بازگشت صفحه اصلی

محمّد نبیل اکبر فاضل قائنی  - آقا ملّا

آقا محمّد نبیل اکبر فاضل قائنی از فضلای طراز اوّل امر در عهد اعلی و ابهی می‌باشند. اجداد ایشان اهل قائنات که در نزدیکی بیرجند در جنوب خراسان واقع شده. قائنات در جنوب گوناباد و فاران و طبس واقع و از طرف مشرق به افغانستان اتّصال دارد. قسمت اعظم شهرنشین آن از شیعۀ اثناعشریّه و اسمعیلیّه هستند ولی چادرنشین‌های اطراف آن سنّی می‌باشند. تعصّب مذهبی هر دو دسته شدید است. علمای روحانی قائنات مانند علمای سایر نقاط نفوذ مطلق نداشته و ندارند زیرا حکومت دارای نفوذ و اقتدار کامل بود. به این جهت علمای قائنات در نهضت برعلیه بهائیت فقط جنبۀ محرّکین را دارا بودند نه آنکه شخصی که بتوانند عوام‌النّاس را مستقیماً به تمایلات خود سوق دهند.
در کتاب مصابیح هدایت در باره خصوصیات آقا محمّد فاضل قائنی نبیل اکبر چنین وارد شده: «جناب فاضل قائنی اعلم علمای این امر مبارک است و تا کنون کسی را از مؤمنین سراغ نداریم که جامعیّت آن مرد عظیم را حائز شده باشد، زیرا بشهادت اکابر مبلّغین و اعاظم متقدّمین، مردی نادرالوجود و در استعداد خدا داده در عداد نوابغ روزگار، معدود بوده و از حسن اتّفاق خدمت بزرگترین علمای زمان خود را درک کرده و حدّ اکثر استفاده را از محضر دانشمندان عصر خویش نموده است و خلاصه آنکه این مرد جلیل از جملۀ نفوس گرانبهائی است که گردش لیل و نهار بندرت نظیر آنان را ببار میآورد آری:
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
از بسیاری نفوس شنیده شد، که جناب آقا میرزا ابوالفضل گلپایگانی و جناب حاجی میرزا حیدرعلی اصفهانی اعلی الله درجاتهما که آن یک محقّقی نامور و ادیبی پرهنر و این یک مبلّغی نامدار و فحلی عالیمقدار بود، موقعی در عشق آباد تشریف داشتند که جناب فاضل قائنی نیز در آن مدینه مقیم بود و آن دو بزرگوار در محافل احباب در محضر فاضل چنان با خضوع و خشوع جالس می‌شدند و بقسمی مؤدبّانه بفرمایشات او گوش می‌دادند که طفل سبقخوان ببیانات ادیب دبستان .... و هرگز در محافل احباب دیده نشد که یکی از این دو مرد محترم در حضور فاضل لب بتکلّم بگشاید.» (1) جناب میرزا حیدرعلی اصفهانی می‌نویسند: «و از بزرگواری این حضرت فاضل، هم یکی این بود که در تقریر و بیان بر کلّ سبقت داشت، بشأنیکه مثلاً اگر می‌فرمود، آب گرم و خشک است و آتش سرد و تر، کسی قوۀ مقاومتش را نداشت و ثابت می‌فرمود. ... یک کلمۀ بیجائی و یا مطلب غیر صحیحی می‌فرمود و نفسی متذکّرش می‌نمود و یا خود متذکّر می‌شد، فوری بازگشت می‌نمود و اظهار غفلت و اشتباه خود را می‌فرمود و باز از صحبتهای محکم و متین این شخص بزرگ بود که انسان از عجز و جهل و ضعف و حقارت و سیّئه سرشته و تخمیر شده است و آنچه قوّت و قدرت و علم و حکمت و غلبه و صواب و حسن است از حقّ سبحانه و تعالی است، لذلک در هر مقامی خود را باید خاطی و جاهل و اسیر نفس و هوی داند و از نسبت صفت ذاتی خود افسرده و آزرده از کسی که نسبت داده است نشود و از او ممنون و شاکر و مسرور باشد و از حال خود آزرده شود و بخدا پناه برد و از نفس امّاره نجات خواهد.» (2) حضرت عبدالبهاء در باره ایشان می‌نویسند: ««نجم بازغ حضرت نبيل اکبر الی الابد از افق عزّت ابديّه ميدرخشد زيرا هميشه ثابت بر امر مبارک و مشغول بخدمت بود تبليغ نفوس مي‌نمود و بنشر نفحات مي‌پرداخت. اين واضحست هر عزّتی که در امر الهی نيست عاقبت ذلّت است و هر راحتی که در سبيل الهی نه عاقبت زحمت است و هر ثروتی نهايت فقر و مسکنت. فی الحقيقه حضرت نبيل اکبر آيت هدی بود و آيت تقوی در امر مبارک جانفشانی کرد و در جانفشانی کامرانی نمود از عزّت دنيا گذشت و از مسند جاه و غنا چشم پوشيد از هر قيدی فراغت داشت و از هر فکری مجرّد بود عالم و فاضل بود در جميع فنون ماهر، هم مجتهد بود هم حکمی هم عارف بود و هم کاشف در علوم ادبی فصيح و بليغ بود و ناطقی بی‌نظير جامعيّتی عظيم داشت.» (3)
جناب آقا محمّد نبیل اکبر که در میان بهائیان به فاضل قائنی نیز معروف می‌باشد اوّلین شخصی است که در قائنات ندای حقّ را بلند نموده است. گرچه قبل از او آقا سیّد یعقوب به امر حضرت باب ایمان آورد لکن چون اقامتش در قائنات نبود، ارتفاع علم امر در این سرزمین، نصیب نبیل اکبر گردید. پدر نبیل اکبر اصلاً بنام ملّا احمد از اهل سرچاه بوده لکن بواسطۀ وصلت در نوفرست بدان قریه انتقال یافت و امور شرعی و منبر و محراب را عهده دار بود. ملّا احمد، به نوبه خود پسر ملّا محمّد علی و او فرزند حاجی ملّا علی اصغر و او خلف حاج ملّا محمّد علی است که هر یک در زمان خویش از حُجج اسلام و علمای کرام و در بیرجند و سرچاه و نوفرست مرجع انام بوده‌اند.
اولاد ملّا احمد: جناب نبیل اکبر و آقا علی و آقا محمّد حسین و آقا محمّد حسن و آقا زین‌العابدین، همه از آن به بعد به تصدیق امر مبارک فائز شده‌اند.
تولد: اکبر و ارشد فرزندان ملّا احمد آقا محمّد (نبیل اکبر) می‌باشد که در تاریخ 23 رمضان 1244ه. ق. (29 مارس 1829 م.) در نوفرست متولّد گردید
منابع
اقبال بامر مبارک: «کیفیّت تصدیق و اقبال عموی نگارنده، حضرت فاضل نبیل اکبر، آقا محمّد قائنی بامر بدیع نقطۀ اولی و ظهور اقدس جمال ابهی، بقراریکه کراراً از ایشان مسموع داشته‌ام، اینست که بیادگار می‌نگارم – می‌فرمودند، پس از تحصیل مقدّمات، بجهت تکمیل مراتب علوم بامر والد عازم مشهد مقدّس شده، در مدرسۀ بالاسر، منزل و در خدمت اساتید علم مشغول تحصیل گردیدم. بعد از مدّتی، حکیم مشهور حاجی ملّا هادی سبزواری، وارد و چند ماهی بقصد مجاورت اقامت و ضمنا حوزۀ درسی تشکیل و بتدریس مراتب حکمت مشغول شد. این فقره، در میان طلّاب موجب انقلاب گردید. بعضی مدح و تعریف و بسیاری قدح و تکذیب می‌نمودند. محض دیدن و اطّلاع، چند روزی بمحضر درس حکیم حاضر و مطالب و بیانات وی را مستمع و بذائقه خود موافق و حقّ و شیرین یافتم. پس از آن هر روز بر سبیل استمرار، تلمّذ نزد وی را اختیار کردم و وقت حرکت حکیم و مراجعت بسبزوار، من نیز عازم آن دیار گشتم، مدّت پنجسال بتحصیل فنون حکمت، اشتغال ورزیدم. ...» (4)
در سبزوار با مرحوم ملّا یوسف اردبیلی یک مجلس بیشتر ملاقات نمود و مختصر اطلاعاتی از امر حضرت باب تحصیل کرد. پس از تکمیل تحصیلات حکمت، نبیل اکبر به وطن خود برای ملاقات بستگان مراجعت نمود. و سپس برای تکمیل معلومات فقه و اصول به طهران عزیمت نمود و این عزیمت به واسطۀ اصرار پدرش بود زیرا مشارالیه از حکمت اکراه داشت و می‌خواست پسر رشتۀ علوم آباء و اجدادی را تکمیل نماید. (5)
تحصیلات عالیه: چون نبیل اکبر به طهران رسید، تهیۀ سفر عتبات دید. لکن چون راه مسدود بود مجبور شد در طهران توقف نماید. لهذا در مدرسه حاجی شیخ هادی نجم آبادی و شیخ عبدالحسین که از علمای معروف بودند داخل شد. چون طلّاب قشری با او معاشر شدند و علاقۀ حکمت او را دیدند، او را بین خود به طلبۀ بابی معرفی کردند. لکن مدرّسین می‌دانستند که این نسبت بی اساس است، لهذا متعرّض حال او نمی‌شدند. خود شیخ عبدالحسین وجود شاگردی را چون نبیل اکبر مغتنم شمرده و غالباً با او معاشرت و مصاحبت می‌کرد و بدین وسیله از معلومات حکمتی او استفاده می‌نمود.
سنۀ 1268 ه.ق.(1852م) در رسید و ناصرالدّین شاه که طرف سوء قصد واقع شده بود امر به تعقیب شدید از طایفۀ بابیه به زمامداران صادر نمود. با این فرمان به تمام معنی قصّابی بر پا شد. هر کس به اسم بابی معروف بود، بلکه هر کس مظنون و متّهم بود گرفتار می‌شد. چون نبیل اکبر نیز به طلبۀ بابی معروف بود گرفتار شد. هر چه او به محمود خان کلانتر در تبرّی از این امر بیشتر اصرار نمود کمتر مؤثّر افتاد. تا آنکه شیخ عبدالحسین از قضیه مطلع گشت و او را مستخلص ساخت و با وجود این، رفع تهمت از او نشد و طلّاب می‌گفتند شیخ عبدالحسین طلبۀ بابی را نجات داد. (6)
شرح ایمان: شرح ایمان ایشان از زبان خودشان که برادرزاده ایشان نوشته اند از اینقرار است: « پس از این شهرت بی اصل و حقیقت، شبی از شبها آقا سیّد یعقوب نامی از اهل قائن که در همین مدرسه منزل داشت و بعد معلوم شد که سراً بابی بوده، ولی کسی او را نمی شناخت، باطاق فانی آمده، از روی مزاح اظهار داشت که آیا هیچ می‌دانید که در این شهر باسم بابی معروف و عموم علما و طلّاب شما را باین اسم می‌خوانند و از این طایفه می‌دانند؟ گفتم این فقره، از شهرتهای بی اصل است و من بجز اسمی از این طایفه نشنیده و سطری از کلمات آنان را ندیده و با نفسی از ایشان ملاقات ننموده‌ام. در جواب گفت اکنون که شما با وصف این حال باین اسم معروف شده‌اید، چه کلمات باب را ببینید و چه نبینید، تفاوتی بحال مردم و عقیدۀ آنان در حقّ شما نمی‌کند. من قدری نوشتجات باب را بدست آورده‌ام، ولی نمی‌فهمم، چون شما را بی غرض و امین و صاحب فهم و ذوق سلیم یافته‌ام آورده‌ام که ملاحظه فرمائید و آنچه برشما معلوم شد، بمن نیز بفهمانید. این بگفت و مقداری نوشتجات از بغل بیرون گذاشت و رفت و اندکی، در آن کلمات از روی تفنّن و بی اعتنائی سیر نمودم، چون مغزم از کلمات حکما، پر بود و باسلوب بیانات فلاسفه انس و عادت کرده بودم، بالمرّه در نظرم جلوه ننمود و بمذاقم موافق نیفتاد و بلکه خیلی سست و بی حقیقت و خالی از تحقیق و حکمت یافتم، لهذا در زیر کتابها مخفی و مستور داشتم. شب دیگر، آقا سیّد یعقوب آمده، جویا شد که آن نوشته‌جات را دیدید و چیزی معلوم شد یا نه؟ گفتم فی الجمله ملاحظه شد، مطلبی که لایق توجّه و قابل اعتنا باشد، نیافتم. بیچاره مردم، عبث خود را بمهالکی انداخته‌اند و در طریق باطل جان خود را فدا می‌نمایند. عوام معذورند، چه که صحیح و سقیم نمی‌دانند و غثّ و ثمین نمی‌شناسند. امّا، بعضی از اهل علم را چه می‌شود که در این ورطه قدم گذاشته و اسباب اضلال عوام گشتند. بطلان ادّعای باب واضح و ضلالت بابیان، محتاج بدلیل و برهان نیست. از شنیدن این مطالب، حالت آقا سیّد یعقوب منقلب و مدّتی سر بزیر افکنده، چیزی نگفت و گاهی بمثل اینکه می‌خواهد چیزی بگوید و مطلبی دارد، بمن نگاه می‌کرد و باز خود داری می‌نمود، تا عاقبت برخاست و این شعر بخواند:
ای بسا علم و ذکاوات و فطن گشته رهرو را چو غول راهزان
و بعد مرا مخاطب ساخت و گفت (فارجع البصر کرّتین هل تری من فطور) فلانی، تقیید شما، بقوانین مجعوله و ضوابط مقرّره در نزد قوم بسی بعید است، نظر بمعانی و حقائق فرما. حتی تری مالا رأت عین و لا سمعت اذن و لا خطر علی قلب بشر و از اطاق مأیوسا بیرون رفت. قدری در حال سیّد مذکور، متفکر شدم و از انقلاب حال او مندهش گشتم و ظنّ غالب این شد که وی از این طایفه است و خیال او اضلال من است ولی من صید دام او نیستم، بیچاره سیّد اشتباه نموده و شکار خود را نشناخته:
عنقا شکار کس نشود دام باز چین کاینجا همیشه باد بدست است دام را
خلاصه، محض اینکه دلائل بطلان سیّد باب را از کلمات خود او بدست آورده و بسید بیچاره بنمایانم و وی را از راه خطا و اشتباه باز گردانم. اگر چه مرا قصد و خیال این بود، ولی در باطن یکنوع وحشت و تزلزل و انقلابی در احوال ظاهر شد، که خود را در موقف صراط و در بین هلاک و نجات یافتم. بهر حال، مجدداً نوشتجات را پیش کشیده، بدقّت و نظر امعان شروع بمطالعه کردم. چه گویم! که این بار از هر سطری، گویا بابی از علم بروی گشوده می‌شد و عالمی جدید در نظرم جلوه می‌کرد، تا صبح نخوابیدم و مکرّر عطف کردم و پیوسته بر دهشت و حیرتم می‌افزود، و در آن بحر زخّار غوطه ور گشتم و غوّاص آسا، لئالی گرانبها بدست آوردم. چنان شد که حقانیّت نقطۀ اولی، کالشّمس فی وسط السّماء ظاهر و آشکار شد. خود را صاحب قلب و بصر و قوّت و روحی دیگر یافتم. آنچه از مراتب علم و حکمت اندوخته بودم و مایۀ افتخار بود در نظر پست و بیمقدار و موهون و خوار آمد. آری:
گر خوری یکبار از مأکول نور خاک ریزی بر سر نان تنور
خلاصه، شب دیگر آقا سیّد یعقوب بعادت هر شب آمد و بر کیفیّت مطّلع گردید، از شوق و شعف سر بسجود گذاشت و از وجد و نشاط محو و مات بود. گاهی مثل ابر بهار اشک میریخت و هنگامی چون کبک دری قهقهه میزد. از آن ببعد، مقداری دیگر از توقیعات و جواب بعضی سئوالات که از آن جمله بود، شرح کوثر و توقیع میرزا حسن گوهر و جواب اسئلۀ آقا سیّد یحیی دارابی و بالجمله، فصل تابستان رسید و موقع حرکت بسمت عتبات عالیات گذشت. چند ماهی در طهران توقّف گردید، تا فصل پائیز رسید و باتّفاق شیخ مشکور نجفی، عازم عتبات عالیات شده و بجدّ تمام در خدمت مشایخ عظام، چنانچه ارادۀ حضرت والد بود، بتحصیل مراتب فقه و اصول اشتغال ورزیدم.» (7)
تحصیلات در نجف: در نجف در حوزۀ درس مرحوم شیخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه که شیخی متبحّر و بی غرض بود در اواخر سال 1853 داخل گردید. در نجف هم به طلبۀ بابی معروف بود و هر وقت شیخ مرتضی او را می‌دید غالباً تبسّمی می‌نمود. باری بعد از اتمام دورۀ تحصیل (بقولی شش سال) به تحصیل اجازۀ اجتهاد نائل گردید. این موفقیّت انظار علما و طلّاب را فوق‌العاده جلب نمود. زیرا شیخ مرتضی اجازۀ اجتهاد را به هیچ کس نمی‌داد، به علّت آنکه بسیار دقیق بود و به مقتضای وجدان کار می‌کرد.
در مورد نبیل اکبر سؤالاتی چند ایراد نمود که جواب آن‌ها را کتباً تسلیم دارد. جناب نبیل اکبر کتابی در جواب تألیف نمود و شیخ مذکور بعد از مطالعه و تحسین و تمجید، با خط خود اجازۀ اجتهاد را در حاشیه یکی از صفحات اوّلیۀ کتاب مرقوم داشت. در این جا ممکن است سؤالی حاصل شود که بعد از وصول به مراتب حقیقت و رسیدن به معلوم، چرا نبیل اکبر مدّتی را متحمّل زحمات شاقّه گردیده و برای اخذ اجازۀ اجتهاد وقت گرانبها را تلف نمود؟ در این باب خود آن جناب جواب داده است: برای آنکه در موارد تبلیغ امر الهی و صحبت را طرف مورد ایراد نگردد و علمای قشری نگویند علوم او منحصر در حکمت و فلسفه است، و نتوانند بدین واسطه استکبار و نخوت به خرج دهند و بی اعتنائی کنند، لذا این مقدار زحمت را بر خود تحمیل نموده است. الحق که همین طور هم شد. زیرا از آن به بعد کسی از علما جرئت مناظرۀ علمی با او ننمود و هر کس طرف شد غیر از شرمساری و خذلان فایدۀ نبرد.(8) حضرت عبدالبهاء میفرمایند قوله الاعزّ: «در نجف اشرف در دائره شيخ مرتضی مجتهد شهير شخصی بی‌نظير بود مسمّی به آقا محمّد قائنی که عاقبت از فم مطهّر بنبيل اکبر مُلقّب گشت. اين شخص جليل در حوزه آن مجتهد شهير بر جميع تلاميذ تفوّق يافت لهذا از کلّ مستثنا گشت و باجازه اجتهاد اختصاص يافت زيرا شيخ مرتضای مرحوم اجازه بکسی نميداد. و از اين گذشته در فنون سائره مثل حکمت اشراق و مطالب عرفا و معارف شيخيّه و فنون ادبيّه نهايت مهارت داشت شخص جامعی بود برهان لامعی داشت. چون بنور هدی منوّر و مشام بنفحات قدس معطّر شد شعلهء رحمانی گشت و سراج نورانی شد وجد و طرب يافت وله و شعفی دست داد مانند دريا بجوش آمد و بمثابه نهنگ دريای عشق پر خروش گشت.» (9)
برگشت به وطن: باری بعد از اخذ درجۀ اجتهاد به قصد وطن از نجف خارج شد و مرحوم شیخ مرتضی و تلامذه او را مشایعت کردند. اکنون شرح ملاقاتشان را با حضرت بهاءالله از زبان خودشان و به نوشتار برادرزاده شان نقل می‌گردد: « در اوایل ماه جمادی الثّانی سنۀ یکهزار و دویست و هفتاد و پنج (ژانویه 1859) بقصد رجوع بوطن از نجف اشرف حرکت نمودم. حضرات مشایخ و علما، حتّی حضرت علم الهدی شیخ مرتضی با جمع کثیری از طلّاب بعنوان مشایعت تا وادی السّلام بدرقه فرمودند، پس از وداع عازم کربلای معلّا شده، چند روزی بجهت زیارت آن تربت پاک اقامت نمودم و در آن اوقات شیخ حسن نامی از اهل رشت که از جملۀ اهل ایمان بود، خبر دار شده بملاقات آمده و ضمناً از منفییّن ببغداد حکایاتی مینمود و زیاده از حدّ اصرار می‌کرد که اکنون که عازم وطن هستید از ملاقات حضرات نگذرید که بعد‌ها موجب حسرت و ندامت شما خواهد شد. و این شخص مبالغه در تجلیل و تعظیم بهاءالله می‌نمود و همۀ مقصودش، زیارت بهاءالله بود. چون ذکر مرآت ازل بمیان می‌آمد، او از شئون عظمت بهاءالله ذکر می‌نمود و در مقام ازل ساکت و خاموش بود. خلاصه، خیلی التماس کرد و اینجانب را قسم داد و عهد وثیق گرفت که در حین عبور از بغداد بگذرم و بزیارت بهاءالله نائل گردم و چنین شد که ببغداد آمده، وقت عصری وارد بر بیت حضرت بهاءالله شدم. پس از چند دقیقه، حضرت بهاءالله محض ملاقات، از اندرونی ببیرونی تشریف آوردند و اکرام و نوازش فرمودند و بر سبیل مطایبه و مزاح متبسّمانه مذکور داشتند که شما مگر نمی‌دانید که ما مغضوب دولت و مردود ملّت و مطرود بلادیم و هرکس هم با ما ملاقات و معاشرت نماید، او نیز متّهم و بد نام میشود و مطعون و ملام میگردد؟ شما شخصی هستید عالم و مجتهد معزّز و محترم، بکدام جرأت بملاقات ما اقدام نمودید؟ چرا بر خود رحم نکردید و پاس شأن و مقام خود را ننمودید؟
خلاصه، از این قبیل فرمایشات، مطایبات بسیار فرمودند و بعد در همان بیرونی، اطاقی بجهت منزل مقرّر و میرزا آقا جان کاشانی را مهماندار معیّن کردند. روزی از روزها، طرف عصری با جناب آخوند ملّا محمّد صادق خراسانی معروف بمقدّس که شخصی عالم و فاضل و بسیار وقور و جلیل القدر بود نشسته و مشغول صحبت بودیم که در این اثناء حضرت بهاءالله در حالتیکه دست شاهزاده ملک آرا در دست مبارکش بود، از کوچه وارد بیرونی شدند. بمحض ورود جناب مقدّس خراسانی که هیکل وقار بود، بی اختیار بلند شده، روی قدمهای حضرت بهاءالله افتاد. حضرت بهاءالله را این حرکت ناپسند آمده، با چهرۀ افروخته فرمودند، آخوند بر خیزید. این مرید بازیها را موقوف کنید و فوراً با ملک آرا بیرون رفتند. اینجانب خیلی متعجّب و متحیّر شدم و از مثل جناب مقدّس شخصی، ظهور چنین حرکتی را بعید دانستم و چون خوش نیامدن حضرت بهاءالله را هم مشاهده نمودم، لهذا زبان اعتراض گشودم و جناب مقدّس را ملامت کردم که شما علاوه بر مراتب و مقامات علمی کسی هستید که ادراک خدمت حضرت نقطۀ اولی را نموده‌اید و از حروف ثانی و شهدای بیان محسوبید، هر چند حضرت بهاءالله محترم و از اجلّۀ نفوس و اکابر ایران و اعاظم وزراء دولت شمرده می‌شوند و بجهت این امر بحبس و زندان افتادند و مبتلا بتاراج و تالان شدند و عاقبت سرگون و اخراج بلد گردیدند، معذلک این حرکت شما نسبت بایشان، حرکت عبد ذلیل نسبت بمولای جلیل بود. جناب مقدّس، بالمرّه در مقام جواب بر نیامد و بحالت انجذاب بر قرار بود فقط مسرورّانه همینقدر فرمود، نسئل الله ان یکشف لک الغطاء و اجزل فی العطاء و افاض علی جنابک بالموهبة الکبری. از آن وقت ببعد، در روش و سلوک حضرت بهاءالله نظر را دقیق نمودم و سرّاً در مقام تحقیق برآمدم. هر قدر بیشتر مداقّه کردم، چیزیکه دلیل بر ادّعای مقامی باشد، کمتر یافتم، جز خضوع و خشوع و اظهار مقام عبودیّت و فنا قولاً و فعلاً مشاهده ننمودم، بطوریکه امر بر امثال من بغایت مشتبه شده، خود را از هر جهت برتر و اقدم می‌شمردم و بهمین خیال واهی در همۀ اوقات در مجالس و محافل بصدر می‌نشستم و در مقام صحبت فرصت بایشان و احدی نمی‌دادم. تا آنکه، یکروز طرف عصری، در بیت مبارک در همان تالار بزرگ که بحکم الهی، مطاف اهل بهاست، بامر حضرت بهاءالله، محفلی منعقد و جمعی از محبّین از هر قبیل مردمان حاضر گشتند. باز عادة اینجانب بر همه مصدّر و حضرت بهاءالله در ردیف نفوس، تقریباً در وسط جلوس فرمودند و بدست مبارک چای می‌ریختند. در این اثنا، مسئلۀ عریضه‌ئی مطرح مذاکره گشت. چون گمان جواب صواب و حلّ مسئله را در عهدۀ دیگری نمی‌دیدم، شروع بجواب و کشف حجاب نمودم. همۀ حضّار ساکت و صامت و متوجّه استماع گفتار اینجانب بودند، جز اینکه حضرت بهاءالله گاه گاهی در ضمن تصدیق، فی الجمله تصرّفی در آنچه می‌گفتم می‌نمودند و بعبارة اخری، توضیحی در آن مقام می‌دادند، تا اندک اندک تصرّف را زیاد فرمودند. کار بجائی کشید که فانی ساکت و ایشان ناطق شدند و بطوری بیان مبارک در آن موضوع اوج گرفت و بحر بیان بقسمی بموج آمد که مضطرب و مندهش گشتم»(10) حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند قوله الاعزّ: « و چون اجازه اجتهاد از شيخ مشاراليه در نهايت توصيف و تعريف بيافت از نجف ببغداد شتافت و بشرف لقا فائز شد و اقتباس انوار از شجره مبارکهء سينا نمود و چنان بهيجان آمد که شب و روز آرام نداشت. روزی اين شخص محترم در بيرونی بکمال ادب روی زمين حضور نور مبين نشسته بود. در اين اثنا حاجی ميرزا حسن عمو معتمد مجتهدين کربلا با زين العابدين خان فخر الدّوله وارد شدند. حاجی مذکور ملاحظه نمود که حضرت نبيل اکبر دو زانوی ادب روی زمين نهاده و در نهايت خضوع و خشوع نشسته بسيار تعجّب نمود خفيّاً گفت، آقا شما اينجا چه مي‌کنيد؟ جناب نبيل اکبر فرمودند بجهت همان کار که شما آمده‌ايد. باری، خيلی سبب تعجّب آنها شد زيرا شهرت کرده بود که اين شخص ممتاز از کلّ مجتهدين و معتمد عظيم شيخ جليل است. باری، بعد حضرت نبيل اکبر عازم ايران شدند و باقليم خراسان رفتند.» (11)
و آن ایّام، چون در بین اصحاب گفتگوهائی در بارۀ میرزا یحیی ازل هم در میان بود، فاضل از جهتی در آنخصوص می‌اندیشید و از جهتی در شئون کمالیّه جمال مبارک و عظمت و جلال ایشان یقین کرده بود که حقّ با جناب مقدّس خراسانی است، یعنی حضرت بهاءالله در حقیقت در خور آنگونه تعظیم و تجلیلی است که آنمرد جلیل در حقّ ایشان بجا میآورد. پس از اندیشه های زیاد، با خود گفت شاید نظم امور ظاهری بدست یحیای ازل و حلّ معضلات علمیّه و بیان حقایق الهیّه از خصائص ذات کامل الصّفات حضرت بهاءالله است و نزد خود، ازل را تشبیه بخلیفۀ ثانی و جمال مبارک را تشبیه بحضرت امیرالمؤمنین می‌کرد و در خلال همان اوقات، در بلدۀ کاظمین در منزل حاجی عبد المجید شیرازی، جمال مبارک بیانی در اسرار خلقت و ایجاد موجودات فرمودند که جواهر گفتار حکمای اوّلین و آخرین در جنب آن مطالب، حکم الفاظ یاوۀ کودکان را داشت و فاضل که در آن مجلس نیز حاضر بود، ناچار شد که خود را از سنگلاخ ارتیاب و راههای پر پیچ و تاب برهاند، لذا عریضه‌ئی عرض و خواهش کرد که حضرت بهاءالله خود را معرّفی فرمایند و آن عریضه را توسّط حضرت سرّالله الاعظم بمحضر جمال قدم فرستاد.
روز بعد، حضرت سرّالله پاکتی محتوی لوح مبارکی آورده، بفاضل مرحمت کرده، فرمودند، این را بخوانید و بعد از خواندن، بمحضر اقدس برگردانید. فاضل، چون آن لوح مبارک را زیارت کرد، ابتدایش، اظهار عبودیّت صرفه و اواسطش مشتمل بر مطالب عرفان بلند و انتهایش حاوی مقامات بی چون و چند خودشان بود که فاضل را از گرداب حیرت نجات داد و باعلی مقامات ایمان و ایقان واصل نمود. و آن لوح مبارک مصدّر باین آیات مبارکات بود: (کنت عبدا قبل ان یخلق الوجود من العدم و قبل ان یرتفع اعلام الهویّه علی اتلال القدم).
باری، پس از حصول اطمینان، مجدّداً عریضه‌ئی، بکمال تذلّل و فروتنی نوشته، توسّط حضرت سرّالله الاعظم، یعنی حضرت عبدالبهاء، بحضور فرستاد که مطلب بر این عبد معلوم شد، حال، تکلیف چیست؟ جمال قدم در صدر آن مرقوم فرمودند، که شما حال بوطن خود باز گردید و حکیمانه باعلای کلمة الله بپردازید، دستور از پی می‌رسد. فاضل، بار سفر بسته، بقاینات روانه شد. اهالی که از آمدنش خبر یافتند، باستقبال شتافتند و جمعی کثیر از علما و طلّاب و تجّار و کسبه تا قریۀ امیر آباد که در یک فرسنگی بیرجند واقع است، ایشان را پیشواز کرده با نهایت احترام بشهر وارد نمودند و امیر علم خان، امیر قائن نیز مقدم او را گرامی شمرده، بتجلیل و تبجیلش همّت گماشت و هفته‌ئی دو روز او را بمنزل دعوت کرده، نزدش تحصیل فلسفه می‌کرد.(12) ورودش به قائنات در حدود اواسط سال 1859 اتفاق افتاد. رفته رفته صیت نبیل اکبر در تمام خراسان بیش از پیش مشتهر شد و در قائنات مسجد و محراب و منبر به او واگذار گردید. میر علمخان روزهای دوشنبه و پنجشنبه در دارالحکومه، که یک فرسخی بیرجند واقع است، با او ملاقات می‌نمود و از علوم و معارف او مستفیض می‌گشت و هر وقت نبیل اکبر به دار الحکومه می‌رفت قبلاً نوکر حکومت برای او اسب حاضر می‌نمود، و در حضور حاکم، اغلب مرافعات به او محوّل می‌شد که به مقتضای سلیقۀ خود حلّ و فصل نماید. علمای بیرجند از قبیل سیّد ابوطالب و ملّا علی اصغر و حاجی میرزا آقا که ناظر این قضایا بودند با وجود حسد قلبی جرئت آن که اظهار وجود نمایند نداشتند. اهالی بیرجند نیز از علما گرفته تا عوام‌النّاس ارادت غریبی نسبت به او حاصل نموده و بر جلالت قدر و مقام او مُقرّ و مُذعن بودند. و امّا نبیل اکبر که در عالم دیگر سیر می‌کرد اعتنائی به این وضعیات نداشت و فکرش منحصر در اعلای امر و تبلیغ بود و هر وقت برای او ممکن می‌شد با اشخاص صحبت می‌داشت. کلمۀ الهی را اول به آقا حسین دُرُخشی، که از بعد به جوان روحانی ملقب گردید ابلاغ نمود و چون پدر جوان روحانی، ملّا عباسقلی که مِن بعد به پیر روحانی ملقب گردید آنوقت مشغول ریاضت بود، نبیل اکبر به جوان روحانی فرمود که من آمده‌ام پدر شما را از ریاضت بیرون آورم. باری جوان روحانی بیست یوم با نبیل اکبر مأنوس و بعد از تکمیل مراتب اذعان و ایمان، برای اعلای ندای حقّ به دُرُخش حرکت نمود و اقارب و بستگان و سایر دوستان را از ورود نبیل اکبر اطلاع داد.
بعد از چندی نبیل اکبر ملّا آقا بابای سرچاهی را تبلیغ کرد و بعد حاجی آقا محمّد برادر جوان روحانی را که مِن بعد به کَهل روحانی ملقّب گردید تبلیغ نمود، و سپس آقا میرزا علی نایب الحکومه، و آقا میرزا باقر برادر او، و میرزا محمّدعلی، و میرزا مهدی صدر العلما، و میرزا ابوالقاسم، یک به یک حضور او رسیده بعد از استماع پیام حق مؤمن شدند. بعد، جماعتی از سر چاه توسط نبیل اکبر تصدیق نمودند از قبیل ملّا محمّد مقدّس که در تمام قائنات به زهد و تقوی معروف بود، و میرزا محمّدعلی ملقّب به نبیل که در مراتب تقدیس و تنزیه و امانت مشار بالبنان بود، و آقا سیّد یعقوب از اجلّۀ علما ساکن در محمودی. این شخص اخیر بعدها در قریۀ شاخن هفده فرسخی بیرجند تلامذه و اقوام خود را که قریب پنجاه نفر بودند به امر مبارک هدایت نمود. نفوس مذکورۀ در فوق هریک به موطن خود توجه نموده ابلاغ کلمة‌الله نمودند و در اندک مدتی از برکت انفاس نبیل اکبر در صفحۀ قائنات قریب یکصد و پنجاه نفس اقبال کردند.
چون علما دیدند که روز بروز از نفوذ و اقتدارشان کاسته و توجّه مردم به طرف نبیل اکبر و دوستان او بیشتر می‌شود و حکومت هم با انتشار امر بدیع مخالفت نمی‌نماید برای آنکه بتوانند بر ضدیت او قیام نموده حکومت مردم را از او منزجر سازند به جعل و اشاعۀ افترا پرداختند و انتشار دادند که امر تازه آن چه را حرام است حلال کرده، و منکر عالم بعد و فضایل ملکوتی است. مدّتی بر این کار مداومت نمودند تا بالاخره حکومت را مرعوب و مردم را ترسانیدند و چون جعلیات و افترآت آن‌ها مؤثر واقع گردید حکومت را بر قلع و قمع این طایفه وادار نمودند. زیرا خود جرئت آن که در مقابل اقتدار او اظهار وجودی نموده مردم را بر فساد اغوا نمایند نداشتند. سیّد ابوطالب مجتهد که علاوه بر ضدیّت به امر بدیع، به خود نبیل اکبر هم دشمنی داشت آن چه توانست از نبیل اکبر سعایت نمود و آن چه از مفتریات بین خلق اشاعه یافته بود در نزد حکومت بیان کرد و حکومت را از نبیل اکبر بد گمان نمود.
در این بین انعکاسات تعقیب بهائیان در سایر نقاط ایران هم به قائن رسید و علما مجتمعاً عریضه‌ای حضور شاه نوشتند. در نتیجۀ این اقدامات، حکومت با فتوای شرعی سیّد ابوطالب تصمیم بر قلع و قمع این فئه گرفت و مأمورینی برای دستگیری مظلومین به اطراف فرستاد، و این مسئله در اواسط زمستان (اوائل 1860) به وقوع پیوست. در آن وقت نبیل اکبر در جلگۀ مازان چند فرسخی بیرجند و به قولی در قریۀ افضل آباد در جنوب، برای ازدواج یکی از صبایای محترمین توقّف داشت. از جانب حکمران مأموری معروف به حسین سیاه با چند نفر برای دستگیری او حرکت نمودند. در بین راه با نبیل اکبر که با بعضی از اخوان خود به طرف بیرجند می‌آمد مصادف شدند. به محض آنکه به او رسیدند فوراً او را از اسب پیاده کردند و چکمه های او را پر از ریگ کرده بگردنش آویختند و پیاده با سر برهنه به جلگۀ فوق‌الذکر مراجعت دادند. سپس پاهای او را زیر شکم الاغ بسته و سواره در معابر گردش داده تازیانه می‌زدند. سپس به سر چاه عمّاری که در کنار لوت خبیص واقع است و هفده فرسخ از بیرجند مسافت دارد وارد نمودند که در آن جا محبوس ساختند. این محل بسیار بد آب و هوا و مردمانش فوق‌العاده وحشی بی تربیت می‌باشند. نبیل اکبر مدت دو ماه در اینجا محبوس بود. بعد از دو ماه حسین مزبور، مأمور شد که او را مجدداً به بیرجند وارد کند. چون علما به او مبلغی پول و هدایا داده بودند آن جناب را برهنه و پیاده حرکت داد و در راه تازیانه می‌زد تا وارد بیرجند نمود. از بیرجند به نوفرست برده قدغن نمود که احدی با او مراوده ننماید. حتّی برادرانش را از مراوده منع نمود و در ایّام توقّف نوفرست، نبیل اکبر برای مشغولیّت به بنای خانه‌ای برای سکونت پرداخت.
توقّف نبیل اکبر در قائنات دو سال و نیم طول کشید.(13) تا آنکه شکایت علما کار خود را کرد. از مشهد مجید بک نام، از مأمورین ایالتی وارد شد که نبیل اکبر را با خود ببرد. و در طول راه این مأمور بر اثر اغوای سیّد ابوطالب صدمات زیادی بر نبیل اکبر وارد نمود، و او را به کُند مقیّد نمود تا آن که به مشهد وارد ساخت این زمان مقارن حدود اوائل سال 1863 بود. توقّف نبیل اکبر در مشهد یک سال طول کشید. در این وقت حسام السّلطنه والی خراسان بود، و احترامات فائقه نسبت به او مجری داشت و نبیل اکبر در ازای این رعایت، برای او کتابی بنام حسامیّه تألیف نمود. اما سیّد ابوطالب همواره مشغول دسیسه بود. از جمله به سیّد اسدالله خلف مرحوم حجّة‌الاسلام حاجی سیّد باقر و آقا محمّد مهدی خلف مرحوم کلباسی مراسلاتی نگاشت، و در عتبات آقا محمّد مهدی را شخصاً ملاقات نمود و فتوای قتل نبیل اکبر را تقاضا نمود. لکن این دو شخص اعتنائی به دسایس او ننمودند. در زمانیکه مؤیّد‌الدوله والی خراسان گردید نبیل اکبر یک سفر به مشهد وارد و مورد محبّت و ارادت والی گردید، بطوری که هر هفته شب‌های پنج‌شنبه نبیل اکبر را به کتاب‌خانۀ خود دعوت می‌کرد و سالی یک صد تومان برای او وظیفه معیّن کرد. در این وقت نبیل زرندی که مأمور به اعلان ظهور علنی حضرت بهاءالله بود در بهار سال 1866 به مشهد وارد شد و از ادرنه پیام مبارک را آورد. نبیل اکبر و سایر مؤمنین بگوش جان شنیدند و بعلاوه نبیل اکبر ابلاغیّه‌ای از طرف خود به عنوان جوان روحانی و عموم احبّای قائنات توسط نبیل زرندی فرستاد و آن‌ها را توصیه نمود که مبادا در امر الهی ادنی توقفی بنمایند.(14)
حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند قوله الاعزّ: «امير قائن مير علَم خان ابتدا بنهايت احترام قيام نمود و حضور ايشان را غنيمت بی‌پايان شمرد. هر کس گمان مي‌نمود که امير با جناب فاضل در درجه عشق است و تعلّق خاطر دارد زيرا مفتون فصاحت و بلاغت و مجنون علوم و فنون او گشته بود ديگر احترامات سائرين واضح و معلوم النّاس علی دين ملوکهم. حضرت نبيل اکبر در اين عزّت و احترام ايّام مي‌گذراند ولی شعله محبّت اللّه نگذاشت که کتمان حقيقت نمايد جوش و خروش پوش از کار برداشت چنان بر افروخت که پرده ستر و حجاب بسوخت،
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسّرم که نجوشم
ولی خطّه قائن روشن کرد و جمعی را تبليغ نمود و چون باين اسم شهير آفاق گشت علمای حسود بنفاق و شقاق برخاستند و سعايت بطهران نمودند. ناصرالدّين شاه بانتقام برخاست و امير اقليم از خوف شاه بنهايت تعرّض قيام نمود ولوله در شهر افتاد و فتنه عظيم رخ نمود. جميع برآشفتند و بتعرّض پرداختند. ولی آن سر گشته و سودائی و دلداده و شيدائی ابداً فتور نياورد و مقاومت جمهور فرمود. عاقبت آن واقف سرّ مکنون را از قائن سرگون نمودند رهنمون بطهران شد و بيسر و سامان گشت. در طهران عوانان دست تطاول گشودند فرّاشان در جستجو بودند و چاوشان در هر کوی در گفتگو تا بدست آرند و عقوبت و شکنجه نمايند. گاهی مانند آه مظلومان بر هر فرازی مي‌شتافت و گهی مانند سرشک چشم ستمديدگان بهر نشيبی مي‌تاخت. لهذا مجبور شد عمّامه برداشت و کلاه بر سر گذاشت تا عوانان نشناسند و باذيّت و جفا بر نخيزند ولی خفيّاً بکمال همّت بنشر نفحات الهی مشغول و به القاء حجج و براهين مألوف» (15) باری نبیل اکبر بعد از آن به طهران رفت. «تاریخ ورود فاضل به طهران پنجم ربیع الثانی سنه یکهزار و دویست و هشتاد و شش هجری قمری بود (15 جولای 1869) فاضل، مدّت سه سال و نیم در طهران مقیم بود و اواخر ایّام اقامت در طهران با یکی از دوشیزگان بهائی ازدواج نمود و آن دوشیزه، همشیرۀ مرحوم دکتر عطاء الله بخشایش بوده که می‌گفته است، فاضل در اواخر اوقات اقامت در طهران تحت تعقیب سخت دشمنان بود و علمای بزرگ پایتخت، از قبیل حاج ملّا علی کنی و سیّد صالح عرب و سیّد صادق سنگلجی، در صدد قتلش بودند، لذا محلّ خود را تغییر می‌داد و هر شبی در محلّه‌ئی بسر میبرد و عمامه را هم بکلاه تبدیل ساخته بود که شناخته نشود و داروغۀ شهر هم بامر شاه پیوسته، در جستجوی ایشان بود.» (16) بعد از این مقدمه در اواخر سنۀ 1290 ه.ق. (1873 م) مدن و قرای متعدد را سیر کرده و از راه طهران به ارض مقصود شتافت و در سجن عکّا در سال 1291 ه ق به حضور حضرت بهاءالله مشرّف شد. در این وقت لوح معروف حکمت از سماء مشیت به افتخار او نازل شد که حالیه مطبوع و در دسترس عموم است، و هم در این سفر به لقب نبیل اکبر مفتخر و متباهی گردید و بعد از آن مأمور توجه به سمت طهران گردید. (17)
خلاصه، بعد از چندی از آذربایجان، بزنجان و قزوین و طهران آمد و از آنجا بنای مسافرت های تبلیغی را گذاشت و بحدود یزد و کرمان و شیراز و اصفهان و سایر صفحات سفر کرد و در همه جا نفحات مسکیّه الهیّه را منتشر نمود و گروهی از طلّاب هدی را بشریعۀ ربّ السّموات العلی دلالت کرد، لکن بعلّت اشتهاریکه داشت اعداء، همواره در تعقیبش بودند و آنی فکرش را آسوده نمی‌گذاشتند، بطوریکه بعضی اوقات همینکه از شهری از بیم خطر خارج می‌شد، اعدای امر، ببلاد مجاور می‌نوشتند که فلانکس ممکن است بشهر شما بیاید، مراقب باشید. موقعیکه در صفحات خراسان سیر میکرد، وقتی گذارش به تون (فاران) افتاده از آنجا عازم طبس گردید و قبل از ورودش غوغای آخوندها بلند شده، عمادالملک، حکمران بهائی طبس، با آنکه مردی مقتدر بود، معهذا دید جلوگیری از ضوضای علما در اقتدارش نیست، لذا بوسیلۀ یکی از معتمدین خود مقداری قند و چای و بعضی اشیاء دیگر برای فاضل فرستاده، خواهش نمود که بآن شهر وارد نشود، با آنکه خودش ایشانرا بطبس دعوت کرده بود و بدین جهت این حرکت بر فاضل گران آمده، چهار نامه گله آمیز، بچهار نفر از اهل طبس نوشت که سواد آنها بخطّ خود او موجود و مقدّمه یکی ازآنها در این مقال درج میشود که از یزد بمیرزا آقا بابای صاحب کار نوشته شده در جمادی الاولی سنۀ 1294 "محبوب مکرّم مهربانا، زید مجداً، چنانچه حالتم را بخواهید الحمدلله در بلدۀ یزد سلامتی حاصل است و بذکر دوستان حقّ مشغول، ولی هنوز از حالت حیرت عملی که از آنجناب و سایر مخادیم و احباب بظهور رسید و این فانی قبحش را اظهار نداشته، اغماض نمود، بیرون نرفته ..." (18)
در طهران نبیل اکبر به تبلیغ امر بدیع و تشویق بهائیان اوقات را مصروف داشت لکن اعدا همواره او را تعقیب می‌کردند تا بالاخره آن جناب ملاحظه نمود که بواسطۀ او جمعی کثیر دستگیر و گرفتار خواهند شد لهذا در حدود سنۀ 1300 ه.ق (1883م) که نائره فساد بلند شده بود ترک طهران گفته و به اطراف ایران مانند اصفهان و یزد و شیراز و نقاط آذربایجان و غیره مسافرت نمود و در همه جا به ترویج و انتشار امر بهائی پرداخت تا بالاخره به امر مبارک سفر سیّم به خراسان توجّه نمود و به همراهی برادر زاده و داماد خود مرحوم آقا شیخ محمّدعلی به نقاط مختلفه از قبیل قوچان و نیشابور و سبزوار و طبس و بشرویه و کرمان سفر کرد و سپس به مشهد مراجعت کرد. (19)
«باری آقا فضل الله شهیدی، در یکی از نمرات مجلّۀ خورشید خاور، در شرح احوال فاضل این عبارات را نوشته: "جناب فاضل روزی فرموده بودند که مَثل من مِثل ابوعلی سینای بخاری است که از بخارا فرار و بطرف ایران از راه صحرا و بیابان حرکت نمود. وقتیکه وارد همدان شد، مشاهده نمود شکل او را کشیده در میدانی گذاشته‌اند که شخصی با چنین شمایل، چنانچه وارد شود او را دستگیر کنند. حکیم بخاری، بیکی از رفقای خود گفت که من چنان بزرگ شده‌ام که دنیا برای من تنگ شده است، حالِ من نیز، مانند آن حکیم است. چنان باسم بهائیّت معروف و مشتهر گشته‌ام که ایران با این وسعت مرا نگهداری نمی‌تواند بکند".
مختصر آنکه در خلال مسافرتهای ایشان شهادت سلطان الشّهدا و محبوب الشّهدا در اصفهان واقع شد.
در تاریخ سمندر، این عبارات مرقوم است: «از شدّت حرقت و حدّت آن مصیبت کبری در یزد، بتصویب و مشورت بعضی آقایان افنان و اکابر و دوستان مقرّر شده بود که حضرت فاضل مرفوع، با چند نفر از اعاظم احبّاء برای تظلم و دادخواهی بدربار دولت بهیّۀ روس و یا دولت فخیمۀ انگلیس بروند و مقدّمات این کار را ترتیب دادند و حضرت فاضل و جناب امین، از راه طهران و قزوین بتبریز تشریف بردند و بانتظار جواب عریضه‌ئی که از یزد، برای استیذان این مطلب، بحضور مبارک جمالِ‌قدم جلّ امره عرض شده بود، ماندند و جواب عریضه در تبریز باین مضمون رسید. فقرۀ اُولی، در بارۀ جناب امین و توجّه او بارض طا و از آنجا مع جمعی علیهم بهاءالله بانگلیس و تفلیس بدادخواهی، این مراتب عرض شد هذا ما انزله الوّهاب فی الجواب.... انّهم لایقدرون علی قضاء حوائجهم و کیف حوائجکم امّا انا اشکوبثّی و حزنی الی الله و لاحبّتی ان یریدوا ما اردناه من قبل و نرید من بعد. این بیان که از قلم رحمان جاری شده بمثابۀ کوثر حیوان است از برای مقرّبین و مخلصین ....
لهذا، از آن خیال منصرف شده، مدّتی مدید بخواهش احبّای آذربایجان در آن حدود تشریف داشتند و بتبلیغ و تألیف و نشر نفحات می‌پرداختند و تقریباً در سال 1299 بقزوین تشریف آوردند، سبب تبلیغ و تجدید و احیاء جمعی گردیدند و بتصویب و مشورت مرحوم آقا محمّد جواد عموجان علیه سلام الله، متأهّل گردیده ،چند سال در آنشهر اقامت فرمودند و در ضمن گاهی مسافرت باطراف مینمودند.....» (تاریخ سمندر، 188-189)
جناب فاضل، بعد از مدّتی اقامت در قزوین، بطهران کوچیدند و چندی که گذشت ارباب عمائم خبردار شدند و باز شِکوه بناصرالدّینشاه برده، خواستار گشتند که علی ایّ وجه کان او را دستگیر ساخته، بقتل رساند و نزدیک بود که احباب از حفظ او عاجز شوند و کلّا مبتلای قهر سلطانی گردند، لذا آن بزرگوار از بیراهه با چارق و پاتاوه بر الاغی سوار شده، راه خراسان را پیش گرفته، خود را بسبزوار رسانید. از آنسوی، ناصرالدّینشاه بابرام علما، حکمی صادر نموده، برای والی خراسان فرستاده تأکید کرد که فلانکس با فلان نشان را در هر جا هست گرفتار ساخته، تحت الحفظ بطهران روانه نمائید. والی نیز بحکّام جزء، عین آنرا ابلاغ و سفارش نمود که در فرودگاههای مسافران، جواسیسی بگمارند تا چنین شخصی که آمد دستگیر سازند.
همینکه فاضل بسبزوار رسید، گرفتار شد و شرحش بطوریکه جناب آقا سیّد عبّاس علوی، از مرحوم شیخ محمّدعلی قائنی که خود شاهد واقعه بوده شنیده‌اند، این است که فاضل با آقا شیخ محمّدعلی که بایشان پیوسته بود، ورود بشهر را خارج از حکمت شمرده و در کاروانسرای شاه عبّاسی سبزوار که در بین شهر واقع است حجره‌ئی گرفته بودند و گمان نمی‌بردند که با آن کفش و کلاه در میان آن همه مسافر شناخته شوند، تا آنکه در نیمه شبی، مأموری داخل حجره شده، بفاضل گفت، حکمران شما را خواسته. آقا شیخ محمّدعلی گفت، منهم بیابم، گفت نه، من مأمور بردن ایشان (یعنی فاضل) هستم. فاضل ناچار با همان لباس روانه و بخلوتخانۀ حاکم رهنمائی گردیده، سلام کرد و در مقابل حاکم که یکی از شاهزادگان قاجار بود، ایستاد. حاکم خیره خیره باو نگاه کرده، گفت قطعاً تو آقا محمّد قائنی هستی، فاضل سکوت کرد. بعد حاکم با تغیّر گفت، من میرزا حسینعلی نوری را می‌شناسم، او کسی نیست که مانند تو، مرد دانشمندی مریدش شود. آخر تو سالها در همین سبزوار، تحصیل حکمت کرده‌ئی و‌‌ مورد اعجاب چون حاج ملّاهادی حکیمی بوده‌ئی و همچنین عمری، از محضر شیخ مرتضی انصاری استفاده کرده‌ئی و از چنان شخص بزرگواری، اجازۀ اجتهاد دریافت داشته‌ئی و مردی شدی جامع معقول و منقول. ننگ نداشتی که پیروی میرزا حسین‌علی نوری را که یک شخص مازندرانی است، اختیار کردی و خود را رسوای خاص و عام نمودی؟ بیا بر خود رحم کن و تن زیر بار این ننگ مده. کاش خودت ادّعا می‌کردی و از این قبیل سخنان گفته، منتظر شد که ببیند از فاضل چه تراوش میکند.
فاضل گفت، حضرت والا، شما می‌دانید که فطرت انسان طوری است که در همه حال می‌خواهد او را آقا بدانند، ولو از طبقۀ حمّال و بقّال باشد، تا چه رسد باشخاص محترم خاصّه که از اهل علم باشد، زیرا که دارندۀ علم طبعش قبول تبعیّت نمی‌کند، بالاخّص اگر آن شخص عالم، مانند من کسی باشد که جامع المعقول و المنقولم. بلی منهم نمی‌خواستم، تابع حضرت بهاءالله شوم، بلکه در ابتدا ایشانرا از حیث رتبه، دون مقام خود میشمردم و در بغداد علمای بیان، امثال مقدّس خراسانی و حاجی سیّد جواد کربلائی، همه در زیر دست من می‌نشستند و در محضر من، مانند عبد ذلیل بودند و در مجالس خود، مرا در صدر می‌نشاندند و در صحبت حقّ تقدّم را بمن می‌دادند، امّا در مجلسی که حضرت بهاءالله، لب ببیان گشود و از صدف عبارات، لئالی معانی را بیرون ریخت، فهمیدم که او یگانۀ آفاق است و حکیم علی الاطلاق و دیدم که من، مانند قطره‌ام و او بحر بیکران و من ذرّه‌ام و او خورشید تابان، بل استغفرالله عن ذلک (چه نسبت خاک را با عالم پاک) و حال هم در خدمت شما اقرار می‌کنم که من، مانند عصفور کوچکی که در چنگال بازی قوی پنجه گرفتار باشد، در کمند ارادت، حضرت بهاءالله اسیرم و توانائی رهائی ندارم. دیگر خود دانید. می‌خواهید در همین جا مرا بکشید، می‌خواهید در کُند و زنجیرم بیندازید، می‌خواهید بطهرانم بفرستید. هر قسم که رفتار فرمائید مختارید. شاهزاده، از صدق لهجۀ آن مرد عظیم المنزله که در راه محبوبش اینطور آوارۀ دیار شده، متأثر گشت و در آخر کار گفت مرا دریغ می‌آید که تو کشته شوی. من ترا نادیده می‌انگارم. همین حالا برو و بزودی از شهر خارج شو و مواظب خود باش که جاسوسان در کمین تو هستند.
باری، فاضل از آنجا بکاروانسرا آمده وقایع را بآقا شیخ محمّدعلی گفته و شبانه حرکت کرده، از بیراهه خود را بقوچان رسانیدند و در آنجا با حسینقلی شجاع‌الدّوله، که حاکم مقتدری بود ملاقات نموده، مورد اکرام و احترام حاکم مشارالیه گردیدند و بعد دو رأس الاغ خریداری کرده، از راه باجگیران بسرحدّ رسیدند، در حالیکه هیچکدام تذکرۀ عبور نداشتند، جناب شیخ محمّدعلی بفاضل گفت، ما چگونه از سرحدّ گذر خواهیم کرد، در صورتیکه تذکره نداریم؟ فاضل اظهار داشت، که از الاغها پیاده می‌شویم و متوکلاً علی‌الله می‌رویم. من دعائی از حضرت اعلی در خاطر دارم که در این قبیل مواقع می‌خوانم، در اینجا هم آن دعا را تلاوت می‌کنیم و روانه می‌شویم و همانگونه معمول داشتند. یعنی از الاغها پائین آمده، با تلاوت دعا روان شدند، از جلو ادارۀ گمرک ایران که می‌گذشتند، رئیس با اجزای خود ایستاده بود و این دو مسافر سرها را بزیر انداخته می‌رفتند. رئیس گمرک بجناب فاضل سلام نموده، یک فنجان چای تعارف کرد. آنها بعذر اینکه، عجله داریم تشکّر کنان دور شدند و رئیس گمرک مطالبۀ تذکره ننمود و بعد که بگمرک روس رسیدند، در آنجا هم با آنکه اجزای گمرکخانه بر در اداره ایستاده بودند، کسی از این دو نفر مطالبۀ تذکره و جواز راه ننمود، تا آنکه مقداری از آنجا هم دور شدند و بعد بر الاغها سوار گشته، بعشق آباد رسیدند و فاضل در آن مدینه با افاضات علمیّه احبّاء را مستفیض می‌گردانید، لکن بواسطۀ فقر و تنگدستی در کمال عسرت زندگانی می‌کرد، ولی از عزّت نفس باحدی اظهار نمی‌نمود.» (20) فاضل و محقق جلیل القدر جناب میرزا ابوالفضائل گلپایگانی شرح یکی ازوقایع عشق آباد را در کتاب فرائد چنین می‌نویسند: « در سنۀ 1309 هجریّه که حضرت نیبل اکبر فاضل قائینی قدّس الله تربته، بعشق آباد ورود فرمود، نگارندۀ این اوراق نیز مقیم آن بلد بود. چون مرحوم ملّا محمّد، قاضی سابق عشق آباد در ایّام شباب و تحصیل، صیت فضائل حضرت نبیل را مسموع داشته بود، زیاده از حدّ اظهار اشتیاق بملاقات آنحضرت می‌نمود، تا اینکه شبی از لیالی رمضان المبارک سنۀ مذکوره، در بیت جناب یحیی بیک، که از اعیان ملّت فخیمۀ اسلامیّه‌اند و از مستخدمین دولت بهیّۀ روسیّه، اتّفاق ملاقات افتاد، محفلی حافل بود و مجلسی مشحون از عالم و جاهل، صدر محفل بوجوه مسلمین و نصاری آراسته و عامّه در ذیل مجلس بر صفت مساجد و جوامع نشسته، جناب آقا سیّد ابراهیم قراباغی، که حال، قاضی عشق آبادند و ایشان نیز تازه از مشهد مقدّس وارد شده بودند، در حالتیکه آثار حقد و انقباض از وجناتش لائح بود و امارات اضطراب و التهاب از حرکات و سکناتش واضح، بلا سابقۀ، ذکری از اختلافات دینیّه افتتاح باب مناظرت فرمود و عیناً باین عبارت، حضرت نبیل و این عبد را مخاطب داشته، سئوال نمود که این امر تازه‌ئی که شما آورده‌اید، دلیل و برهان آن چیست؟ من استدلال بآیات قرآن و احادیث را قبول ندارم و از شما دلیلی عقلی، بر اثبات صحّت این امر می‌طلبم. حضرت فاضل، از استماع این کلام متحیّر شد و این عبد را نیز حیرت فرو گرفت که عجبا در حینی که جناب سیّد، خود را از افاضل ملّت اسلامیّه می‌داند و از سلالۀ عترت نبویّه میشمارد، چون است که قرآن شریف را که فصل الخطاب اختلافات دینیّه است و حجّت بالغۀ الهیّه در این مقام وقعی نمی‌نهد و باستدلال بآن راضی نمی‌شود و بالجمله چون ملاحظه نمودم که مقصود جناب سیّد مجادله و افحام است نه افهام و استفهام و مجادل را دلیل الزامی یابد و جهلش را مقابلۀ بمثل ظاهر می‌نماید. روی بایشان کردم و در جواب معروض داشتم که یا سیّدی، ادلّۀ مظاهر امرالله مشابه است و براهین حقیّت ادیان مماثل اینک کبیتان معظّم جناب الکسندر تومانسکی روسی، در این محفل حاضرند و حقیّت دین اسلام را منکر، جناب شما نخست، حقیّت دین اسلام را بدلیل عقلی، چنانکه از ما می‌طلبید، برای ایشان ثابت فرمائید، تا ما بآن مطّلع گردیم و عیناً همان برهان را بل اتمّ و اجلی بر اثبات حقیّت این ظهور اقدس اعلی اقامه نمائیم. جناب سیّد، از استماع این مقال مبهوت شد و چون قدرت بر استدلال نداشت، اظهار ضجرت و ملالت نمود و صاحب بیت بحُسن خوئی که بدان موصوفند، نار خشونت و رعونت او را بزلال رقّت و ملاطفت و بشاشت و ملایمت منطفی می‌فرمود، تا مجلس انقضاء یافت و هر کس بسوئی شتافت.»(21)
ایشان از عشق آباد به امر مبارک باتفاق میزا ابوالفضائل گلپایگانی بعنوان ملاقات میرزا محمود افنان به بخارا شتافت تا آنکه در 9 ذی حجّه سنۀ 1309 ه.ق (5 ژوئیه 1892م) در بخارا به ملکوت ابهی صعود نمود. عدّه‌ای از بهائیان عشق آباد در مدت متمادی هر ساله به امر مبارک حضرت عبدالبهاء به زیارت مرقد مطهّرش می‌رفتند تا آنکه در انقلاب روسیه چون قبرستان در داخل شهر را خراب می‌نمودند، و مرقد او هم در این قبرستان بود، مرحوم آقا شیخ محمّد علی داماد او توسط آقا شیخ احمد اسکوئی معلّم و آقا عزیزالله اصغر زاده بقایای جسد مطهّر او را به عشق آباد منتقل و در گلستان جاوید عشق آباد مدفون ساختند و حضرت عبدالبهاء در رحلت او می‌فرمایند: «فانّه اوّل مَن اَجاب داعی الحق بعد صعود مولاه.» بدین ترتیب نبیل اکبر اول کسی است که بعد از صعود حضرت بهاءالله عالم فانی را وداع گفته به ملکوت جاودانی انتقال یافت است. (22)
حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند قوله الاعزّ: «سراجی نورانی بود و شعله‌ئی رحمانی هميشه در خطر بود و در حالی پر حذر همواره حکومت در جستجو بود و احزاب در گفتگو. لهذا عاقبت ببخارا و عشق آباد توجّه نمود و در آن خطّه و ديار به بيان اسرار مي‌پرداخت و چون شمع مي‌گداخت. ولی اين صدمات و بليّات پژمرده و افسرده ننمود بلکه روز بروز بر شعله و حالت افزود لسان ناطق بود و طبيب حاذق هر دردی را درمان بود و هر زخمی را مرهم دل و جان. اهل حکمت اشراق را بقواعد اشراقيّون هدايت مينمود و عارفان را بدلائل کشف و شهود اثبات ظهور مليک وجود ميکرد اعاظم شيخيّه را بصريح عبارات شيخ و سيّد مرحوم اقناع ميکرد و فقها را بآيات قران و احاديث ائمّهء هدی دلالت ميفرمود لهذا هر دردمندی را درمان فوری بود و هر مستمنديرا عطای کلّی. باری، در بخارا بی‌نوا شد و بانواع صدمات مبتلا عاقبت در غربت آن کاشف راز بملکوت بی‌نياز شتافت رساله‌ئی در نهايت بلاغت در اثبات امر تحرير نمود و ادلّه و براهين قاطعه تقرير کرد ولی در دست ياران نه اميدم چنانست که آن رساله پيدا شود و سبب تنبّه علماء و فضلا گردد. خلاصه هر چند در اين دار فانی مورد بلايای نامتناهی گشت و لکن جميع مشايخ عظام نظير شيخ مرتضی و ميرزا حبيب اللّه و آيت اللّه خراسانی و ملّا اسداللّه مازندرانی مشايخ سلف و خلف بی‌نام و نشان گردند و محو و نابود شوند نه اثری و نه ثمری نه ذکری و نه خبری ... » (23)
و پوشیده نیست که در همان سنه، شمس طلعت ابهی نیز از افق عالم ادنی غارب گردیده بود و مرکز میثاق ولّی امر نیّر آفاق شدند و بموجب لوحی مخصوص، بمحفل روحانی عشق آباد امر فرمودند که هر ساله نُه نفر، بزیارت تربت فاضل ببخارا بروند
قبلی
بعدی