اشرف زنجانی شهید پسر میرجلیل و عنبر خانم – سید
سیّد اشرف زنجانی پسر میرجلیل و عنبر خانم ملقب به امّ اشرف میباشد. میرجلیل شغلش جواهر فروشی و برادرش میرصلاح و هر دو فرد یعنی میرجلیل و میرصلاح در وقایع زنجان به درجه شهادت نائل گردیدند. سیّد اشرف در زمان شهادت پدرش طفل بود و وقتی بسن بلوغ رسید تحقیق کرد ومؤمن به حضرت اعلی و جمال اقدس ابهی شد و به تنهائی به ادرنه برای زیارت رفت و در مراجعت مشتعل و منجذب بود و مجدداً عزم سفر به ادرنه کرد و این بار خواهر خود ضیائیه و حاجی ایمان را همراه برد و ضیائیه را علویه نامیدند و او را به ایمان بخشیدند و به زنجان مراجعت کردند و بفاصله چند سال ابا بصیر و سیّد اشرف به شهادت رسیدند بعد از مدتی ضیائیه خانم همسر حاجی ایمان فوت میکند دختر کوچک حاجی ایمان که لقائیه نام داشته امّ اشرف به عقد جناب ورقا در میاورد و بعد از شهادت جناب ورقا لقائیه خانم به عشق آباد رفتند و به صلاحدید بعضی از احباب لقائیه را به جناب آقا محمد رضای ارباب اصفهانی تزویج نمودند و حاجی ایمان با فرزندش آقا حسن ساکن مدینه عشق آباد شدند (1) سلمانی نقل میکند که اشرف را می برند نزد شیخ الاسلام و او آدم خوبی بوده و نمی خواسته او را بقتل برساند. او را در عبای خود پنهان میکند و می گوید او بابی نیست ولی اشرف سرش را از زیر عبا بیرون می آورد و می گوید من بهائی هستم (2) در سال 1870 سیّد اشرف زنجانی که جوانی نوزده ساله و بسیار خوش سیما با جناب بصیر، میرزا نقدعلی شهید شدند. و چندی قبل از این واقعه در بغداد به فتوای شیخ عبدالحسین طهرانی و اقدام میرزا بزرگ خان قزوینی علیه بهائیان مقیم بغداد که منجر به شهادت اقا عبدالرسول قمی شد. این واقعه را احباء به اطلاع جمالقدم بصورت تلگراف فرستادند. جمالقدم آنها را امر به صبر فرمودند. حاکم بغداد تلگراف به باب عالی فرستاد و دستور رسید که احباء را به موصل تبعید کنند. جناب زین المقربین جزء این گروه بودند. این در زمانی اتفاق افتاد که جمالقدم عازم عکا بودند (3) در سال 24 ظهور و 1283 و 1866 جمعی از زائرین احباب بادرنه وارد شده برخی مقیم وبعضی راجع گشتند که عبارت بودند از آقا سیّد اشرف زنجانی با خواهرش زیارت نموده عودت نمودند (4) وقایع سال 1287 ه ق و 1870م - اقا سیّد اشرف جوانی غنی و جمیل و صاحب عشیرت و حسب و نسب جلیل که والدش از شهدا اصحاب حجت زنجانی بود باردنه رفته ایامی تشرف و استفاضه ازمحضر ابهی نموده انجذاب و عشق سرشار مراجعت بوطن نمود و اقا نادعلی (نقد علی) که نیز پدر و اقاربش از شهدا اصحاب حجت بودند با وی بقوت و اقتدار ایمانی مرافقت و اتحاد کرده بنشر امر ابهی در زنجان پرداختند و الواحی که برایشان از ادرنه رسید و نادعلی بنام ابا بصیر مسمی گردید آتش عشق را بنوعی در قلبشان برافروخت و مجالس محاجه و مناظره با برخی ازعلما و غیرهم آراسته گشت و باعث شد مردم از تعصب و عناد بجوش آمدند و علما دفع ویرا از عمیدالملک بن مجید الدوله حکمران خواستند و واقعات ایاّم حجّت را بخاطر آوردند و اتفاقاً ملا آقای دربندی مجتهد معاند که از آذربایجان عازم طهران بود بزنجان وارد شد بسمعش رسید و فتوی قتل ابا بصیر و سیّد اشرف را داد دو ماه بعد از شهادتشان صعود غصن اطهر واقع گشت که در 23 ربیع الاول 1287 بود (5) زمانی که خبر اظهار امر حضرت بهاءالله به زنجان رسید امّ اشرف و فرزندانش بامر جدید اقبال کردند. سیّداشرف در اوان شباب به اردنه برای زیارت مولای خود شتافت و به زنجان برگشت. و برای مرتبه دوم با یکی از خواهران خود و حاجی ایمان به ادرنه رفت و مشرف به حضور جمالقدم گردید. بنا به نصیحت حضرت بهاءالله حاجی ایمان خواهر اشرف را تزویج نمود. سیّد اشرف در ابلاغ کلمه الله از ابا بصیر که اسم اصلیش نقدعلی بود کمک میگرفت. پدر ابا بصیر شخصی بنام حاجی محمد حسین که در واقعه زنجان به شهادت رسیده بود. آقا نقدعلی نابینا بدنیا آمد ولی چون بصیرت روحانی داشت جمالقدم او را بصیر نامیدند. فامیل آقا نقدعلی او را از خود راندند و او بنزد سیّد اشرف رفت و با او زندگی میکرد و خواهر حاجی ایمان را تزویج نمود. بواسطه تفتین علماء ابا بصیر و سیّد اشرف دستگیر شدند و علما فتوی دادند مگر آنکه تبری کنند آنها را بقتل برسانند. ابا بصیر از تبری ابا نمود و بدستور علما سر از تنش جدا شد. سیّد عبدالواسع امام جمعه زنجان که با او نسبتی داشت سعی میکرد جانش را نجات دهد. و نقشه های مختلف کشید ولی هیچکدام به نتیجه نرسیدند. بالاخره جناب سیّد اشرف به شهادت رسیدند. حضرت بهاءالله زیارتنامه ای جهت اشرف، ابا بصیر و آقا میرزا محمد علی طبیب نازل فرمودند(6) از شهدای ديگر از شهدای مشهور زنجان آقا سيد اشرف وابا بصير بود والد آقا سيّد اشرف آقا مير جليل جواهر فروش از دليران ومعاريف اصحاب جناب حجّت گشت درآغاز شروع واقعهٴ شهيره تزوُّج اختياركرد وحرمش( امّ اشرف) قوّت ايمانيّه داشت وسيّد اشرف در قلعه هنگام نيران حرب تولّد يافت وبعداز اختتام مذبحهٴ مذكوره آقا سيّد جليل دستگير شد و او را باچهل وسه تن ديگر مغلولاً مكبولاً به طهران برده نيزه پيچ كرده مقتول ساختند ودر آن واقعه از عشيرت وی كه از اشراف وعلماء ومتمكّنين بودند تقريباً شصت نفر كشته گشتند كه از آن جمله برادران حرم مذكوره اش بودند وامّ اشرف ستمديده كودكان صغيرش سيّد اشرف وعلويه وسيّده نام برجاماندند كه آنان را با شجاعتی بی نظير به دست وآغوش گرفته از بين انبوه دشمنان بيرون آورده در خارج بلد به باغ ملكيشان سكنی گزيد و با فقد مصاريف وضروريّات حتّی لباس وحيداً فريداً به امور حاصل از فروش انگور باغ چندی به سر بردند ومتدرّجاً خويشاوندان شفقت كرده بيم معاندين متعرّضين را از خود دور نموده ايشان را به شهر وارد ساخته پذيرفتند ولا سيما عموی صغار از احوال واقوالشان كه پيوسته نام پدر برده از مادر ميخواستند متأثّر شده رعايت وكفالت كرد تابه مقام رشد رسيدند وبدين علّت كه در همه جای مملكت خصوصاً در زنجان برای بابيّه نهايت بيم وسختی بود واز شدّت احتياط غالباً عقيدت خود را آشكار نميكردند از عقيدت ايمانيّهٴ پدر واخوان وخويشان شهيد خود واز حقائق واقعات بی خبر ماندند ولی صغار و كبار أهالی آنان را به نام بابی ياد كرده تعرّض وآزار می نمودند ونيز آقا ناد علی را كه در طفوليّت ديدگان به مرض آبله نابينا گشت پدر وعم از اصحاب حجّت بوده در واقعه كشته شدند ونام والدش حاحی محمد حسين وناد علی بعداً اختتام مذبحهٴ مذكوره خود را از خطر دستگيری اعداء واشرار نجات داده فراری ومتواری گشت و به افشار نزد سرتيب رضا قليخان رفته باوی انيس واليف گرديد وهنگامی كه امر جمال اقدس ابهی فاش وبر ملا گرديد فائز به ايمان عظيم وانجذاب واشتعال شديد شده به وطن عودت كرد وبه خانهٴ آقا سيد اشرف سكونت گزيد وبه هدايت بابيان پرداخت ونخست آقا سيّد اشرف و مادر و منتسبين ايشان را كه اخلاف شهداء اصحاب جناب حجّت بودند فائز به عرفان من يظهره الله نمود وسيّد اشرف كه جوانی صبيح وصاحب مكنت وعزت بود به مساعدت وحمايت مادرش به پرستاری وخدمت آقا ناد علی همت گماشتند تا با معلومات ومحفوظات و فصاحت بيان وقوّت جنان به تبليغ اهتمام ورزيد و با بابيان در مجالس كثيره مناظره ومحاجّه كرد وآنان خصوصا برادرانش به خصميّت برخاستند ودر برخی از جلسات شمشير به رويش كشيدند ومسلمانان به اعراض وتعرّض قيام كردند تا آن كه لوحی خطاب به عنوان ابا بصير اورا چنين مأمور ساختند " ان اطلع من افق البيت ناطقاً بذكر ربّك " ونيز " ثم ذكّرهم بما القی الرّوح فی صدرك ولا تخف من احد فتوكل علی الله ولا تكن خلف حجاب الصمت مستورا" ونيز "فانفق نفسك و روحك وجسدك ثم ذکّر الناس فی كل الأحيان بالحكلمة والبيان و لا تسكن نفسك وهذا خير لك عن كل مايكون علی الارض موجوداً" لاجرم علانيّه ندا در داده تبليغ نمود آنچه از آيات بديعه تلاوت ميكرد آقا سيّد اشرف به تركی ترجمه نمود وحسّ عداوت مكنونه در قلوب ملاها بيدارشد وميرزا ابوالقاسم وسيّد مجتهد را ايّام جناب حجّت به خاطر گذشت وبيم وهراس برای جان ومال خود افتادند وآقا سيّد اشرف دو بار به عزم تشرّف به محضر ابهی شتافته در ادرنه مشرّف گشت بار اوّل در سنّ بيست ودو سالگی (شاید هیجده سالگی یا شاید کمتر از آن مقرون به صحت باشد) وتنها بود وچون مراجعت نمود به لسان به ستايش ابهی گشوده به ابلاغ ونشر كلمات مباركه پرداخت وجمال ابهی را شمس سماءِ حقيقت ويحيی را لكه ای از ابر سياه تعبير كرد وكثيری از بابيان تعرّض وتحرّز از او نمودند وبار دوّم با خواهر ونوكرش حاجی ايمان رفت وهمين كه عودت نمود حسب الامر خواهر را به ازدواج حاجی ايمان در آورد (جناب آقا سيد اشرف مرةً اخری عزم تشرّف به ساحت اقدس مينمايد همشيرهٔ محترمهٔ خودرا ضيائيه همراه می برد وجناب حاجی ايمان را از برای خدمت با خود ميبرند و به شرف لقا فائز ميگردند وپس از انقضاء مدّت وصال به جناب آقا سيّد اشرف ميفرمايند مادرت از فراق تو محزون است تو را ميطلبد بايد بروی واو را دلخوش نمائی و ضيائيه كه به علويّه ناميده شد ما او را بخشيديم به ايمان شما راضی هستيد ايشان راضی خواهند شد وايشان را اذن مرخّصی) وبا اشتعال وانجذاب ايمانی نادر النّظير تبليغ نمود وخصوصاً امّ اشرف چون در سفر پسر ودختر به ادرنه مورد ملامت خويشان شده به دعا سرعت رجوعشان را خواستار گشت و لذا جمال ابهی ايشان را به زودی عودت دادند سرشار از ايمان واخلاص گرديد وآقا سيّد اشرف روزها در باغ خارج بلد به كتابت الواح وآيات به سر برده سر جانبازی داشت وبالجمله معاندين ومجتهدين هيجان كردند وبالاخره هردو را در ايّام حكومت ناصر قليخان برادرزادهٴ امير ارسلان خان مجدالدّوله به تحريك ميرزا ابوالقاسم مجتهد معروف به سيّد مجتهد به شهادت رسانند چنان كه اميرارسلان خان با دو مجتهد مذكور موحب شهادت جناب حجّت واصحاب گشتند و واقعهٴ مذكوره را برخی در اواخر سال 1284 (شاید دو یا سه سال بعد از این تاریخ مقرون به صحت باشد) يا اوائل سال ديگر که متجاوز از يك ماه بعداز شهادت آقا ميرزا محمد علی طبيب بود ثبت كردند وجسد ابا بصير سه روز در ميدان مورد رجم اهالی بود تا دو تن حمّال به در برده بيرونشهر انداختند ونوروز نامی شبانه دفن نمود وجسد آقا سيد اشرف را جمعي از جوانان غسل وكفن كرده مدفون ساختند وهنگام شهادت بيست وچهار سال (شاید بیست و دو سال بیشتر مقرون به صحت باشد) داشت واز ابا بصير وزوجه اش مسمّاة به گل نساء كه خواهر حاجی ايمان بود دختری مسمّاة به امّ كلثوم ماندكه با مشهدی بابا نباتی ازدواج كرده اولادی آورد (7)
منابع
ت ع، 506 همچنین ب ش، 304
خ س، 71
م ح: 3، 328
ظ ح:5، 21
ظ ح: 5، 123.
ن ظ: 2، 223
ظ ح: 6، 321 - 325