بازگشت صفحه اصلی

علی محمد ورقا پسر مهدی عطری – میرزا

میرزا علی محمد ورقا پسر مهدی عطری است و پسر کهتر حاجی ملا مهدی ميرزا علی محمّد ورقا در عنفوان جوانی با پدر و برادر مهتر از يزد مهاجرت کرده مقيم تبريز شد و حاجی ميرزا عبدالله خان پيشخدمت مظفرّ الدّين ميرزا وليعهد و والی آذربايجان دختر خويش را به ازدواج وی درآورده پدر و پسر را در خانهٴ خود سکونت داده امورشان را اداره کرد و پس ورقا با فراغت بال و آسودگی خيال و عزّت و جلال مهيای خدمت بامر ابهی و تبليغ گشت و با پدر و برادر مهتر بعکّا برای زیارت رفت و پس از فوت والد مراجعت به تبريز نموده به نشر اين امر قيام کرد تا در سال ۱۳۰۰ برای تقسيم ميراث والد و ملآقات خواهر و نشر امر ابهی از تبريز رفت و در آن ايام حکومت يزد جزو قلمرو وسيعهٴ حکومت مسعود ميرزا ظلّ السلطان بود و ابراهيم خليل خان نامی تبريزی از طرف او حکومت يزد مينمود و ورقاء در موقع خروج از تبريز سفارشنامه هائی از بستگان ابراهيم خان در حقّ خود همراه برد و مورد تجليل و مساعدت حکمران شده با وی معاشرت و مصاحبت جست و قريب بيست ماه در يزد بماند و با همه گونه مردم مصاحبت کرده تبليغ نمود و شهرتی بليغ يافت چون ملاها واقعه را نوشتند از ظلّ السلطان که آنهنگام در طهران بود خواست تا با إبراهيم خليل خان تلگراف نمود که ورقا در يزد محبوس باشد و چون باصفهان ورود کند ويرا بدانجا طلبد و حکمران بمجرّد وصول تلگراف کس فرستاد ورقا را دستگير کرده به يزد برگردانده حبس نمود و پس از ورود ظلّ السلطان باصفهان بموجب امرش با کند يکپائی و زنجير بر گردن سوار بر استر همراه مأموران فرستاد و ظلّ السلطان سپرد که به ورقا در طول طريق شدّت و جفائی روا ندارند و در ورود به اصفهان با اسفنديار خان بن حسين قلی خان ايلخانی بختياری هم زندانی شد و او را تبليغ بامر بهائی کرد و اسفنديار خان از مشاهدهٴ ابيات جناب ورقا منجذب گرديد. در آن احوال شيخ محمّد باقر (ذئب) مجتهد اصفهانی با شيخ محمّد حسن مجتهد يزد مراسلات کرده نزد ظلّ السلطان مراوده و سعی در قتل ورقاء نمودولي شاهزاده در شبي دستور داد که ورقا را زنجير خفيفی بر گردن نهادند و بخانه وی بردند تا استنطاق نموده حکم به کفر يا ايمان دهد و توصيه در مساهله و مسامحه کزد و مأمورين و همرهان که با ورقاء بودند نيز کمک کردند و مجتهد چند فقره سئوالات کرده ورقا جواب داد و در پايان مکالمه شيخ نوشت که عقائد ورقا مطابق اسلام است و فسادی در آن راه ندارد ورقا را نزد ظلّ السلطان عودت دادند و در محبس نگه داشتند و پس از چند روزی مرخصّ و مستخلص نمود و آنچه از او در يزد گرفته بودند استرداد کرد و خلاصی در اوائل سال ۱۳۰۴ صورت يافت و بالجمله به تبريز مراجعت نموده کماکان به تبليغ و نشر نفحات ابهی پرداخت و گردباد تعصّب و فتنه برخاست و بدخواهان قيام بر قتلش نمودند و بهائيان قريهٴ سيسان ويرا شبانه از شهر بيرون و بقريه برده چندی نگهداشتند و بدينطريق صدمات و ناملايمات بسيار از يگانه و بيگانه تحملّ نمود تا بسال ۱۳۰۷ با دو پسرش عزيزالله و روح الله باتّفاق ابوالزّوجه اش حاجی ميرزا عبدالله خان نوری بعزم زيارت جمال ابهی بعکّا رفت و چندی در کنف فضل و عنايت بزيست پس عودت کرده در بلاد و معمورات آذربايجان رايت امر الهی را مرتفع نمود و سفری از زنجان و قزوين عبور کرده ايامی در طهران با حاجي ميرزا عبدالله خان بماند و با فاضل قائينی و غيره مؤانست گرفت و در فتنه سال ۱۳۰۸ و گرفتاری بعضی از احباب به آذربايجان برگشت و چون غروب شمس جمال ابهی واقع شد عزم عکّا و زيارت محضر حضرت غصن اعظم عبدالبها کرد و بسال ۱۳۱۰ با دو فرزند بشتافت و چندی در جوار پرانوار فيض سرشار يافت و اشرآقات امر ابهی را از مشرق عبوديت کبری تابان و درخشان مشاهده نمود و با عرفان و شور عشقی که مخصوص او بود رّنه منجذبانه برکشيد و با قصائد غرا و غزليات شيوا نداء انّی آنست نارا بلند نمود و قصائد و غزليات بسيار تنظیم نمود و پس از مراجعت از عکّا چون ديگر براي وی درنگ در تبريز ميسِّر نبود مأموربت يافت که گهی در طهران و ايامی در زنجان به تبليغ و نشر نفحات الهيه مشغول گردد و پيشرفت و ترقی امر ابهی را در زنجان محلّ توجّه و سعی و همتّ خود سازد و در آن ايام حاجی ميرزا عبدالله خان ابوالزّوجه اش مقيم طهران بود و حضرت عبدالبهاء امر فرمود که تمامت کتب امريه و آثار نفيسه اش را از زنجان به طهران برده نزد حاجي خان مذکور بسپارد و لاجرم در سال ۱۳۱۲ از طريق قفقاز و گيلان با پسران مذکور بزنجان در خانهٴ ابوالزّوجه ثانيه اش حاجي ايمان نزول نموده چندی بماند و بهمّت تمام به تبليغ پرداخت و نار حسد و بغضا ء ملا ها را برافروخت و وسوسه و اغوا نمودند تا حکمران علاء الدّوله وی را دستگير کرده در دارالحکومه محبوس ساخت و او با پسرش روح الله زنجان را بقصد طهران ترک کرد که علاءالدوله ایشان را دستگیر و مغلولا به طهران فرستاد و بعد حبسشان در انبار و بالأخره فاجعه شهادت پدر و پسر مظلوم را در انبار در شب هيجدهم ذيقعده سال ۱۳۱۳ واقع شد و جسدشان را چند تن از عمله انبار همان شب به قبرستان معروف سر قبر آقا بردند و در جنب غسّالخانه بخاک سپردند و پس از چندی ميرزا مؤمن کاشانی صورت قبر ساخته علامت نهاد و چون سنواتی گذشت ميرزا عزيزالله بن ورقا باغي محصور در خارج شمالی شهر بنا کرد و جسد پدر و برادر و نيز جسد ملا عليجان مازندراني شهيد را انتقال و استقرار داده بقعه و بارگاه ساخته بنام ورقائيه معروف کرد و پسران ورقا که از دختر حاجي ميرزا عبدالله خان نوري مذکور بودند به ترتيب سنّ ميرزا عزيز الله و ميرزا روح الله و ميرزا ولي الله نام داشتند و ميرزا روح الله شهيد حين شهادت داخل در سنّ چهارده بود (1) علی محمّد ورقاء در سال 1310 هجری قمری 1893 میلادی باتفاق ابوالزوجه و دو پسرش عزیزالله و روح الله به حضور مبارک مرکز میثاق مشرف شد و پس از مراجعت در تبزیز مورد تعرض اعداء بخصوص حاج میرزا موسی ثقه الاسلام قرار گرفت. از طرفی هم زوجه اولش بنت حاجی میرزا عبدالله نوری که فراشباشی مظفّرالدین میرزا بود. زوجه اش که مؤمن با او معاندت فراوان داشت. ورقاء از طرف مرکز میثاق مأمور بسفر به طهران و زنجان شد. زوجه دیگر ورقاء بنت حاجی ایمان زنجانی بود. در زمانی که ورقاء زنجان را ترک میکرد علاءالدوله حاکم زنجان دستور به دستگیری ورقاء و پسرش روح الله داد و آنها را به طهران فرستاد. و هردو پسر و پدر در طهران در طهران زندانی شدند و در سال 1313 هجری قمری 1896 میلادی بواسطه حاجب الدوله (جعفر قلیخان معین السلطنه) بقتل رسیدند (2) شرح احوال و سرگذشت پر ملال جناب ورقاء بسیار مفصل است و ما در اینجا باخصتار بذکر ان میپردازیم طالبان تفصیل بیشتر بکتاب مصابیح هدایت جلد اول مراجعه فرمایند جناب علیمحمد یزدی متخلص بورقا یکی از بزرگان فضل و ادب و عرفان و از مشاهیر مبلغین دانشمند و فداکار امر بهائی است پدرش حاج ملا مهدی یزدی از بهائیان و خدمتگزاران بنام شهرستان یزد و از مؤمنین اولیه بحضرت بهاءالله در آن سامان بود شرح احوال ایشان را حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة الوفا مرقوم فرموده اند و خلاصه اش این است که وقتی در یزد بغایت شهرت در دیانت بهائی رسید علمای سوء بر ضدش قیام نمودند و ناچار شد با دو فرزند خود جنابان ورقا و میرزا حسین جلای وطن اختیار کرد و عزم کوی جانان و زیارت استان حضرت بهاءالله نمود اما در راه بیمار شد و مالا در نزدیکی قصرمزرعه در مرج عکا بملکوت الهی صعود نمود و همانجا مدفون گردید. تاریخ تولد جناب ورقا معلوم نیست ولی بطوریکه عکس شریف اواخر ایام حیات ایشان حاکی است اگر فرض شود در حین شهادت یعنی سال 1313 هجری قمری پنجاه و پنج سال داشته تاریخ تولدش سال یکهزار و دویست و پنجاه و هشت 1258 قمری خواهد بود بهر حال وی در شهر یزد بدنیا آمد و معلومات زمان خویش را از جمله علم طب در همان شهرستان فراگرفت و سپس بمطالعه کتب ادبی و عرفانی پرداخت و هم با قریحه ادبی خدا داده بگفتن شعر شروع نمود و هم در نطق وبیان و فصاحت تبیان سرآمد امثال و اقران گشت هنگامیکه پدرش ملا مهدی ازیزد جلای وطن کرده عزیمت سفر نمود ورقا بیست و دو سال داشت جناب ورقا همراه پدر و برادر بزرگتر ش میرزا حسین بتبریز رفته در منزل آقایان احمد اوف میلانی فرود آمدند در دوران سلطنت قاجاریه در ایران معمول بود که همیشه ولیعهد سلطان در تبریز بسر میبرد و وقتی خود بسلطنت میرسید بطهران میامد و ولیعهد بعدی باز بتبریز میرفت در اینوقت که ملا مهدی و فرزندانش وارد تبریز شده سکونت اختیار نمودند مظفر الدین میرزا ولیعهد ناصرالدین شاه در آن سامان بسر میبرد در دستگاه او یکنفر از بهائیان مخلص بنام میرزا عبدالله خان نوری خدمت میکرد و سمت پیشخدمتی مخصوص ولیعهد را داشت وقتی از ورود جناب ملا مهدی و فرزندانش مطلع گشت از آنها دیدن نمود وهم آنها را بمنزل خویش دعوت کرده ایامی چند بکمال احترام پذیرائی کرد و چون عیالش نسبت بامر بهائی مخالقت و بعض شدید داشت بهائی بودن مهمانان را از او مستور بود و جناب ورقا در اثر معالجاتی که از آن خانم و دیگر افراد آن خانواده نمود در آن عائله محبوبیتی خاص یافت و میرزا عبدالله خان بر آن شد که یگانه دخترش را بعقد ازدواج وی در اورد و لذا با جلب رضایت عیالش بر این کار اقدام نمود و جناب ورقا داماد این خانواده گشت و پس از چندی باتفاق پدر و برادرش برای زیارت عزیمت عکا نمودند اما ملا مهدی در راه مریض شد و مالا در قصر مزرعه نزدیک عکا بدرود حیات گفت و جناب ورقا و برادرش در عکا بزیارت حضرت بهاءالله فائز گشته و پس از چندی توقف در عکا بتبریز معاودت نمودند در این احیان ورقا بوسیله پدر زنش عبدالله خان سابق الذکر بولیعهد معرفی گردید و مظفر الدین میرزا از ملکات فاضله و صفات حمیده وی اظهار خوشوقتی نموده دستور داد که در مجالس اهل علم که غالبا در محضر او تشکیل میشد شرکت کند جناب ورقا نیز اغلب قصائد میساخت و در حضور ولیعهد میخواند و بدریافت صلات گرانبهائی مفتخر میگشت. ورقا در سال 1300 قمری سفری بمسقط الراس خویش یزد نموده در آنجا بسعایت دشمنان گرفتار ایادی ظل السلطان مسعود میرزا فرزند ناصرالدین شاه که حکومت اصفهان و شهرستانهای اطراف را داشت گردیده بزندان افتاد. و پس از یکسال ماندن در زندان یزد وی را با کند و زنجیر از یزد باصفهان مرکز حکومت آورده بمحبس افکندند ولی پس از چندی ظل السلطان او را مرخص نموده بتبریز بازگشت. جناب ورقا بار دیگر در سال 1308 قمری یکسال قبل از صعود جمال قدم باتفاق دو فرزندش عزیز الله و روح الله بساحت اقدس حضرت بهاءالله به زیارت رفته در بهجی عکا مشرف گردید و پس از چندی توقف در آن جوار پر انوار بایران باز گشت و کماکان درتبریز بکار تبلیغ و نشر نفحات الله مشغول گشت وی بعد از صعود حضرت بهاءالله در سال 1309 باز باتفاق دو فرزند مذکورش سفری بعکا نموده حضور حضرت عبدالبها مشرف گشت و باز بتبریز معاودت نمود. بطوریکه قبلا نیز اشاره شد مادر زن جناب ورقا (عیال عبدالله خان نوری) نسبت بدیانت بهائی عنادی شدید داشت و پس از اینکه بر بهائی بودن دامادش مطلع گشت بدرفتاری با وی آغاز نهاد و هم در صدد گرفتن طلاق دخترش از او بر آمد ولی شوهرش عبدالله خان او را از این حرکات منع مینمود با اینحال هر وقت مجالی مییافت از اذیت و آزارش بانواع بهانه ها کوتاهی نمیکرد از جمله وقتی نزد یکی از مجتهدین تبریز که قرابتی هم با او داشت رفته گفت داماد من بابی و کافر است حکم قتل او را صادر فرمائید. مجتهد اظهار داشت تا کفر او بر من ثابت نشود چگونه بر قتلش فتوی دهم آنزن گفت من کفر او را بوسیله یکی از بچه هایش بر شما ثابت میکنم آنگاه بمنزل آمده روح الله را گفت یکی از دوستان پدرت میخواهد ترا ببیند و باین تدبیر او را بخانه مجتهد برد روح الله بگمان اینکه آن شخص بهائی است پس از ورود بر مجتهد ویر را الله ابهی گفت و بنشست عیال عبدالله خان بمجتهد گفت این آقا کوچولو نماز را خوب میخواند مجتهد گفت آقاجان نماز بخوان به بینم روح الله برخاست و پرسید قبله این متزل کدام طرف است و انگاه بدانطرف ایستاده صلوة کبیر را با صوت بلند شروع بخواندن نمود و بعد از آنکه نماز بپایان رسید مجتهد متغیرانه زن را گفت خانم از تو قباحت دارد کسیکه طفل خود را باین صغر سن اینطور بدیانت و خداپرستی تر بیت کرده چگونه من فتوای قتل او را بدهم. جناب ورقا شرح وقایع را بپدر زنش عبدالله خان که در این وقت در طهران بسر میبرد نوشت و او پس از اطلاع بر ما وقع زن خود را طلاق داد و بورقا هم نوشت زنش را طلاق گوید و او نیز چنین کرد ورقا از دختر عبدالله خان چهار پسر داشت که بترتیب عبارت بودند از عزیزالله و روح الله ولی الله و بدیع الله. ورقا پس از وقوع جدائی با زن و مادر زنش دو فرزند بزرگتر خود عزیزالله و روح الله را با خود برد و دو نفردیگر را که کوچک بودند ولی الله و بدیع الله نزد مادر و جده گذاشت و چون از این پس زندگی بر وی در تبریز مشکل شده بود بشهرستان زنجان نقل مکان نمود و در این شهر ساکن گشت و هم در آنجا با دختر حاج ایمان که از بهائیان مخلص و فداکار بود ازدواج نمود ولی از وی اولادی بوجود نیامد بهر حال جناب ورقا پس از چندی سکونت در زنجان در حالی که فتنه و ضوضائی در آن شهر در شرف تکوین بود عزیمت طهران نمود و باتفاق فرزندنش روح الله و پدر زنش حاج ایمان با مال سواری و چاروادار برسم آنروز روانه طهران گشت ولی مامورین حکومت زنجان بدنبال آنها شتافته در دو منزلی زنجان بانها رسیده با بار و بنه بزنجانشان باز گردانیده محبوس نمودند و در اینوقت معلوم شد که عده دیگری را نیز دستگیر و زندانی نموده اند بهر حال مدت شانزده روز آنها را در زندان نگاه داشته و همه شب حاکم زنجان علاءالدوله جمعی از علما را محضر خویش حاضر و جناب ورقا را نیز احضار نموده آنها را بمباحثه وادار مینمود و معلوم است که سئوال علما از ورقا و شنیدن جوابهای مستدل مقنع از او از روی تحقیق و فهم مطلب نبود تا بتوان از آن انتظار نتیجه مطلوب مثبتی داشت ما حصل پس از شانزده شبانه روز که در کمال سختی در زندان علاءالدوله حاکم زنجان بسر برد آنها را که عبارت بودند از جناب ورقا و فرزندش روح الله و جناب حاج ایمان و جناب حاج حسین زنجانی با کند و زنجیر بطهران حرکت داده بعد از چند روز که با مشقت طی طریق مینمودند بطهران واردشان کرده بمنزل معین الدوله بردند و روز دیگر در دارالاماره شهر از آنها استنطاق نموده سپس بمحبس بزرگ دولتی تحویلشان دادند چندی در این زندان بسر برده بودند که اتفاقا قتل ناصرالدین شاه بدست میرزا رضای کرمانی در صحن حضرت عبدالعظیم در شهر ری واقع گشت 1313 قمری و چون این قضیه وقوع یافت همانروز حاجب الدوله چون تصور میکرد و شاید شایع بود که بابی ها عامل قتل شاه بوده اند تصمیم بر کشتن بهائی های محبوس گرفت و بلا فاصله دستور داد آنها را دو نفر دو نفر بنزد او ببرند تا بدست خود آنها را بقتل برساند اول بار جناب ورقا و فرزندش روح الله را در اطاقی در مجاورت زندان بنزد او بردند خطاب به ورقا گفت آخر کار خود را کردید ورقا جواب داد ما تقصیری نکرده ایم گفت چه از این بالاتر که شاه را کشتید و بلا فاصله خنجر از کمر کشده در قلب حضرت ورقا فرو برد و از غایت غضبی که داشت دستور داد میرغضبان پیکر او را قطعه قطعه کردند آنگاه رو بجناب روح الله که بر این منظره بشدت میگریست نموده گفت گریه نکن تو را پیش خود نگاه میدارم و از شاه برایت منصب میگیرم (3)
منابع
1. ظ ح: 6، 762-770
2. م ح: 3، 177
3. تذکره شعرای قرن اوّل بهائی: 4، 401 - 353
قبلی
بعدی