علی ترشیزی ملقب به عظیم - ملّا شیخ
جناب ملّاشيخ علی عظيم ترشيزی از دانشمندان و اعلم علمای اقليم خراسان و افاضل و فقهای آن اقلیم و از شاگردان شجاع جناب سيّد كاظم رشتی بود كه در سال 1261 ه ق به وسيله جناب بابالباب در مشهد به امر بديع مؤمن و پس از ایمان به جانب شیراز شتافت و زیارت حضرت اعلی توفیق حاصل نمود و افتخار مصاحبت ایشان را داشته و اغلب طائف حول مبارک بود. بكرّات در شيراز و اصفهان و سرزمين آذربايجان به حضور مبارك مشرف گشت.(1) وی از اکابر علمای دور اوّل بوده و حضرت باب نامبرده را به علت عظمت مقام علمی و عرفانی و نیز تطبیق عددی «شیخ علی» با «عظیم» ملقب به عظیم فرمودند.(2) سیّد یحیی دارابی وقتی وارد شیراز شد هم ملّا عبدالکریم قزوینی و هم شیخ علی عظیم در شیراز توقف داشتند.(3) از اکابر أصحاب خراسان ملّا شیخ علی عظیم ترشیزی از تلامذه و أصحاب سیّد رشتی و متّصف به علم و فضل وافر و همّت و شهامت باهر بود و به واسطه جناب باب الباب به عرفان و ایمان فائز گشت و به شرف زیارت و صحابت حضرت باب اعظم در شیراز رسید و به تطبیق عدد ابجدی حروف شیخ علی با عظیم با آن نام عظیم ملقب گردید و بعضی نوشته اند که هیجده نسخه از کتاب تفسیر سوره یوسف و نیز شرح حدیث جاریه و برخی از خطب و مناجات بدیعه را حسب امر حضرت از شیراز به طهران برد تا محمّد شاه و حاجی میرزا آقا سی را هدایت نماید و چون حاجی مخالفت و مقاومت کرد آیات و کلمات مذکوره را به میرزا محمود مجتهد و جمعی از علما و امرای نامدار رسانده از طهران سفر نمود و در ایّام اقامت حضرت در شیراز و أصفهان غالبا طائف حول آن بزرگوار بوده مأموریت های عظیمه می یافت و در ایّام مسجونیت آن مظلوم که به عنوان سفر به طهران صورت گرفته بود برای استخلاص و رفع ظلم همی کوشید با مهمین مؤمنین ساکن طهران مراسله نموده، چاره برانگیخته در صدد مقاومت با غلامان و سواران دولتی بود.(4)
سجن ماکو و چهریق و توقیع قائمیت
بدواً توضیح مختصری در باره مقام حضرت اعلی لازمست و باید اشاره به ضعف درک عباد نمود و بنابراین آن حضرت مقام خود را با حکمت به صورت رمز بیان میفرمودند و گرنه مقام آن حضرت در قیوم الأسماء مشخص است. در کتاب دلائل سبعه میفرمایند: «این نیست مگر از ضعف خلق و نظر ننمودن به استقلال و استجلال حق لم یزل و نظر کن در فضل حضرت منتظر که چقدر رحمت خود را در حق مسلمین واسع فرموده با انکه انها را نجات دهد مقامی که اول خلق است و مظهر اننی انا الله چگونه خود را به بابیت قائم ال محمد ظاهر فرموده و باحکام قران در کتاب اول حکم فرمود تا انکه مردم مضطرب نشوند»(5) بالاخره بعد از نزدیک چهار سال از آغاز رسالت صریحاً مقام خود را مقام قائمیت بیان فرمودند که از لحاظ زمانی مقارن با مجلس ولیعهد در تبریز بود. نبیل چنین مینویسد: «در شب دوّم پس از وصول بتبریز حضرت باب جناب عظیم را احضار فرمودند و علنا در نزد او اظهار قائمیت نمودند. عظیم چون این ادّعا را شنید در قبول متردّد شد. حضرت باب باو فرمودند من فردا در محضر ولیعهد و در حضور علماء و اعیان ادّعای خود را اظهار خواهم کرد و برای اثبات ادّعا بآیات تحدّی خواهم نمود و بجز آیات بسایر مطالب متمسّک نخواهم شد. نبیل میگوید جناب عظیم برای من حکایت کرد و گفت که من آنشب خیلی فکرم پریشان بود تا صبح نخوابیدم وقتیکه نماز صبح را خواندم تغییر عجیبی در خودم مشاهده کردم گویا باب تازه ای در مقابل من گشوده شد پیش خود فکر کردم که اگر من بدین مقدّس اسلام و حقانیّت حضرت رسول مؤمن و موقن هستم و بحجّت آیات معتقد این اضطراب و پریشانی دربارهء امر حضرت باب چه علّت دارد، هر چه بفرماید صحیح است و درست و بدون هیچ ترس و ریبی باید قبول کرد از حصول این فکر اضطرابم برطرف شد بحضور مبارک مشرّف شدم و رجای عفو و بخشش نمودم. بمن فرمودند ببین عظمت امر الهی بچه حدّ است و ظهور امراللّه چقدر عظیم است که امثال عظیم را مضطرب و پریشان خاطر میسازد.»(6) از لحاظ زمانی بطور دقیقتر حضرت باب در شعبان 1264 به تبریز ورود فرمودند و سه روز بعد محاکمه انجام شد. حضرت باب شب دوّم ورود به تبريز جناب عظيم (ملّا شيخعلی ترشيزی) را احضار فرمودند. هنگامی كه در اين بار به محضر مبارك شرفياب گشت حضرت باب رسماً و علناً مقام قائميت خويش را بوی اعلان فرمودند.(7) در کتاب ظهور الحق چنین وارد شده: «از جمله توقیعات صادره از قلم اعلی خطاب به عظیم توقیعی است که در اواخر ایّام ماکو صدور یافته وی را به تخصیص و تشریف عظیم سرافراز فرموده، نداء قائمیت را به واسطه او به اسماع و آذان رساندند و هی هذه: "الله اطهر ان یا خلق الله کل تقرئون ثم لتومنون و توقنون هو الاعلی بسم الله الامنع الاقدس شهد الله انه لا اله الا هو له الخلق و الامر یحیی و یمیت ثم یمیت و یحیی و انه هو حی لا یموت فی قبضته ملکوت کلشیء یخلق ما یشاء بامره انه کان علی کل شیئ قدیرا ان یا علی انا قد اصطفینا ک بامرنا ..." لوح با این عبارت ختم میشود: قل ان الله لغنی علیم – »(8) (البته باید توجه داشت همانطوریکه بان اشاره شد شیخعلی عظیم توقیع مبارک را در دو روز قبل از مجلس ولیعهد دریافت کرد.) سپس او را اطمينان بخشيدند كه تا پايان حيات در نهايت استقامت بامرمبارك وفادار خواهد بود و بزيارت حضرت من يظهرهالله موعود نيزشرفياب خواهد گشت.(9) از محتوای تاريخ نبيل زرندی روشن میشود كه ندای قائميت نخستين بار در تبريز به عظيم رسيده لذا توقيع قائمیت كه باعزاز او نازل شده بايد در آن شهر بوی ابلاغ گشته باشد. شیخ عظیم همین که توقیع مبارک به دستش رسید بی درنگ به استنساخ و نشر آن پرداخته مکاتیب متحد اللحن به معاریف بابیه نگاشت و مسائل و تعالیم مندرجه در توقیع را منتشر و مشتهر ساخت و برخی از مکاتیبش در کتاب ظهور الحق وارد شده.(10)
از مجلس استنطاق (موسوم به مجلس ولیعهد) تا شهادت حضرت اعلی
در این مدّت که تقریبا نزدیک به دو سال طول کشید شیخ علی عظیم پیوسته خویش را به محضر اعلی رسانده به امور خطیره مباردت نمود و اوامر حضرت را به مومنین بلاد ابلاغ می داشت، چنانکه قبل از بردن حضرت از ماکو به چهریق وی را برای ملاقات با یحیی خان و دلالت به مقام و مقصد آن بزرگوار فرستاد ولی دولتیان آوازه اش را شنیده پیوسته در کمینش بودند و او ناچار مراعات احتیاط نمود.(11)
بعد از شهادت حضرت اعلی و وقایع رمی شاه
در اواخر ایّام حیات حضرت باب، شیخعلی عظیم که از جمله اکابر بابیان بود توجّه میرزا تقی خان امیرکبیر را بخود جلب کرد و فرّاشان حکومتی در صدد دستگیری او بودند. شیخعلی عظیم که ازاین اقدام امیر کبیر مطلع شد دائما محلّ اقامتش را در طهران عوض میکرد و در انتها با لباس مبدّل از طهران خارج شد. بعد از شهادت حضرت رب اعلی که تقریباً اکثر حروف حیّ و بابیان معروف در وقایع مختلفه به شهادت رسیده بودند، او برای خودش رسالتی در نظر گرفت و بابیان را بانتقامجوئی از دستگاه حکومت تشویق میکرد. او خودش را سلطان منصور خواند و دعوی من یظهره اللهی کرد و جماعتی از بابی های طهران از او تبعیت کردند. او طهران را مرکز اقامت خود قرار داده بود و در مواقع مناسب به شهرهای نزدیک طهران مسافرت کوتاهی می کرد. از جمله اسفار او سفری بود که به کاشان کرد و بر حسب نوشته حاجی میرزا جانی کاشی با سیّد بصیر اعمی هندی مواجه شد و بر اساس ادعای مشابهی که آن دو نفر با هم داشتند بین آنها درگیری شدیدی بروز کرد و آن مباحث و مشاجرات با میانجی شدن حاجی میرزا جانی تا حدّی تخفیف یافت و شیخ عظیم به طهران مراجعت کرد. حاجی میرزا جانی شرح رودرروئی ملّا شیخ علی عظیم با سیّد بصیر هندی را ضمن مکتوبی به برادرش حاج محمّد اسمعیل ذبیح چنین نوشت : به مطالعه جناب اخوی ام برسد در نجف اشرف هوالفتان الجمیل مولانا هرگاه اجمال از مفصل شرح احوالات ازمنه ماضیه حقیر را بخواهید مطلع گردید، آن است که در ماه شعبان جناب بصیر تشریف بارض کاف آورده و جناب عظیم نیز تشریف داشتند، قبل از تشریف آوردن جناب بصیر شنیدیم که ایشان صاحب ظهورات گردیده اند و مدّعی مقام سرّ حسینی هستند و لسان ایشان به قرائت آیات مفتوح گردیده و آیات ایشان را نیز بجهت من آورده بودند ولی حقیر چندان ملتفت نشدم تا زمانی که خود ایشان تشریف آوردند در مجلس اوّل قدری در بیان علم توحید صحبت داشتیم و مرا گمان این بود که از ایشان اعلم هستم بعد از آنکه قدری تعمل (تامل) نمودم یافتم که ایشان لطائف توحید را بهتر از این جانب برخورده اند و سیر ایشان نیز در احوالات سیری بیشتر هست و صاحب جذب و اشراق هستند. حقیر نظر به انصاف و صدق طلب خود نتوانستم انکار فضل و رفعت مقام ایشان را نمایم و دوست نداشتم که محتجب باسم و رسم خویش گردم و لهذا اقرار به ربوبیّت ایشان و عبودیت خود نمودم و از اشراقات جذبات نفحات محبّت ایشان دماغ دل تر و جسم فؤاد را روحی حاصل بود من بعد از آنکه مقارنه نیرین اعنی حضرت بصر و جناب عظیم گردید حضرت بصیر به جذبه محبّت اشراق نمودند و جناب عظیم به نائره قهر چونکه ضدیت ظاهره در بین ظاهر شد سرّ امر مختفی گردید و فتنه شدید و امتحان عظیم گردید تا زمانی که تشریف داشتند حقیر برزخ حکمتی بودم که دو به محاربه یکدیگر تداخل نکنند و به یک قسمی گذشته بعد از تشریف بردن جناب عظیم آتش محبّت قدری در ارض کاف شعله ور گردیده ضعفای از اهل محبّت بر خود ترسیده توقیع فتنه بدست جهال آن ارض رسید و صحبت اختلاف ظاهر گردید در مدت پنج ماه که عدد ها هویت بوده باشد صحبت نمودیم و توجه کردیم تا آنکه کینونت ناری بعضی را به نور مبدل ساختیم و یک نفر از اشراق نور فؤادش مشتعل حفظ خود را نتوانست نمود و اسرار در بازار گفت تا سر داد و یک نفر دیگر هم در او فانی شد و یک نفر دیگر هم مظلوم شهید گردید ولی چند نفر از شیاطین اهل بیان لاجل اهوای نفس خود ممد شده این آتش را افروختند و جان خبیث خود را و روح طیبیه بعضی را سوختند لعنهم الله و العذاب خلاصه حضرت خداوند علی اعلی حقیر را بنحو عزّت و سرور محفوظ داشته در هفتم این شهر وارد کاشان شدیم و احباب را دیدن نموده قدری ایشان را نیز بحال آورده و رفع اختلاف را از گوش های ایشان نمودیم الحال لله الحمد اختلافی نیست ولی این رشته سر دراز دارد مختصر بدانید که غیر شخص موحد در نار حجبات جهل و فریب خود معذب هست الی یوم التوحید و این همه اختلافات نیز از جهت تربیت ایشان هست و الا ان الله غنی عن العالمین جمیعا.(12) تقریبا یکسال بعد از شهادت حضرت ربّ اعلی حضرت ابهی بنا بدستور امیر کبیر به کربلا نقل مکان فرمودند. در غیاب ایشان شیخعلی عظیم خود را قائد بابیان کرد و در تحریک مؤمنین طهران و شورش علیه میرزا تقی خان امیر کبیر همّت فراوان می نمود و حتّی نقشه قتل او را میکشید ولی قبل از اینکه آنرا بمرحله اقدام درآورد دست قضای الهی بر میرزا تقی خان فرود آمده و از مقام خود معزول گردید و به فین کاشان نفی شده و بالاخره بدستور ناصرالدّین شاه به قتل رسید. بنابراین شیخعلی عظیم آرام نگرفت و ناصرالدّین شاه را هدف انتقامجوئی خود قرار داد. در ايّامی كه حضرت بهاءالله در كربلا تشريف داشتند چند تن از بابيان در شهر طهران گرد هم آمده مشورت در نحوه انتقام ازمسؤولان شهادت حضرت باب مينمودند. بانی اين گردهمائی جناب ملّاشيخ علی ترشيزی ملقب به عظيم بود . لذا نقشه قتل شاه را طرح و چند تن بابی ديگر و از جمله سليمان خان تبريزی را با نقشه خود موافق نمود. با بيانی كه با طرح عظيم موافقت و همراهی داشتند غالبا درخانه سليمان خان در محله سرچشمه طهران اجتماع مینمودند. ميرزا يحيی ازل نيز بتصريح جمال ابهي در كتاب بديع (13) در ان اوقات به ترغيب بابيان در اجرا طرح عظيم دخالت و چند روزی نيز درخانه سليمان خان اقامت داشت و بعد كه زمان اجرا طرح رسيد فرار نمود و پنهان گشت. طهران در آن روزگار قلعه محكمی بود كه راه آمد و شد جز شش دروازه نداشت و اطراف آن را خندقهای پهن و عميق فرا گرفته بود. آن عده بابی بارها تلاش كرده بودند كه شاه را در داخل شهر مقتول نمايند ولكن موقعيت مناسبی پيش نيامده بود. زيرا چند فوج و از جمله افواج عرب، افشار، تركمن، خراسان و كردستان از ارك شاهی مواظبت می نمودند. شبها نيز دروازهها را میبستند لذا راه فرار از شهر برای احدی نبود. البته جاسوسان دولتی مراقب احوال مردم بودند و مثلا جناب سليمان خان را كه با لباس مردم كربلا حركت مي نمود زير نظر داشتند.(14) عظیم نیز زیر نظر بود ولی تصوّر نمی کردند که این چند تن بابی قصد قتل شاه دارند. شيخ علی عظيم پس از مراجعت حضرت بهاءالله از كربلا طرح خود را مبنی بر نقشه قتل شاه بعرض آن حضرت رسانيد. حضرت بهاءالله او را با سخنانی قاطع از اجرای طرح برحذر داشتند و عواقب شوم چنين قصد و طرحی را دقيقا بدو خاطرنشان فرمودند (15) ولكن عظيم با آنكه ارادت و اعتقادش به حضرت بهاءالله عميق بود بانذار مبارک گوش ننمود. عظیم کم کم تعدادی از بابیان را بدور خود جمع کرد و گروهی از جان گذشته و ساده لوح را باین منظور تحریک کرد و آنها غالباً در منزل حاجی سلیمان خان تبریزی ملاقات می نمودند. و بالاخره نقشه ای بس ابلهانه برای حمله به شاه طرح کرده و چند تن از بابيان غير مسؤول تحت تاثير افكار او حتی بدون مشورت با عظیم در روز بيست و هشتم شوال سال ١٢٦٨ هجری قمری (پانزدهم اگست ١٨٥٢ ميلادی) در نياوران با سلاح گرم و شمشير به ناصرالدّين شاه حمله نمودند. چون تقریبا تمام افراد این گروه بعداً دستگیر شده و به شهادت رسیدند شرح وقایع و تصمیمات و اقدامات را هیچیک از بابیان برشته تحریر در نیاورده است. تعداد آنها و نام و نشانشان مشخص نشده. تعدادی از بابیان نیریز که برای دادخواهی از مظالم زین العابدین خان حاکم نیریز به پایتخت آمده بودند با این گروه پیوستند و بالاخره این نقشه شیطانی به مرحله اجرا درآمد در کتاب بهاءالله شمس حقیقت چنین وارد شده: «صادق (تبریزی) ، فتح الله (قمی) و حاجی قاسم (نیریزی) در روز يكشنبه ١٥ اگوست سال ١٨٥٢در يكی از ييلاقات اطراف شميران در كمين ناصرالدّين شاه نشستند. ... شاه و ملتزمينش برای رفتن به شكار تازه از قصر نياوران خارج شده بودند كه اين سه نفر بعنوان تقديم عرضحال باو نزدیک شدند. آنها كه در كار سوء قصد مهارتی نداشتند اين نقشه ناجوانمردانه خود را با ناشيگری هرچه تمامتر به اجرا در آوردند. اسلحهای كه بكار برده بودند خنجرهای كوتاه و طپانچههای ساچمهای بود كه اثر چندانی نداشت. اين سه نفر سعی كردند كه شاه را از اسب به زير كشيده و طپانچههای خود را بروی او خالی كنند ولی زخمهائی كه در اثرساچمهها توليد شد اثر چندان نداشت. در اين هنگام همراهان شاه بكمک وی شتافته سوء قصد كنندگان را سركوب كردند. صادق در همان نقطه بقتل رسيد . جسد او را دو شقه نموده يكی را به دروازه شميران و شقه ديگر را به دروازه شاه عبدالعظيم آويختند. فتح الله حاضر نبود در زير شكنجه لب باز كند لذا او را گنگ و لال قبول نموده سرب مذاب در حلقش فرو ريختند. حاجی قاسم را نيز فوراً به ديار عدم فرستادند...»(16) چون جزئیات این وقایع و عکس العمل دستگاه دولت نسبت به بابیان شرحش طولانی است علاقمندان میتوانند به تواریخ بهائی تحت عنوان رمی شاه رجوع فرمایند. دراین مقال باید به چند نکته اشاره کرد. یکی اینکه در أوائل بهار سال 1852 جمال قدم از کربلا به طهران مراجعت فرمودند و همانطوریکه قبلا مذکور شد بعد از اینکه از نقشه های شیخعلی عظیم مطلع شدند او را از این عمل تحذیر فرمودند.(17) مطلب دوّم اینکه این عمل سخیف و بی حاصل تعدادی از مؤمنین جانباز ولی ساده لوح عواقب وخیمی برای جامعه بابی که تحت فشارهای نظامی و قتل عام عمومی قرار گرفته بودند بوجود آورد بحدّی که تا مدت ها نتوانست بپای خود مجدداً بایستد و باعث دستگیری تعداد زیادی از مؤمنین که بسیاری از آنها از این نقشه اصولاً هیچ اطلاعی نداشتند گردید که اکثر قریب باتفاق آنها بشهادت رسیدند و اسم آنها و نحوه شهادتشان درروزنامه وقایع اتّفاقیه آن زمان ها از جمله در روزنامه وقایع اتفاقیه شماره 82 مورخ پنجشنبه 10 دیقعده 1268وارد شده. مطلب سوّم اینکه جمال قدم نیز که نه تنها در این مسأله دستی نداشتند بلکه شدیداً با آن مخالف بودند دستگیر شده در سیاه چال طهران محبوس گردیدند و بعد از چهار ماه و بعد از آنکه بی گناهی ایشان ثابت شد آزاد شده و به عراق عرب تبعید گردیدند و عزیمت ایشان از طهران بسوی بغداد یوم اول ماه ربیع الأول سال 1269 مطابق 12 ژانویه 1853 بود. (18) البته از جمله دستگیر شدگان شیخعلی عظیم بود. مطلب چهارم اینکه شیخعلی عظیم شخصاً نزد حاجب الدّوله و میرزا آقا خان نخست وزیر به رهبری خود در این نقشه شوم اعتراف کرد و در انتها به شهادت رسید. اعتضادالسّلطنه در متنبئين مينويسد كه پس از دستگيری عظيم ميرزا آقاخان نوری به حاج علی خان حاجب الدّوله دستور داد كه گوشهای او را ببرند.(19) جناب عظيم سرانجام بدست علما و مردم شرير شربت شهادت نوشيد. بدن او را با آجر و سنگ و شمشير و خنجر پاره پاره نمودند.(20) مطلب پنجم اینست که چون قصد ما ذکر تمام وقایع تاریخی رمی شاه نیست، ولی لازم است به تعدادی از نوشتارهای تاریخ نویسان که همه از مغرضین بوده اند اشاره کرد و در خاتمه یک قسمت مختصر از یکی از این تاریخ ها را در این مقال وارد کرد. در راس همه تاریخ نویسان شرحی است که میرزا تقی خان سپهر لسان الملک در کتاب ناسخ التواریخ خود نوشته. میرزا تقی خان سپهر شخص بی طرفی نبوده و در نهایت بی شرمی به مقدّسان دیانت بابی حمله کرده و کلمات زشت و ناروا بکار برده و تاریخ را بنحوی متملقانه که خوشایند اربابش ناصرالدّین شاه باشد نوشته وقسمت عمده آنچه در باره امر نوشته مغرضانه وعمدتاً عاری از حقیقت است و او را نباید بعنوان یک تاریخ نویس بی طرف و محقّق منصف در مورد امربابی بحساب آورد و آنچه در باره سپهرنوشته شد در مورد روضة الصفای ناصری رضا قلی خان هدایت لله باشی نیز صادق است. اعتضادالسّلطنه هم در متنبئين خود سعی کرده خود را یک محقّق و شخص بی طرف معرفی کند او هم از حامیان دستگاه سلطنتی و پسر فتحعلیشاه و عموی محمّد شاه بوده. دو منبع غیر ایرانی یکی ا ال ام نیکلا و دیگری ارتور کنت دو گوبینو نیز بیشتر مطالب تاریخی خود را از این تواریخ کسب کرده و گرچه نمی توان آنها را مغرض بحساب آورد ولی در موقعیتی نبودند که بتوانند تاریخ صحیح و دقیقی نوشته و ارائه دهند و بیشتر مطالب خود را از این تواریخ گرفته اند. محمّد جعفر خورموجی صاحب تاريخ حقايق الاخبار ناصری نیز جیره خوار دستگاه ناصری بوده و راه انصاف نپیموده و این از نحوه نوشتار او بسی واضح و بجای وقایع نگاری بیطرفانه خود را در مقام قضاوت سخیفانه قرار داده. اینک قسمت مختصری از نوشتار او راجع به رمی شاه ذیلا درج میشود:
«... در روز بيست و هشتم شوّال اين سانحهٴ حيرت فزای جسارت جماعت بابيّه روی داد. ملخّص اين مقال اين که ملّا شيخعلی که يکی از داعيان باب و ملقّب به حضرت عظيم بود به دارالخلافهٴ تهران آمده روی به ضلالت عباد نهاد و جمعی را به متابعت خويش درآورد و با ايشان پيمان در ميان نهاد که بامداد جمعه در مسجد جامع حاضر شوند، اوّلاً امام جمعه را در مسجد به شهادت رسانيده پس متوجّه ارک پادشاهی گردند. اين شور و اتّفاق هنگام صدارت ميرزا تقی خان بود، چون مشار اليه در عموم ممالک محروسه بخصوص دارالخلافه منهيان مخصوص داشت آنان ماجرا را معروض اتابيگی گردانيدند، چون يکی از پيروان ملّا شيخعلی ميرزا عبدالرّحيم نام هراتی که در خدمت عليقی ميرزا اعتضادالسّلطنه بسر می برد رقم شده بود، ميرزا تقی خان شاهزاده را احضار و از مقدّمه اخبارش داد. مأمورش داشت که از ميرزا عبدالرّحيم منزل ملّاشيخعلی و ساير آن شياطين رجيم را مشخص ساخته اعلام کند. شاهزاده چندانکه از ميرزا عبدالرّحيم استفسار نمود جز از انکار جوابی نشنود. چون ميرزا عبدالرّحيم با ميرزا طاهر نام در يک سرای بسر می بردند از وی جويا گرديد، معلوم شد که ملّا شيخعلی چند روز قبل از سرای ميرزا عبدالرّحيم به جای ديگر نقل نموده است. حاجی سيّد محمّد اصفهانی که يکی از مَرَدهٴ آن مردود بود خانهٴ نايب چاپارخانه را نمود، جمعی با ميرزا طاهر به آنجا شتافتند، وی را نيافتند. ولی ديگری از آن ملّاعين بدست آمد، شاهزاده اعتضادالسّلطنه، ميرزا عبدالرّحيم و آن رجيم ديگر را به حضور اتابک آورد. ميرزا عبدالرّحيم به توسط شاهزاده رهائی يافت و آن يک به ديار ديگر شتافت. ملّا شيخعلی را چون ديگر حالت توقّف نبود، به تبديل لباس و تغيير هيأت به آذربايجان گريخت. بعد از عزل ميرزا تقيخان مجدد به دارالخلافه آمد در خانهٴ حاجی سليمانخان پسر يحيی خان تبريزی منزل کرد. متابعان قديم را اخبار نمود. چون چند روزی منقضی گرديد، عدد ايشان به هفتاد رسيد. به خيال خروج و تصرف دارالخلافه افتادند. بعد از آن که مجلس شورای منعقد و به شرب شراب و عرق مست خراب، به استشاره بپرداختند. آراء سخيفهٴ ايشان بر اين نهج قرار گرفت که ابتدا گزندی به وجود مسعود مبارک که حافظ انام و ناصر اسلام است رسانند؛ آنگاه به اظهار دعوت و تصرف دارالخلافه اقدام نمايند. ملّاشيخعلی از متابعان، مبارز اين ميدان و شناور اين بحر بيکران طلبيد. نخست محمّد صادق نامی که به ملّازمت ملّاشيخعلی اقدام می نمود متقبل اين امر خطير و مهيای سردادن گرديد، و همچنين ملّا فتحاللّه قمی و محمّد باقر نجفآبادی و ميرزا عبدالوهاب شيرازی مهيا و مستعد و آمادهٴ سربازی شدند. بعد از آن که به ميثاق و پيمان کار به پايان رسيد، به تهيه و سامان آلات جارحه پرداخته از دارالخلافه برآمده به قريهٴ نياوران شميران شتافتند. در گوشهای مقام گرفته منتظر مجال و فرصت آمدند.
شاهنشاه اسلام پناه در آن اوقات تشريف فرمای نياوران بود. صبح بيست و هشتم شوال خديو بيهمال عزيمت شکار فرموده عليالرّسم خروشيدن توپ اخبار به فلک دوّار رسيد. ملّازمان درگاه و آن جماعت روسياه، آنان بعزم التزام خدمت و اينان به قصد جسارت حوالی سرای سلطنت حاضر شدند. بعد از انقضاء دو ساعت و نيم از روز، شهريار دشمن سوز چون خورشيد عالم افروز از کرياس سپهر مماس بيرون خراميده برزين اشهب زرّين ستام آرام گرفت. جمعی از مقربان حضرت و کارگزاران دولت چون صدر اعظم و نظامالملک و مستوفيالممالک و ايشيک آقاسی باشی و اميرآخور که حاضر درگاه بودند با جمعی از عمله و فرّاش ملّازم رکاب شدند.» (21)
ملّا شیخعلی عظیم از علمای زمان خود بود که بامر حضرت باب گروید و سر انقیاد بر ادعای حضرت باب نهاد. در مقام علمی او شکی نیست که خود آیتی بر حقانیت ظهور حضرت رب اعلی است. البته اعمال بعد که از او سر زد از مقام علمی او نمی کاهد بلکه دلالت بر عدم تفکر معقولانه و غیر منطقی او دارد.
منابع
1. ح ب، 367
2 . ظ ح: 3،131
3. ت ن، 251
4. ظ ح: 3، 132
5 . کتاب دلائل سبعه، 20-21 در سایت بابیه
http://bayanic.com/showPict.php?id=seven&ref=37&err=0&curr=37"
6 ت ن، 251
7 . ح ب، ۴۱۱
8. ظ ح: 3، ۱۳۲
9. ت ن، 251
10. ظ ح: 3، 133-134
11. ع ا، 483
12 . ع ا ،483-484
13. ك ب ،152
14 . ح ب،۵۹۲
15 ت ن، 498
16 . ب ش، 98 – 100
17. ت ن، 498
18 ت ن، 534
19 . ح ب یادداشت 77 صفحه 639 ن. ک. نوائی فتنه باب ص 50
20 . ح ب، ۶۴۲
21 . حقايق الاخبار ناصری، ١١6 ـ 112