد جليلی که در خواب ديدی چنين و چنان نبود و يکايک اوصاف و شمايل او را بيان کرد. من تعجّب کردم گفتم چرا. فرمود آن شخص جليل جناب حاجی سيّد کاظم رشتی است که در کربلا سکونت دارد پيروان بسيار دارد که در ظلّ تعاليم او مهذّب و از دريای علم او مستفيدند کلمات او تأثير عجيبی در سامعين دارد من خيلی از حاج اللّه وردی ممنون شدم فوراً بمنزل رفتم و وسايل سفر کربلا را فراهم نمودم. ملّا عبد الکريم ايروانی برای من پيغام فرستاد که من ميخواهم ترا ببينم يا تو بيا يا من ميايم من باو پيغام دادم که سفر من برای زيارت حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام است و بايد فوراً بروم اگر توانستم چند دقيقه بديدن شما ميآيم والّا رجاء دارم مرا به بخشيد و در حقّ من دعا کنيد که خدا مرا براه راست هدايت کند. بچند تن از خويشاوندان خود خوابی را که ديده بودم و تعبيری را که شنيده بودم سرّاً بيان کردم کلمات من سبب شد که آنها نسبت بحاج سيّد کاظم محبّت پيدا کردند و با حاج اللّه ورد‌ی دوست و رفيق شدند. من از قزوين مسافرت کردم و برادرم عبد الحميد که بعداً در طهران بشهادت رسيد در اين سفر همراه من بود بعد از ورود بکربلا بمحضر درس سيّد کاظم رشتی شتافتم او را بهمان هيئتی که در خواب ديده بودم مشاهده کردم و از قضا وقتی که وارد شدم ديدم آن بزرگوار به تفسير همان آيه که در خواب ديده بودم مشغول است نشستم بيانات او را گوش دادم کلماتش اثر عجيبی در من کرد. سيّد بما خيلی اظهار عنايت کرد من و برادرم آنقدر مسرور بوديم که هيچ سابقه نداشت. هر روز صبح زود دو تائی بمنزل سيّد کاظم ميرفتيم و با او بزيارت حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام مشرّف ميشديم. فصل زمستان را همين طور گذارنديم. من در تمام اين مدّت مرتّباً بدرس او ميرفتم موضوع بحث سيّد هميشه هر آيه و حديثی که بود خاتمه‌اش منجر به ظهور قائم موعود و نزديک بودن ايّام ظهور آن حضرت ميگرديد. اغلب ميفرمود حضرت موعود در بين شما است او را نميشناسيد دوران ظهورش نزديک است دلهای خودتان را طاهر و مقدّس کنيد و راه ورود او را مهيّا سازيد تا بلکه بزيارتش موفّق شويد تا من از اين دنيا نروم او ظاهر نميشود بعد از مرگ من بجستجوی او قيام کنيد يک لحظه آرام نگيريد تا او را بيابيد. خلاصه زمستان گذشت عيد نوروز آمد بعد از نوروز جناب سيّد کاظم بمن امر فرمودند که از کربلا بروم و در قزوين سکونت کنم من از سيّد درخواست کردم اگر ممکن است اجازه بدهيد در کربلا بمانم زيرا اگر بقزوين برگردم علما بمخالفت من خواهند پرداخت. فرمود ای عبد الکريم مطمئنّ باش دوران ظهور قائم را درک خواهی کرد و بنصرت امر او موفّق خواهی شد. خواهش ميکنم آنروز از من ياد کنی. اينک توکّل بر خدا کن. پس از ورود بقزوين اعتنائی به تفتين علما نکن. بتجارت مشغول شو هيچ کس بتو نميتواند ضرری برساند. من حسب الامر سيّد رفتار کردم و با برادرم بقزوين برگشتم. مطابق دستور سيّد و نصايح او عمل مينمودم. روزها بتجارت مشغول بودم و شبها بمنزل بر ميگشتم و هر شب چند ساعت در اطاق خلوت خود بدعا و نماز مشغول ميشدم و با چشم گريان تضرّع ميکردم و ميگفتم خدايا تو بوسيلهء بندهء مقرّب درگاهت بمن وعده داده‌ای که دوران قائم را درک ميکنم و بزيارت جمالش مشرّف ميشوم و با قيد اطمينان بمن وعده دادی که بنصرت امر حضرت قائم موفّق خواهم شد. تأخير تا کی چه وقت بوعدهء خود وفا ميکنی؟ کی باب فضلت را بروی من ميگشائی؟ کی آن نعمت موفور را بمن عطا ميکنی؟ هر شب کار من همين بود تا اين که روز عرفهء سال ١٢٥٥ هجری رسيد در غروب آن روز بمنزل برگشتم و شب عيد را بنماز و دعا گذراندم بغتةً خوابم برد در خواب ديدم مرغ سفيدی مثل برف دور سر من پرواز ميکند پهلوی درختی ايستاده بودم. مرغ روی شاخهء آن درخت نشست و با نغمهء مؤثّری که از وصف آن عاجزم گفت ای عبد الکريم "آيا در جستجوی مظهر موعود هستی منتظر باش که در سنهء ستّين ظاهر ميشود." پس از اين گفتار آن پرندهء زيبا پرواز کرد و از نظر پنهان شد. اين کلمات در من تأثير عجيبی کرد روح من سراپا مملوّ از سرور شد آنچه از آن پرنده شنيده بودم هميشه با خودم تکرار ميکردم از ترس اينکه مبادا شيرينی آن گفتار از بين برود بهيچکس اين قصّه را نگفتم. بعد از چند سال شنيدم ندای قائم از شيراز بلند شده فوراً بجانب شيراز عازم شدم. در طهران ملّا محمّد معلّم نوری را ملاقات کردم و بوسيلهء او از امر مبارک مطّلع شدم. او بمن گفت که حسب الامر مبارک مؤمنين در کربلا منتظر مراجعت حضرت باب از مکّه هستند. منهم از طهران بکربلا رفتم. بهمدان که رسيدم بدبختانه ملّا جواد برغانی با من همسفر شد و بکربلا آمد من در کربلا بملاقات شماها و باقی دوستان رسيدم و باز هم باحدی قصّهء خوابی را که ديده بودم نگفتم. امشب که بحضور مبارک مشرّف شدم از لسان مبارک همان بيانی را شنيدم و همان نغمهء شورانگيزی را استماع نمودم که در آن شب از آن پرندهء زيبا شنيده بودم. از اين جهت بی‌تاب شدم و بی‌اختيار خود را باقدام مبارک انداختم. نبيل ميگويد در اوائل سال ١٢٦٥ هجری ١٨ ساله بودم که از موطن خودم زرند بقم مسافرت کردم. در آنجا بواسطهء سيّد اسمعيل زواره‌ای ملقّب به ذبيح که در بغداد خود را فدای امراللّه نمود بامر مبارک حضرت اعلی مؤمن شدم. سيّد ذبيح در آن ايّام ميخواست به مازندران برود و به اصحاب قلعهء طبرسی پيوندد و تصميم داشت که مرا و ميرزا فتح اللّه حکّاک قمی را هم که جوانی بود با خودش ببرد و چون موانعی از انجام مقصودش باز داشت بما وعده داد که من در طهران منتظر شما هستم و در ضمنيکه با ميرزا فتح اللّه حکّاک صحبت ميکرد داستان ملّا عبد الکريم قزوينی را برای او گفت. من خيلی بملاقات عبد الکريم اشتياق پيدا کردم بعدها که بطهران رفتم و در مدرسهء دار الشّفای مسجد شاه سيّد اسمعيل ذبيح را ديدم او ملّا عبد الکريم را که در همان مدرسه ساکن بود بمن معرّفی کرد ما عازم قلعهء طبرسی بوديم که خبر رسيد واقعهء قلعه انجام يافته بنابر اين آنهائيکه در صدد بودند بقلعه بروند ممکن نشد. ملّا عبد الکريم در طهران بود و کتاب بيان مبارک فارسی را استنساخ ميکرد. من هميشه با او محشور بودم و الآن که ٣٨ سال از آن ايّام ميگذرد نهايت محبّت را با شدّت حرارت مانند همان ايّام طهران نسبت باو احساس ميکنم و همين مسئله سبب شد که شرح حال او را بتفصيل از آغاز تا انجام در اين کتاب بنويسم. شايد خوانندگان گرامی از مطالعهء آن بعظمت امر الهی پی برند.» (13)
چنین شخص عالم و منقطع که جانش را هم در راه امر حضرت ربّ اعلی فدا کرده و زندگانی پر شور و بی همتایش و تفحص و تجسسش کلاً دلیلی دیگر بر صدق ادّعای حضرت باب است.
منابع
1 . ظ ح:3، 292-294
2. ت س،71
3. ل م ، 280 همچنین مجموعه الواح چاپ مصر، 174
4. ت ن، 38
5. ت ن، 124
6. ت ن، 131
7. ت ن، 162-163
8. ت ن، 176 و همچنین ع ا ، 246
9. ع ا ، 272
10. ت ش ا : 2، 232-233
11. ح ب ، 623
12. ح ب ، 639 یادداشت شماره 74 - گادپسز بای ص 90
13. ت ن، 126-130
قبلی
بعدی