بازگشت صفحه اصلی

محمد نبیل زرندی ملقب به نبیل اعظم  - ملا

ملّا محمّد زرندی یکی از نوزده حوّاریون حضرت بهاءالله تسمیه شده است که از دوران اوّل امر و اواخر حیات عنصری حضرت ربّ اعلی موفق به ایمان شده و در جریان اُوضاع قرار گرفته و در دوران بطون و سالیان بعد در تمام طول عهد ابهی در سفر و یا در جوار مقامات بوده با بسیاری ازمعاریف امر آشنائی حاصل کرده و در اطاعت اوامر مولای خود و در مراتب توکّل و رضا بی‌نظیر و تاریخ جاودانیش مأخذ مهم و دقیقی برای سوانح اوّلیّه امر می‌باشد. شرح حال سالیان اوّلیّه خودش را به قلمش در ضمن تاریخ امر برشته تحریر در آورده که ذیلا بازگو می‌شود:
محل و تاریخ تولّد: نامش یارمحمد و محل تولّد در زرند (واقع در استان مرکزی البته شهر دیگری بهمین اسم در حوالی کرمان وجود دارد که منظور نیست) و تاریخ تولّد او در روز هیجدهم صفر 1247 هجری قمری (29 جولای 1831) یعنی در زمان اظهار امر حضرت رب اعلی نوجوانی 12 ساله بوده(1)
والدین و منتسبین: اجداد نبیل شعبه ای از چادر نشینان ایل عرب طاهری که به یعقوبی موسوم بوده‌اند. جدّ چهارم نبیل اسمش محمّد بزچو بوده که ریاست ایل را بر عهده داشته و بعد از وفاتش یگانه پسرش شاه محمّد جانشین او گشته این جماعت در قسمتی از شرق خراسان میزیسته و در تحت فرمان امیر افغان بوده‌اند و این ایل از محل خود کوچ کرده به نزدیکی رفسنجان می‌روند و بعد پسر شاه محمّد بنام محمّد شاه ریاست قبیله را بعهده می‌گیرد و بعد پسرش حسین بواسطه وقایع زندگی از ایل جدا شده به کار گله داری و چوپانی در نزدیکی ساوه مشغول می‌شود و پس از او یکی از پسرانش غلامعلی بوده که پدر ملّا محمّد زرندی است و مادرش دختر کلبعلی از اهل جوشقان می‌باشد. اوّلین پسر این زوج بنام شاه محمّد و دومین پسر یارمحمّد نام گرفت آنها پسر سوّمی هم داشتند و سه دختر جمعاً شش فرزند(2)
کودکی و نوجوانی: گرچه پدر ملّا محمدّ وضعیت تثبیت شده اقتصادی نداشت و آنطوریکه از قرائن بر میآید یارمحمّد علیرغم علاقه مفرطش به فراگیری نمی‌توانست تحصیلات مرتّب و منظّمی را طی کند ولی بواسطه استعداد فطری و علاقه به علم و دانش علوم مقدّماتی، قرائت قرآن را فرا گرفت و قسمت عمده‌ای از قرآن مجید را از حفظ داشت. خصوصاً بواسطه وضع اقتصادی خانواده مجبور به شبانی بود و گوسفندان را به دشت و صحرا می‌برد و همانطورکه گوسفندها را در بيابان ميچراند بلند بلند آيات قرآن را تلاوت می‌کرد و دوست داشت هميشه تنها باشد شبها که بستاره‌ها نگاه می‌کرد که باعث سرور خاطرش میشد و در تاريکی شب بعضی از دعاهای حضرت امير عليه السّلام را تلاوت می‌کرد و وقتيکه رو بقبله مي‌نمود از خدا درخواست می‌کرد که او را از لغزش حفظ کند و بشناسائی حقّ تأييد فرمايد. در سن نه سالگی اولین مکتب نبیل نزد شخصی همنام پدرش بنام غلامعلی بود. یارمحمّد در بهار و تابستان گوسفندان را به صحرا برای چرا می‌برد و پائیز و زمستان را در مکتب می‌گذراند. از دوازده سالگی شروع به سرودن شعر کرد. در این دوران گفته شده که دعای کُمیل را بعد از اینکه پنج بار برای او خواندند نبیل آنرا می‌توانست از حفظ بخواند(3)
آگاهی از امر بدیع: سالیان اوّلیه عمر نبیل بین شبانی و مکتب در محلش در زرند و در محل محدود خود بزرگ شد و با دنیای خارج ارتباطی نداشت. در سن حدود چهارده سالگی برای اوّلین بار با اجازه پدر همراه یکی از اقوام برای دیدار دائیش به رباط کریم که تا زرند چندان فاصله ای نداشت می‌رود. و در مسجد آنجا دو نفر با یکدیگر در نزدیکی او به نجوا مشغول بودند و نبیل اوّلیّن بار در باره ظهور جدید شنید. نبیل می‌نویسد: « در روز دوازدهم نوروز سال ١٢٦٣ هجری در مسجد رباط کريم دو نفر نشسته بودند با هم گفتگو می‌کردند من بگفتگوی آنها گوش دادم و از آن روز با امر باب آشنا شدم يکی از آن دو نفر بديگری ميگفت آيا شنيده‌ای که سيّد باب را وارد کنارگرد کرده‌اند و می‌خواهند بطهران ببرند رفيقش گفت نه نشنيده‌ام آن شخص برای رفيق خود جميع سرگذشت حضرت باب را نقل کرد.» این گفتگو در او انقلابی بوجود آورد ولی بزودی بزرند برگشت. خوشبختانه سیّد حسیّن زواره‌ای به زرند وارد شد و مردم قریه او را به معلّمی انتخاب کردند و نبیل با او مأنوس شد و در اینهنگام سیّد حسین مؤمن بامر مبارک بود و چون نبیل را صاحب استعداد دید کم کم او را با امر بدیع آشنا کرد و بعد نبیل برای تحصیل به قم رفت و به پیشنهاد سیّد حسین با آقا سیّد اسمعیل زواره‌ای ملقب به ذبیح (که بعدها خود را در بغداد فدا کرد) آشنا شد (او پسر عموی سیّد حسین زواره‌ای بود). سیّد حسین باو گفت که سیّد اسمعیل اطلاعات کامل از امر دارد، سیّد اسمعیل ادعا کرده که چندین بار در اصفهان در منزل امام جمعه به حضور حضرت باب مشرف شده و به چشم خود نزول تفسیر سوره والعصر را دیده.(4) در قم آقا سیّد اسمعیل شالوده ایمان نبیل را استوار نمود و شعله ایمان را در قلبش روشن کرد ولی طولی نکشید که سیّد اسمعیل برای تلمّذ به طهران سفر کرد. نبیل بعد از چندی تصمیم گرفت برای دیدن سیّد اسمعیل و تلمّذ در مدرسه دارالشّفا به طهران سفر کند و این در سال 1265 ه ق در طهران بود که ایمانش تکمیل گردید. حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند: «از جملهء مهاجرين و مجاورين حضرت نبيل جليل است اين ذات محترم در ريعان عمر و عنفوان شباب در زرند خويش و پيوند بگذاشت و بعون و عنايت حضرت خداوند علم هدايت بر افراخت سر خيل عاشقان شد و سرور طالبان گشت» (5) نبیل در محل خودش برادر و خواهرش را بامر جدید آشنا کرد. و بزودی رضایت فامیل را هم بدست آورد که به طهران رفته و به مدرسه دارالشّفا برگردد و درآنجا بود که به ملاقات ملّا عبدالکریم قزوینی (احمد کاتب) موفّق شد. و در همین سفر بود که برای اوّلین بار حضرت غصن اعظم را که حدود شش سال داشتند به مدرسه ملّا صالح برد و بعد برای اوّلین بار بزیارت جمالقدم موفق شد. در همین ایّام بود که نبیل موفّق به زیارت سیّد علی خال اعظم شد که در منزل محمّد بیک چاپارچی وارد شده و تازه از زیارت حضرت ربّ اعلی در چهریق مراجعت کرده بودند و بزودی جزو شهدای سبعه به شهادت رسیدند. کلانتر طهران بغیر از شهدای سبعه یک لیست عریض و طویل داشت که نام نبیل هم در آن لیست بود و چون نبیل جانش در طهران در خطر بود به فرمان جمال قدم به زرند مراجعت کرد. و مدتی در زرند بود و در همین اوان بود که شهادت حضرت ربّ اعلی اتفاق افتاد و وقایع زنجان بانتها رسید، بعد به عزم دیدار میرزا احمد به قم رفته و مطلع شد که میرزا احمد در کرمانشاه ساکن و بسوی کرمانشاه حرکت کرد و بمجرّد ورود میرزا احمد از او درخواست کرد که یک نسخه از دلائل سبعه را به شاهزاده ایلدرم میرزا که حاکم خرّم آباد و لرستان بود و ملّاعبدالکریم او را بامر مبارک آگاه ساخته بود برساند. نبیل باردوگاه شاهزاده رفت و این مأموریت را بخوبی انجام داد. در این زمان جمالقدم طهران را در اواخر بهار که مطابق شعبان 1267 بود بقصد سفر کربلا ترک کردند و هنگامیکه نبیل از سفر خود مراجعت کرد میرزا احمد بشارت ورود حضرت بهاءالله را باو داد و ماه رمضان بود و هر دو به حضور مبارک مشرّف شدند. جمالقدم تمام ماه رمضان را در کرمانشاه تشریف داشتند و بعد باتفاق شکرالله نوری و محمّد مازندرانی که از بقیة السیف قلعه شیخ طبرسی بود به سوی کربلا عزیمت فرمودند(6)
اوّلین مأموریت: جمال قدم مأموریتی به نبیل دادند که او آنرا چنین توصیف کرده است: «حضرت بهاءاللّه در کرمانشاه بميرزا احمد و من (نبیل) امر فرمود که بطهران برويم و مرا مأمور نمودند که بمحض ورود بطهران بهمراهی ميرزا يحيی بقلعهء ذوالفقار خان که نزديک شاهرود است برويم و در آنجا بمانيم تا بهاءاللّه بطهران مراجعت نمايد و بميرزا احمد فرمود که در طهران بماند تا از کربلا مراجعت نمايد، يک جعبه شيرينی بضميمهء مراسله ای باسم جناب کليم بميرزا احمد دادند و فرمودند شيرينی را برای غصن اعظم و مادرشان بمازندران بفرستند، من چون بطهران رسيدم و امر مبارک را بميرزا يحيی ابلاغ نمودم برای اجرای امر و مسافرت از طهران بشاهرود حاضر نشد، از اين گذشته مرا هم مجبور کرد بقزوين بروم و نامه ای چند برای يارانش ببرم پس از مراجعت از قزوين نظر باصرار چند نفر از خويشان مجبور شدم بزرند بروم ميرزا احمد بمن وعده داد که وسائل مراجعت مرا بطهران فراهم کند و باين وعده وفا کرد، بعد از دو ماه بطهران آمدم و با ميرزا احمد در کاروانسرائی که بيرون دروازه نو است زمستان را بسر بردم، ميرزا احمد اوقات خود را بنوشتن کتاب مبارک بيان فارسی و کتاب دلائل سبعه ميگذرانيد.»(7) بعد جناب کلیم باو خبر می‌دهد که در معرض خطر است و بهتر است طهران را ترک کند و نبیل با میرزا احمد خدا حافظی کرده طهران را در اواخر سال 1851 ترک کرده و به زادگاهش برگشت و در آنجا سبب هدایت خویشان و اقوام خود گشت. نبیل هنگامی که از بهترین دوست و انیسش میرزا احمد جدا می‌شد دیگر نمی‌دانست که او را هرگز در این عالم فانی نخواهد دید. نبیل بسیاری از اطلاعات پنج سال اوّل امر را از میرزا احمد بدست اوّل شنید و در تاریخ خود ثبت کرده است. نبیل در زمان سوء قصد بابیان به شاه و تبعید جمال قدم در زرند بود.
سالیان 1852 – 1856: در خلال این دوران در زمانی که در زرند بود و اوضاع منقلب و هر کسی که شهرت بابی داشت در معرض خطر بود و حکومت از ساوه سواران فرستادند و نبیل را دستگیر کرده به ساوه فرستادند و در آنجا چهار ماه در زندان در زیر کُند و زنجیر بود و یکی از آشنایان حکم برائتش را از طهران گرفت و فامیل صلاح دیدند که به طهران رفته تحصیل کند و او در این اوضاع منقلب به طهران رفت ولی اقامتش در طهران طولی نکشید و مستوفی الممالک باو گوشزد کرده که اقامت بیشتر در طهران باعث گرفتاری او خواهد شد و نبیل تصمیم گرفت پیاده بسوی مشهد سفر کند و بعد از عبور از نیشابور و سبزوار و ملاقات با یاران به مشهد رفته و از آنجا بعد از ماه رمضان 1269(جولای 1853) به قم مراجعت نمود و از آنجا عازم عراق شد و در همدان میرزا محمّد علی طبیب زنجانی شهید و در کرمانشاه آقا غلامحسین شوشتری را ملاقات کرد و بالاخره در ذیحجّه 1270 (اگست 1854) که نزدیک چهار ماه از غیبت جمال قدم و هجرتشان به منطقه کردستان گذشته بود وارد بغداد شد و گرچه چندان مجذوب میرزا یحیی نبود ولی چون ریاست اسمی بابیان را بعهده داشت نبیل می‌خواست با او ملاقات کند ولی میرزا یحیی روی خوش نشان نداد و به مصلحت و صوابدید جناب کلیم مقیم کربلا گشت ( 8) و با احباب مانند شیخ سلطان کربلائی و شیخ حسن زنوزی و ملّا آدی گوزل سیاح و شیخ ابوتراب قزوینی و حاجی سیّد جواد کربلائی و سیّد محمّد اصفهانی محشور گشت تا اینکه جمال قدم از سلیمانیه مراجعت فرمودند و چون مشتاق زیارت بود چند بیتی نوشت و فرستاد و در جواب او یک لوح باعزازش نازل گردید: «هوالله کان بکل شیء حکیما ورقه مسطره مشهود گشت و رنّه ملکوتیه در ارض جبروت مسموع شد له الحمد علی ما ارفعک الی سماء حبّه و اسکنک فی ارض وده و اسمعک من نغمات بدعه و جعلک من المؤمنین بایاته و الموقنین بکتابه و الشاربین و الصابرین فی باسائه و السارعین الی رضائه و العارجین الی بساط انسه و طهرک عن دلاله غیره حینئذ لما شربت من ماء العذب اللطافة عن ایدی العنایه قل سبحانک اللهم یا الهی احب بکل لسان ادعوک و بکل بیانه ارجوک و بکل قلب اذکرک و بکل فم اشکرک و بکل وجه اسجدک و بکل عین اشاهدک و بکل فؤاد احبک و بکل کئوب اشرب من ابحر عواطف لاهوت مکرمتک و بکل کئوس اسقی من انهر فضائل جبروت عنایتک و بکل جناح اطیر الی سموات عظمتک و بکل فرح اسیر فی بهاء عز رحمتک لاکون سکرانا عند تغنی ورقاء سلطان جلالک و جذبانا لدی اشراق شمس جمالک و ولهانا فی سرائر اللاهوت ....» (9) در همین زمان ها بود که خیالات واهی من یظهره اللهی را در مخیله اش می‌پروراند ولی بزودی به خطای خود واقف شد و در نزد جمال قدم چون عبد ذلیل و تائب گشت. حضرت عبدالبهاء در باره این دوران میفرمایند قوله الاعز: «و از عراق عجم بعراق عرب شتافت ولی مقصد خويش را نيافت چه که حضرت مقصود در کردستان در مغارهء سرگلو بود و فريداً وحيداً در آن خلوتگاه بجمال خويش عشق می‌باخت نه مونسی و نه ياری و نه مجالسی و نه غمگساری بکلّی خبر منقطع و عراق از فراق نيّر آفاق بخسوف احتراق مبتلا جناب مذکور چون نار موقده را مخمود ديد و يارانرا معدود و يحيی در حفره خفا غنوده و خزيده و خموده و جمود استيلا يافته مجبوراً با نهايت کرب و بلا راه کربلا گرفت در آنجا زيست نمود تا جمال قدم از کردستان بدارالسّلام عودت فرمود، هر يک از احباب عراق را جان تازه و وجد و طربی بی‌اندازه دست داد از جمله نبيل جليل بود که بحضور شتافت و نصيب موفور يافت ايّامی بسرور و شادمانی می‌گذراند و قصائدی در محامد ربّانی انشا مي‌نمود طبع روانی داشت و فصاحت لسانی شعله و شوری داشت و سودا و سروری بعد از مدّتی مراجعت بکربلا نمود.»(10) در گفتگو و معاشرت با سیّد محمّد اصفهانی در باره ذره‌ای احترام که برای او قائل بود از بین رفت و خود را برتر از او یافت و سطوری چند نوشت و مدعی مَن یظهره اللهی شد ولی وقتی که در بغداد بحضور مبارک رسید چشم بصیرتش باز شد و از تصوّرات باطلش نادم گردید و از جمالقدم طلب پوزش نمود. و در شعاع انوار جمال ابهی خود را ناچیز یافت و تائب گردید از آن ببعد در عشق و محبّت به جمال معبود و در وفاداری و اخلاص از دیگران ممتاز بود. و بعد او را به کربلا فرستادند و مدتی در آنجا بود و دیگر مصاحبت سیّد محمّد اصفهانی را نتوانست تحمّل کند و قصد ایران نمود و اوّل به بغداد رفت و جمال قدم اذن برگشت بایران را باو دادند و در همدان به ملاقات میرزا محمّد علی طبیب زنجانی و پسر عمویش میرزا صادق رفت و بعضی از احباء را ملاقات می‌کرد. حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند قوله الاعز: «باز ببغداد مراجعت نمود و در سايه شجره مبارکه آرميد، از بغداد مأمور بکرمانشاه شد دو باره عودت کرد و در هر سفر بخدمتی موفّق گشت.» (11) چون زمستان سپری شد به معیت آقا جواد فرهادی عازم زرند شد و عندالورود جمع زیادی از هر صنف بدیدنش آمدند و چون مدّتی از او خبر نداشتند تصور بر مرگ او داشتند و ملّاهای محل دلهره داشتند که برای خود رقیبی تصوّر کردند زیرا او به عتبات رفته بود ولی نبیل بانها گفت قصد ماندن در زرند را ندارد و فقط برای دیدن والدین آمده که باعث سرور آنها شد(12)
سالهای 1858-1857: نبیل سال سیزدهم از ظهور و نوروز سال 1273 (مارچ 1857) را در زرند بود و آقا محمّد جواد فرهادی باتفاق یکی از برادران نبیل به طهران رفتند و نبیل بخواهش والدین در زرند ماند. و بعد از گذشت چند ماه به طهران رفته در منزل حاجی میرزا محمّد عطّار و میرزا اشرف کَندی و برادرش ملّا محمّد تقی کَندی در کَند بسر برد و سپس حاجی محمّد رضای قمی و نبیل اکبر را ملاقات نمود و همینجا بود که تصمیم گرفت به دارالسّلام رفته و مقیم آن شهر شود، بنا براین به زرند رفته با فامیل و اقربا خداحافظی کرد و عزم سفر کرد و از طریق قم به کاشان رفت و در آنجا بود که با ملّا جعفر نراقی که مجتهد کاشان بود و داعیه مَن یظهره اللهی داشت ملاقات نمود و نبیل به حالات درونی او و ظاهر سازیش و نفاقش پی برد. نبیل با آقا محمّد علی مخملباف نیز ملاقات کرد و به محمّد باقر پسر مخملباف و سه برادر بزرگوار از عائله دیگر بنام محمّد باقر خیاط و محمّد اسمعیل خیاط و پهلوان رضا درس بیان می‌داد و حقائق را بر آنها روشن ساخت بطوریکه ملّا جعفر از نظرشان افتاد بعد دو نفر از قریه قمصر آمده او را به محل خود بردند و در آنجا به منزل آقا سیّد ابراهیم امام جماعت مقیم شد و از جمله نفوسی را که ملاقات نمود شیخ ابوالقاسم مازگانی شهید بود و در نوروز چهاردهم از ظهور طلعت اعلی مطابق پنجم شعبان 1274 و مارچ 1858 در قمصر بود و گفتنیها را گوشزد نمود و از قمصر بنا به خواهش ملّا ابوالحسن قهرودی به قهرود و از آنجا به کاشان رفت و در حین عبور از نراق یکی دو ساعت با حاجی میرزا کمال الدّین نراقی دیدن کرد، در دولت آباد میرزا عبدالله شیرازی از اصحاب بدشت او را مهمان نمود. در کرمانشاه میرزا عبدالله غوغا را دید که او را خبر داد که تمام افرادی را که ادعائی داشته‌اند میرزا یحیی حکم قتلشان را صادر کرده ولی نبیل اهمیتّی به گفته او نداد و براه خود ادامه داد و بعد از غیبت 22 ماه از بغداد در تاریخ هفتم ذیحجّه سال 1274 به بغداد رسید و به بیت مبارک رفت و حضرت غصن اعظم او را در حجرۀ بیرونی بیت جای دادند و جناب کلیم با او ساعتی نشستند و نزدیک غروب به حضور جمال قدم مشرّف شد و نزدیک بود از هوش برود زیرا جمال قدم را با عظمتی دید که گویا بر سریر تخت سلطنت دو عالم جالس هستند ولی وقتی بسم الله فرمودند بهوش آمد و قوّت قلب پیدا کرد و جلو رفت خواست خود را باقدام مبارک بیاندازد قیام فرمودند خواست دستشان را ببوسد مانع شدند و همینکه لب بسخن گشودند بنظرش رسید که در سفر دو ساله‌اش همواره با او همراه بوده‌اند و کل حوادث را مشاهده کرده‌اند. اذن جلوس فرمودند او عقب رفت و در قسمت تحتانی اطاق جلوس کرد و بعد بیانات و عباراتی فرمودند که نبیل طائر روحش را در عوالم روحانی سیر داد برخاسته زانوی مبارک را بوسید و دو باره اذن جلوس دادند و مجدداً جالس شد و در این هنگام بود که متوجّه شد افراد دیگری هم در محضر مبارک بوده‌اند وقتی که مرخص شد به ساحل دجله رفت و خود را شستشو داد و مراجعت نمود و دید آقا محمّد ابراهیم امیر نیریزی در کوچه آب می‌پاشد و جاروب میکند و نبیل جاروب را از دست او گرفته آنجاها را جاروب نمود وقتی به سمع مبارک رسید در حقش ابراز عنایت فرمودند که چرا گذاشتید جاروب کند و این اسباب خجالت است و او فی الفور این بیت سعدی از لسانش جاری شد
کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده است و او شرمسار(13)
سالهای 1859- 1860 : سه ماه که از ورودش به بغداد گذشت جمال قدم او را برای ترویج و تبلیغ امر مأمور به مسافرت به قزوین فرمودند بی درنگ براه افتاد. در بیرون دروازه آقا محمّد ابراهیم امیر از پشت دروازه سر رسیّد و خرجی از طرف جمال مبارک آورد تا با کاروان حرکت نماید گرچه نبیل فارغ از تمام تعلّقات بود، با إصرار امیر آن مبلغ را گرفته روانه شد، از کمال اتّکالی که بحقّ داشت از هیچ چیز و از هیچکس نمی‌هراسید وارد کرمانشاه شد و با میرزا عبدالله غوغا ملاقات کرد و درویش صدقعلی هم نزد او بود و نبیل را به منزل خویش دعوت نمود. در آن شب نبیل از اوصاف و نعوت جمال قدم ذکرمی‌کرد و درویش غوغا از بیاناتش به طرب آمده قصد رفتن به دارالسّلام نمود تا آنچه را از نبیل شنیده بود برأی العین ببیند. در همدان میرزا محمّد علی طبیب شهید را ملاقات نمود و از آنجا عازم قزوین شد و در منزل کربلائی لطفعلی معروف به حلّاج که از اصحاب بدشت بود وارد شد و استحضار پیدا کرد که مؤمنین به چند گروه تقسیم شده‌اند و او سعی کرد اوضاع را برای آنها تشریح کند، شبی را باصرار آقا محمّد ابراهیم قزوینی در منزلش بسر برد و باین ترتیب بیش از چهل روز در قزوین اقامت داشت و بعد بسوی طهران حرکت کرد هوا سرد بود ولی نبیل لباس زمستانی نداشت ولی از حرارت ایمان عرق می‌ریخت و با کمال مسرت راه می پیمود و در طهران در منزل حاجی محمّد عطّار وارد شد میرزا رضاقلی برادر جمال قدم و ورقة الحمراء او را بمنزل خود دعوت کردند و از احوال جمال قدم جویا شدند و احوال حرم مبارک را پرسیدند، آن شب نوروز مطابق شانزدهم شعبان 1275 (مارچ سال 1859) بود و پس از نُه روز اقامت در طهران به زرند رفته آخرین وداع را با پدر بجا آورده رو به بغداد نهاد و در عید فطر(3 می 1859) وارد دارالسّلام شد و در بیرونی بیت مقرّ گزید و چون جمال قدم احباء را مأمور به کسب فرموده بودند هر یک به شغلی مشغول بودند و نبیل هم در دکان آقا محمّد اسمعیل سلسله دوز می‌گذرانید و در این سفر نّه ماه به نعمت لقاء متنعم بود تا اینکه روزی در بیرونی جمال قدم به او فرمودند این سفر توقفت طولانی شد اکنون از برودت هوا کاسته شده و فصل بهار نزدیک است بهتر است سفری به بلاد عجم کنی و نفحات ربیع الهی را بمشام مشتاقان برسانی. (بنظر می‌رسد ماه اوّل یا دوّم سال 1860) نبیل بی درنگ آستان بیت مبارک را بوسید و بدون آنکه اسباب سفر مهیّا کند براه افتاد وقت نماز عصر در محلی موسوم به خوان میان در پنج فرسنگی بغداد هنگام غروب صاحب خوان او را به منزل برد و پس از صرف شام نبیل خواست به خوان برگردد ولی میزبان مانع شد و قدری استراحت کرد و بعد براه افتاد و در یعقوبیّه بود که تعدادی از احبّا یکی درویش مهدی و دیگری از احبّای اردستان و جاسب و دیگری محمّد جعفر عطّار کاشانی بودند از بغداد رسیدند و بعد از مصافحه درویش مهدی به نبیل گفت، عصر روزی که شما باشاره جمالقدم عازم سفر شدید ما را هم احضار فرمودند و یک عصا و یک عبا و نُه قَران برای شما عنایت کردند و فرمودند در یعقوبیّه بهم خواهید رسید و با هم عازم ایران خواهید شد.(14) ملّا جعفر در اثنای سفر اظهار داشت قحطی و بدبختی و ویرانی ایران را فراگرفته و با این بی بضاعتی نمی‌دانم چگونه به کاشان خواهم رسید نبیل گفت جمال قدم برای شما همه جا مهماندار فراهم کرده و گفت اگر باور ندارید یکی از شما نام غذائی که امشب می‌خواهید بر زبان آرید خدا همان را خواهد رساند محمّد جعفر گفت من امشب هوس مرغ پلو دارم رفقا به خنده افتادند و نبیل گفت صبر کنید اگر نرسید آنوقت بخندید آنها نزدیک عصر به خانقین رسیدند و در کاروانسرائی فرود آمدند همان ساعت ورود یک نفر آمد پرسید محمّد زرندی کدامست او را نشان دادند، شخص گفت شیخ محیّ الدّین قاضی سلام رسانید و گفت آیا منزل مرا از یک کاروانسرا کمتر شمردید و خواهش کرد به منزل او برود و نبیل خواست عذر بیاورد و او گفت همه با رفقای خود بمنزل قاضی خوش آمدید و او منتظر است وقتی وارد شدند شیخ سفره عربی گسترده شیخ در حاشیه با چند نفر منتظر نشسته‌اند و شیخ گفت اوّل طعام بعد کلام و حضرات ملاحظه کردند برای هر نفر یک مرغ روی قاب برنج نهاده‌اند همسفران به محمّد جعفر نگاه کرده لبخند زدند و شیخ احوال جمال قدم و غصن اعظم را پرسید و بعد رساله سلوک یعنی هفت وادی را که تازه به اعزازش نازل شده بود طلبید و خطبه عربی را خواند و بعد پرسید در وقت غذا سبب خنده برای چه بود و نبیل داستان را برایش بیان کرد شیخ دست بر شانه نبیل گذارده گفت نان حضرت ایشان را حرام نکردی این نان و خوان از برکت بساط آن بزرگوار است و من از ایشان چیزها دیده‌ام و از شنیدن این حکایت هم اظهار امتنان کرد. خلاصةالکلام این رفقای شش گانه طی طریق می‌کردند و در هر مورد مهمانداری بنحوی که مایل بودند و بصورتی غیبی برای آنها فراهم می‌شد تا اینکه از راه کنگاور به همدان رسیدند و هر کس بجانبی روان شد و نبیل به سوی دولت آباد و به ملاقات میرزا عبدالله شیرازی از اصحاب بدشت رفت و برای او شرحی از اوصاف جمال قدم را بیان کرد و او بقدری مشتعل شده که می‌خواست همان روز به سوی بغداد حرکت کند و نبیل باو گفت صبر کند تا هوا معتدل شود. نبیل به سوی سلطان آباد روانه شد و بر حسب سفارش ملّا عبدالله شیرازی در اثنای طریق به قریه حمزه لو رفت و با ملّا خدا رحم و ملّا ابراهیم که از محترمین آنجا بودند ملاقات نمود و هر دو را از شراب معرفت الله سیراب نمود و چون شب گفته بود که فردا باید در سلطان آباد باشم صبح در میان برف و بوران براه افتاد و آندو نفر هر قدر خواستند مانع شوند او قبول نکرد و گفت ابر و باد از جانب صاحب عالم بکاری مأمور و چون نیم فرسنگ طی نمود آفتاب از پس حجاب سحاب نمودار شد و در سلطان آباد در منزل ملّا رحمت الله که مردی پاکدل بود وارد شد، بعد از صرف شام چند تن از جوانان که تکبیر بر زبان و تبسم بر لب داشتند وارد گشتند و نبیل همه آنها را به مقاصد جمال ابهی که تنزیه صرف و تقدیس محض و عبودیت بحت است آشنا ساخت و تعدادی هم بامر مبارک اقبال کردند و آن یوم هفدمین نوروز از ظهور بدیع مطابق نهم رمضان 1277 ه ق و مارچ 1861 بود و تا سحر بذکر حق مشغول بودند و احباء تعدادشان نزدیک به پنجاه نفر بود از آنجا به قم و نراق و بادقان و کاشان و اردستان و اصفهان سفر کرد و همه آنها را با صفات و خصوصیات جمال قدم آشنا کرد و چون از احبّای سلطان آباد خوشنود بود بار دیگر به سلطان آباد رفت و از میان آنها سه تن یکی کربلائی رحمت الله و آقا فرج و آقا ابوالقاسم به بغداد برای زیارت رفته و از امور اطلاع یافته و مراجعت کرده بودند و نبیل مراتب شکر بجا آورده و قصد دارالسّلام نمود و در اول ربیع الأول سنه 1278 (6 سپتامبر 1861) در حالیکه هفت ماه در سفر گذرانده بود به بغداد رسید و دانست که جمال قدم به مزرعه وشّاش نیم فرسخی بغداد که در اجاره جناب کلیم بود تشریف برده‌اند و او هم بلا اختیار بدانسوی روانه شد وقتی که از دور خیمه مبارک را دید به سجده افتاد بعد که شرف مثول را دریافت در رکاب حضرتش به بغداد رفت، آنجا هم هفت ماه از صهبای لقا مرزوق بود تا روزی که فرمودند چه خوش فصلی است برای سفر مشتاقان تا بمثابه اریاح ربیع رحمانی بر امصار و دیار عبور نمایند و اشجار وجود را سبز و خرم نمایند، به نبیل فرمودند تا حال سه بار به بلاد ایران سفر کردی ولی اقلیم فارس را ندیدی این دفعه خوبست بان اراضی طیبّه مرور نمائی و بعد به اندرون تشریف بردند و او آستانه را بوسیده قدم در جاده نهاد نبیل از فرط سرور در پوست نمی‌گنجید، در بیرون دروازه بغداد محمّد ابراهیم امیر نیریزی خود را باو رسانیده توشه راهی را که عنایت فرموده بودند به او تسلیم نمود، نبیل که از نیّر آفاق چنان کسب نورانیّت کرده بود که بهر نفس مستعدی که می‌رسید با چند جمله او را باهتزاز می‌آورد و به همین نحو کوه و صحرا را در می‌نوردید تا بهمدان رسید و با آقا شیر علی بقیة السّیف زنجان ملاقات نمود و از آنجا به سلطان آباد رفت و در شب نوروز سال هیجدهم از ظهور و مطابق بیستم رمضان 1278 (مارچ 1862) میهمان کربلائی رحمت الله بود و روز بعد به عزم کاشان حرکت کرد، حین عبور از قم با دو پسر حاجی میرزا موسی قمی یکی سیّد احمد و دیگری سیّد ابوطالب ملاقات کرد و وصایای پدرشان را بآنها ابلاغ داشت وقتی که به جوشقان سه فرسخی کاشان رسید حاجی محمّد تقی نوّاب که از محترمین احباب بود پیغام فرستاد که اگر شما در نظر دارید مانند سابق بی پروا باشید و بدون حکمت رفتار کنید ما را مطّلع سازید تا اهل و اولاد خود را برداشته از اینجا خارج شویم نبیل گفت در این ایّام باید ندای الهی را در میان مردم بلند کرد، نوّاب متواری شد ولی پسرش آقا محمّد علی جوشقانی به استقبال آمده او را به کاشان برد و در خانه والد فراری جای داد و احباب بدیدن او آمدند و از آنجا به اردستان و اصفهان و نجف آباد و بالأخره به شیراز وارد شد، آقا میرزا مهدی کاشانی او را به خانه پدر خود برد و خال اکبر بدیدن او آمدند و روز دیگر جناب میرزا آقا رکاب ساز شیرازی که بعد به فوز شهادت فائز شد آمدند و گفتند شیخ محمّد حسن واعظ چندیست از خراسان آمده و بالای منبر حرفی ناروا اظهار داشته و او را با نبیل ملاقات داد و در انتها اقرار بر امر بدیع کرد.(15) نبیل پس از چندی قصد نیریز کرد و سه روز در قریه سعدیّه توقف نمود و هر شب دوستان جمع می‌شدند و چون از سعدیّه خارج شد و سه منزل طی نمود به حاجی قاسم نیریزی برخورد که گفت حاکم نیریز بنای بهانه جوئی گذارده و بر احباب تعدی می‌نماید و ورود شما شاید باعث همهمه شود و به انقلاب بیانجامد گفت هرچه می‌خواهید بگوئید بنویسید و من می‌رسانم و نبیل نامه مفصّلی نوشت و به او سپرد و به شیراز برگشت و بعد با احباء وداع کرده و عازم سفر شد و با میرزا مهدی همراه شد که تا کاشان همراه او باشد بشرطی که در راه او را تنها بگذارد و به منزل که می‌رسند با هم ملاقات نمایند و نبیل مانند همیشه از قافله جلو می‌افتاد و مجلسی از مجالس محبوب را یاد آورده دل را شاد می‌کرد و در ورود به منزل چای حاضر می‌نمود تا وقتی که قافله برسد در آن سفر پیک رحمن یعنی شیخ سلمان هم پیاده با قافله همراه شد و در منزل او فرود آمد و پیاده با قافله همراه بود نبیل با میرزا مهدی از طریق اصفهان به قمصر وارد شد و در منزل او فرود آمد در آنجا میرزا عبدالوهاب خالوی میرزا مهدی و میرزا اسدالله پسر عمّه‌اش بدست نبیل ایمان آوردند، از قمصر به نراق و سلطان آباد و دولت آباد و همدان و کرمانشاه و کَرَند عبور و درهمه جا با احباب ملاقات کرده، بالاخره به دارالسّلام وارد شد (شاید ورودش در حدود نوزدهمین نوروز از ظهور مبارک بود) و به فوز لقا فائز گردید و در آنجا تقدّم امرالله را به مراتب بیش از پیش دید در صورتی که اعداء در منتهای ضدّیت و مخالفت بودند، زمانی که جمال قدم در نجیبیه به خواص اصحاب اظهار امر فرمودند، نبیل در همان محل شاهد آن بساط پر انبساط بود و چون به سمت اسلامبول حرکت فرمودند بسیار محزون و دلخون گردید، روز نوزدهم از حرکت موکب مبارک در بغداد شایع شد که اکَراد به قافله مبارک تاخته و آنچه بوده غارت برده‌اند، هر چند این خبر کذبش واضح بود، معهذا مضطرب شده فی الفور قدم براه نهاد به این نیّت که اگر دروغ باشد خبر صحیح برای دوستان بیاورد و اگر درست باشد خود را هلاک سازد آقا احمد ملایری و آقا حسین ملازم حاجی کمال الدین نراقی نیز با او همراه شدند در بین راه خبر سلامت اهل قافله را می‌شنیدند، معذلک به سفر ادامه دادند تا اینکه روز چهارم محرّم سنه 1280 (21 جون 1863) به اردوی مبارک رسیدند و خیمه ها را در دامنه کوهی بر پا دیدند، نبیل پنج روز قبل از مهاجرت جمال مبارک یک مثنوی در همین خصوص به نظم آورده آنرا به آقا میرزا مهدی برادر حرم مبارک داده بود و نسخه ای از همان مثنوی را به آقا محمّد حسن که از اندرون بیرون آمده بود داده او هم برده تقدیم نمود و پس از ساعتی جمال قدم، قدم از خیمه قدم بیرون نهاده فرمودند تحفه‌ای به طهران فرستادید و خوب وقتی رسیدید همراهی شما سه نفر با کجاوه لازم است از اسلامبول شما را به عراق بر می‌گردانیم تا اخبار ما را به احبّای عراق برسانید، نبیل از این عنایت غرق دریای مسرّت گردید. حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند قوله الاعز: « تا آنکه موکب مبارک از دارالسّلام بمدينة الاسلام يعنی اسلامبول حرکت نمود نبيل جليل بعد از سفر جمال قدم بلباس درويشی در آمد و پياده قطع مراحل کرد تا در راه بموکب مقدّس پيوست از اسلامبول مأمور بمراجعت بايران شد تا در ايران بتبليغ امراللّه پردازد و از بلاد و قُری عبور نموده احباب را از وقايع مستخبر سازد، چون اين خدمت را انجام داد و آوازه طبل الست در سنهء ثمانين بلند شد.»(16) وقتی این کاروان نجات در ساحل دریای سامسون خیمه برافراشت یک افسر عثمانی از شهر آمده مشرّف شد برای یک پاشای بزرگ اذن تشرّف طلبید فرمودند نعم الامیر علی باب الفقیر و بئس الفقیر علی باب الامیر آن افسر بعد از ساعتی با پاشایان از اطراف برای دیدن می‌آمدند از دور پیدا شدند و هنوز مسافتی به خیمه مانده اسبهای خود را همانجا رها کرده، زیرا نوکر با خود نیاورده بودند، هنگامی که مشغول نگهداری از اسبها بودند یکی از اسبها لگدی بر نبیل نواخت، بعداً جمال قدم فرمودند این آسیبی که از اسب به تو رسید برای کفاره گناهان گذشته و آینده تو است نبیل با آن کاروان لاهوتی روانه گردید تا وقتی که به اسلامبول رسیدند در آنجا هم ملازم بود تا آنکه انتقال جمال قدم به ادرنه محقّق شد آنگاه چند تن را امر فرمودند به عراق برگردند و احباب را آنچه واقع شده مطلّع سازند تا از اخبار عاری از حقیقت که بگوششان می‌رسد مضطرب نگردند به نبیل هم فرمودند از عراق به ایران سفر کن و همه جا سبب تسلی قلوب احباب باش و آخر کار از طریق آذربایجان به اسلامبول بیا و خبر بده تا ترا بخواهیم، نبیل و رفقایش که عبارت بودند از جناب منیر و آقا سیّد حسین کاشانی و حاجی باقر کاشانی و خیاط کاشانی و عبدالرحیم کاشانی باضافه تازه وارد‌ها یعنی میرزا مصطفای شهید نراقی با عائله‌اش و آقا علی داماد آقا عبدالرسول قمی (بعد از حرکت جمال قدم و ملازمان پنج روز دیگر در بیت شمسی بیک که مقرّ جمال ابهی بوده متوقف بودند تا اینکه همگی در کشتی نشسته براه افتادند یک ساعت نگذشت که دریا طوفانی شد به قسمی که کشتی در امواج به فراز و نشیب می رفت و شانزده روز طول کشید که کشتی به بیروت رسید و چند نفر که نبیل هم جزو آنها بود در اسکندرون در شب یلدا یعنی اوّل زمستان (21 دسامبر 1863) پیاده شدند و از اسکندرون به حلب رفتند و در یک کاروانسرا منزل نمودند و به معالجه جناب منیر که از لطمات امواج و صدمات سواری بیمار و بستری شده بودند پرداختند نبیل که بامر مبارک می بایست زود خود را به عراق رساند از قافله جدا شده با همراهان وداع کرد بطوریکه عادت او بود سحرگاهان پیش از حرکت کاروان براه می‌افتاد و خیلی زودتر به منزل می‌رسید روزی که از منزلی حرکت نمود در بین راه به قریه قرجه حصار رسیده دیدند یک ذرع برف افتاده بازهم می بارد، نبیل از رفتن باز نایستاد با خود گفت آن کس که تو را مامور این سفر فرموده لابد حفظت خواهد نمود ولی قافله وقتی آنجا رسید به مقرّ شب قبل مراجعت کرد و نبیل به راه پیمائی خود ادامه داد تا غروب به قریه کوچکی رسید یکی از اهالی نبیل را به منزل برد، نبیل پاهایش یخ زده بود و او را نزدیک آتش قرار دادند و از شدت درد فریادش بلند شد در نزدیکی صبح بخواب رفت و جناب کلیم را بخواب دید نبات در دست داشتند و تبسم کنانان گفتند اینرا جمالقدم عنایت فرموده‌اند تا همینطور از دست من بخوری و شفا یابی نبیل آنرا تناول نمود و ناگهان چشم گشود و شیرینی نبات را در ذائقه خود حسّ کرد و دیگر اثری از درد ندید اماس و تورم پا هم بهبود حاصل کرده بود، اهالی آن منزل که فکر می‌کردند پا بواسطه یخ زدگی فاسد شده و باید قطع شود بسیار متعجّب شدند، نبیل حرکت کرد و به دیار بکر رسید و دانست که شطّ یخ بسته و امکان عبور از آن ممکن نیست و در ماه رمضان در یک قهوه خانه اقامت نمود (فوریه 1864) (17) و با شخصی آشنا شد که صاحب قهوه خانه بود و او در تعجب بود که چطور ممکن است نبیل بدون لحاف در آن سرما شب را بخوابد و شب را بروز آورد، در هر صورت با کمک شخصی که محو حالات روحانی نبیل شده بود بعد از مدّتی با یک کلک (یکنوع کشتی که در رودخانه در حرکت است) به سمت موصل روانه شد و شش روزه به موصل رسید و با کِلک دیگر چهار روزه به بغداد رسید و بعد از آستان بوسی بیت مبارک به منزل یکی از احباء بنام عابد وارد شد و دیدارش باعث اشتعال یاران گشت و آن زمان مطابق نوروز دوم از واحد ثانی از ظهور بود (سال بیستم از ظهور) (مارچ 1864 بود) مطابق 12 شوال 1280 بود، آنگاه از بغداد به ایران آمده از بلاد کرمانشاه و همدان و سلطان آباد و کاشان و قمصر و اردستان و اصفهان گذر نمود و با وجودیکه احباء از سطوت اعداء گوشه نشین بودند معهذا ورودش سبب انجذاب دوستان می‌شد هنگام مراجعت از اصفهان به کاشان روزی در بیت حاجی عبدالوهاب برادر والده حرم دعوت داشت که نفسی از احباء موسوم به میرزا مؤمن داخل شده گفت جمعی از شعرا و عرفا به دیدن میرزا سیما شاعر نطنزی در احتفالی حاضر بودند و چند بیت از اشعار جناب طاهره در آنجا خوانده شد، میرزا سیما گفت صاحب این اشعار کاری کرده که احدی قادر بسرودن چنین شعری نبوده و نیست من گفتم یک نفر تازه اینجا آمده که اگر بخواهد می‌تواند به همین وزن و قافیه بسازد میرزا سیما گفت اگر چنین هنری از او به ظهور رسید من بدون لا و نعم هرچه بگوید قبول می‌کنم، نبیل در مدّتی کمتر از یک ساعت 19 بیت سرود و با میرزا مؤمن آنرا برداشته با خود برد و بعد با میرزا سیما و جماعتی بدیدنش آمدند و با نبیل مصافحه نموده و نبیل بدون ستر و حجاب و با حرارت تمام از امرالله صحبت داشت و نور ایمان در قلبش تابید و همچنین میرزا حسینخان برادر زاده فرخ خان امین الدّوله که از همراهانش بود بشرف اقبال فائز گردید و همه خواستند که او ابیاتی را که سروده بخواند و همه به وجد و طرب آمدند و می‌خواستند او را نگه دارند ولی او همان شب به قم رفته و بعد بسوی طهران رهسپار شد و سپس به قریه تاکر رفت و عمّ جمال قدم موسوم به زین العابدین را زیارت نمود و به خواهش ایشان به طالقان رفته از اسکندر خان حاکم آنجا دیدن کرد سپس به زرند رفت و مصادف با زمانی شد که بتازگی والدش وفات کرده بود و قبل ارتحال نبیل را یاد کرده در حقش دعا کرده و اظهار ایمان امر مبارک نموده و این بار بعد از شش روز با والده‌اش برای آخرین بار وداع گفت و به قزوین و بعد به زنجان و بعد به تبریز رفت و در سرائی منزل نمود و تصمیم داشت روز دیگر از این شهر که از آن اکراه داشت خارج شود ولی میرزا عبدالله گنجه ای سررشته دار که سابقه آشنائی داشتند او را با بمنزل خود برد و با کروسه‌ای که یکی از دوستانش فرستاده بود او را به تفلیس فرستاد و خطی هم نوشت که در آن سفارش نبیل کرده بود و او را محترم داشتند و با همان مَرکب او را به اسکله پت در ساحل دریای سیاه فرستادند و سوار کشتی شده به اسلامبول رسید و در خان والده منزل کرد و به ملاقات بسیاری از یاران از جمله شیخ سلمان که بتازگی حامل الواح مقدّسه بود نائل آمد و از فحوای کلامش دانست که در ادرنه کار سخت است معهذا همگی عریضه‌ای به حضور مبارک نوشتند تکلیف خواستند در جواب به کسی اذن داده نشد و در مورد نبیل فرمودند که از اوضاع ادرنه خبر بگیرد اگر مقتضی دانستی به اردنه توجّه نما والّا از همان راهی که آمده‌ئی مراجعت نما تا بعد به تو دستورات برسد و نبیل تصمیم گرفت مراجعت کند و با احمد یزدی به کشتی نشست و بعد از چهار روز در طرابوزان پیاده شد نبیل یک مال برای ملّا احمد یزدی خرید و با دیگران حرکت کردند ولی خودش نه سوار حیوان شد و نه خدمت حیوان را کرد و نبیل با پای پیاده زودتر بمنزل می‌رسید و اوائل زمستان به تبریز وارد شد (ژانویه/فوریه 1865) میرزا عبدالله سررشته دار نبیل را به منزل برد و نگذاشت زمستان را حرکت کند و تنی چند از رفقای میرزا عبدالله بنام میرزا تقی آشتیانی که منصب آجودانی داشت میرزا عبدالله را راضی کرد نبیل را به خانه خودش ببرد و از او صمیمانه به پذیرائی پرداخت و از امر بدیع تحقیق نمود و ایمان آورد و هر روز کتاب ایقان را نزد او می خواند و از ملّا باقر حرف حیّ خواست که به پسرش درس بدهد و جوان دیگری بنام علی اصغر خان که از خاندانی بزرگ بود تصدیق کرد نزدیک نوروز (مارچ 1865) که مهماندار به طهران میرفت نبیل هم عزم سفر بغداد نمود در اثنای طریق یک آبادی دید که شاهین دژ نام دارد، صاحب ده رضا قلیخان پسر سلیمان خان افشار بود که زوجه اش صبیه سیّد کاظم رشتی بود و این قلعه مهریه آن خانم بود در هر صورت بین پدر سلیمان خان افشار و پسر رضاقلیخان افشار نقار و کدورت بوده رضا قلیخان در بغداد به حضور مبارک مشرّف شده زیارت کرده بود و او را به مدارای با پدر امر فرمودند و نبیل این داستان را می‌دانست و خواست ایندو را بهم آشتی بدهد و به قلعه رفته با دو بیت شعر تقاضای ملاقات کرد. و رضا قلیخان افشار می‌خواست طلا و جواهرات باو بدهد و نبیل نپذیرفت و قدری با هم صحبت کردند و بعد قدم در راه نهاد و از نقد علی زنجانی بنام ابا بصیر که صوت دلنشینی داشت بعد خواست که نزد سلیمان خان برود و به رضا خان گفت وقتی نامه از من رسید حرکت کرده بیائید بنحوی که یوم نوروز آنجا باشید و همینطور هم شد و پسر آمد و نزد پدر خاشع شد و نوروز سوّم از واحد دوّم (مارچ 1865) مطابق 23 شوال 1281 بود بعد مقداری هدایا برایش فرستاده بودند و نبیل با یک اسب راهوار عازم کرمانشاه شد و در آنجا شیخ سلمان و سیّد هاشم عطّار را ملاقات کرد که عازم اصفهان بودند و از هدایائی که باو داده بودند بخشش کرد و بعد عازم بغداد شد و بیت الله را زیارت کرد و مجدداً واسطه‌ای از خان افشار رسید با هدایا که با سر و وضع بهتر به منطقه صائن قلعه وارد شوید، رضا قلیخان نبیل را چهل روز در صائن قلعه نگه داشت و از او پذیرائی کرد و بعد به دیدن سلیمان خان رفت و بعد با پدر و پسر خداحافظی کرده از طریق بناب و تبریز و زنجان به طهران رسید در طهران برف زیادی باریده بود و میرزا حسین خان منجم باشی تفرشی او را بمنزل خود برد، نبیل با احباب ملاقات می‌نمود و موفق به هدایت آقا رسول خالوزاده سیّد اشرف زنجانی شهید شد، روزی آقا محمّد علی قائئی گفت پاکتی برای شما نزد جناب منیر است سر از پا نمی‌شناخت به نزد جناب منیر رفت و پاکت را گرفت نامه‌ای از جمال قدم بود و فرموده بودند آنچه از اظهارش منع شده بودی حال مأذون می‌باشی آنرا باعلی النداء اعلان کنی دستورات برای مژده و تبلیغ امر بدیع و یک مناجات بخط غصن اعظم برای رضاقلیخان صائن قلعه که توسط سیّد اشرف فرستاده شد و بعد عازم خراسان گردید. میرزا محمّد علی قائنی شتری در خارج دروازه آماده کرده و یک پوستین و مخارج غذا به ساربان داد و نبیل مجبوراً قبول کرد و از هدایای دوستان تشکر کرد و آنها را نپذیرفت شب چهارم ذیقعده 1282 که اوّل نوروز بود (مارچ 1866) کاروان به سمنان وارد شد، در شاهرود با آقا غلامرضا قائنی دیدار کرد در سبزوار بخواهش آقا محمّد باقر تاجر اصفهانی برادر زاده حاجی محمّد کاظم چند روز توقف کرد. در اینجا میرزا محمّد قلی مستوفی مطالبی از زبان نبیل به حاجی میرزا ابراهیم شریعتمدار سبزواری که مجتهد صاحب نفوذ بود نوشته به یکی از قُرای مجتهد که خود او برای سرکشی به آنجا رفته بود فرستاد و آن نوشته مقبول آن مرد گردید و به امرالله اقبال کرد نام او در جلد اوّل مصابیح هدایت در شرح حال میرزا حیدرعلی اصفهانی وارد شده و در نیشابور ابا بدیع را ملاقات کرد و نبیل با بدیع که هنوز مؤمن نبود ملاقات کرد و نفسش در او گیرا بود، در آن منزل شیخ محمّد معموره‌ای (شیخ فانی) عموی شیخ احمد معموره‌ای شهید نیز به کتابت آیات مشغول بود و نبیل مفاد قصیده عزّ ورقائیه را به فارسی برای آقا بزرگ بیان کرد و مطالب بر قلب آقا بزرگ نشست و اشک از چشمانش جاری شد و جذبات شوقش نبیل و شیخ محمّد را تا سحر بیدار نگه داشت آقا بزرگ می‌خواست با نبیل همسفر شود و پدرش گفت شرط و شروطی را در ابتدا باید ایفا نماید و بعد او را خواهم فرستاد جناب ابا بدیع نبیل را تا مشهد همراهی کرد و در آنجا به منزل ملاصادق مقدّس خراسانی وارد شدند در همین زمان بود که پاکتی برای نبیل که توسط جناب منیر به طهران رسید بدستش رسید که درآن سورة الدّم باعزاز نبیل نازل شده (حدود اواسط بهار سال 1866) نبیل در جمعی از احباء نزدیک شصت و پنج نفر به استناد لوح اعراض میرزا یحیی را عنوان کرد و پس از ادای نطق پر شوری کتاب مستیقظ ازل را در آتش انداخت حضّار هم از یحیی بیزاری جستند و نخستین کسی که در این کار با نبیل همراه شد حاجی محمّد جواد یزدی بود بعد هم ملّا میرزا محمّد فروغی و ملّا محمّد فاضل قائنی و ملّا صادق مقدّس و ابا بدیع نیشابوری هر کدام شرحی در عظمت شأن جمال قدم بیان کردند و مجلس در منزل فاضل قائنی بود و با سرور و ابتهاج به انتها رسید باز چندانی نگذشت که در یکی ازمجالس لوح از جمال مبارک مصدر به کلمه "یا اهل البهاء" تلاوت گردید که بهمان مناسبت تکبیر اهل ایمان منحصر به الله ابهی گشت و نخستین نفسی که به این کلمه طیبه زبان گشود ملّا میرزا محمّد فروغی بود که دیگران هم از او تبعیت کردند و یه همین مناسبت حضّار را با شربت و شرینی پذیرائی نمودند فقط سیدی با چند نفر دیگر روز بعد در صدد آسیب رساندن به نبیل برآمدند که موفق نشدند نبیل بعد از بدست آوردن موفقیت‌های شایان در مشهد قصد بلاد دیگر کرد در اینهنگام دو برادر متشخص از اهل سبزوار یکی میرزا علیرضا مستوفی و دیگری میرزا محمّد رضا وزیر که همیشه از احبّاء حمایت می‌کردند می‌خواستند با نبیل بطور خلوت ملاقات کنند که میسر نشد و میرزا محمّد فروغی و کربلائی نیازعلی را با مَرکبی سفید نزد نبیل فرستادند تا همراه باشند و طی طریق کردند تا به قریه فروغ رسیدند در آنجا نبیل با ملّا محمّد برادر بزرگتر ملّا میرزا محمّد فروغی ملاقات و کلمة الله را ابلاغ نمود و احبّاء را نیز به طلوع نیّراعظم از افق ابهی آگاه ساخت پس با کربلائی نیازعلی عازم قائن گردید و بر حسب پیشنهاد نبیل هر دو به نوبت بر مَرکب سوار می‌شدند و تا امتیاز آقائی و نوکری از بین برود و هوا هم طراوت و لطافتی داشت پس به قصبه کاخک وارد شدند و در کنار جوی آبی زیر درخت توتی کهنسال بار انداختند آن ایّام نبیل ملبس به لباس نظامیان بود و هر که می‌پرسید شما چکاره‌اید کربلائی نیاز علی می‌گفت ایشان یکی از ارباب مناصب هستند و چون مشرب عرفانی دارند به شئون دنیا بی اعتنا می‌باشند و مردم می‌آمدند و از استماع مسائل بدع شادمان می‌شدند، شبی یکی از احبای بلا کشیده بنام کربلائی باقر آمده و هر دو را با خود همراه کرد بیست نفر از خویشان این فرد ایمان داشتند که لدی الورود تقاضا کردند چند روز نزدشان بماند و نبیل سه روز ماند سپس راه بیرجند را پیش گرفته عندالورود به منزل کربلائی عباس خوئی فرود آمدند نبیل در محافل دوستان اوّل مقام حضرت بهاءالله را می‌شناسانید و بعد به تبلیغ لب می گشود عیال کربلائی عباس که با زوجه امیر قائن معاشرت داشت و همچنین زوجه یکی از احباب که میرزا شهاب نام داشت اوصاف نبیل را برای حرم امیر نقل کرد و او مایل به ملاقات شد ولی نبیل ملاقات را صلاح ندانست و روز بعد به سرچاه رفت و رحل اقامت افکند با احبّاء ملاقات و از آنجا به دُرخش رفت در منزل باقر نایب وارد شد یکی از وقایع اینکه نبیل و عدّه‌ای از احباب در منزل برادر میرزا علی نقی مجتهد مهمان بودند این مرد می‌خواست نبیل را ملاقات کند و بالاخره وارد شد و مقداری سئوالات برای نبیل فرستاد و جواب خواست و نبیل جواب را نوشت و برایش فرستاد و مجتهد بدیدن آمد و می خواست دست نبیل را ببوسد و خاضع و خاشع شد و بعد هم مکاتبات می‌فرستاد. از دُرخش نبیل عازم سرچاه شد احباب می‌خواستند بدرقه کنند ولی پیر روحانی به جهت حکمت اجازه نداد اما خودش بعد از ساعتی با پسرش زین العابدین سواره به مشایعت رفت و در دو فرسخی دُرخش به نبیل و رفیق راهش کربلائی علی رسیده به کمال حزن و تاثر وداع کرده مراجعت نمود باری این دو مسافر یک شب سرچاه مانده احباب را ملاقات کرده و صبح به طرف بیرجند روانه شده در منزل کربلائی عباس وارد شدند و فرستاده مجتهد شهر را مجذوب کرده راه فاران را پیش گرفته به منزل خلیل وارد شدند نبیل روزها در شهر راه می‌رفت و هر کس را صاحب استعداد می‌دید با او مشغول صحبت می‌شد و او بزودی منجذب می‌شد از جمله این افراد عبدالرّحیم بیک از بزرگان شهر بود که در مروّت و بزرگواری شهرت داشت، الحاصل این دو نفر از فاران به بشرویه رفتند اینجا حادثه مهمی روی داد که به قلم شخص نبیل از این قرار است "باری از فاران عازم بشرویه شدیم شخصی از پیش ما را دیده به احبای آنجا که از یک ماه قبل منتظر بودند خبر داده بود احباء بقدر سی نفر به استقبال عازم گردیده در یک فرسخی بشرویه به بنده رسیدند بعد از معانقه همه پیاده عازم راه شدیم در هر قدم اجتماع زیادتر میشد تا نزدیک شهر اجتماع عظیمی شد به همان حالت داخل شهر شده به خان اوّل من آمن که اخت جناب باب الباب در آنجا بودند با همشیره زاده هایشان وارد شدیم بعد از ساعتی جوانی از جانب امیر طبس آمده ذکر نمود که در اینجا میرزا حسن مجتهد بارها گفته که بسیار طالبم یک بابی بدون پرده با من گفتگو نماید تا بطلان این طایفه را بدلائل ثابت نمایم و من به او گفتم که در این روزها شخصی به این بلد خواهد آمد که در همه جا ندای این امر را بلند نموده و با علما گفتگو کرده آماده باش که بعد از ورودش با او گفتگو نمائی، اظهار میل و رغبت نمود حال من آمده‌ام ترا خبر دهم گفتم من فردا به بازدید شما خواهم آمد او را هم حاضر نمائید تا مذاکره و گفتگو نمائیم روز بعد بر حسب وعده با رساله مبارکه ایقان و بعضی الواح بدیعه عازم شدم چند نفر از احبّاء هم همراه بودند چون وارد شدیم در صحن خانه جمعیت زیادی از یار اغیار بود چه از رجال و چه از نساء و ملّا محمّد حسین قاضی پسر عمّ جناب محمّد تقی مرفوع با بعضی از تلامذه آن سیّد معهود در آنجا نشسته بودند و قاضی بواسطه عمّ خود که در دارالسّلام به شرف لقای مولی الانام مشرّف شده بود از امر مبارک فی الجمله اطلاعی داشت و ملّا عبدالعظیم طبسی را هم که از علمای آن حدود و مایل به امر بدیع بود دیدم نشسته نایب که صاحبخانه بود استقبال نمود و اهل مجلس همه برخاستند و بنده را نایب در صدر مجلس نشانید و معلوم شد که هنوز میرزا حسن مجتهد که مدعی بود نیامده نایب ملازم خود را فرستاد که او را بیاورد و به او بگوید چرا تاخیر کردید چون مراجعت کرد به حمام رفته بود نایب متغیر شده چند نفر را فرستاد که بهر نحوی باشد او را بیاورند و رفتند و او را آوردند متحیّرانه سلام نمود برخاستند چون نشست بقدر نیمساعت ساکت بود بنده شروع به گفتگو نمودم که شما را برای احقاق حقّ حاضر نموده‌اند سبب سکوت شما چیست گفت شما مطلب خود را اظهار دارید تا آنچه باید جواب گفته شود بگوئیم گفتم ما می‌گوئیم قائم موعود ظهور فرمود و به موجب احادیث وارده هفت سال داعی الی الله بود و کتب عدیده از آیات و مناجات و شئون و علمیه خطب و تفاسیر از لسان و قلمش جاری و ظاهر شد با وجود آن همه براهین بعضی از علما فتوی بر قتلش دادند و هیکل انورش را مصلوب نمودند و بعد از عروجش به ملاء اعلی به مصداق ویلیه الحسین طلعت حسینی عالم را به نور جمال منوّر فرموده قیام نمودند اگر کاتب از عهده برآید در شش ساعت کتاب مجیدی ازآیات الله بر قلب و لسانش جاری می شود و نوعی که من فی الارض از اتیان آن عاجزند و لن یکون بعضهم لبعض ظهیراً گفت چگونه قائم موعود ظهور حسینی شد و اینهمه علمای با علم و دانش مطلع نشدند و چند نفر توپچی و سرباز فهمیدند گفتم بهترین صفات انسان انصاف است آیا نه اوّل مؤمن به این امر اهل وطن شما ملّا حسین بشروئی بود که در عنفوان جوانی مجلس درس حاجی سیّد محمّد باقر رشتی (شفتی) را در اصفهان معطل نمود تا او را مقرّ و معترف ساخت و سیّد محمّد باقر گفت که بر ما امر مشتبه شده بود و حقّ با شماست و به همین تقریر نوشته پا بمهر از سیّد گرفته نزد حاجی سیّد کاظم فرستاد و آن عالم ربّانی در بالای منبر ایشان را (ملّاحسین) تمجید نمود و او را مطاع انام و نصار اسلام خواند و در جواب نوشت جزاک الله احسن الجزاء که دین الله را احیاء نمودی و رایت آل الله را برپا کردی و دیگر وحید زمان و فرید دوران آقا سیّد یحیای دارابی که مجتهدین ایران چون در محضر او حاضر می‌شدند همه صامت و ساکت بودند و در حضورش قدرت تکلّم نداشتند و همچنین عالم زنجانی که بارها در طهران بامر سلطانی علمای طهران زنجان با او مکالمه و مباحثه نموده جمیع در حضورش مخذول شدند و به عصا و خلعت شاهی مفتخر شده به زنجان رجوع نمود آیا چنان نفوس که در راه ظهور موعود از مال و جان و اهل و آل گذشتند از علما و اعاظم رجال نبودند و نفوسی که هنوز آداب تکلم را نمی‌دانند و بر جمعی عوام ریاست می‌نمایند از علما محسوبند؟ با آنکه اگر یک نفر عالم هم مؤمن نمی‌شد و اصحاب این امر همه از فقرا و کسبه بودند هم جای اعتراض نبود چنانچه در ظهور خاتم النبین و سایر انبیاء مخالفین همین گونه اعتراضات می‌نمودند این است که در قرآن می‌فرماید ان یتبعک الا الارذلون و همچنین می فرماید ما یتبعک اراذلنا بادی الرای همیشه رؤسا بودند که فتوی بر قتل انبیاء می‌دادند و فقرا و ضعفا وارث علم دین می‌گشتند آیا این آیه مبارکه را نخوانده‌اید که می‌فرماید نرید ان نجعلعهم الوارثین با وجود این در این امر مبین جمعی از هر قبیل ترک جان نموده در راه جانان جان باختند چون سخن به اینجا رسید گفت آخر هر دعوی را معجز و برهانی لازم است برهان صدق این ادعا چیست گفتم در قرآن می فرماید اولم یکفهم انا انزلنا علیک الکتاب یتلی علیهم باز می‌فرماید ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسورة مثله پس مبرهن است که امر کافی است بلکه باتیان سوره‌ئی از کتاب الله در اثبات عجز من علی الارض ثابت گفت آیات قرآنی را دیده‌ام لکن در این امر هنوز چیزی که توان گفت بر اقوال دیگران ترجیح دارد ندیده‌ایم گفتم نزد من موجود است تلاوت می‌نمایم بشرط آنکه احدی در بین تلاوت تکلم ننماید بعد از اتمام هرچه می خواهد بگوید لوح مبارک سبحان ربی الاعلی را باعلی الندا خواندم از جذب آن آیات بدیعه حاضرین منقلب شدند چون باخر رسید هیچ نتوانست بگوید جز آنکه گفت زبرجدالخضراء باید زبرجد الخضر باشد گفتم تانیث زبرجد مانند کلمه نفس و ارض و شمس مجازی و سماعی است و از علمائی که حاضرند جویا شوید بعضی تبسم نمودند سیّد گفت این کلمات مثل تصنیف عاشقانه است گفتم در باره سورة الرحمن همین را گفتند گفت من هم می‌توانم مثل این کلمات را بنویسم گفتم منکرین قرآن هم گفتند لونشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیر الاولین ما هم مثل قرآن را می‌گوئیم و لکن بلفظ که قادر نشدند که به کلمه‌ئی اتیان نمایند و گذشته از اینکه صاحب این آیات مثل غیث هاطل این کلمات از لسانش جاری می‌شود کلام خود را بحقّ نسبت می‌دهد و منزل آن را ذات احدیت می‌گوید و هزارها فِرَق مختلفه در ظل کلمه او به روح جدید ایمان مبعوث شده‌اند هر کاذب خائنی را صادق و امین فرمود و هر مرده منکری را به حیات ایمان تازه زنده نمود و جمیع صفات ردّیه را به محض ایمان به او به صفات حسنه تبدیل نمود و تو گذشته از آنکه قادر بر اتیان کلمه‌ئی نیستی عبارات خود را بخود نسبت می‌دهی که من می‌نویسم و احدی از ملل اجنبیه را قادر به هدایت و تربیت نیستی چرا تأمل نمی‌کنی افمن یهدی الی الحق احق این یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی فما لکم کیف تحکمون گفت احادیثی که در باره ظهور قائم است به ظهور نرسیده گفتم هر حدیث که مطابق کتاب الله نیست اعتماد بان نباید کرد کتاب ایقان را گشوده و احادیث ظهور را تلاوت نمودم گفت این احادیث متواتر نیست گفتم متواتر چه معنی دارد گفت باید نوعی باشد که حتی زنهای پیر هم بدانند گفتم اگر چنین است پس چرا علماء خود را حجّت میدانند و چرا ائمه اطهار فرمودند ان حدیثنا صعب مستعصب لا یتحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان چون در گفتگو مفرّی ندید گفت بر فرض حجّت آیات علماء حجیّت آن را می‌فهمند و عجز خود را می‌بینند بعوام النّاس چه دخلی دارد که حرفی از آیاترا نمی‌دانند از کجا حجّت بر آنها تمام می‌شود گفتم عجز یک نفس که اعظم علماء باشد عجز کل را می‌رساند و علاوه بر این شما مجتهد و مطاع آنها هستید در مقام مباهله برائید تا با هم مباهله کنیم و حقّ از باطل معلوم شود گفت من حاضرم گفتم تا سه یوم و انابه موفق شوی اگر نشدی شما را مهلت می‌دهم که شاید بر جزع در فضای وسیعی بیرون شهر حاضر می‌شویم و آتش می‌افروزیم و دست یکدیگر را گرفته داخل اتش می‌شویم و هرکه پاکست چون خلیل خرّم و خندان از آتش در آید و هر که صبح روز چهارم حاضر نشد بطلانش ثابت و ظاهر خواهد شد نایب گفت سخن تمام است سیّد گفت شاید هر دو بسوزیم گفتم به این تقریر معلوم می‌شود که شما بر خدای قدیر که زمام آتش و آب در کف کفایت اوست و به کلمه یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم معتقد نیستید پس چرا خود و خلق را معطل نموده‌اید، اهل مجلس خندیدند گفت مقصود من از این کلمه مزاح بود البته حقّ صادق را نجات دهد و باطل را هلاک کند البتّه صبح چهارم خواهد آمد و به مباهله اقدام خواهم نمود این را گفت و برخاست و مجلس ختم شد من گفتم از همین امروز تدارک باید دیده شود تا در روز چهارم حاضر باشیم احبّاء هم هر روز مقداری چوب و مواد اشتعال در صحرا فراهم نمودند چون مدعیان دیدند که چنین کوششی در کار است بسیّد خبر دادند و او شب سوّم از خوف سوار شده با بعضی از مریدان به قُری فرار نمود و بنده در روز چهارم به محل میعاد رفتم و ازدحام خلق را دیدم که بالای بام‌ها خلق تماشا می‌کردند و بعضی از طلّاب را هم که در مجلس سابق بودند موجود دیدم و همه را خطاب نمودم که مجتهد شما برحسب وعده باید برای رفتن به صحرا حاضر باشد و مباهله کند حال کجاست، اکثری سر به زیر افکندند و بعضی گفتند ما از چنین پیشوائی بری بیزاریم که فرار اختیار نماید و به اقرار خود از دیانت محروم شود گفتم حجّت خدا بر اهل این بلد تمام شد اگرچه در سابق هم بوجود حضرت باب الباب تمام بود حال تمامتر گردید اگر متذکر نگردید غضب الهی احاطه خواهد نمود تا از برای دیگران عبرت شوید و چون به منزل مراجعت نمودم هنگام عصر بقدر سی نفر آمده اظهار ایمان نمودند و همچنین جناب نایب در امر محکم و استوار گردید و گفت من عازم مشهد می‌شوم می‌ترسم بعد از رفتن من سیّد عوام را بشوراند و به شما آسیبی وارد آید گفتم اگر جمیع اهالی جلاد شوند بر ضرّ ما قادر نخواهند بود و شما مسافر شوید و آنچه دیده اید به عماد الملک حاجی میرزا باقر خان امیر طبس بگوئید مکتوبی هم به امیر مذکور نوشتم و او را از امور مطلع نمودم بعد هم اظهار محبت نمود – انتهی(18)
امّا بعد از مسافرت نایب به مشهد مجتهد مذکور به شهر مراجعت نموده به محمّد علی نامی که رئیس اشرار بلد بود گفت اگر این مسافر را از بشرویه بیرون کنی نصف املاک خود را به تو خواهم بخشید او هم به طمع افتاده در حدود سیصد تن از اراذل و اوباش را گِرد آورده تا به منزل باب الباب که نبیل در آن بسر میبرد هجوم آورده او را بگیرند و از شهر بیرون کنند، احباب که بر قضیه وقوف یافتند برای حفظ نبیل به آن خانه آمدند امّا نبیل همه را متفرق ساخته گفت بروید و کار مرا با مولایم واگذارید پس از رفتن احباب به رفیقش کربلائی نیازعلی گفت امشب باید درب خانه را باز بگذاریم و بخوابیم تا یاران بدانند که این جماعت لایق اعتناء نیستند آن شب گذار احدی از اشرار بدان طرف نیفتاد صبح فردا که برسم هر روزه صبح چند نفر برای تلاوت آیات آمدند در اثنای کار سیّدی از احباب غیر معروف که با اغیار محشور بود وارد شده گفت محمّد علی بسیّد مجتهد قول داده است اذان ظهر امروز که جمعه است با همدستانش به اینجا ریخته شما را بیرون برند خوبست به فلان قریه که احباب منتظرتان هستند بروید تا جلوگیری از فساد شده باشد نبیل در جواب گفت رسول خدا هنگام شدت بلا فروا الی الله فرموده است لهذا ما به قریه نمی رویم و در همین جا بخدا پناه می بریم او هم رفت و آنچه شنیده بود به محمّدعلی گفت یک نفر سیّد دیگر هم از پیش خود به گزاف اظهار داشت که این مسافر گفته اگر حضرات هجوم آرند همه را با یک عصا متفرّق خواهم کرد محمّد علی گفت این سخنان از روی اطمینان گفته شده است والا اطرافیان خود را متفرّق نمی‌ساخت ولی من چون قسم خورده‌ام باید کار را انجام دهم از آن سوی، نبیل نزدیک ظهر قصد حمام نمود همشیره جناب باب الباب خواست مانع شود اما چون دید ممنوع نمی‌گردد او را به استخاره از قرآن واداشت در استخاره این آیه مبارکه آمد لاتخف انک انت الا علی لهذا با کربلائی نیاز علی بیرون رفت همانا از خانه به حمام دو راه داشت یکی دور و دیگری نزدیک آنها راه نزدیک را در پیش گرفتند و در اثنای طریق گذرشان بر در خانه محمّدعلی سردسته اشرار افتاد که گروه اوباش در آنجا منتظر نشسته بودند تا محمّدعلی بیرون بیاید و با او به قصد هجوم حرکت کنند وقتی که نبیل را دیدند به محمّدعلی خبر دادند او هم با چند تن از سادات بیرون آمد به مجرّدی که چشمشان بر نبیل افتاد همگی سلام کردند و آداب تواضع را بجا آورده التماس دعا نمودند بعد از محمّدعلی پرسیده بودند چه شد که آن عزم شدید در اخذ و اخراج به خضوع و ابراز اخلاص منتهی گردید گفت وقتی که خبر به ما دادند که این مسافر بدون خیل و حشم دارد می‌آید همگی مضطرب شدیم و بی اختیار بیرون دویدیم و ناچار سلام و تعارف نمودیم باری نبیل یک هفته پس از این واقعه به قریه خیرالقُری رفت چند روز که گذشت احبای بشرویه خبر فرستادند که سیّد محمّد بعد از خروج شما از شهر شهرت داده است که آن مسافر را به امر عمادالملک از بشرویه خارج ساختند حالا خواهشمندیم برای چند روز به بشرویه مراجعت کنید تا کذب مجتهد معلوم گردد او هم ظهر روز بعد وارد بشرویه شد و با جماعت استقبال کنندگان از میان بازار عبور نمود تا به دولتسرای جناب باب الباب وارد گردید، باری از بشرویه عازم جذبا یعنی طبس گردید درهمین راه به ازغند و طرجد رفته به احباء حرمت افیون و حشیش و شراب را گوشزد نموده، سپس به طبس ورود کرد و در آنجا نیز همین مطالب را عنوان و جوانی صاحب کمال از احباء با نصایح مشفقانه از ابتلای به تریاک که سخت بان معتاد بود نجات داد و اساساً این عادت زیانبخش در آن زمان بیش از سایر بلدان ایران دامنگیر اهالی خراسان بود باری این مرد رشید از طبس با یک قافله زوار از راه ریگ شتران فرسنگهای بسیاری که از مشهد برگشته بودند از ریگ روان را پیموده وارد یزد شد ابتدا در خوان تجار منزل گرفت و بعد از چند روز دو برادر بنام سیّد موسی و سیّد جعفر به اصرار او را به منزل خود بردند در این شهر علاوه بر دیدار پیاپی احباب یک شب با حاجی ملّا باقر مجتهد اردکانی در منزل خود او ملاقات نموده بعد راه اردکان را در پیش گرفت و چون آنجا بعض احباب را دستگیر و بعضی را تبعید کرده بودند در کاروانسرائی منزل نمود و شبها با بقیه احباب ملاقات میکرد سپس به قصد اردستان از آنجا خارج شد وقتی که به نائین رسید با میرزا جعفر نامی از مبلغین که به امر جمال قدم در بلاد سیر میکرد مصادف شد این شخص نخستین بشارتی که به او داد این بود که جمال قدم شما را به نبیل اعظم ملقّب فرموده اند و بالجمله در اردستان آن لوح که به خط غصن اعظم بود بدستش رسید در آن می‌فرمایند یا نبیل الاعظم اسمع ما ینادیک مالک القدم .... دو لوح مفصّل دیگر هم عزّ نزول و شرف وصول یافته بود یکی در باره حجّ بیت حضرت اعلی و دیگری در حجّ بیت جمال ابهی و امر شده بود که نبیل اوّل در شیراز بیت حضرت نقطه را با آداب مخصوص زیارت کند بعد هم در بغداد بیت جمال ابهی را و نیز فرمان بود که در هر مجلسی از مجالس احبّاء اوّلین باری که آن لوح تلاوت می‌شود جشن برپا گردد مختصر از اردستان وقتی که عازم سفر شد کربلائی نیازعلی را راضی کرد تا به محمّد حسن که تنی از همشهریهایش بود به بشرویه مراجعت نماید و خود تنها براه افتاده از طریق اصفهان و زرقان به حدود شیراز رسیده و آداب زیارت را از گردنه الله اکبر که سواد شهر از آنجا نمودار است شروع کرد بدین ترتیب که در حافظیّه با آب سرد در هوای خنک بدن را غسل داد و سر را تراشید سپس در هر قدم و مقام آنچه خواندنی بود تلاوت کرد و آنچه عمل کردنی بود بجا آورد تا بدروازه شهر رسید و چندین تن سرباز و قراول ایستاده بودند به سجده افتاد و دعای سجده را تلاوت نمود و درحال توجّه و مناجات عازم طواف بود که در قفای خود از سربازی آوازی بگوشش رسید که این آدم به شاه چراغ خیلی اخلاص دارد چه تصوّر کرده بود که ادای این آداب برای زیارت شاه چراغ است باری تکبیر گویان هفت مرتبه دور بیت را طواف کرد و هر دوری تقریبا ثلث فرسنگ میشد زیرا منازل بسیاری به بیت مبارک اتصال داشت که دایره طواف را وسعت می داد پس از اتمام طواف بدر بیت مبارک رسیده به سجده رفت و مناجاتی را که مخصوص آن مکان است از حفظ تلاوت نمود بعد داخل شده در کریاس بیت مناجاتی مفصّل از روی نسخه سوره حجّ قرائت و عمل را ختم کرد و دیگر پیشتر نرفت زیرا ممنوع بود لذا وقتی که خدمه بیت از پشت پرده او را برای آشامیدن چای به درون خواندند داخل نشد فقط قدری از آب چاه بیت طلبیده نوشید سپس به منزل جناب زین المقرّبین که آن ایّام در شیراز به خدمت و تبلیغ مشغول بود روانه شده دید جمعی از یاران درآنجا حاضرند او هم لوحی از جمالقدم را که در آن اظهار مَن یظهره اللهی فرموده بودند تلاوت کرده گفت هر کس در این باره سئوالی دارد بگوید شیخعلی میرزا و آقا محمّد کریم و میرزا آقای رکاب ساز و میرزا رفیع و حاجی ابوالحسن و آقا محمّد رضا و میرزا رحیم و مشهدی نبی که بعدا بشهادت رسید و سایر حضار همه ابراز مسرت کردند و از یحیای ازل کناره جستند و آثار او را به دور ریختند روز بعد هم جناب سیّد محمّد خال اکبر به معیت جناب آقا میرزا افنان در حالی که جزوی از آثار ازل را با خود داشتند به دیدن آمدند و بعد که نبیل اطوار و احوال ازل را برای ایشان بیان نمود نوشته‌های او را به کنار انداختند. خال اکبر نبیل را برای فردا دعوت کرد وقتی که حاضر شد محفل به وجود جمعی از دوستان آراسته شده بود و چون لوح حجّ تلاوت گردید شور و نشوری در یاران پدید آمد که مزید بر روحانیت گشت و احباب مهمانیهای دوره ترتیب دادند و در نظر داشتند نبیل را چند ماه نگهدارند ولی او اسباب سفر را که در منزل زین المقرّبین گذارده بود به خانه آقا محمّد رضا پسر مشهدی نبی آورده سیاهه برداشت و آن را در میان جعبه گذارده کلیدش را برای زین المقرّبین فرستاد تا آنچه لازم خود بردارد و مابقی را بهر که خواست ببخشد و این قضیه مصادف با شبی شد که ستاره‌ها در آسمان برهم می‌ریختند (16 نوامبر 1866 مطابق 18 رجب 1283) (19) و مردم بالای بامها رفته تماشا می‌کردند و این واقعه عبارت از تحقق علامتی بود برای ظهور کلّی الهی که در کتب آسمانی پیشینیان ثبت گردیده است نبیل همان شب در حالی که گیوه ملکی در پا و کلاه نمد بر سر داشت براه افتاده مراحل و منازل را پیموده به آباده رسید و احوال جناب میرزا اشرف را پرسید و او را نقطه ای که با شهر سه فرسنگ فاصله داشت پیدا کرده سه شب میهمانش بود سپس رجوع به آباده نموده شب دیگر روی براه نهاد و هر موقع که خواب بر او غلبه می‌کرد پانصد قدم از جاده کنار رفته نشانی از سنگ در محلی میگذاشت تا اینکه راه بعد از خواب اشتباه نشود یک شب در حالی که به صوت بلند مناجات می‌خواند گذارش بر لب رودخانه ایزد خواست افتاد و در آنجا چند نفر را با اسلحه و یراق دید که از او پرسیدند تا قافله‌ئی که از دنبال می‌آید چقدر مسافت است جواب داد من تنها هستم و قافله‌ای ندیده‌ام یکی از آنها به رفقایش گفت این مرد درویش است که چنین بی خوف و تشویش است آنگاه نشستند و سفره های خود را پهن کردند و یک دسته نان لواش که با شیر پخته بودند با مقداری کشمش به او دادند یکی از آنها هم او را بدوش کشیده از آب گذرانید الحاصل در قمشه یک شب و در نجف آباد پنج روز توقف کرد و از طریق اصفهان به کاشان روانه شده سحرگاهی بان شهر داخل گردید حین عبور شخصی را دید که در خانه خود را جاروب کرده مشغول آب پاشیدن است نبیل به او سلام کرد و گذشت چند قدم که دور شد آدم از پشت سر دوید و او را گرفت گفت تا مرادم را ندهی دست از تو بر نمی‌دارم نبیل قبلاً شنیده بود که اهل آن شهر معتقدند که هر کس حاجتی داشته باشد و چهل روز هنگام سحر بیرون منزل خود را آب پاشی و جاروب نماید روز چهلم اگر شخصی با پای پیاده و لباس سفید برسد و سلام کند او خواجه خضر است لهذا بان آدم گفت انشاءالله حاجتت روا خواهد شد مرا به خانه آقا محمّد علی مخملباف برسان تا در ظلمات آن منزل ترا بآب حیات رهبری کنم بشرط اینکه وجودت مستعد باشد و با من بیائی آن شخص گفت البتّه می‌آیم و چون بان خانه رسیدند جناب ذبیح معروف به انیس و حاجی محمّد صادق و برادرهای پهلوان رضا و سیّد آقا برادر آقا سیّد رضی و آقا هاشم داماد ملّا احمد یزدی را حاضر یافتند آن شخص گفت عجبا تا حالا گمان ما چنین بود که خضر اگر به خانه کسی برود باید آن خانه متعلق به علما امثال ملّا محمّد نراقی و شیخ ابوجعفر باشد و اکنون معلوم شد اشتباه می‌کرده‌ایم و بالجمله آن مرد مؤمن و منجذب گردید، باری نبیل آنچه گفتنی بود بر زبان آورد و بعد از سه روز عازم طهران گردید در قرای بین راه و در شهر قم نیز مطالب لازمه را گوشزد نمود تا به مقصد رسید در آنجا مشاهیر احبّاء از قبیل جنابان منیر و میرزا محمّد علی قائنی و میرزا حسین منجم باشی و میرزا نصرالله تفرشی و ملّا علی اکبر شهمیرزادی می خواستند او را به منزل ببرند ولی آقا سیّد ابوطالب نگذاشت بجای دیگر برود در منزل او هر یک از احباب که به دیدن می‌آمدند می‌گفت نام شما در طهران ورد زبان دشمنان است و در صددند شما را دستگیر کنند در آن میان میرزا نصرالله شیرازی منشی وزارت خارجه اظهار داشت اگر خیال توقف دارید بنده منزل از همه جا امن تر است و اگر قصد حرکت دارید هرچه زودتر بهتر، نبیل در جوابش این شعر را خواند که
ای مترسانید از کشتن که من تشنه زارم بخون خویشتن
سپس گفت چون به میزبان قول داده‌ام که تا آخر رمضان (آخر رمضان 1283 مطابق 4 فوریه 1867) مهمان ایشان باشم خُلف وعده نخواهم کرد بعد از چند روز میرزا حسینخان منجم باشی که به انبار یعنی زندان شاهی رفت و آمد داشت وجهی از طرف رضا قلیخان پسر سلیمان خان افشار برای نبیل آورد و زندان شدن این مرد گویا به سبب اختلافی بوده که پدرش با وی داشته است چنانکه قبلا اشاره گردید، علی ای حال نبیل گفت از مروّت و انصاف دور است که آن جوانمرد در حبس باشد و من از او قبول خرجی کنم میرزا حسینخان گفت اگر قبول نکنید مکدّر خواهد شد نبیل وجه را گرفت و قصد ملاقات او در محبس کرد و با خود گفت در چنین اوقاتی که امواج بلا از هر جانب متلاطم است باید استقامت کرد و حقّ نمک شناسی را بجا آورد ولی نیّت خود را به احدی ابراز نداشت زیرا شخص منافقی در میان احباب پیدا شده بود که به جاسوسی منافقانه او آقا نجفعلی زنجانی گرفتار شد و از او نشانی محمّد زرندی را پرسیده بودند و او اظهار بی‌اطلاعی کرده اسم هیچکس را هم بروز نداد تا بالاخره با نهایت شهامت به شهادت رسید خلاصه نبیل در ساعتی که عازم انبار بود به میزبان گفت در کار دنیا اعتباری نیست اگر همدیگر را ندیدیم اکنون وداع می‌نمائیم در خیابان نیز به پدر جان قزوینی برخورده گفت من به انبار می‌روم شما در دکان آقا علی کاشانی تا غروب منتظرم باشید اگر نیامدم راه خود را پیش گیرید و از من قطع نظر کنید. باری در انبار به نایب زندان سلام کرده گفت من با رضا قلیخان آشنا هستم چون شب عید (عید فطر آخر رمضان و اول شوال 1283 و مطابق 6 فوریه 1867) به دیدنش آمدم نایب با خوشروئی او را به حجره رضا قلیخان دلالت نمود نشستند و به صحبت پیوستند آخر کار نبیل برخاست و گفت و فردا برای تبریک عید اینجا خواهم آمد و پس فردا برای خداحافظی. خان گفت من هر روز اسم شما را از فراش‌ها می‌شنوم بعضی می‌گویند او را گرفته اند اظهار می‌دارند که همین روزها او را پیدا می‌کنند با این حال ماندن شما در طهران بی احتیاطی و آمدنتان به زندان بی حکمتی است خواهش می‌کنم از این شهر بروید نبیل گفت اگر کارها را در دست خلق می‌دانستم بهمین یک دفعه ملاقات اکتفا می‌کردم ولی چون زمام امور در قبضه قدرت حقّ است بازهم شما را ملاقات خواهم کرد باری وقت بیرون آمدن وجهی به عنوان عیدی ماه رمضان به نایب داد او هم من باب شکرانه اطاق های زندان همچنین محبس سیاه چال را به نبیل نشان داده گفت ببینید انبار قدیم با زندان حالا چقدر فرق کرده و آن تنگنای متعفّن چگونه به فضای وسیع تبدیل یافته است نبیل روز بعد هم نزد رضا قلیخان رفت و چون جمعی به ملاقاتش آمده بودند زود برخاست فردای آنروز هم با او دیدن و خداحافظی نموده با پدرجان به قزوین روانه شد با اینکه آن ایّام احبای قزوین از بیم اعداء در کمال احتیاط هر شب مجلس می‌گذرانیدند معهذا در چند شبی که نبیل آنجا بود مهمانی ترتیب می‌دادند و از او و عدۀ دیگری که کمتر از نوزده نفر نبودند پذیرائی می‌نمودند مختصر از قزوین بهمدان و کرمانشاه رفته چند روز به استراحت پرداخت تا از رنج راه و گزند سرمای زمهریری بیاساید این موقع عید نوروز فرار رسید که مطابق با شانزدهم ذیقعده 1283 (مارچ 1867) باشد خلاصه همچنان طیّ مراحل و قطع منازل می‌کرد تا وقتی که سواد دارالسّلام از چهار فرسخی نمودار گردید درآنجا پیاده شده مفاد لوح حجّ را قدم به قدم بکار بست یعنی اوّل مناجات سجود را تلاوت نموده به سجده افتاد بعد هم در هر مقام رسوم زیارت را از مشیء و وقوف و قیام و سجود و غیرهما بجا آورد تا به باب معظم رسید و از بازار و جسر عبور نموده به کوچه اعظم وارد گشت و بالجمله پس از اتمام آداب طواف در بیرونی بیت مبارک منزل نمود تا اینکه پست ارض مقصود رسید و مطلبی به این مضمون در نامه یک نفر از احباب مندرج بود که جمال قدم به میرزا مهدی نگهبان بیت فرموده بودند نبیل بدون اینکه کسی ملتفت شود به شطر مقصود حرکت کند، او هم در سحرگاهان با دلی خرّم آستانه بیت را بوسیده و رو براه نهاد (20) و با زحمات بسیار طیّ طرق و قطع سُبل نمود تا به موصل رسید و بعد از ملاقات تنی چند از احباء به دیار بکر و از آنجا به حلب وارد شده دانست مردی شوخ طبع و خوش محضر بنام میرزا حسین مشکین قلم از پیروان طریقه نعمت اللهی که در نوشتن انواع خطوط و ابتکار نقوش قشنگ صاحب هنر و سلیقه است در این شهر سکونت دارد و برای جودت پاشا والی حلب قطعه می‌نویسد و چون رساله سلوک یعنی کتاب هفت وادی بدستش آمده از مضامینش بجنب و جوش و جستجو افتاده و منتظر است تا فردی از مطّلعین این طایفه را ببیند و مطالب لازم را بپرسد نبیل با او ملاقات و مسائلش را حل کرده به مدینه ایمان واردش ساخت مشکین قلم از نبیل شعری برای امضای خود خواست و او این بیت را برایش مرقوم داشت
در دیار خط شه صاحب علم بنده باب بها مشکین قلم
باری مشکین قلم با نبیل همراه شد دوتائی به اسکندریه آمدند و در آنجا تذکره گرفته راکب سفینه گشتند تا به گالیبولی رسیده با قافله همراه شدند و نبیل برحسب عادت همیشگی یک شب زودتر از قافله به ادرنه رسید و پس از زیارت غصن اعظم به حضور جمال قدم بار یافت و ایّامی چند از نعمت لقا مرزوق بود.
در کتاب ظهورالحق در وقایع سال بیست و چهارم ظهور ( سال 1283 ه ق 1866 م) چنین آمده: « ... و نیز نبیل زرندی و آقا محمّد جواد قزوینی مذکور و میرزا حسین مشکین قلم ورود نموده بخانه مسکونه مذکوره اصحاب اقامت گزیدند و حاجی ابوالقاسم شیرازی از مصر رسید چندی در جوار عنایت کبری و با اصحاب در خانه مذکوره زیست و جمال ابهی خود گاه گاهی بمجمع احباء در آنخانه قدم می‌گذاشتند و بعد از چندی برای مشکین قلم خانه مخصوص در قرب عمارت مذکور و مسکونه خود اجاره فرمودند و او اقامت جسته بکتابت مشغول گشت و نبیل زرندی و آقا جمشید نیز با وی میزیستند» (21)
تا اینکه فرمودند در خراسان تخمی افشاندی اکنون لازم است به آنجا برگردی و آن کشتزار را آبیاری نمائی نبیل برای سفر آماده شد و چون چهار سال از محضر مبارک دور بود می بایست به امر حضرت غصن اعظم تاریخ ظهور را به نظم در آرد از جناب کلیم خواهش کرد وقایع چهار ساله را برایش بیان کنند ایشان هم کل وقوعات آن مدّت را برایش روشن نمودند و تمام خرابکاری های ازل و اصحابش را نیز شرح دادند.
نبیل در ماه‌های اوّلیه بعد از ورود به ادرنه سه ماموریت دریافت کرد یکی رفتن بایران و دیگری رفتن به مصر جهت کسب اطلاع از موقعیت جناب میرزا حیدرعلی اصفهانی و یاران و ماموریت سوّم کسب اطلاعات لازمه از جناب کلیم از وقایع دوران چهار ساله غیبتش برای بنظم کشیدن تاریخ این وقایع آنطوریکه مسلم است در واقعه مباهله نبیل و میرزا حیدرعلی اصفهانی در ادرنه بوده‌اند (این واقعه در تاریخ سپتامبر 1867 صورت گرفته) باری نبیل در نیمه رضوان چهارم محرّم 1285 مطابق 27 اپریل 1868 از ادرنه خارج شد از راه کمرجنیه و قره آغاج و منصوریّه به مصر رفت و در آنجا گرفتار میرزا حسنخان خوئی قونسول ایران شد. آنچه مسلم می باشد اینست که بعد از کسب اطلاعات لازمه نبیل بسوی مصر حرکت می‌کند و خودش نیز اسیر در دام میرزا حسن خوئی می‌شود. و قصدش چنین بوده که بعد از دیدار از مصر عازم ایران شود. تاریخ دقیق ورودش به مصر مشخص نیست شاید در خلال ماه‌های می و جون سال 1868 بوده.
مأموريت ديگر كه از طرف حضرت بهاءالله به نبيل اعظم تفويض شد اين بود «كه به مصر برود و از طرف هفت تن از احبّاء كه به توطئه يكی از اعدای امر يعنی سرقونسول ايران در مصر محكوم به زندان شده بودند نزد خديو مصر دادخواهی كند نبيل بلافاصله پس از ورود به مصر خود گرفتار شد و در اسكندريه به زندان افتاد وی دراين زندان با فارِس افندی طبيب و كشيش عيسوی كه از جمله زندانیان بود آشنا شد و او را به امر بهائی تبلیغ کرد فارِس افندی به امر مبارک اقبال نمود و از مؤمنين جانفشان و عميق شد واحتمالاً اوّلين مؤمن از ميان مسيحيان بوده است. وقتی حضرت بهاءالله به عكّا سرگون شدند كشتي حامل هيكل مبارك درطی اين سفر در بندر اسكندريه و نزديك زندان لنگر انداخت از حسن تصادف نبيل در زندان بر اين امر اطلاع يافت و خود و فارس افندی عريضه‌ای بحضور مبارك كه در كشتی تشريف داشتند ارسال و آن حضرت را از تقديرات خود مطّلع ساختند فارِس افندی در عريضه خود حضرت بهاءالله را با عنوان مولای ابهی مخاطب ساخته و رجاء نموده بود كه او را بعنوان يك عبد مخلص در آستان مقدّس قبول فرمايند حضرت بهاءالله در جواب لوحی عنایت و در آن از وصول عريضه آن دو اظهار مسّرت فرمودند و آنان را به مراحم و الطاف خود مطمئن ساختند هيكل مبارك در لوح مرحمتی مخصوصاً فارِس افندی را با عبارات تشويق آميز مورد عنايت قرار داده‌اند. نبيل پس از چندی توانست از مصر خارج شود وی به ارض اقدس شتافت و بلباس مبدّل به دروازه عكّا رسيد ولي دشمنان او را شناختند و به اوليای امور معرفی كردند و آنها هم وی را از شهر بيرون نمودند نبيل پس از اين واقعه مدّتی در نقاط مختلف ارض اقدس زندگی كرد و اوقاتی هم در يكی ازغارهای كوه كرمل گذران نمود وی روزها را به دعا و مناجات می‌گذراند و در آرزوی روزی بود كه بتواند دوباره به حضور مولای خود مشرّف شود ... » (22)
در هر صورت داستان را از مصر آنطوریکه در کتاب بهاءالله شمس حقیقت گزارش داده شروع می‌کنیم. «مسجونين (تبعیدیان به عکّا) بی خبر از آن بودند كه نبيل اعظم در زندان اسكندريه بسر ميبرد. حضرت بهاءالله او را به مصر فرستاده بودند كه از خديو استخلاص حاجی ميرزا حيدرعلی و شش نفر از ساير احبا را بنمايد. همه مي‌دانستند كه او در مصر دستگير شده است ولی از محل زندان او بی خبر بودند. در اسكندريه چند نفر از مسجونين که در کشتی بودند به ساحل رفتند تا لوازم مايحتاج را خريداری نمايند. راه يكی از آنها بنام آقا محمّد ابراهيم ناظر از جلوی زندان مي‌گذشت و نبيل اعظم كه از زندان خارج را نگاه مي‌كرد در كمال تعجب او را ديد و صدا زد. در اينجا ماجرای توقيف و حبس نبيل و تماس غیر منتظره او با حضرت بهاءالله با همراهان در اسکندریه از زبان خود نبیل آن مورخ متبحر می‌شنويم. او چنين تعريف ميكند:
پس از وارد شدن از ادرنه با قطار به منصوريّه رفتم آقا سيّد حسين ( كاشانی ) را يافته و منظورم را از آمدن بانجا با او در ميان گذاردم او گفت كه ميرزا حسن خان قنسول ( ايران) از روزی كه آن هفت نفر را به سودان فرستاده سخت نگران جان خود است و در همه جا جاسوسانی گماشته تا او را از وجود هر تازه واردی در مصر آگاه كنند. بهتر است كه تو مثنوی خود را بمن بسپاری و هيچگونه از آثار مباركه همراه خود نداشته باش. بعد به قاهره برو و در تكيه مولوی نزد شيخ ابراهيم همداني كه از اسماعيل پاشا مقرّری دريافت مي‌دارد منزل كن تا خديو مراجعت كند و ما راهی پيدا کنیم و مثنوی ترا باو برسانیم من به قاهره رفتم و نزد شیخ ابراهیم ساکن شدم ولی نمي‌دانستم كه او هم يكی از همان جاسوسان است. يكشب در وقت سحر جمال مبارك را در عالم رؤيا زيارت كردم. بمن فرمودند "عدّه‌ای آمده‌اند و رخصت مي‌خواهند كه به ميرزا حسن آسيب برسانند تو چه مي‌گوئي؟ " وقتی از خواب برخاستم دانستم كه در آن روز اتفاقی خواهد افتاد. به ميدان (سيدنا حسين) رفتم و يكی دو ساعت قدم زدم ناگهان متوجّه شدم كه عدّه‌ای در اطراف من حلقه زده مي‌گويند كه شما را به سرايه احضار كرده‌اند ولی بجای سرايه مرا بمنزل ميرزا حسن خان بردند در آن هنگام متوجّه شدم كه آنها با نام "سرايه" مرا فريب داده‌اند زيرا در غير آنصورت چون تبعه ايران نبودم هرگز تسليم نمی‌شدم و بهمراه آنان نمي‌ر‌فتم. بعد از گفتگوئی طولانی با قنسول مرا بدست مأموری سپردند كه بدست و پای من زنجير ببندد. بعد از آن چندين بار مرا احضار كردند يكبار عده‌ای از تجّار ايراني ازقبيل ميرزا سيّد جواد شيرازی كه خودش تبعه انگليس بود ولی سرپرستي ايرانيان را بعهده داشت، حاجی محمّد تقی نمازی و حاجی محمّد حسن کازرونی در مجلس حاضر و روی صندلی نشسته بودند و مرا هم نشاندند ولی من تب داشتم و حالت ضعف عارض بود، آنها يك قطعه عكس حضرت غصن اعظم را بمن نشان دادند پرسيدند كه آيا صاحب عكس را می‌شناسم يا نه، جواب دادم بلی ايشان پسر ارشد حضرت بهاءالله هستند و بنام عباس افندی شناخته مي‌شوند و من ايشان را بارها در اطاق پذيرائی بيت خورشيد پاشا والی ادرنه ديده‌ام. سپس كتاب ايقان را بدست من داده و خواستند كه برايشان بخوانم، بانها گفتم كه "من تب دارم و قادر به خواندن نيستم" قنسول گفت "مي‌ترسد اگر بخواند مسخره‌اش كنيم" در جواب گفتم "بدهيد بكس ديگر بخواند تا من هم با شما در اين عمل نيك مسخره کردن شرکت کنم" کتاب را به حاجی محمّد تقی نمازی دادند و او مطلب مربوط به انقطاع و فداکاری پیروان نقطه بیان را که می‌فرماید " اگر جانبازيهای آنان دليل بر حقانيّت آنان نبود پس با چه دليل مي‌توان حقانيّت راه شهيدان كربلا را ثابت نمود." انتخاب كرده شروع به خواندن كرد او مي‌خواند و ديگران همچنان می‌خنديدند سپس ميرزا جواد از من پرسيد "تو چرا بابی شدی؟ اگر باب بر حقّ بود من بايد بابی ميشدم زيرا من هم سيّد هستم و هم شيرازی" جواب دادم: "هيچيك از اينها دليل آن نمی‌شود من بابی نباشم و شما باشيد. زيرا چه خوش گفته است حافظ شيرين سخن:
حسن ز بصره بلال از حبش صهيب از شام ز خاك مكّه ابو جهل اين چه بو العجبي است
با اين جواب تمام حاضرين شديداً به خنده افتادند و ميرزا جواد منفعل و شرمسار گرديد. وقتی قنسول دريافت كه ديگر موضوعی برای خنده و تفريح حاضرين باقی نمانده است مرا به زندان برگردانيد و من از خداوند طلبيدم كه ديگر هيچگاه روی او را نبينم. همان روز او را برای كار به اسكندريه احضار كردند باز در عالم رؤيا جمال مبارك را زيارت كردم كه بمن فرمودند: "تا هشتاد و يك روز ديگر واقعه خوشحال كننده‌ای برای تو پيش خواهد آمد." در اين وقت میرزا صفا از سفر مكّه مراجعت كرد و باو اطلاع دادند كه ميرزا حسن خان مرد مسافری را در محلی تنگ و تاريك زندانی نموده است و خواستند كه ميرزا صفا باو بگويد تا بخاطر خدا اين مرد بيگناه را آزاد كند. ميرزا صفا دوستانه به او توصيه نمود و سپس تلگرافی باو مخابره كرد كه مرا بدست مأمورين مصری تسليم نمايد تا به اسكندريه اعزام كنند. وقتی مرا به آنجا بردند آقا سيّد حسين (کاشانی) مرحوم عريضه‌ای به شريف پاشا نوشته و در آن شرح داد كه اين مسافر از اتباع عثمانی است و قنسول ايران بر خلاف قانون او را محبوس و تحت شكنجه قرار داده است. اينها همه سبب شد كه مرا به زندان بهتری منتقل كرده و قنسول ايران را مورد موآخذه قرار دهند. در آن زندان حکیمی بود که سعی داشت مرا به دیانت پرتستان تبلیغ کند با هم مفصّل صحبت کردیم و او بالاخره موفّق به تصدیق امر مبارک گردید. هشتاد و يك روز از رؤيائی كه ديده بودم گذشت و آنروز من از پشت بام زندان كوچه را نگاه مي‌كردم ناگهان چشمم به آقا محمّد ابراهيم ناظر افتاد كه از آنجا مي‌گذرد صدايش زدم و او بطرف پشت بام متوجّه شد از او پرسيدم كه در آنجا چه مي‌كند، جواب داد كه جمالمبارك و همراهان را به عكّا مي‌برند ... و گفت كه بهمراه يك پليس برای خريد مايحتاج به ساحل آمده است و اضافه كرد كه پليس اجازه نمي‌دهد كه بيش از اين در اينجا بمانم پس من مي‌روم و بودن تو را در اينجا به اطلاع سركار آقا مي‌رسانم و اگر كشتی حركت نكند دوباره برای ديدنت خواهم آمد ."او تمام وجود مرا به آتش كشيد و رفت. در آن موقع حكيم مزبور هم نزد من نبود وقتیکه مراجعت کرد مرا دید که اشک مانند سیل از چشمانم سرازیر و این ابیات از زبانم جاری است :
دلبر ببر و من از وی دورم در ساحل بحر وصلم و مهجورم
ای دوست توام بکشتی قرب نشان من عاجزم و اسیرم و مقهورم
در آن شب فارِس (حکیم مزبور) که در مراجعت خود مرا بان حال دید گفت "تو گفته بودی هشتاد و يك روز پس از رؤيائي كه ديدی حادثه خوبي برايت اتفاق خواهد افتاد امروز روز هشتاد و يكم است و می‌بينم كه تو بر عكس اينقدر ناراحت هستی" در جواب باو گفتم: "در اصل آن حادثه خوب واقع شده ولی افسوس كه دست ما كوتاه است و خرما بر نخيل" او گفت "تعريف كن به‌بينم چه اتفاق افتاده شايد بتوانم كاری برايت انجام بدهم. باو گفتم كه جمالمبارك دركشتی هستند او هم مانند من سخت غمگین شد و گفت اگر فردا یوم جمعه و سرایه تعطيل نبود ما هر دو ميتوانستيم اجازه بگيريم كه به كشتی رفته بحضور مبارك مشرّف شويم (بنظر میرسد آنروز یوم پنج شنبه 8 جمادی الاولی 1285 مطابق 27 اگوست 1868 است که بقول نبیل 81 روز از واقعه خوابش گذشته بود) ولی هنوز هم نبايد نا اميد شد تو آنچه را كه مايلی بنويس منهم خواهم نوشت فردا يكی از دوستان من به اينجا خواهد آمد اين نامه‌ها را باو خواهيم داد كه به كشتی ببرد."من داستانم را نوشتم و آنچه از اشعار كه درزندان سروده بودم نيز بروی كاغذ آوردم. فارِس حكيم نيز عريضه‌ای نوشته اندوه عميق خود را بيان داشت نامه‌اش بسيار متاثر كننده بود وی سپس همه آن نوشتجات را در پاكتی نهاد و به ساعت ساز جوانی بنام كنستانتين داد كه صبح زود به دست گيرنده برساند. نام خادم (ميرزا آقا جان) و چند نفر ديگر ازهمراهان را هم باو دادم و گفتم كه چگونه آنها را پيدا كند و سفارش كردم كه پاكت را بدست كسی بغير از آنها نسپارد. صبح فردا او رفت و ما از پشت بام او را می‌نگريستيم. ناگهان صدای سوت كشتی و سپس صدای حركت آن بگوشمان رسيد از اينكه او ممكن است به كشتی نرسيده باشد سخت نگران شديم در اين هنگام صدای حركت كشتی قطع شد و پس از يكربع ساعت دوباره بحركت آمد تا وقتی كنستانتين مراجعت کند بشدت نگران بودیم که ناگاه کنستانتین را دیدیم که سر رسيد و در حاليكه يك پاكت و يك بسته دستمال پيچ را بمن داد و فرياد كرد: "بخدا پدر مسيح را ديدم"، فارِس حكيم چشمان او را بوسيد و گفت: "نصيب ما آتش حسرت و نصيب تو روشن ساختن ديده به ديدار محبوب عالميان بود." در آن پاكت لوحی در جواب عريضه ما به دستخط كاتب وحی بود. همچنين نامه‌ای از حضرت غصن اعظم و بسته‌ای هم مملو از نقل بادام كه غصن اطهر برايمان فرستاده بودند در ضميمه بود. در لوح مبارك عنايت مخصوص نسبت به فارِس حكيم مبذول شده بود يكی از ملازمان نيز نوشته بود: من چندين بار شاهد قدرت و عظمت جمال مبارك بوده‌ام كه هيچگاه فراموشم نخواهد شد و يكی از آنها امروز بود کشتی به حرکت در آمده بود که قایقی را از دور دیدیم. کاپیتان کشتی را نگاه داشت و این ساعت ساز جوان خودش را بما رساند و نام مرا با صدای بلند فرياد زد ما بنزد او رفتيم و او پاكت شما را بما داد همه چشمها متوجّه ما مسجونين بود و هيچكس اعتراضی به عمل كاپيتان ننمود. »(23)
نبیل اعظم پس از استخلاص از زندان در اسکندریه به عکّا سفر کرد و سعی کرد بشهر وارد شود ولی او را اخراج کردند داستان بنحوی که در کتاب نفحات ظهور حضرت بهاءالله گزارش شده از اینقرار است «پس از رهائی از زندان اسکندریه به کوی محبوب شتافته با وجود این که به لباس مبدل درآمده و خود را بشکل یک بخارائی در آورده بود به وسیله دو نفر از دشمنان جمال مبارک شناخته شد. آنها ورود او را به اولیای حکومتی اطلاع دادند و در نتیجه از شهر اخراج گردید. این دو مرد سیّد محمد اصفهانی دجّال دور حضرت بهاءالله و آقاجان معروف به کج کلاه بودند. گرچه خود را از پیروان میرزا یحیی می دانستند به زندانی شدن در عکّا محکوم شده بودند. آنها همراه حضرت بهاءالله و أصحاب به آن قلعه رفتند ولی پس از ورود به زندان به زودی با اولیای امور همدست شدند و مأمورین آن ها را به اطاقی که به دروازه شهر مسلط بود منتقل ساختند این دو به عنوان جاسوس کار می‌کردند و هر کس از پیروان حضرت بهاءالله را که می‌خواست وارد شهر شود تشخیص و ورودش را گزارش می‌نمودند.
مطابق نامه ای که نبیل از عکّا به احبای دُرُخش در ایالت خراسان نوشته وی در اواخر ماه اکتبر سال 1868 برای نخستین بار سعی کرده بود وارد آن شهر شود وی توانسته بود به شهر داخل گردد و سه روز در آن شهر بماند و لکن قبل از اخراج موفق به زیارت جمال مبارک نگشته بود.
نبیل به ناچار به غارهای کوه کرمل بازگشت و به مدت تقریباً چهار ماه در آن حوالی سرگردان و از دوری مولای محبوبش بی تاب و توان بود. حرارت عشق او به جمال قدم روز به روز بیشتر می‌شد تا آنکه تاب تحمّل مفارقت از شهر محبوب خود را از دست داد.
نبیل در اواسط فوریه کوشید برای بار دوّم وارد عکّا شود. این بار موفق شد مدّت بیشتری در آنجا بماند. او میرزا آقا جان و چند نفر دیگر از اصحاب را که برای خرید لوازم از زندان بیرون آمده بودند در بازار ملاقات کرد نبیل در نامه خود ذکر می‌کند که وی سرانجام در 18 محرم 1286 (اول مه 1869) به آرزوی قلبی خود که زیارت جمال مبارک بود فائزگردید.»(24)
حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند قوله الاعز: «در نهايت انجذاب بديار عبور نمود و ببشارت کبری قلوب را روح موفور بخشيد هر جمعی را شمع بود و هر محفلی را شاهد انجمن گشت جام محبّت بدست گرفت و حريفان را سر مست نمود با طبل و دهل قطع سبل مي‌نمود تا بسجن اعظم وصول يافت آن ايّام ضيق شديد بود ابواب مسدود و راهها مقطوع بلباس تبديل بدروازه عکّا رسيد، سيّد محمّد و رفيق بی‌توفيق فوراً بحکومت سعايت نمودند که اين شخص بخاری نيست ايرانيست محض جستجوی خبر از جمال مبارک باين ديار سفر نموده فوراً او را اخراج نمودند و در نهايت نوميدی بقصبهء صَفَد حرکت نمود عاقبت بحيفا آمد و در مغاره‌ئی از کوه کرمل مأوی کرد از يار و اغيار در کنار بود و شب و روز ناله و مناجات ميفرمود.»(25)
نبیل اعظم پس از آزادی رو به عکّا نهاد وقتی روی به سوی عکّا آورد که مدّتی از ورود جمال قدم به سجن گذشته و اوضاع سجن در کمال وخامت بود و سیّد محمّد با رفقایش در نهایت سرسختی به عداوت قیام داشتند لهذا به کمال احتیاط داخل شهر شد معذلک سیّد محمّد او را دید و به عوانان حکومت خبر داد آنان هم اخراجش کردند لذا چند ماه در بلاد مختلف سرزمین فلسطین از قبیل حیفا و ناصره و اورشلیم و بیت اللحم گذراند(26)
از نامه ای که نبیل به احبای دُرُخش درتاریخ 11 ذی العقده 1289 نوشته تا اندازه ای اوضاع نبیل را در ماه های اوّلیه ورودش به عکّا روشن می‌کند:
در نامه 11 ذیقعده 1285 نبیل به احبای دُرُخش «این عبد بجهت امری از اردنه بمصر رفته بودم چهار ماه در آن ملک فرعون یوسف آسا مسجون و بانواع بلایا مقرون شدم و در ایّام حبس عرض شد .... (مدت مسجونیّت خود را در مصر چهار ماه نوشته‌اند) باری چهار ماه قبل از این بحصن الله وارد شدم و سه روز ماندم و بفیض لقا فائز نشدم، دجّال اصفهانی فساد نمود این عبد را از بلاد اخراج نمودند و سه ماه و نیم در کوه ها و صحراها گردیدم تا عنان صبر از دست رفت و دو باره توکّل نموده آمدم و وارد شدم و امشب که شب یازدهم ذیقعده سنه 1285 سیزده شب است که در حصن الله ساکن ولی هنوز بشرف لقا فائز نشدم و گاهی جناب خادم الله و احباء الله تشریف میآورند رزقنا الله و ایاکم لقاءً و چند یوم قبل فرموده بودند که نبیل برای دوستان ایران کاغذ بنویسد ...»(27) (چهار ماه قبل از تاریخ11 ذی قعده 1285 میشود 23 فوریه 1869 و چهار ماه قبل از این تاریخ می‌شود حدود اکتبر و نوامبر 1868که فقط چند روز در شهر عکّا می‌ماند و او را اخراج می‌کنند و بعد چهار ماه در آن مناطق می‌چرخیده که می‌شود فوریه 1869 و در این تاریخ 13 شب است که در حصن الله ساکن است بنابر این در حدود اوائل فوریه 1869 مجدداً وارد عکّا می‌شود و می‌تواند به قشله برود) بعد می‌نویسد «چهار یوم است که بلقاءالله مشرّف – تاریخ نامه 22 محرم 1286» (22 محرم 1286 که میشود مطابق 4 می 1869)
در کتاب ظهورالحق در مورد واقعات سال 1286 ه ق 1869 م چنین وارد شده: «نخست نبیل زرندی خود را بعکّا رسانده وقت مغربی داخل شده بجامع جزار رفته شب را بیتوته کرد و روز را همی گشت و پی توسل بملاقات احباب متفکر بوده بهر سو همی رفت و بالاخره پس از صرف ناهار در جامع مذکور با آقا رضا قناد شیرازی تصادف نمود و از دیدار یکدیگر و اطلاع اخبار مسرور شدند و شب را حسب مقرر در خان جوینی بماند و علی الصباح بعضی از احباب نزد وی رفته پیام جمال ابهی را رساندند که در حوالی محبس حکومتی نرو زیرا که سیّد محمّد و کج کلاه مترصدند و خبر بحکومت داده فساد می‌کنند و او ایّامی چند بنوع مذکور بسر برده چاره جوئی نمود و روزی حول قشله می‌گشت و سیّد محمّد با بعضی از ضبطیّه برای رفتن بحمام از آنسو گذشته ویرا دید و خبر بحکومت داد که ملّا محمّد معروف به نبیل زرندی همیشه منشاء فتنه و فساد شده اخیرا در زندان حکومت مصر افتاد در زندان فتنه و فساد کرده فراری شد و نبیل دانست که نائره فسادی افروخته می‌گردد و واقعه را بقشله پیام کرد و جواب از محضر ابهی رسید که سیّد محمّد در سرای حکومتی ناله کشیده پیرهن دریده اظهار داشت که این شخص ملبّس بلباس سیاحت ملّا محمّد زرندی معروف از اینطائفه است اعمالی را برشمرده حکومت را تهییج نمود و لذا بعد از ظهر خارج شده و در حوالی و اطراف باش تا دستور داده شود و این پیام در روز سوّم قبل از ظهر بدو رسید و نظر باینکه غصن اعظم صلاح دانستند که در قدس برود و جمال ابهی مصاریف و غیرها برایش فرستادند و امر به حرکت بدانسو دادند و او با بعضی از احباب که پیغام آورده حاضر بودند وداع نموده عزیمت نمود و چون بدروازه رسید سیّد محمّد که مترصد بود ویرا دید و بضبطیّه خبر داد او را گرفته بسرایه بردند و پس از توقیف و بازخواست اخراج کردند لاجرم با دلی پر از حرقت فرقت روانه شده در قدس قرار گرفت و بعد از او میرهادی شیرازی و محمد جعفر تبریزی ملقّب بمنصور با تذکره تجارتی از دولت ایران بقصد اقامت و تجارت بشرکت در عکّا وارد شدند و ضبطیّه نزد دروازه بنوع مذکور خواستند آنانرا نیز ممانعت نمایند و ایشان بوکیل قونسول دولت ایران مصطفی مغبوق مراجعه کردند نائب قنسول تذکره ایشان را دیده حمایت کرد و لذا مقیم شده مسکن و دارالتّجاره اختیار نموده و مرکز و رابطه شدند و میرزا هادی مذکور بنام عبدالاحد نزد احباب مشهور گشت و نبیل مذکور پس ازآنکه مدّت چهار ماه در قدس بیت اللحم و خلیل الرحمن بماند پیمانه صبرش لبریز گشته سوی سجن اعظم شتافت و در خارج عکّا روی بقشله همی طواف کرد و هنگامی که بنماز مشغول گشت با دلی بریان مناجات نمود ناگهان باب شباک قلعه باز شد و جمال ابهی عیان و نمایان گردید نبیل تقریباً نیمساعت بدینحال در سوز و گداز بود تا باب شباک بسته گشت و آفتاب غروب نمود و او با چشم اشکبار بدروازه عکّا رسید خواست داخل شود دروازه بان ویرا شناخت و با شفقت و ملاطفت گفت نوعی برو که آن سیّد ترا نبیند و مبتلا نسازد پس بجامع داخل شده نماز مغرب بجای آورد بیرون آمد و تصادف با عبدالاحد نمود و اشاره کرد تا از عقبش روان گشت و بخان جوینی که مسکن و مستجر عبدالاحد بود داخل شدند و مصافحه نمودند و قرار یافت و عبدالاحد بدو گفت که غصن اعظم اطلاع فرمودند که نبیل در بیرون عکّا است لذا من میخواستم بیایم و تو را تبدیل لباس داده بشهر داخل کنم ولی جمال ابهی فرمود او را بحال خود واگذارید و جعفر تبریز الحال ببهانه فروش شال وارد قشله شده و شاید در آنجا بماند و صبح روز بعد خبر نبیل را بواسطه احباء که با ضبطیه ببازار آمدند بغصن اعظم رساند و پس از ساعتی جعفر آمد و مناجاتی مفصل صادر از قلم ابهی و لوحی دیگر که بشارت قرب فتح باب سجن و ورود احباب و تبدیل شدت برخا در آن بود برای نبیل آورد و دستور رساند که تبدیل لباس کرده در حجره عبدالاحد بماند و مدّت چهل شبانه روز بنوع مذکور در آنجا اقامت کرد عبدالاحد و جعفر روزها در را می بستند و ببازار میرفتند و نبیل تنها بسر می‌برد تا در شب بمنزل میآمدند و گاهی بعضی از احباب از قشله پیام می‌آوردند و خلیل منصور مسگر کاشی اول کسی از احباب بود که به حیفا آمده مقیم گشت و زائرین و مسافرین بهائی را پذیرائی همی کرد و بواسطه امینی احوال واردین را بمحضر ابهی ابلاغ می نمود.»(28)
در آن ایّام که جمال مبارک چون فتنه سیّد محمّد و کجکلاه را ملاحظه فرمودند باب بیت بستند و اصحاب را از حضور منع نمودند بنده نظر بکینۀ آن سیّد دجّال از مدینه جمال ممنوع، گاهی در کرمل با اصحاب کهف یار و گاهی در حیفا با خلیل صفّار و ذبیح معمار و گاهی در ناصره با نبیل قائن و پدرجان متوّاری و گاهی در کوه لبنان که در قلّه آن روز و شب آثار و برج مدینه عکّا نمودار آرمیده در هر مکانی اشعار هجر و فراق می‌سرودم و از جمله این غزل بود
نیست سنگی در تمام کوهای برّ شام کز دموع سائل چشمم مکرّر تر نشد و
باز مرتبۀ سوّم عبورم بناصره افتاد در عینی که احدی از احباب در آنجا نبود و مریض شدم و خبر تنهائیم را چون بحضرت کلیم معروض داشتند فرمودند که در عکّا وبا پیدا شده و نظم درستی نیست اگر تو بتوانی تقرّب جوئی شاید کم کم باسباب غیبی داخل عکّا شوی و آسوده گردی ازین نوید قوّا زانو یافتم و نزدیک غروب خود را بقلعۀ شفا عمرو رسانیدم و در جامع منزل نمودم و در رؤیا دیدم که دو سگ قوی که در زنجیر بودند رها شده بر من حمله نمودند و بصدای بلند عرض نمودم یا بهاء الابهی بختّی ناگاه جمعی با تیشه و تبر پیدا شدند و دو سگ را ریز ریز نمودند و در آنحین یکی از خدّام پیدا شد گفت ایندو سگ که مانع تو بودند الحمدالله اخذ شدند چون بیدار شدم برخاستم و براه افتادم و چون بباغی که منزل حاجی محمّد افغان از احبّاء بود رسیدم رؤیا را نوشتم و بحضرت کلیم فرستادم و عبدالاحد را روانه فرمودند و او بنده را داخل عکّا نمود، پنج روز در خان مهمان حضرت کلیم بودم که واقعه حاجی ابراهیم کاشی و خیاط باشی روی نمود.... (29)
سال های آخر حیات نبیل که مجاور بود پایش لنگ می‌شود و از بند در میرود و جمال مبارک آقا سیّد اسدالله قمی را چند روزی به خدمت او گماشتند تا بهبود یافت شرح حالش در تاریخ سیّد اسدالله در مجلد ششم ظهورالحق آمده در روز هفتادم صعود به محل سیّد اسدالله آمده قلم و کاغذ طلبید و یک مثنوی در فراق نیر افاق انشاء کرد.(30)
بزبان ترکی هم غزلیاتی از او بجا مانده
در باره اثر جاودان نبیل نویسنده مصابیح می‌نویسند: «اما اثر نثر نیبل غیر ازمکاتیب متفرقه‌اش عبارت از تاریخ مشهور اوست که چنانچه از بعض اوراق پراکنده او استنباط میشود تالیف ان را به تشویق آقا محمّد حناساب و اذن حضرت بهاءالله در آخر ذیقعده سنه یکهراز و سیصد و پنج ه ق در عکّا شروع کرده و مدّت هیجده ماه هلالی مشغول تألیف آن بوده و کلاً عبارت از شصت و سه جزوه است که پس از اتمام کتاب جزوه هایش را متدرجا به محضر جمال قدم تقدیم می‌داشته و حضرتشان لدی الفرصة از لحاظ مبارک گذرانده عودت می‌داده‌اند و ملاحظه سه جزوه آخر در شب 26 ربیع الأول سنه یکهزار و سیصد و هشت هجری قمری به انتها رسیده است و بالجمله در تاریخ مذکور کار تآلیف و تصحیح پایان یافته است بعداً شرح صعود جمال قدم را نیز به امر حضرت عبدالبهاء در جزوه‌ئی نوشته و منضم به تاریخ مزبور نموده است. بنده نگارنده (عزیزالله سلیمانی) روزهای آخر اقامت در ارض اقدس از بیت العدل اعظم الهی استدعا نمودم اجازه فرمایند اصل آن کتاب را ببینم، از باب لطف و مرحمت تمنایم را قبول و به جناب مصباح که متصدّی حفظ این قبیل آثار هستند اذن ارائه داشتن کتاب را عنایت فرمودند. جزوات و اوراق این کتاب که به سبب طول عهد قدری آفت زده شده است در کاغذهای طبی ضد آفت به کمال دقت نگهداری می شود این کتاب شامل یک هزار و چهارده صفحه 21x15 سانتیمتر و هر صفحه محتوی 22 تا 24 سطر است اگر چه اطراف بیشتر اوراق کمی مندرس و پاره شده ولی خطوطش تماما به خوبی خوانده می شود اصلاحاتی هم به خط مؤلف درآن به عمل آمده که مواضعش معلوم است با یک نظر سطحی دو ساعته در کتاب موصوف دریافته آمد که این اثر مشتمل است هم بر تاریخ امر و هم مطالب استدلالی و هم بر شرح تفصیلی احوال مؤلفش که این مواضیع سه گانه در بسیاری مواضع به یکدیگر آمیخته شده‌اند. سایر آثار منثورش عبارات ادیبانه کتاب است به روشی شاعرانه و اسلوبی نیز به همین سبک می‌باشد. مواد تاریخی آن اکثرش از مشاهدات شخص نبیل و بقیه‌اش از لسان جناب میرزا موسای کلیم و افواه سایر نفوس صادق القول که خود شاهد قضایا بوده‌اند یا نوشته های اشخاص قابل اعتماد است که نام آن اشخاص و منابع در تلخیص تاریخ نبیل ذکر شده است. ...» (31)
در خصوص روزهای آخر نبیل بعد از صعود جمال قدم، حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند: «آتش عشق شعله ور گرديد طاقت صبوری طاق شد سر خيل عشّاق گرديد بی‌محابا رو بدريا زد و تاريخ وفات خويش را قبل از جانفشانی نوشت و با کلمه غريق تطبيق نمود جان بجانان باخت و از هجران و حرمان نجات يافت اين شخص محترم عالم و دانا بود و فصيح و بليغ و ناطق و گويا قريحه‌اش الهام صريحه بود و طبع روان و شعر مانند آب زلال علی الخصوص قصيده بها بها در نهايت انجذاب گفته و مدّت حيات را از عنفوان جوانی تا سنّ ناتوانی بر عبوديّت و خدمت حضرت رحمن گذراند تحمّل مشقّات کرده و متاعب و زحمات ديده و از فم مطهّر بدايع کلمات شنيده و تجلی ملکوت انوار دیده و بنهایت آمال رسيده و عاقبت در فراق نيّر آفاق طاقتش طاق شد بدريا زد و غريق بحر فدا شد و برفيق اعلی رسید. » (32)
منابع
م ﮬ: 10،
یادداشت‌ها:
۱. م ﮬ: 10، 262
۲. ماخذ فوق
۳. ماخذ فوق صفحه 262-263
۴. ت ن ، 362-364
۵. ت و، 57
۶. ت ن ، 491-492
۷. ماخذ فوق ص 494
۸. ظ ح: 4، 166
۹. م ﮬ: 10، 282
۱۰. ت و ، 58
۱۱. ماخذ فوق
۱۲. م ﮬ: 10، 274
۱۳. م ﮬ: 10، 275- 277
۱۴. ماخذ فوق صفحه 277-280
۱۵. ماخذ فوق صفحه 282-283
۱۶. ت و، 59
۱۷. ت ن، 284- 287
۱۸. م ﮬ: 10، 290 – 305
۱۹. ماخذ فوق صفحه 306
۲۰. ماخذ فوق صفحه 307-308
۲۱. ظ ح: 5، 23
۲۲. ن ظ: 1، ۲۱۹
۲۳. ب ش، 342- 346
۲۴. ن ظ: 3، 65-66
۲۵. ت و، 60
۲۶. م ﮬ: 10، 310
۲۷. ا ث : 5، 204-209
۲۸. ظ ح: 5، 100-103
۲۹. ظ ح: 5، 163-164
۳۰. م ﮬ: 10، 310
۳۱. ماخذ فوق صفحه 312
۳۲. ت و ، 62-63
۳۳. ن ظ : 1، 217
قبلی
بعدی