بازگشت صفحه اصلی

یحیی دارابی وحید اکبر - سیّد

مقدّمه
جناب سیّد یحیی دارابی از قهرمانان روحانی دورهء بیان و ستاره‌ای درخشان در افق امر جدید می‌باشند که تشعشع زندگانی پر انوارشان قرون و اعصار را غرق در انوار کرده و خواهد کرد. سیّد یحیی دارابی از افراد نادر زمان خود و در علم و انقطاع و ایمان به مظهر حقّ بی نظیر و مثیل بوده‌اند. حضرت ربّ اعلی در کتاب دلائل سبعه در مورد ایشان می‌فرمایند: «و نظر كن در عدد اسم فرد متفرد و وحيد متوحد كه احدی از مخالف و مؤالف منكر بر فضل و تقوای او نيست و كل مقرّند بر علوّ او در علم و سموّ او در حکمت و نظر کن در شرح کوثر و سایر نوشتجاتی که از برای آن ظاهر شده و استدراک علوّ شأن او را عندالله نموده.» (1) حضرت بهاءالله در ایقان مبارک او را « وحید عصر و فرید زمان خود» (2) می‌نامند و ایشان را در زمره یکی از دوازده علمائی ذکر فرموده اند که از آنها نام برده شده که ایمانشان دلالت بر حقانّیت حضرت باب دارد. حضرت عبدالبهاء ایشان را «از مشاهیر علما و سادات» (3) می‌نامند همچنین حضرت ولی امرالله می‌فرمایند: « كار اهميّت حاصل نمود بقسمی كه محمّد شاه درصدد تحقيق برآمد و جناب آقا سيّد يحيی دارابی يكی از اجلّه علما را كه در فصاحت و بلاغت سرآمد اقران و مورد ثقه و اطمينان بود و بعداً به لقب وحيد ملقب گرديد تعيين نمود و ويرا مأمور ساخت كه بنفسه فحص اين حقيقت نمايد و مراتب را به مقام سلطنت معروض دارد. جناب وحيد كه شخص محقّق و صاحب نظر و دراخبار و احاديث اسلاميّه وارد و متبحر بود و سی هزار حديث در ذهن داشت عازم شيراز شد...»(4) همچنین می‌فرمایند: «سيّد يحيی دارابی، که به وحيد معروف و در علم و دانش و قوّه فصاحت و بلاغت و نفوذ سرآمد اصحاب و اقران بود.» (5) جناب وحید اکبر يكی از علمای ممتاز بود كه به امر حضرت باب اقبال نمود و يكی از ستارگان درخشان دور بيان شد جناب وحيد عالمی متبحر و ارجمند بود و مخصوصاً از حافظه قوی بهره ذاتی داشت «وی بشهادت منابع موثّق تقريباً تمام قرآن و بيش از سی هزار از احاديث اسلامی را از بَر داشته است»(6) ایشان در تشكيلات درباری نيز طرف ثقه و اطمينان بود. پدرش سیّد جعفر کشفی عالم مشهور می‌باشد که شرح حالش جداگانه در این کتاب درج گردیده است. سیّد جعفر کشفی قلباً بامر مبارک ایمان داشت و علناً آنرا اظهار نداشت و حرفی برخلاف نزاکت یا کلماتی منفی در مورد امر مبارک از او شنیده نشد و در آثار مبارکه حضرت ربّ اعلی از او به نیکی یاد شده است. سیّد جعفر مورد قبول همگان از علما و درباریان بوده و اجدادش از طبقه علما بوده‌اند. سیّد یحیی علم را از اجداد خود بمیراث برد و از طرف محمّد شاه مأموریت یافت که امر حضرت باب را تحقیق کند و بزودی در زمره مؤمنین و فدائیان و شیفتگان حضرت باب در آمد و در انتها جانش را در طبق اخلاص گذاشته نثار مولای خود نمود و بر حقانیّت امر مبارکش صحّه گذاشت. او هم عالِم بود و هم منقطع. از جاه و مقام و ثروت و اسم و رسم و اعتبار گذشت و در راه معرفت قدم نهاد، اگر مایل بود می‌توانست مانند هزاران عالم و مجتهد دیگر صفوف و الاف تابعین را در پشت سر خود مشاهده کند که به رکوع و سجود مشغولند ولی شدّت انقطاع و تقوای او چنین صحنه‌ای را در نظرش بی ارزش جلوه داد. ایمانش ایمان واقعی بود، نه سراب مجازی بلکه آب چشمه سلسبیل در نهایت صافی و لطافت بود. در انتها به نیریز شتافت و درآن خطه به شهادت عظمی موفق شد. اگر از خود گذشتگی و ایمان واقعی و بدون غلّ و غشّ و شهادت این نحریر منقطع دلیلی بر حقّانیّت امر حضرت باب نباشد، بمشکل توان حقّانیّت دیگر مظاهر ظهور الهی را اثبات کرد. شهادت جناب وحید در یوم هیجدهم شعبان سال 1266 هجری قمری (29 ژوئن 1850) یعنی ده روز قبل از شهادت حضرت ربّ اعلی صورت گرفت. جناب سیّد یحیی دارابی از جانب حضرت ربّ اعلی بنام وحید ملقب گردیدند که یحیی عدداً مطابق وحید و شماره‌اش 28 است.
پدر و اجداد – اهل و فامیل و ایّام طفولیّت
ایشان پسر ارشد سیّد جعفر کشفی بن آقا سیّد اسحق علوی مولوی، نوه شیخ حسین آل عصفور می‌باشد. آقا سیّد جعفر در اصطهبانات بسال 1189 هجری قمری (1775) متولّد شد و تحصیل او در فارس و نجف بود و در علوم بدرجات عالیّه رسید. از آثارش إجابة المضطرین، ارجوزة فی الكلام، سنابرق، رق منشور، بلدالامين و كتاب كفاية را توان نام برد. نامبرده در نجف، اصفهان، يزد، طهران، بروجرد و اصطهبانات مسكن و عائله داشت و صاحب فرزندان متعدّد گشت كه از جمله آنان سيد يحيی، سيّد سينا، سيّد عيسی، سيّد اسحق، سيّدعلی، سيّد صبغة‌الله و سيّد ريحان‌الله بودند. (7) درسال 1260 هجری قمری در مکّه بحضور حضرت اعلی مشرّف شد و وفاتش بسال 1267 هجری قمری در بروجرد اتفاق افتاد. حضرت ربّ اعلی در تفسیر قیوم الاسماء آیات ذیل را در باره سیّد جعفر کشفی پدر سیّد یحیی دارابی نازل فرمودند قوله الاعزّ: « ... یا قرة العین قل للعالم الجلیل جعفر العلوی انک علی الحق ان کنت بالباب لله ساجدا لقد کنت فی ام الکتاب عندالله محمودا ... ان کنت قد اتبعت امره فانا قد جعلناک فی الدنیا رکنا علی العالمین رفیعا و انک بالحق فی الاخرة معنا فی الرفیق الاعلی .... » (قیوم الاسماء، سوره بیست وهفتم ) سیّد جعفر زوجات متعدد داشت و سیّد یحیی دارابی ملقب به وحید در یزد در سال 1226 هجری قمری مطابق 1811 میلادی از زوجه یزدی سیّد جعفر متولد شد.(8) مدرّس تبریزی در مجلد پنجم ریحانة الادب شرح مبسوطی از زندگانی سیّد جعفر نوشته است. (9)
سیّد یحیی در مسیر کسب علم مانند پدرش گام برداشت و بزودی شهره عام و خاص گردید و با درباریان مؤانس و مجالس شد.(10) فاضل مازندرانی در جلد سوّم ظهور الحق می‌نویسند: سیّد یحیی «در ایّام صغر و جوانی تحصیلات علمیّه نموده مستجمع علوم شده از افاضل علماء و وعاظ بی همتا گردید و به علاوه وفرت علم و کمال و فصاحت بیان و قدرت تقریر و استدلال دارای شجاعت و نیرو و قوت بازو نیز بود و نزد اولیاء دولت و خاندان سلطنت معروف و به کثرت مخلصین و ارادتمندان موصوف گشت و در وطنش یزد زن اختیار کرده چهار فرزند آورد و غالب تعلّق و سکونتش در آن بلد بود و در نیریز فارس بعداً ازدواج کرده تأسیس خانه وعائله نمود و در هر دو جا دوستانش بسیار شدند و در حدود سال 1260 ه ق سفری به طهران رفته در خانه برادرش آقا سیّد اسحق در محلّه امام‌زاده یحیی ورود و مدّتی اقامت نمود و خبر ظهور حضرت باب اعظم به سمعش رسیده ... عازم شیراز گشت و در بدو ورود با حاجی سیّد جواد کربلائی و ملّا شیخ علی عظیم (ملّا شیخ علی محولاتی) که در خراسان با هم سابقه دوستی داشتند ملاقات و مکالمه کرده و به واسطه ایشان مکرراً نزد حضرت وفود یافت.» (11)
تحقیق در امرجدید و مأموریت از جانب محمّد شاه
جناب میرزا ابوالفضائل گلپایگانی به نقل از سیّد جواد کربلائی می‌نویسند: «... تا آنکه جناب وحید آقا سیّد یحیی دارابی رحمةالله علیه بشیراز وارد شدند و ایشان نیز براین نهج بحضور مبارک در بیت خال شهید مشرّف می‌گشتند یعنی آن ایّام بتعرّض حکومت جمیع بحکمت ملاقات می‌نمودند. جناب آقا سیّد یحیی اکبر انجال حاجی سیّد جعفر کشفی بود و به علم و فضل اشتهار داشت و مخصوصاً محمّد شاه مرحوم و حاجی میرزا آقاسی معروف به شخص اوّل به حضرتش وثوق کامل حاصل داشتند و چون ظهور حضرت نقطۀ اولی ارتفاع یافت و خلق کثیر از عالم و تاجر و عامی به امر مبارک اقبال نمودند مرحوم آقا سیّد یحیی از بس احوال را مختلف می‌شنید اراده نمود که خود عازم شیراز شود و به حضور مبارک مشرّف گردد و بنفسه به امر مبارک رسیدگی نماید و حاجی میرزا آقاسی شخص اوّل ازین معنی آگاه شد و عزم سیّد را به حضور شاه معروض داشت محمّد شاه طیب الله مثواه به وساطت میرزا لطفعلی پیشخدمت از سیّد خواهش نمود که درین مجاهده و اجتهاد پس از استبصار و اطلاع حاصل نظر خود را به شاه اعلام دارد و بالجمله حاجی سیّد جواد می‌فرمود که چون جناب آقا سیّد یحیی به شیراز وارد شد چند مجلس به حضور مبارک مشرّف شد و سئوالاتی که از هر باب داشته جواب هر یک را کتباً و لساناً اخذ می‌نمود و هرمجلس که مشرّف می‌شد بر مراتب خضوع و خشوع او می‌افزود معذلک اظهار تصدیق نمی‌نمود و گویا منتظر رؤیت چیزی دیگر بود ولی مهابت و بزرگواری حضرت که قلب او را پر کرده و سراپای وجودش را احاطه نموده بود مانع بود که خود چیزی معروض دارد تا آن که وقتی به من سبب محرمیتی که حاصل شده بود اظهارداشت که آیا ممکن است که تصرّفی از تصرّفات خارقه انسان مشاهده نماید و مقصودشان این که من چیزی خدمت آن حضرت معروض دارم گفتم جناب آقا سیّد یحیی مثل این حال مثل کسی است که برمائده شخص بزرگی حاضر باشد و آن شخص را از اغذیه لطیفه و اشربه لذیذه و فواکه طیبه از هرصنف برای او بر خوان حاضر نماید و او در این اثناء چیزی ازقبیل ثوم و بصل طلب نماید به حقیقت من از این وساطت و شفاعت عاجزم تو خود هر وقت به حضور مبارک مشرّف شدی هر چه خواهی بپرس و هرچه در دل داری طلب نما و بالجمله پس از قلیل شبی که مقرّر بود آن شب به حضور مبارک مشرّف شود جزوی از سئوالات مشکله و مسائل معضله که نوشته بود با خود آورد و فرمود این مسائل چندی است از حضرت سئوال نموده‌ام خواهش دارم به حضور آن حضرت تقدیم نمائی و جواب طلب کنی چون شب گذشت و صحبت بسیار داشته شد و غذا صرف نمودیم پس از صرف غذا و قدری جلوس حضرت به بیت خود برای استراحت عودت فرمودند من جزوه سئوالات حضرت وحید را در حضور خودش به غلام آن حضرت که نامش مبارک بود دادم و گفتم همین حال این جزو را به حضرت ده و از قول من عرض کن این سئوال جناب آقا سیّد یحیی است و برسبیل مطایبه گفتم عرض کن آقا سیّد یحیی است نه برگ چغندر و مقصود حاجی سیّد جواد از این عبارت مطایبه با حضرت وحید و طلب تدقیق و اسراع در جواب از حضرت باب بود باری حاجی سیّد جواد می‌فرمود چون سحر بر حسب عادت بیدار شدیم و برخاستیم و مستعد ادای صلوة گشتیم که ناگاه مبارک آمد و جزوی به خط حضرت آورد که در جواب مسائل حضرت وحید نازل شده بود حضرت وحید در غایت سرور گرفت و در نور شمع قدری در آن مرور نمود حالی غریب به او دست داد با این که جبل وقار بود حرکاتی مشعر به خفّت مانند میل به رقص از او ظاهر و متبادر شد، گفتم جناب شما را چه می‌شود فرمود جناب حاجی سیّد جواد من قریب یک هفته است که به نوشتن این سئوالات مشغولم و امشب از اوّل لیل آن حضرت چهار پنج ساعت تقریباً اینجا تشریف داشتند و بعد از مراجعت لا اقل چهار پنج ساعت هم آن حضرت در بستر خواب استراحت فرمودند تو را به خدا این اجوبه را که کتابی است مبین در چه مقدار از وقت مرقوم داشته اند و بالجمله جناب وحید با کمال یقین و ایمان به بروجرد و طهران مراجعت فرمود و پس از تبلیغ پدرش حاجی سیّد جعفر مشهور به کشفی کیفیّت مجاهده و مراتب معلومات خود را به میرزا لطفعلی پیشخدمت مرقوم نمود که او تقدیم حضور محمّد شاه نماید.» (12)
نبیل زرندی در تاریخ جاودانی خود می‌نویسد: « سلطان ايران محمّد شاه نيز از استماع قيام باب و اصحاب متوجّه اهمّيّت مطلب شد و در صدد تحقيق موضوع برآمد. برای اين منظور سيّد يحيی دارابی را که از دانشمندان زمان و دارای فصاحت بيان بود بشيراز فرستاد تا از حقيقت حال دعوت باب اطّلاع يابد و نتيجه را بدرگاه سلطنت بنويسد. شاه نهايت اعتماد را بسيّد يحيی داشت شهرت سيّد در بين عموم باندازه‌ای بود و احترامش بدرجه‌ای که چون در مجلسی ورود مي‌فرمود و لب بسخن می‌گشود احدی را يارای تکلّم نبود، سيّد دارابی در آن ايّام ساکن طهران و در منزل ميرزا لطفعلی پيشخدمت شاه ميهمان بود. شاه بوسيلهء ميرزا لطفعلی بسيّد دارابی پيغام داد که از طرف من بشيراز توجّه فرما و در امر باب تحقيق کن و نتيجه را بما بنویس. سيّد يحيی باطناً از اين مأموريّت خوشحال شد زيرا خودش هم ميل داشت که دربارهء امر باب تحقيقاتی کند ولی چون سفر شيراز نظر بجهاتی وسيله‌اش برای او فراهم نبود از اجرای مقصود خود باز مانده بود، وقتيکه امر شاه رسيد مجبور باطاعت گرديد و بجانب شيراز رهسپار شد. در بين راه مسئله‌ای چند را در نظر گرفت که پس از ملاقات حضرت باب حلّ آن مسائل را جويا شود و اگر جواب کافی بشنود ادّعای آن حضرت را تصديق نماید.
وقتی بشيراز رسيد ملّا شيخ علی عظيم را که از رفقای خراسان او بود ملاقات نمود و راجع به ادّعای حضرت باب از او پرسيد. عظيم در جواب گفت بايد خودت بشخصه بروی و بحضور باب مشرّف شوی و اين مسئله را شخصاً رسيدگی و تحقيق نمائی. دوستانه يک نصيحتی بتو می‌کنم در نظر داشته باش که در اثناء محاورات جنبهء احترام را هميشه مراعات کنی و گر نه در آخر کار پشيمان خواهی شد. سيّد دارابی در منزل جناب حاج ميرزا سيّد علی خال بحضور مبارک مشرّف شد و بر حسب سفارش عظيم نهايت احترام را مراعات نمود جلسهء اوّل دو ساعت در محضر مبارک مشرّف بود و سؤالاتی را که در نظر داشت يکايک بحضور مبارک عرض می‌کرد حضرت باب بيانات او را کاملا استماع می‌فرمودند و در مقابل هر سؤالاتی جواب مقنع مختصری از لسان مبارکش جاری ميشد که سيّد دارابی را دچار تعجّب و حيرت می‌کرد. متدرّجاً بضعف خود و قدرت باطنی حضرت باب پی برد. وقتيکه می‌خواست مرخّص شود عرض کرد انشاءاللّه در جلسهء ديگر بقيّهء سؤالات خودم را عرض خواهم کرد و بحث را بپايان خواهم برد. وقتيکه از منزل جناب خال بيرون آمد عظيم را ملاقات نمود و جريان حال را برای او نقل کرد و گفت من هر چه در قوّه داشتم بمعرض عمل گذاشتم ولی آن بزرگوار با بيانی ساده و مختصر تمام سؤالات مرا جواب فرمودند و مشکلات مرا حلّ نمودند چون چنين ديدم خود را در محضرش ذليل و بيمقدار مشاهده کردم. و همين مسئله سبب شد که زودتر از حضور مبارک مرخّص شدم. چون جلسهء دوّم سيّد دارابی بحضور مبارک رسيد از کثرت دهشت جميع مسائلی را که می‌خواست از حضرتش سؤال نمايد فراموش کرد، ناچار مسائلی ديگر را که مربوط به موضوع جاری نبود مطرح گرديد که حضرت باب با نهايت فصاحت و رعايت اختصار سؤالاتی را که فراموش کرده بود يکايک جواب می‌فرمايند و مسائل فراموش شده پس از استماع جواب و بيان آن حضرت يکايک يادش می‌آمد. بعداً برای بعضی حکايت کرده بود که از مشاهدهء اين مطلب عجيب حالت غريبی در خود احساس کردم. حسّ می‌کردم که در خواب سنگينی فرو رفته‌ام و جواب هر مسئله‌ای را که از آن مسائل فراموش شده می‌شنيدم مرا از خواب بيدار می‌کرد از طرفی متعجّب بودم، از طرف ديگر فکرمی‌کردم که شايد اين مطلب از راه تصادف باشد. خيلی پريشان بودم، ديگر نتوانستم بنشينم بی‌اختيار برخاستم و اجازهء مرخّصی خواستم. پس از خروج شيخ عظيم را در راه ديدم چون بر حال من وقوف يافت و گفتار مرا راجع بتصادف شنيد بی‌محابا ابرو درهم کشيد و گفت ايکاش آن مدرسه‌هائيکه من و تو در آن‌ها درس خوانديم خراب می‌شد و ايکاش من و تو هر گز بمدرسه نمی‌رفتيم تا امروز بواسطهء ضعف عقل و غرور جاهلانه‌ايکه از آن مدرسه‌ها بما رسيده از فضل الهی محروم نمی‌مانديم بهتر آنست که بخدا پناه ببری و قلباً از او بخواهی تا انقطاع و توجّهی بتوعطا کند و بفضل و رحمت خود ترا از اين شکّ و حيرت برهاند. جلسهء سوّم که بحضور مبارک رفتم تصميم گرفتم که قلباً رجا کنم از قلم مبارک تفسيری بر سورهء کوثر مرقوم فرمايند و در نظر گرفتم که اين سؤال را قلباً بخواهم و شفاهاً چيزی در اين خصوص بمحضر مبارک عرض نکنم اگر از نيّت قلبی من مطّلع شدند و تفسير مزبور را مرقوم فرمودند بطوريکه بيانات مبارکه در تفسير سورهء مزبوره با ساير کتب تفسير فرق داشته باشد بيدر‌نگ صحّت رسالتش را تصديق نمايم و بامر مبارک اذعان کنم و گر نه راه خود پيش گيرم و خاطر از تشويش بپردازم. چون بمحضر مبارک رسيدم خوفی عجيب و ترسی شديد سراپای مرا فرو گرفت که سبب آنرا ندانستم با اينکه چند مرتبه بحضور مبارک مشرّف شده بودم هيچ اين حالت برای من دست نداده بود ولی اين مرتبه سر تا پا می‌لرزيدم بطوريکه نمی‌توانستم بايستم. حضرت باب چون مرا بآن حالت ديدند از جای خود برخاستند دست مرا گرفتند و پهلوی خود نشانده فرمودند هر چه می‌خواهی بخواه، هر آنچه دلت ميخواهد بپرس تا جواب بدهم. من مثل طفلی که قادر بر تکلّم نباشد و چيزی نفهمد حيرت زده و بيحرکت نشسته بودم حضرت باب تبسّمی فرمودند و بصورت من نظر انداخته گفتند اگر سورهء کوثر را برای تو تفسير کنم ديگر نخواهی گفت سِحر است و بصحّت رسالت من اعتراف خواهی کرد؟ از شنيدن اين مطلب گريه شديدی بمن دست داد هر چه خواستم چيزی بگويم نشد فقط اين آيهء قرآن (٢٤:٧) را خواندم : "رَبَّنا ظَلَمنَا أنفُسَنَا وَ اِن لَم تَغفِر لَنَا و تَرحَمنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الخَاسِرِينَ" حضرت باب قبل از وقت عصر از جناب خال کاغذ و قلم خواستند و بتفسير سورهء کوثر مشغول شدند. من هيچوقت آن منظرهء عجيب را فراموش نمی‌کنم، سيل آيات از نوک قلمش با سرعت حيرت آوری جاری بود با صوتی لطيف و آوازی ظريف آيات مبارکه را تغنّی می‌فرمود يکسره تا غروب آفتاب اين حال استمرار داشت و بدون تأنّی و سکون قلم آيات نازل می‌شد. در هنگام غروب تفسير سورهء کوثر تمام شد آنگاه قلم را بر زمين گذاشته و فرمودند چای بياورند بعد شروع بتلاوت آيات نازله نمودند و با صوت مؤثّری مشغول تلاوت شدند. قلب من بشدّت می‌طپيد مثل ديوانه بودم ظرافت لحن مبارک سوز و گدازی در وجود من ايجاد کرده بود که نمی‌توانم بيان کنم از بلندی مطالب و تابندگی جواهر ثمينه‌ايکه در مخزن آن آيات بود نزديک بود ديوانه شوم، سه مرتبه می‌خواستم بيهوش شوم باب گلاب بصورت من پاشيد، قوای من تجديد شد و توانستم تا آخر بآياتيکه تلاوت می‌فرمودند گوش بدهم. پس از اينکه تلاوت تفسير کوثر تمام شد هيکل مبارک برخاستند و تشريف بردند و بجناب خال فرمودند جناب سيّد يحيی و ملّا عبد الکريم قزوينی مهمان شما هستند، از آنها پذيرائی کنيد تا تفسير سورهء کوثر را که اکنون نازل شد استنساخ کنند و بعد با کمال دقّت با اصل نسخه مقابله نمايند. حاج سيّد يحيی می‌گويد من و ملّا عبد الکريم سه شبانه روز طول کشيد تا آنرا استنساخ کرديم و مقابله نموديم مخصوصاً دربارهء احاديثی که در اين تفسير از قلم مبارک ذکر شده تحقيق کامل بعمل آورديم و تمام آنها را در نهايت درجهء متانت يافتيم. من از مشاهدهء اين مطلب بدرجهء اطمينان رسيدم بطوريکه اگر جميع قوای عالم جمع می‌شدند ممکن نبود ايمان و اطمينان مرا سلب کنند يا تقليل دهند. در اوّل ورود بشيراز بحسين خان وارد شده بودم و مهمان او بودم. پيش خود فکر کردم که مدّتی است مستغرق در پای آيات الهی هستم و بمنزل حسين خان نرفته‌ام ممکن است طول غيبت من سبب شکّ و علّت خشم او گردد. باين جهت تصميم گرفتم که بمنزل حسین‌خان بروم، از جناب خال و ملّا عبد الکريم اجازهء انصراف خواستم و بمنزل حسين‌خان رفتم، چون مرا ديد شروع به تحقيق و بحث کرد تا به بيند که آيا ملاقات سيّد باب در من اثر کرده. من مقصود او را دانستم و باو جواب دادم، هيچکس جز خداوند نميتواند قلب سيّد يحيی را منقلب کند فقط خداوند باينکار قادر است و بس زيرا او مقلّب القلوب است اگر کلام کسی در سيّد يحيی تأثير کند مسلّماً از طرف خداوند و کلامش کلام الهی است. از اين جواب من حسين‌خان سکوت کرد، بعداً فهميدم به بعضی گفته بود سيّد يحيی فريفتهء سيّد باب گشته و سِحر آنجوان در او تأثير شديدی کرده است ديگر اميدی باو نيست بمحمّد شاه هم شرحی نوشته بود که سيّد يحيی هر چند مهمان من بود ولی منزل من نمی‌آمد و با علمای شيراز ابداً معاشرت و ملاقاتی نمی‌کرد، من يقين دارم که از پيروان سيّد باب و در جرگهء اصحاب اوست گفته‌اند که محمّد شاه روزی بحاج ميرزا آقاسی گفت بمن خبر داده‌اند که سيّد يحيی دارابی در سلک پيروان باب در آمده و بابی شده است، اگر اينطور باشد امر سيّد باب خالی از اهمّيّت نيست بايد شخصاً در ادّعای او تحقيق کنيم. محمّد شاه در جواب مکتوب حسين خان چنين نوشت که رتبهء سيّد يحيی بسيار عالی و درجهء او متعالی است زيرا از خاندان نبوّت و دارای علم و کمال و فضل و اطّلاعات کامله‌ايست افراد رعيّت را سزاوار نيست که دربارهء اين سيّد جليل سخنی بگويند زيرا سيّد يحيی هيچوقت بر خلاف مصالح مملکت سخنی نمی‌گويد و بمطالبی که سبب ذلّت و حقارت دين مبين اسلام باشد معتقد نمی‌شود. سيّد دارابی گفته است که چون اين مکتوب شاه بحسين‌خان رسيد ديگر نتوانست علناً با من مخالفت کند پيوسته نهانی می‌کوشيد و در باطن سعی می‌کرد که از مقام من بکاهد ولی از مساعی خويش نتيجه‌ای نبرد و نتوانست اذيّت و آزاری بمن برساند و توهين و تحقيری بکند زيرا محمّد شاه نهايت التفات را بمن داشت. پس از چندی حضرت باب بمن امر فرمودند که بجانب بروجرد سفر کنم و امر مبارک را بپدر خودم ابلاغ نمايم و بمن سفارش کردند که در حين مذاکرات نهايت ادب را مراعات کن حسب الامر مبارک رفتار کردم پس از آنکه داستان ظهور امر جديد را با پدرم در ميان نهادم از سخنان او باطناً فهميدم که در حقانيّت ادّعای حضرت باب انکاری ندارد و لکن ميخواهد که او را بحال خود بگذارم.» (13)
تفسیر سوره کوثر، سفر به شیراز و اقامت در آن شهر
تاریخ ملاقات با حضرت باب: جناب وحید در یکی از نوشته های خود تاریخ ملاقات خود را با حضرت باب در ماه جمادی الاول 1262 (می و اپریل 1846) ثبت نموده.(14)
حضرت عبدالبهاء در خصوص ملاقات‌های جناب وحید با حضرت باب چنین می‌فرمایند: «كار اهميّت پيدا نمود به قسمی كه خاقان مغفور محمّد شاه شخصی را كه از مشاهير علما و سادات و مسمی به سيد يحيي دارابی بود و محل ارادت و اعتماد، تعيين فرمود و اسب و خرجی داد كه به شيراز رود و بنفسه فحص اين كيفيّت را نمايد. سيّد مذكور چون به شيراز رسيد به باب سه مرتبه ملاقات نمود. درمجلس اوّل و ثانی به سؤال و جواب گذشت. در مجلس ثالث خواهش تفسير كوثر كرد و چون باب من غير تفكر و تأمل تفسيری مفصّل درآن محضر بر کوثر نوشت. سیّد مذکور شیفته و آشفته او شد و بی ملاحظه عاقبت و اندیشه نتائج این محبت یکسر به بروجرد نزد پدر، سیّد جعفر شهیر کشفی شتافت و او را دلالت کرد.» (15)
همانطوریکه مذکور گردید تفسیر سوره کوثرکه باعزاز سیّد یحیی دارابی نازل گردید از طرفی باعث اعجاب و از طرف دیگر باعث اطمینان قلب او گردید. و همانطوریکه در قسمت فوق مذکور گردید ملّاعبدالکریم قزوینی (احمد کاتب) و سیّد یحیی سه روز مشغول استنساخ و مقابله این اثر مهیمن بودند. جناب ابوالفضائل در کشف الغطاء می‌نویسند: «و امّا آنچه ملّا جعفر قزوینی در تاریخ خود نوشته عین عبارت اینست می‌گوید جناب وحید آقا سیّد یحیی پنج مرتبه بقزوین بر منبر حاجی ملّا عبدالوهاب رفتند تزییف طریقه جناب شیخ و تصدیق حکما نمودند. و در ثانی خلق را مخیّر کردند بتصدیق شیخی و حکمی و در ثالث استدلال بر بطلان طریقه محیی‌الدّین و ملّا محسن و اثبات حقیّت جناب شیخ نمودند و در رابع در خانه حاجی محمّد رحیم تبریزی استدلال بعلامات ظهور حقّ می‌نمودند و رفع شبهات حاضرین می‌کردند و در خامس خانه تبریزی‌ها مشرّف شدیم، بنده ذلیل خاکسار و ملّا قنبر عم والاتبار و ملّا عبدالحسین ورتقانی و جمعی دیگر حاجی میرزای بزاز سائل از جناب وحید سئوال نمود فرمود بعد از استماع ندا بشیراز رفتم و در کنار حقّ نشستم دلیل و برهان و بیّنات خواستم بیان فرمودند و شرح کوثر را که کوچکترین سُوَر قران بود طلب کردم، فرمودند تقریراً او تحریراً عرض کردم تحریراً قلم و کاغذ بدست مبارک گرفتند جواهر و دُرهای ثمین برروی صفحات ریختند، بنحوی مرقوم و بسرعتی مسطور می‌نمودند که حرکات انامل طیبه معلوم نمیشد بدون تفکر و سکون زیاده از دو هزار بیت نوشتند و بمن دادند، ملاحظه نمودم دیدم قوّه بشر نیست که اینگونه کلمات بدون تفکر و سکون قلم بنویسد یقین حقیّت و بطلان غیر او نمودم الی اخر کلامه» (16)
جناب محمّد طاهر مالمیری در تاریخ امری یزد و تاریخ شهدای یزد راجع به سفر جناب وحید به شیراز مطالبی نوشته اند و گرچه مغایر تواریخ دیگرنیست ولی در تواریخ دیگرثبت نشده. ایشان می‌نویسند که سفر ایشان از طهران به شیراز از راه یزد صورت گرفته و در این شهر باطلاع مردم رساندند که برای تحقیق امر حضرت باب عازم شیرازند. محمّد شاه ایشانرا برای تحقیق این امر مبارک روانۀ شیراز نمود که آنچه بر ایشان محقّق گشت به محمّد شاه مرقوم فرمایند، لهذا ایشان از طهران حرکت فرموده وارد یزد شدند در حالتیکه شمشیر در دست گرفته و سوار بر اسب شده و چند نفر از مقدّسین در رکاب ایشان تشریف بردند بمصلای صفدر خان که معروف است. و در آنوقت چندین هزار خلق جمع بودند فرمودند: ای اهل یزد سیّد بزرگواری در شیراز اظهار قائمیّت فرموده و من می‌خواهم بشیراز روم و او را ملاقات کنم اگر باطل است با این شمشیر با او مقاتله کنم و اگر حق است در سبیلش جهاد نمایم حال هر کس میل دارد بهمراه من بیاید من روانه هستم، آن جمع به یک قول گفتند شما از جانب جمیع ماها از عالِم و جاهل و وضیع و شریف و فقیر و غنی وکیل هستید بروید و آنچه بر شما محقّق گشت ما تماماً شما را قبول داریم و مطیع رأی شما هستیم و علم و عقل و تقوی و ایمان و ادراک و رد و قبول شما در این امر بر تمام ما حجّت است. و آن حضرت بشیراز حرکت فرمودند لدی الورود بدرب بیت مبارک حاضر شدند و مجلس اوّل یکساعت بحضور مبارک مشرّف شدند، ساعت اوّل خود را اعلی از حضرت مشاهده نمودند و در دفعه ثانی نیز یک ساعت مشرّف شدند و خود را با آن حضرت مساوی دیدند، در دفعه ثالث هم یک ساعت مشرّف شدند و خود را عبد ذلیل و آن حضرت را ربّ جلیل مشاهده کردند و حقیقت امر برایشان مکشوف گردید و فورا کاغذی باهل یزد مرقوم فرمودند. در اول کاغذ این شعر را مرقوم داشتند
آتشی می بینم ای یاران ز دور گرم می آید به چشمم نخل طور
شعله خوئی خود نمائی میکند فاش دعوی خدائی می کند
بعد تفصیل سه ساعت تشرّف بحضور مبارک را مرقوم فرمودند.» (17)
مدّت توقف جناب وحید در شیراز در حدود دو ماه بوده و در این زمان دائی‌های حضرت باب در شیراز تشریف داشته اند. (18)
همچنین نبیل زرندی می‌نویسد: « در اوقاتيکه وحيد دارابی در شيراز بود جناب حاج سيّد جواد کربلائی وارد شيراز گرديد و بواسطهء حاج ميرزا سيّد علی خال اعظم بحضور مبارک مشرّف شد، حضرت اعلی در توقيعی که بافتخار وحيد و حاج سيّد جواد از قلم مبارکش نازلشده نسبت بآنها اظهار عنايت فرموده و ثبات و اخلاص و انقطاع آنها را تمجيد نموده‌اند.»(19)
فعالیّت‌های بعد از ایمان
وحيد داستان مفصّل ملاقات خود را با حضرت باب به ميرزا لطفعلی پيشكار شاه نوشت تا بحضور شاه تقديم كند، می‌گويند وقتی كه شاه از اقبال وحيد بامر حضرت باب مطلع شد به صدر اعظم خود چنين گفته بود: «بطوری كه اخيرا اطلاع يافته ايم سيّد يحيی دارابی بامر باب مؤمن شده است، اگر اين خبر درست باشد بر ماست كه از تحقير امر آن سيّد دست برداريم.»(20) جناب ميرزا لطفعلی كهنه شهری (سلماسی) پيشخدمت مخصوص محمد شاه بود. وی بوسيله جناب سيّد يحيی دارابی به امربديع مؤمن گشت. جناب سيّد يحيی پس از ايمان به حضرت باب وسيله ميرزا لطفعلی مكتوبی از شيراز برای شاه (و نيز حاج ميرزا آقاسی) فرستاد و در آن نتيجه مأموريت خويش را توضيح نمود. حاج ميرزا آقاسی پس از اطلاع از ايمان جناب وحيد و نيز ميرزا لطفعلی شخص اخير را از دربار اخراج نمود. لذا ميرزا لطفعلی به وطن خويش سلماس مراجعت نمود و تا پايان حيات به خدمت امر بديع قائم بود.(21) و اما محمّد شاه خصوصاً پس از اعزام جناب اقا سيّد يحيی دارابی بشيراز و وصول خبر ايمان آوردن ايشان به آنحضرت تمايل او را بيشتر نموده، آرزو داشت بواسطه ابتلای بمرض نقرس و ياس از معالجات اطبا شفای خود را ازحضور حضرت اعلی طلب نمايد.(22)
جناب وحید بعد از ایمان مأموریت یافت به بروجرد نزد پدر خود رفته و امر را باو ابلاغ کند. ما حصل کلام اینست که جناب وحید این مأموریت را بخوبی انجام داد. جناب میرزا ابوالفضائل گلپایگانی می‌نویسند: «و بالجمله حضرت وحید با کمال یقین و ایمان به بروجرد و طهران مراجعت نمود و پس از تبلیغ پدر، حاجی سیّد جعفر مشهور بکشفی، کیفیّت مجاهده و مراتب معلومات خود را بمیرزا لطفعلی پیشخدمت مرقوم نمود که او تقدیم حضور محمّد شاه نماید.» (23)
سیّد یحیی دارابی بعد از ایمان به حضرت باب در شیراز بفرمان آن حضرت برای دیدار پدرش و ابلاغ کلمةالله به بروجرد سفر کرد. و از آنجا به طهران رفت. تاریخ امر از تعدادی وقایع مرتبط بزندگانی جناب وحید در این دوران نام می‌برد که قبل از عزیمت به یزد و شهادت ایشان صورت گرفته که ما از آنها یاد خواهیم کرد. یکی از آنها مباحثه ایشان با طاهره و دیگری برخوردش با ملّا آدی گزل سیّاح و ایصال توقیعی از حضرت باب برای ملّا عبدالخالق. سیّاح از جانب حضرت باب مأمور شد که از جانب آن حضرت به مازندران برای زیارت قبور شهدا و خصوصا قبور ملّا حسین و قدوس برود. او در روز نهم ربیع الأول سال 1266 (23 ژانویه 1850) که سالگرد شهادت ملّاحسین بود مأموریت خود را بانجام رساند و بسوی طهران شتافت. شرح این واقعه را نبیل باین ترتیب می نویسد: « در روز نهم ربيع الاوّل که روز شهادت ملّا حسين بود، مراسم زيارت را انجام داد و مأموريّت خود را بانتهی رسانده، بلافاصله بطهران برگشت جناب کليم در آن ايّام سيّاح را در منزل حضرت بهاءاللّه در طهران ملاقات فرموده بود برای من اينطور حکايت کردند: "وقتيکه سيّاح از زيارت شهدا برگشت و بحضور حضرت بهاءاللّه رسيد فصل زمستان بود برودت و سرما بنهايت درجه شديد بود سيّاح در آن هوای سرد و برف شديدی که ميباريد با لباسهای کهنه و پاره مانند درويشها خود را بعبائی پيچيده بود پاهايش برهنه و مويش آشفته و در هم بود امّا قلبش مشتعل بنار محبّت اللّه بود و زيارت شهدا او را سر تا پا مشتعل ساخته بود جناب سيّد يحيی دارابی آن روز مهمان حضرت بهاءاللّه بودند بمحض اينکه شنيدند سيّاح از قلعهء طبرسی برگشته با آن همه احترام و عظمتی که داشتند بی‌اختيار بجانب سيّاح با سرعت روان شده خود را بپاهای او انداختند و پاهای سيّاح را که تا زانو گل آلوده بود در آغوش خود کشيده با نهايت شوق مي‌بوسيدند، حضرت بهاءاللّه نسبت بجناب وحيد بقدری اظهار عنايت می‌فرمودند که سبب تحيّر من بود، من همان روزها از معاشرت با جناب وحيد يقين کردم که روزی خواهد آمد که ايشان مصدر اقدام مهمّی خواهد شد و آن اقدام در عظمت و جلال در رديف اقدام شهدای قلعهء طبرسی خواهد بود. سيّاح چند روزی در منزل حضرت بهاءاللّه استراحت کرد، ولی آنطوريکه جناب وحيد بعظمت مقام حضرت بهاءاللّه پی برده بودند سيّاح پی نبرده بود، هر چند حضرت بهاءاللّه نسبت باو نهايت درجهء عنايت را اظهار می‌فرمودند ولی او معنی اين همه عنايات و الطاف را نمی‌فهميد." ...» (24) این واقعه باید در حدود ماه فوریه 1850 اتفاق افتاده باشد زیرا سیّاح مأمور بود که قبل ازنوروز 1850 در چهریق باشد.
واقعه دیگر ملّاقات و مباحثه جناب وحید اکبر با جناب طاهره است. جناب طاهره بعد از قتل ملّا محمّد تقی برغانی عمویش، مورد اتهام قرار گرفته در حبس تحت نظر بودند و جمال قدم اسباب استخلاص ایشانرا فراهم کرده و جناب طاهره مدّت کوتاهی در طهران تشریف داشتند که باید در حدود اواخر بهار سال 1848 باشد، در همین زمان است که ایشان با جناب سیّد یحیی دارابی مباحثه‌ای داشته‌اند. حضرت عبدالبها در تذکرة الوفا می‌فرمایند: «جناب طاهره در قزوين بعد از قتل عموی بيدين در نهايت سختی افتاد محزون و مسجون و از وقايع مؤلمه دلخون بود و از هر طرف نگهبان و عوانان و فرّاشان و چاووشان مواظب بودند، او در اين حالت بود که جمال مبارک از طهران آقا هادی قزوينی زوج خاتون جان مشهور را فرستادند جناب طاهره را بحسن تدبير از آن دار و گير رهانيده شبانه بطهران رسانيدند، وارد بسرای مبارک گشتند و در بالا خانه منزل نمودند، خبر بطهران رسيد حکومت در نهايت جستجو بود و در هر کوی گفتگو با وجود اين در خانه متّصلا ياران می‌آمدند جناب طاهره در پس پرده بودند با آنان صحبت می‌کردند، روزی جناب آقا سيّد يحيای وحيد شخص فريد روح المقرّبين له الفدا حاضر شدند و در بيرون نشسته جناب طاهره ورای پرده نشسته و من طفل بودم و در دامن او نشسته بودم جناب وحيد آيات و احاديثی نظير دّرّ فريد از دهان می‌افشاند، آيات و احاديث بسيار در اثبات اين امر روايت فرمود، بغتة طاهره بهيجان آمد گفت يا يحيی فأتِ بعملٍ اِن کنتَ ذا علم رشيد، حالا وقت نقل روايات نيست وقت آيات بيّناتست وقت استقامت است وقت هتک استار اوهام است وقت اعلاء کلمة اللّه است وقت جانفشانی در سبيل اللّه است عمل لازم است عمل.» (25)
سفرهای جناب وحید: قبلاً در باره چندین سفر جناب وحید به قزوین مطالبی نوشته شد. و امّا در مورد رفتن به خراسان و قلعه شیخ طبرسی، جناب وحید با خبر شدند که راه ها مسدود گردیده و دیگر امکان رفتن به قلعه شیخ طبرسی ممکن نبود. ایشان از شنيدن اين خبر بی‌اندازه محزون شدند. نبیل می‌نویسد «يگانه غمگسار ايشان در آن ايّام در طهران حضرت بهاءاللّه بودند، جناب وحيد اغلب بحضور مبارک حضرت بهاءاللّه مشرّف می‌شدند و از دستورات مهمّه و حکيمانه ايشان استفاده می‌کردند، جناب وحيد تصميم گرفتند بقزوين بروند و بخدمات امريّه ادامه بدهند سپس بجانب قم و کاشان سفر کردند، در اين دو نقطه برخی از پيروان را ملاقات نمودند و بر ثبات و استقامت آنها افزودند، پس از آن به اصفهان و اردستان و اردکان تشريف بردند و در هر يک از اين نقاط بدون ترس و بيم بتبليغ نفوس پرداختند و جمعی را بشريعة اللّه دعوت کرده مؤمن شدند و بخدمت امر مشغول گشتند.»(26)
هنگامی که ندای قائميّت بتصريح مرتفع گشته بود و هنگامیکه جناب سیّد یحیی وحید در طهران به حضورجمال ابهی شرفياب بوده بان حضرت معروض می‌د‌ارد كه توقيعی از قلم حضرت باب باعزاز ملّاعبدالخالق نازل گشته كه بايد بدو برساند. جمال ابهی می‌فرمايند ملّاعبدالخالق در خانه ميرزا زمان نوری ساكن است. توقيع را ببريد و برسانيد. جناب وحيد نقل نموده‌است كه چون به خانه ميرزا زمان رسيدم ديدم ملّاعبدالخالق مشغول وضو گرفتن است. لذا توقيع مبارك را در اطاق نزديك وی نهادم تا زيارت نمايد و از خانه خارج شدم. يك ساعت بعد خبر آوردند كه پس از فراغت از نماز توقيع مبارك را زيارت نمود، چون بدین آیه مبارکه رسیّد که که می فرمایند: "انا القائم الحقّ الذی بظهوره توعدون" لوح را بکناری انداخت و فریاد زد که ای داد که پسرم بنا حق کشته شد. (27)
آخرین سفر به یزد
بعد از این اسفار جناب وحید در به یزد وارد شدند. ایشان منزل مسکونی در یزد داشتند که یکی از همسران ایشان و فرزندان در آنجا زندگی می‌کردند. آن سال پنجم جمادی الاولی (دو روز قبل از نوروز 1229 شمسی و 19 مارس 1850) که جشن بعث حضرت ربّ اعلی بود مصادف با جشن نوروزی بود. نبیل می‌‍نویسد «پس از آن بيزد تشريف بردند، جشن نوروز را در يزد بودند، ياران و دوستان از ورود ايشان بيزد مسرور شدند و بر شجاعت و ثباتشان افزوده گشت، جناب وحيد شهرتی بسيار و نفوذی شديد داشتند، در يزد منزلی داشتند که زوجهء ايشان با چهار فرزندشان در آن ساکن بودند منزل ديگری هم در داراب داشتند که متعلّق به اجدادشان بود و بايشان رسيده بود، يک منزل هم در نيريز داشتند که دارای اسباب و اثاث قيمتی و فاخر بود در روز اوّل ماه جمادی الاولی سال ١٢٦٦ هجری وارد يزد شدند روز پنجم اين ماه عيد بعثت حضرت اعلی بود که جشن آن عيد در جريان جشن نوروز واقع شده بود علمای معروف و اعيان شهر از ايشان استقبال کردند و احترام بسياری نسبت بجناب وحيد مجری داشتند، در يزد شخصی بود معروف بنوّاب رضوی که نسبت بجناب وحيد نهايت عداوت و دشمنی را داشت وقتيکه ديد اعيان و بزرگان از جناب وحيد چنين استقبال شايانی نمودند و آن همه پذيرائی کردند خوشش نيامد و آن رفتار را از جملهء اسراف دانست و گفت هيچوقت شاه مملکت اينطور مجلس پذيرائی منعقد نمی‌کند و سفرهء شاه هيچگاه مثل اين سفره رنگين نيست من خيال می‌کنم شما غير از جشن نوروز عيد ديگری هم داريد که آن عيد مخصوص بخود شماست و از اعياد رسمی ما نيست، جناب وحيد جواب سختی باو دادند که همهء حضّار از آن جواب بخنده آمدند و شرحی از خسّت و بدجنسی نوّاب برای يکديگر می‌گفتند، نوّاب منتظر نبود که اينطور مورد استهزای مردم واقع شود و آنطور جواب سختی بشنود از اينجهت آتش کينه در قلبش شعله ور شد و تصميم گرفت که انتقام خود را از وحيد اخذ نمايد. جناب وحيد هم در آن مجلس فرصت را از دست نداد و برای حضّارتعاليم اساسيّهء امر مبارک را شرح و بسط دادند و بر حقيقت آن تعاليم اقامهء برهان نمودند، مردم از شنيدن بيانات جناب وحيد اطّلاعشان نسبت بامر زياد شد زيرا تا آن روز آنچه در اطراف امر مبارک می‌دانستند جزئی بود و از اهميّت امر و عظمت آن خبری نداشتند، بيانات جناب وحيد بعضی از حضّار را بدرجه ای منجذب ساخت که بامر مبارک در همان مجلس مؤمن شدند سايرين هم نمی‌توانستند علنی با جناب وحيد مقاومت کنند هر چند نسبت باو نهايت عداوت را داشتند ولی در ظاهر نمی‌توانستند حرفی بزنند و پيش خود تصميم گرفتند که بهر نحو شده وحيد را از بين ببرند از مشاهدهء فصاحت و قوّت بيان و شجاعتی که جناب وحيد در تبليغ امر اللّه بخرج می‌دادند، آتش کينه در قلب دشمنانشان مشتعل شد و بمخالفت آنجناب تصميم گرفتند، از همان روز اساس آن تصميم گذاشته شد و منجر بحدوث نتيجهء حزن آوری گشت که شامل انواع اذيّت و بلا بود مقصود اصلی دشمنان جناب وحيد آن بود که ايشان را از ميان بردارند و نيست و نابود کنند. در روز عيد نوروز بين اعيان و مشاهير شهر يزد اعمّ از علما و زمامداران امور کشوری دشمنان چنين شهرت دادند که سيّد يحيی دارابی با نهايت تهّور و بدون ملاحظه تعاليم و احکام سيّد باب را بهمه ابلاغ نمود و باستناد آيات قرآن و احاديث اسلاميّه صحّت گفتار خود را ثابت و مدلّل ساخت با اينکه عدّه ای از مجتهدين عاليمقام نزد او حاضر بودند و سخنان او را می‌شنيدند هيچکدام جرأت نکردند جوابی باو بدهند و بيانات او را ردّ نمايند سکوت علما سبب شده که سيّد دارابی مورد توجّه عموم قرار گرفته نصف مردم شهر مطيع او شده‌اند و نصف ديگر هم طولی نمی‌کشد که باطاعت او در خواهند آمد. اين بيانات که دشمنان در هر گوشه و کنار ميگفتند بسرعت برق در اطراف شهر يزد و جهات مجاورهء آن منتشر شد، از طرفی انتشار اين اخبار سبب شد که جمعی بجرگه اهل ايمان در آمدند و امر مبارک را قبول کردند و جمعی ديگر هم آتش بغض و عداوت در قلبشان مشتعل شد، از اردکان و منشاد و ساير نقاط دور و نزديک دسته دسته بيزد وارد می‌شدند و برای شنيدن تعاليم امر جديد بمنزل جناب وحيد روی می‌آوردند و می‌پرسيدند ما چه کاری بايد بکنيم، بفرمائيد ببينيم بچه وسيله ميتوانيم ايمان و خلوص خود را نسبت بامر مبارک اثبات کنيم. جناب وحيد از صبح تا غروب مشکلات نفوس را حلّ می‌فرمودند و طريق خدمت بامر مبارک را بآنها نشان می‌دادند، اين شور و ولوله مدّت چهل روز در ميان مؤمنين ثابت و غيور از زن و مرد استمرار داشت، افراد اهل ايمان مرکز اجتماعشان منزل جناب وحيد بود.
نوّاب رضوی اين شور و غوغا و هياهو را دستاويز ساخت و برای شکايت نزد حاکم شهر رفت و از جناب وحيد بدگوئی کرد، حاکم جوانی کم تجربه بود و در تنظيم امور دولتی مهارتی نداشت، نوّاب رضوی از بس بدگوئی کرد، حاکم گفت من اينک گروه مسلّحی را می‌فرستم تا منزل وحيد را محاصره کنند و جمعی از سربازان مسلّح را فرستاد، همانطور که سربازها می‌رفتند، جمعی از اشرار و نفوس ولگرد نيز بتحريک نوّاب رضوی دنبال سربازها بجانب خانهء وحيد توجّه نمودند. جناب وحيد با اصحاب مشغول مذاکره بودند و به تحريص و تشويق آنها پرداخته، برخی از مسائل مشکله را برای آنها شرح می‌دادند، اصحاب وحيد وقتيکه ديدند سربازان مسلّح و اشرار و اراذل شهر مستعدّ هجوم و حمله هستند از جناب وحيد کسب تکليف نمودند. جناب وحيد در طبقهء بالا کنار پنجره نشسته بودند باصحاب فرمودند اين شمشيری که جلو من می‌بينيد همان شمشيری است که حضرت قائم خودشان بمن مرحمت فرمودند خدا می‌داند که اگر آنحضرت مرا مأمور بجهاد می‌فرمودند يکّه و تنها بدون يار و ياور می‌رفتم و اين جمعيّت را پريشان می‌ساختم و همه را متفرّق می‌کردم لکن آن حضرت بمن اجازه داده‌اند که در امثال اينگونه وقايع دفاع کنم. حسن، نوکر جناب وحيد اسب آن بزرگوار را زين و يراق کرده بدر منزل بسته بود، جناب وحيد بآن اسب نگاه کرده و گفتند اين همان اسبی است که محمّد شاه مرحوم برای من فرستاده تا بشيراز بروم و دربارهء امر سيّد باب تحقيق بکنم و نتيجه را شخصاً باو خبر بدهم زيرا از ميان علمای طهران فقط بمن اطمينان داشت، منهم قبول کردم و تصميم گرفتم که با کمال دقّت بامر باب رسيدگی کنم. پيش خودم اينطور قرار دادم که بشيراز می‌روم دلائل و براهين آن سيّد را رد می‌کنم و او را وادار می‌کنم که از اين فکرها دست بردارد و برياست من اعتراف کند، آنوقت او را با خود بطهران بياورم تا همه به بينند که چطور او را مطيع خود کرده‌ام، اينها خيالاتی بود که با خود می‌کردم. وقتيکه وارد شيراز شدم و بحضور مبارک رفتم و بيانات مبارک را شنيدم برخلاف انتظار من واقع شد، مجلس اوّل که بحضور مبارک مشرّف شدم دچار خجلت و شرمساری گشتم، مرتبهء دوّم خود را در مقابل آن بزرگوار عاجز و مانند کودکی بی‌مقدار يافتم، مرتبهء سوّم ديدم که از خاک پای او پست‌ ترم، از آن ببعد ديگر از خيالات سابقی که دربارهء آن حضرت می‌کردم اثری نماند، آن بزرگوار در نظر من مظهر الهی و محلّ تجلّی روح قدسی ربّانی بود، از آن ببعد تصميم گرفتم که با کمال شوق جان خود را فدای او کنم. حالا هم خيلی خوشحالم زيرا می‌بينم آنساعتی را که با نهايت بی‌صبری منتظرش هستم نزديک می‌شود. جناب وحيد ديدند اصحاب خيلی مضطرب هستند، آنها را باطمينان و خونسردی و متانت دلالت کردند فرمودند مطمئن باشيد يد غيبی صفوف دشمنانی را که بمخالفت احبّاء برخاسته‌اند در هم خواهد شکست.
در اين بين‌ها خبر آوردند که شخصی موسوم بمحمّد عبداللّه با جمعی از اصحاب که در گوشه ای پنهان شده بودند، ناگهانی از پناهگاه بيرون آمده فرياد يا صاحب الزّمان بلند کردند و باعدا و مخالفين حمله برده همه را پراکنده ساختند، حملهء محمّد عبد اللّه بقدری شديد بود که مهاجمين اسلحهء خود را ريخته و با حاکم فرار اختيار کرده بقلعهء نارين پناه بردند. در همان شب محمّد عبداللّه برای ملاقات جناب وحيد روان شد و درخواست کرد باو اجازهء تشرّف بدهند، ايمان خود را بامر مبارک با قيد تأکيد اظهار کرد، جناب وحيد باو فرمودند اگر چه قيام و اقدام تو دشمنان را پراکنده ساخت و منزل مرا از خطر محفوظ داشت ولی بدان که تا کنون دشمنی و مخالفت اين قوم در اطراف امر صاحب الزّمان از حدود مجادلهء لسانی تجاوز نکرده است، ولی طولی نخواهد کشيد که نوّاب مردم را بر عليه ما خواهد شورانيد و چنين منتشر خواهد ساخت که وحيد دارابی طالب سلطنت است و می‌خواهد تمام ايران را مسخّر کند، اينک بتو لازم است که فوراً از شهر بيرون بروی مطمئنّ باش که دشمنان نمی‌توانند تا وقت مقدّر و مقرّر کوچکترين اذيّتی بما برسانند. محمّد عبد اللّه پس از استماع بيانات جناب وحيد تصميم گرفت که مطابق دستور ايشان رفتار نکند، هنگاميکه از حضور وحيد خارج می‌شد می‌گفت من اگر رفقای خودم را در چنگال اعدای خونخوار و ستمکار بگذارم و بروم خيلی جبان و ترسو هستم، در اينصورت بين من و اشخاصی که حضرت سيّد الشّهدا را در روز عاشورا تنها و بی‌يار و ياور در ميدان کربلا گذاشتند و رفتند چه فرقی خواهد بود، خدا مهربان است مرا خواهد آمرزيد و از تقصير من خواهد گذشت. پس از اين کلمات بجانب قلعهء نارين پيش رفت و سربازهائی را که محافظ قلعه بودند با هجوم و حملهء خود مجبور کرد بقلعه پناهنده شدند بدينگونه حاکم و پيروانش را در قلعه محاصره کرد و نمی‌گذاشت از خارج هيچگونه کمکی برای حاکم برسد.
نوّاب رضوی در اين بين ها بيکار ننشسته بود و مردم را به هيجان و شورش آورده بود می‌خواستند بمنزل وحيد هجوم کنند، جناب وحيد سيّد عبد العظيم خوئی را که بسيّد خالدار معروف بود احضار فرمودند اين شخص چند روزی در قلعهء طبرسی با اصحاب بدفاع مشغول بود خيلی سيمای موقّر و جاذبی داشت و باين جهت در اطراف و اکناف معروف شده بود، باو فرمودند بر اسب سوار شو و علناً در کوچه و بازار شهر مردم را بامر مبارک صاحب الزّمان دعوت کن و بآنها بگو که وحيد نمی‌خواهد با شما جهاد کند، از قول من بمردم بگو اگر منزل مرا محاصره کنند و حرمت و مقام مرا حفظ نکنند و بهجوم خود ادامه بدهند آنوقت مجبور خواهم شد دفاع کنم ناچار بمقاومت آنها قيام خواهم کرد و جمعشان را پريشان خواهم ساخت، اگر نصيحت مرا نشنوند و فريب نوّاب مکار را بخورند هفت نفر از پيروان خودم را امر ميکنم جلو آنها را بگيرند اميد آنها را نا اميد کنند و با نهايت خيبت و خسران آنها را برگردانند و متفرّق سازند.
سيّد خالدار برخاست و بر اسب سوار شد و با چهار نفر ديگر از مؤمنين که خودش انتخاب کرد ميان بازار رفت و با کمال عظمت و جلال بيانات جناب وحيد را بمردم ابلاغ نمود و بعلاوه از پيش خودش هم مطالبی را که خيال می‌کرد در حصول مقصود مؤثّر است اضافه کرد فرياد کشيد و گفت:" ای مردم اگر مولای ما را تحقير کنيد بعذاب شديد مبتلا خواهيد شد، من بشما ميگويم يک فرياد خود من کافی است که ديوارهای قلعه‌های شما را متزلزل کند قوّت بازوی من بتنهائی کافی است که درهای قلعه‌ها را بکَند، سيّد خالدار که با صدای مؤثّر و فرياد عجيبی اين کلمات را می‌گفت مثل رعد غرّش می‌کرد. مردم که شنيدند ترسيدند همه متّفقاً حاضر شدند اسلحهء خود را بريزند و بجناب وحيد اذيّتی نکنند و قول دادند رتبه و مقام ايشانرا محترم بدارند.
نوّاب وقتی ديد که مردم حاضر نيستند بجناب وحيد اذيّتی برسانند، آنها را وادار کرد که بطرف قلعهء نارين بروند و محمّد عبداللّه و يارانش را مورد هجوم قرار دهند مردم بآنطرف متوجّه شدند و بمحمّد عبداللّه هجوم کردند حاکم هم که ميان قلعه مراقب بود بسربازان خود دستور داد بر عليه محمّد عبداللّه با مهاجمين کمک کنند محمّد عبداللّه که مشغول دفع هجوم مردم شهر بود در بين آن هنگامه ملتفت شد که سربازان حاکم هم از قلعه باو تير اندازی می‌کنند.
در اين بين گلوله‌ای بپای او رسيد محمّد عبداللّه بزمين افتاد و عدّه‌ای از همراهانش مجروح شدند برادرش او را از ميان هنگامه بمحلّ امنی رسانيد و از آنجا بمنزل جناب وحيد برد دشمنان دنبال او شتافتند تا بمنزل وحيد رسيدند می‌خواستند محمّد عبداللّه را بگيرند و بکشند. دور منزل وحيد هياهوی شديدی بر پا شد جناب وحيد، بملّا محمّد رضای منشادی که از بزرگترين علمای منشاد بود و عمّامهء خود را برداشته بود و بدربانی منزل وحيد مشغول شده بود امر فرمودند که با شش نفر از مؤمنين که خودش انتخاب می‌کند برود و مردم را پراکنده کند بآنها فرمودند هر کدام از شما هفت مرتبه بصوت بلند اللّه اکبر بگويد و در تکبير هفتم هر هفت نفر با هم باشرار و مهاجمين حمله کنيد. ملّا محمّد رضا که حضرت بهاءاللّه او را رضَا الرّوح ناميده‌اند با همراهان خويش برای اجرای اوامر جناب وحيد روان شدند هر چند همراهان او از حيث قوای جسمانی ضعيف بودند و در فنون جنگ مهارتی نداشتند لکن روحهای توانا و قلب‌های مشتعل بنار ايمان آنها سبب شد که دشمنان از آنها ترسيدند در آن روز که بيست و هفتم جمادی الثّانی بود (دهم مه 1850) هفت نفر از خونخوارترين دشمنان بقتل رسيدند.
ملّا محمّد رضا چنين حکايت کرده که ما چون دشمنان را پراکنده کرديم و بمنزل جناب وحيد برگشتيم ديديم محمّد عبد اللّه با بدن مجروح جلو راه ما افتاده، او را برداشتيم نزد رئيس خودمان برديم، در حضور وحيد مقداری غذا خورد بعد او را بمحلّی برديم و پناهش داديم در آنجا بود تا زخمش خوب شد پس از آن گرفتار چنگ دشمن شد و او را بقتل رساندند. در آن شب جناب وحيد بپيروان خويش فرمودند که متفرّق شوند و کوشش کنند که با سلامتی و تندرستی مظفّر و منصور گردند و بزوجهء خويش امر فرمودند، فرزندان خود را با جميع متعلّقات خويش بردارد و بمنزل پدرش برود و آنچه را که مال حضرت وحيد است با خود نبرد و بجا بگذارد و باوفرمودند "من اين منزل شاهانه را برای آن بنا کردم که در راه خدا خراب شود اين اسباب و اثاث پر قيمت را از آن جهت خريداری کردم که در راه نصرت محبوب فدا شود تا دوست و دشمن بدانند که صاحب اين منزل نظر بسيار بلندی دارد مال و دولت دنيا و قصرهای عالی و اثاث قيمتی و فرشهای گرانبها را اهمّيّتی نميدهد ثروت دنيا را مانند توده ای از استخوانهای پوسيده می‌داند که مورد توجّه سگها و طرف التفات کلاب ارض است شايد دشمنان اين فداکاری مرا به بينند و متنبّه شوند، چشم خود را باز کنند، بر اثر اقدام کسيکه محلّ تجلّی چنين روحی است مشی نمايند".
نيمهء همان شب جناب وحيد جميع آثار حضرت باب را و همچنين نوشتجات خود را جمع آوری فرمودند و بنوکر خود حسن تحويل دادند و باو فرمودند بخارج شهر می‌روی تا بسر دو راهی میرسی که يک راه بجانب مهريز می‌رود در آنجا منتظر باش تا من بيايم مبادا بر خلاف دستور من عمل کنی زيرا در صورت مخالفت ديگر بملاقات من فائز نخواهی شد.
حسن بر اسب سوار شد و براه افتاد در اين بين صدای سربازهائی را که بر در قلعه ايستاده بودند شنيد از ترس اينکه مبادا سربازها او را بگيرند و امانت های گرانبهای جناب وحيد را بغارت ببرند تصميم گرفت از راه ديگری که بنظرش سالم می‌رسيد برود، از اين جهت از راهيکه جناب وحيد فرموده بودند نرفت و راه ديگر پيش گرفت نزديک قلعه که رسيد پاسبانان او را شناختند اسبش را زدند و خودش را دستگير کردند. جناب وحيد برای خروج از يزد آماده شدند و پسر خود سيّد اسمعيل و سيّد علی محمّد را نزد زوجهء خويش گذاشتند و با دو پسر ديگر خويش سيّد احمد و سيّد مهدی عزيمت سفر کردند، دو نفر از اصحاب که اهل يزد بودند از جناب وحيد درخواست کردند که در خدمت ايشان باشند يکی اسمش غلامرضا بود که مردی شجاع و در سختی‌ها پيشقدم بود ديگری غلامرضای کوچک نامداشت که در نشان زدن مهارت تامّی دارا بود، اين دو نفر هم با جناب وحيد همراه شدند وحيد از همان راهی که بنوکر خود نشان داده بودند تشريف بردند تا بوعده گاه رسيدند و چون حسن را در آنجا نديدند دانستند که از راه ديگر رفته و بچنگ دشمنان گرفتار شده خيلی افسوس خوردند که چرا مخالفت کرد و فرمودند محمّد عبد اللّه هم چون مخالفت کرد بآن بلا گرفتار شد صبح روز بعد شنيدند که حسن را بدهان توپ بسته‌اند و نيز شنيدند شخص ديگری را که ميرزا حسن نام داشته است و بسيار پرهيزکار بوده دستگير ساخته‌اند و مانند رفيقش حسن او را هم بدهن توپ بسته‌اند.
دشمنان وقتی ديدند جناب وحيد از يزد خارج شده‌اند بر جسارتشان افزوده گشت، دست بتعّدی گشودند، بمنزل جناب وحيد هجوم کردند هر چه را يافتند بغارت بردند و منزل را خراب کردند جناب وحيد در آن بين در راه نيريز تشريف می‌بردند، با آنکه بپياده رفتن عادت نداشتند در آن شب هفت فرسخ راه را پياده پيمودند، آن دو نفر که همراه ايشان بودند گاهی دو فرزند جناب وحيد را بدوش گرفته می‌بردند، روز بعد در ميان کوهی که در آن نزديکی بود پنهان شدند، برادر ايشان که در آن نزديکی ها سکونت داشت و نهايت محبّت را بجناب وحيد دارا بود وقتيکه فهميد ايشان در آن نزديکی تشريف دارند پنهانی مقداری خوراک و لوازم ديگر فرستاد، همانروز چند نفر سوار از طرف حکومت که دنبال جناب وحيد آمده بودند وارد قريه‌ای که برادرشان در آن سکونت داشت شدند و منزل او را تفتيش کردند خيال می‌کردند جناب وحيد در آنجا پنهان شده و مال و دولت زيادی هم همراه آورده است وقتی جناب وحيد را آنجا نيافتند بيزد برگشتند.» (28)
جناب محمّد طاهر مالمیری از نفوس مهمه‌ای از یزد که با جناب وحید هم عهد و پیمان شدند نام می‌برد: «همچنين از جمله نفوسيكه در يزد با جناب اقا سيد يحيی وحيد بيعت كردند: جناب آقا ملّا عبدالخالق و جناب آقا ميرزا حسن آقا فاضل، و جناب آقا محمّد صادق صوف باف، و جناب آقا ميرزا محمّد رضای طبيب، و جناب حاجی ملّا مهدی عطری، جناب حاجی بی بی صاحب، و جناب بی بی فاطمه مهد عليا، و جناب آقا محمّد زمان تاجرشيرازی، و جناب ملّا علی نقی روضه خوان، و جناب حاجی عبدالرحيم شماعی، و جناب آقا علی اكبر حكّاك، و جناب رضی الروح منشادی و اخوان ايشان، ولدان ملّا حاجی محمّد باقر مهريزی كه از سادات و علمای بسيار مقدّس بودند و اهالی مهريز ... » (29)
جناب وحید اکبر پس از خارج شدن از یزد و حرکت بسوی نیریز در حدود سه یا چهار ماه بیشتر در عالم خاک بسر نبردند. و وقایع نیریز از جمله حوادثی است که قسمت اعظمش در زمان حیات ایشان در همین مدت بوقوع پیوست. چون مقصد شرح وقایع نیریز نیست و چون حضرت ایشان در مرکز این وقایع قرار گرفته اند بناچار باید ذکری از این وقایع بمیان آید. البته علاقمندان که نظر بر شرح جزئیات وقایع نیریز دارند می‌توانند به کتاب‌های "سیری در بوستان مدینه الصبر" و تاریخ نبیل و لمعات الانوار مراجعه فرمایند.
در لوح مبارک مدینةالصّبر از وقایع نیریز و جناب وحید مفصلاً یاد شده و ذکر آزار دشمنان در سالیان متوالی شده و همچنین از حاکم نیریز و خود نیریز و شهر شیراز در لوح مبارک بیاناتی آمده است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب "سیری در بوستان مدینه الصبر" رجوع فرمایند.
خروج از یزد و وقایع نیریز
پس از خروج از یزد جناب وحید در سر راه خود تا نیریز با کمال تجلیل در قصبه ها و شهرهای بوانات، فسا، اصطهبانات مردم را بامر جدید بشارت داده و هدایت می‌نمود و جمعی کثیر دور وی گرد آمدند وکلماتش را تصدیق کرده، منجذب شدند و بمرافقت و نصرتش برخاستند و چون با گروهی از مؤمنین جدید و برخی از ملّاکین و علما که بیست تن از اهل اصطهبانات بودند نزدیک نیریز رسیدند، اهالی این خبر را شنیدند و آنانکه بوی سابقه ارادت داشتند و بواسطه مکاتیبش از امر مطلّع شده اظهار محبت می نمودند بصدد استقبال و ملحق شدن به موکبش برآمدند.
ممانعت میرزا زین العابدین خان از ورود جناب وحید به نیریز
زین العابدین خان حاکم نیریز که از متنفذّین قوم و صاحب قدرت و ثروت بود باهالی نیریز هشدار داد که از جناب وحید استقبال نکنند و با وجود خصومت با امر مبارک جمع کثیری از اهالی محلّۀ چنار سوخته نیریز که از آنجمله حاجی شیخ عبدالعلی پدر زن جناب وحید از اعظم علمای قصّبه با گروهی نزدیک صد نفر از طلّاب علوم دینیّه که در تحت ریاستش بودند و نیز ملّا باقر امام جماعت وملّا عبدالحسین عالِم وزاهد شهیر هشتاد ساله و ملّا علیّ کاتب و ملّا علیّ نامی دیگر با چهار برادرش و غیرهم از علما و بزرگان و محترمین بودند باستقبال شتافتند واهالی محلّه‌های دیگر نیز ملحق شدند، چنانچه میرزا حسین قطب کدخدای محلّه بازار با همۀ بستگانش ومیرزا ابوالقاسم از بستگان حاکم و حاجی محمّد تقیّ (ملقب به ایّوب که سورۀ مدینة الصبر باعزار ایشان نازل گردیده) ودامادش میرزا حسین میان آنان بودند، بعضی در روز و برخی در شب باستقبال رفتند و حاکم مذکور چون اوضاع را مشاهده کرد از عاقبت بیندیشید و برآشفت و باهالی سختی و درشتی کرد وتهدید به مجازات نمود ولی اکثر آنان بسخنانش اعتنائی نکردند و در آنحال جناب وحید از روُنیز به طرف مقبرۀ پیرمراد که خارج از اصطهبانات است رسید و هر چند ملاهای دهکده جنبش و ممانعت نمودند معذلک از آنجا بیست نفر برای استقبالش بیرون آمدند و تا نیریز استقبال کردند و ورودش بنیریز قبل از ظهر روز پنجم رجب 1266 (18 می 1850 ) واقع شد که با جمعیّت همراهان وارد شدند. (30)
حمایت مردم نیریز
جناب وحید قبل از دخول بخانه خود با همان لباس سفر و با جمعیّت همراهان بمسجد وارد و بر منبر بالا رفته و متجاوز از یکهزار و پانصد نفر حاضر و مجتمع بودند ابلاغ امر دیانت جدید نمودند و بیان داشتند که بدون شکّ حکومت ضدّیت خواهد کرد و منجر بجنگ و بکار بردن توپ و تفنگ خواهد شد و موجب بلیّات ومصیبات دوستان می‌گردد و عزم خویش را برای ترک از نیریز بیان کردند ولی حاضرین وقتی چنین سخنانی بشنیدند، کفنها برگردن افکندند و تفنگها بر دوش انداختند وشمشیرها از غلاف کشیدند، حتّی جمعیّت نسوان بشورش و هیجان آمدند و مانع از حرکتش شدند، لاجرم ایشان قرار بر آن گذاشتند که قریب یکهفته در نیریز توقّف نماید و تقریباً چهارصدتن با او بیعت کردند و سپس در محلّۀ مذکوره بخانۀ خویش ورود فرمودند و محضرش همواره مملو از جمعیّت خاص و عام بود. و جمعی کثیر با اوهمراه و همراز گشتند. قبل از ورود و قیامش در آنجا هر چند جمعی مهتدی به این امر بودند و توقیعی نیز از حضرت نقطه اولی برای ایشان رسیده بود ولی مردم آن محل کاملّا از مقام ایشان با خبر نبودند برخی از مردم در تحیّر و تردّد ماندند و گروهی انبوه بدشمنی برخاستند. (31)
شدّت عمل زین العابدین خان
میرزا زین العابدین خان حاکم از اینواقعات سخت در بیم و هراس شده، لاجرم بانجناب ابلاغ داشت که باید از نیریز خارج شود و او در پاسخش چنین اظهار نمود که چون مدّتی در سفر و دور از عائله بودم اکنون بستگان بمفارقت رضا ندهند و اگر شخص حاکم باقتضای صداقت سابقه، نصرت و مساعدتم نکند اقلاً براخراج از لانه و آشیانه ننماید و میرزا زین العابدین خان چون در توانائی ندید که ایشان را از تابعین خود جدا کند با شتاب به قریه قطرد که زادگاه اصلیش بود شتافت و در صدد تهیه و جمع آوری جمعیت واسلحه برآمد و در چند روز قریب هزارتن را با اسلحه و تفنگ مهیّای جنگ ساخت و منتظر وقت مناسب بود که با یک هجوم ناگهانی وحید را دستگیر و اسیر نماید. (32)
قلعه خواجه
چون زین العابدین خان شدّت عمل نشان داد جناب وحید به بیست تن از اصحاب اصطهباناتی که با وی بنیریز آمدند بسرداری آقا شیخ هادی نام ابن کربلائی محسن فرمان داد تا بقلعه خواجه که در قرب محلۀ چنار سوخته مذکور بود هجوم برده تصرّف نمودند و در آنجا مقر و مرکز گزیدند برج و بارو و استحکامات ساخته ملجأ ومأمن اصحاب قرار دادند و در محلّۀ مزبور نیز که خانه آنجناب و اصحاب بود سنگرها فراهم کردند و اهل محلّۀ که تقریباً بالعموم از یاران بودند دروازه و برج و باروها را سنگر کرده مستعد برای مدافعه شدند.
ورود لشکریان حاکم
و از طرف دیگر میرزا زین العایدین خان شبانه با جمعیّت مسلّح وارد شهر شده و در محلّۀ بازار که مرکزش بود و اهالی غالباً از اعداء جناب وحید بودند داخل گشت و خانه خود را که مستحکم و مُشرِف بر جمیع بیوت نیریز بود سنگر کرد ودر همان نزدیکی اردو زدند برجها و ديوارهای اين قلعه مُشرِف بشهر نيريز بود. حاکم سپس سيّد ابوطالب کد خدای بازار را که از پيروان جناب وحيد بود مجبور کرد منزل خويش را تخليه کند آنگاه باستحکام آن پرداخت و جمعی ازسربازان خود را برياست محمّد علی خان به پشت بام آنخانه گماشت و فرمان داد باصحاب وحيد تير اندازی کننند و اطراف خانه سیّد ابوطالب نام کدخدا را سنگر بندی نمودند و رئیس عدّه ای که در آنخانه سنگر داشتند محمّدعلی خان شوهر خواهر زن حکمران بود. (33)
تزلزل گروهی از یاران وحید
میرزا زین العابدین خان چنانچه از طرفی بنای شلیک بمحلّه و خانه اصحاب گذاشت ازطرفی نیز به تطمیع و تهدید و نشر اخبار شدید و بعث دسائس و وساوس پرداخت، چندانکه این امور سبب وقوع تزلزل در جمعیّت آنجناب گشت و تعدادی از آنان فریب وعده و وعید خورده از حلقه یاران خارج شده بدامنش شتافتند. لاجرم جناب وحید درپاس آخر شب با عدّه ای از اصحاب بقلعه خواجه رفته و در آنجا تحصّن و تمرکز یافتند و جمعیّت اصحاب قلعه تقریباً هفتاد تن بودند و میرزا زین العابدین خان باتّفاق برادر بزرگ خود علی اصغرخان با هزار سرباز مسلّح و جنگجو و مسلّح اطراف قلعه را احاطه کرد.
اولین شکست زین العابدین خان
در هنگام سحر قبل از طلوع آفتاب چند نفر از اصحاب به اشارۀ جناب وحيد از قلعه بيرون تاخته لشکر دشمن را متفرّق ساختند، در اين واقعه سه نفر از احبّاء بشهادت رسيدند.
فرمان حاکم فارس و زین العابدین خان به جناب وحید
خبر شکست يافتن دشمنان بدست اصحاب جناب وحید چون بفيروز ميرزای نصرت الدّوله حاکم فارس رسيد، افکارش پريشان شد و بی‌اندازه ترسيد فرمان سخت بزين العابدين خان فرستاد که پناهندگان قلعه را متفرّق کند و فتنه را ريشه کن سازد. زين العابدين خان يکی از گماشتگان شاهزاده را نزد جناب وحيد فرستاد و پيغام داد که خواهش می‌کنم از نيريز تشريف ببريد شايد اين آتش خاموش شود. جناب وحيد بآن شخص فرمودند بحاکم بگو همراهان من دو پسر من و دو نفر ديگر هستند اگر توقّف من در اين شهر سبب اين هيجان و آشوب است من حاضرم که از اين شهر بروم ديگر چرا آب را بروی ما بسته‌ايد و ما را محاصره کرده‌ايد؟ (34)
شکست دوّم زين العابدين خان
زین العابدین خان به پيغام جناب وحيد اهمّيّتی نداد بنا بر اين ايشان بچند نفر از مؤمنين امر کردند از قلعه خارج شوند و بلشکر دشمن هجوم کنند چند نفر جوان باجرای امر جناب وحيد پرداختند و با آنکه از فنون حربيّه اطّلاعی نداشتند بقوّت ايمان و شجاعت خويش لشکر حاکم را شکست دادند.
تدارک دفاعی در قلعه خواجه
جناب وحید دستورات لازمه را برای دفاع از قلعه به اصحاب دادند و فرمان دادند که در ميان قلعه برای دسترسی به آب چاهی بکنند و چادرهائی را که از دشمنان گرفته‌اند نصب نمايند و در همان روز برای هر يک از مؤمنين وظيفه و تکليفی معيّن فرمودند.
رسیّدن کمک های جنگی و مهمات از شیراز
زین العابدین خان پيغام های مکرّر به حاکم شیراز فرستاد و باين هم اکتفا نکرد چندين نفر از معتمدين خود را با هدايا نزد شاهزاده به شيراز فرستاد و از او تقاضا کرد که هر چه زودتر برای او کمک نظامی ارسال نمایند از طرف ديگر چند نامه ای به تعدادی از علماء و سادات معروف شيراز فرستاد که بروند و شاهزاده را وادار کنند تا کمک برای من بفرستد. بالاخره شاهزاده فیروز میرزا حاکم شیراز عبد اللّه خان شجاع الملک را با فوج همدانی و سيلا خوری و توپ و ساير لوازم بکمک زين العابدين خان به نيريز فرستاد و دستور داد تا از نقاط مجاوره سرباز بگيرند. و بدین صورت لشکر جرّاری تشکیل شد. (35)
شکست سوّم لشکریان زین العابدین خان
پس از رسیّدن قوای اضافی و تجهیزات و مهمّات از شیراز، زین العابدین خان دستور داد که آنها بطور ناگهانی قلعه خواجه را که جناب وحيد واصحابش در آن بودند محاصره کنند و در اطراف قلعه دشمنان خندق‌ها کندند و سنگرها بستند و محصورين را گلوله باران نمودند چندین نفر از پيروان جناب وحيد به شهادت رسیّدند. جنگ هشت ساعت ادامه داشت با استقامت اصحاب بالاخره لشکر دشمن شکست خورد، اصحاب مظفّر و منصور بقلعه مراجعت کردند و زخمی‌ها را با خود بقلعه بردند و قريب شصت نفر بقتل رسيدند.(36)
حیله و مکر زين العابدين خان و رفتن جناب وحید باردوگاهش
زين العابدين خان و يارانش با وجود داشتن برتری فوق العاده نسبت به تعداد قلیل یاران برای بار سوّم شکست خوردند و يقين کردند که از راه جنگ و جدال ممکن نيست اصحاب قلعه و ياران جناب وحيد را از پا در آورند ناچار مانند شاهزاده مهديقلی ميرزا که در واقعۀ قلعۀ شيخ طبرسی عاجز از غلبه بر اصحاب شد و بدامن خدعه و فريب چنگ زد، زين العابدين خان و يارانش هم متوسل بهمین وسیله شدند که از راه خدعه و مکر حریف خود را مغلوب سازند. پس از اینکه زین العابدین خان خود را عاجز و قاصر مشاهده کرد نامۀ مفصّلی باصحاب قلعه نگاشتند که حاوی این نکات بود که ما تا کنون نمی‌دانستيم که شما دارای ايمان هستيد و بحقيقت دين و آئين شما پی نبرده بوديم و خيال می‌کرديم که شما مخالف دين اسلام می‌باشید و قیام ما بر علیه شما بهمین علت بود اکنون پی بردیم که دين و آئين شما با تعاليم و احکام اسلامی چندان مخالفتی ندارد. مکتوب و قرآن را برای اصحاب فرستادند جناب وحيد قرآن را با کمال احترام گرفتند و بوسيدند و فرمودند: "ساعت موعود و مقرّر که برای ما تعيين شده رسيده است ما دعوت آنها را قبول می‌کنيم تا آنها از خدعه وفريب خود شرمسار و بپستی و حقارت راهی که در نظر گرفته‌اند آگاه شوند، بعد باصحاب فرمودند من کاملّا می‌دانم که اينها راست نمی‌گويند می‌خواهند ما را فريب بدهند ولکن بر خود واجب می‌دانم که دعوت آنها را قبول کنم و مرتبۀ ديگر فرصت را غنيمت شمرده حقيقت امر الهی را برای آنها واضح و آشکار سازم" بعد باصحاب فرمودند که تکاليف لازمه خود را انجام بدهند و بهيچ وجه بدشمنان اطمينان نکنند و باظهارات آنها فريفته نشوند و تا دستور ثانی بجنگ و جدال اقدام ننمايند پس از اين کلمات با اصحاب خويش وداع فرمودند و با پنج نفر از پيروان خود که از جمله ملّا علی مْذَّهِب و حاجی سيّد عابد خيانتکار بود بلشکرگاه دشمن روی نهادند زين العابدين خان و شجاع الملک و جميع امرا از جناب وحيد استقبال شایانی کردند و ايشان را با کمال احترام بچادری که مخصوص ايشان زده بودند وارد نمودند. سپس جناب وحید بیاناتی فرمودند که در قلوب حاضرين تأثير عجيبی کرد. جمالقدم در لوح مدینةالصّبر به بیانات مؤثّرۀ جناب وحيد اشاره فرموده اند و مقاصد وحيد را در ضمن لوح مزبور تبيين فرموده‌اند که تا ابد باقی و برقرار خواهد بود.
بیانات جناب وحید در اردوگاه دشمن
از جمله بیاتاتی که جناب وحيد در اردوگاه زین العابدین خان فرمودند: " مولای من بمن وعده داده‌اند که در راه نصرت امرش شهيد خواهم شد. مگر من از اولاد پغمبر شما نيستم چرا بمخالفت من قيام کرده‌ايد؟ چرا می‌خواهيد مرا بکشيد؟ بچه جهت مرا محکوم بقتل کرده‌ايد؟ چرا ملاحظۀ حسب شريف و شرف انتساب مرا بحضرت رسول اللّه نمی‌نمائيد و مراعات احترام نمی‌کنيد؟ "با سیه دل چه سود گفتن وعظ" آنهائی که حاضر بودند و بيانات جناب وحيد را شنيدند از استماع عبارات مؤثّره و مشاهدۀ وقار و جلال جناب وحيد خيلی متأثّر شدند سه شب و سه روز از جناب وحيد پذيرائی کردند نهايت احترام را نسبت بايشان مراعات می‌نمودند، در نماز بجناب وحيد اقتدا می‌کردند و بمواعظ و نصايح ايشان گوش می‌دادند ولی اينها همه در ظاهر بود در باطن و نهان نقشه می‌کشيدند که آن حضرت را بقتل برسانند و ساير اصحاب را از بين ببرند می‌دانستند که اگر قبل از نابود کردن اصحاب بجناب وحيد اذيّتی وارد کنند خودشان را در خطر شديدی خواهند افکند زيرا اصحاب قلعه آرام نخواهند گرفت از شجاعت و مهارت اصحاب قلعه و از شورش و هيجان زنهای آنها خيلی می‌ترسيدند.(37)
نقشه خدعه و مکر زین العابد ین خان و بی وفائی یکی از اصحاب
بالاخره زين العابدين خان و همراهانش اينطور تصميم گرفتند که از جناب وحيد درخواست نمايند با دست خود باصحاب قلعه مکتوبی نوشته بفرستند باين مضمون که اختلاف بين ما و لشکريان دولتی مرتفع شده و کار بصلح و مسالمت کشيده شد اگر خواسته باشيد می‌توانيد به لشکرگاه نزد من بيائيد و می‌توانيد بمنزلهای خود برگرديد. جناب وحيد هر چند قلباً مايل نبودند که اين مطلب را قبول کنند ولی چون مجبور شدند نامه‌ای بمضمون فوق برای اصحاب فرستادند و ضمناً نامۀ ديگری هم باصحاب نوشتند که مبادا فريب دشمنان را بخوريد از مکر دشمنان بر حذر باشيد هر دو نامه را بحاجی سيّد عابد دادند و باو فرمودند نامۀ اوّل را که از راه اجبار نوشته‌ام پاره کن و نامۀ ثانی را که دشمنان از آن بی خبرند باصحاب بده و بآنها بگو که چند نفر از مردان شجاع شبانه از قلعه خارج شوند و لشکر دشمن را پراکنده و متفرّق سازند.
خیانت یکی از اصحاب و فریفته شدن اصحاب
حاجی سيّد عابد چون از خدمت جناب وحيد مرخّص شد راه خيانت سپرده و يکسره نزد زين العابدين خان رفت و دستوری را که جناب وحيد بوسيلۀ او باصحاب داده بودند همه را برای زين العابدين خان نقل کرد زين العابدين خان او را تشويق کرد و وادار نمود که نامۀ اوّل را باصحاب قلعه بدهد و بآنها از قول جناب وحيد بگويد که همه متفرّق شوند و گفت اگر اين مأموريّت را خوب انجام دادی پاداش بسزائی خواهی داشت، سيّد خائن نامۀ اوّل را باصحاب داد و بآنها گفت جناب وحيد همۀ لشکريان را بامر مبارک تبليغ فرمودند و تمام مجذوب امر مبارک شدند، از اين جهت شما ها از قلعه بيرون رفته بمنزلهای خود مراجعت کنيد.
کشتن اصحاب به مکر
چون زين العابدين خان می‌دانست که قلعه بزودی تخليه خواهد شد يک فوج از لشکر خود را مأمور کرد که بروند و نگذارند اصحاب که از قلعه خارج می‌شوند بشهر وارد شوند، حضرات اصحاب که خود را در محاصرۀ لشکر ديدند نهايت کوشش را می‌نمودند که هجوم دشمن را جلوگيری کنند و هر طور هست بزودی خود را بمسجد برسانند، اصحاب چون ديدند که پناهنده شدن بمسجد فايده ندارد هر يک خود را در محلّی که ممکن بود پنهان ساختند و منتظر شدند ببينند عاقبت کار جناب وحيد بکجا خواهد کشيد می‌خواستند بفهمند که آن حضرت کجاست تا آنچه را بفرمايد انجام دهند نمی‌دانستند بر سر آن حضرت چه آمده و می‌ترسيدند که دشمنان ايشانرا بقتل رسانيده باشند.
شکستن سوگند و شهادت جناب وحید
چون زين العابدين خان و همراهانش مطمئنّ شدند که اصحاب جناب وحيد پراکنده و پريشان شده‌اند با هم مشورت کردند که چه بکنند و از چه راهی سوگندی را که خورده‌اند مراعات نکنند و جناب وحيد را بقتل برسانند زيرا مدّتها بود آرزوی قتل وحيد را داشتند ولی هر چه فکر می‌کردند که راهی پيدا کنند که بتوانند بآن وسيله سوگند خود را بشکنند ممکن نشد، ناگهان شخصی موسوم بعبّاسقلی خان که مردی ستمکار و سنگ دل بود بزين العابدين خان و سايرين گفت اگر شما قسم خورده‌ايد و نمی‌توانيد سوگند خود را بشکنيد من که قسم نخورده‌ام و سوگند ياد نکرده‌ام از اينجهت حاضرم کاری را که شما نمی‌توانيد بکنيد انجام بدهم، آنگاه با نهايت خشم و غضب گفت من حاضرم هر کس که مخالف دين اسلام باشد او را بگيرم و بکشم آنگاه فرياد بلند کرد و اشخاصی را که خويشاوندانشان در جنگ کشته شده بودند دور خود جمع نمود تا جناب وحيد را بقتل برسانند. سه نفر دور عبّاس قلی خان را گرفتند و حاضر شدند که جناب وحيد را بفرمان عبّاس قلی خان بقتل برسانند نزد جناب وحيد رفتند عمّامۀ ايشانرا از سرشان برداشته و بگردن آن بزرگوار پيچيدند آنگاه ايشانرا باسب بستند و بآن کيفيّت در جميع کوچه و بازارها گرداندند مردم از مشاهدۀ اين واقعه گرفتاری حضرت امام حسين عليه السّلام را بياد آوردند که چگونه آن بزرگوار بدن مطهرش از ظلم دشمنان پايمال سُم ستوران گشت، زنهای نيريز دور جناب وحيد جمع شدند و از حصول غلبه و نصرت لشکر دشمن و گرفتاری آن حضرت در دست دشمنان خونخوار اظهار فرح و سرور می‌کردند همانطورکه دور ايشانرا گرفته بودند با صدای طبل و دايرۀ زنها می‌رقصيدند و جناب وحيد را مسخره و استهزاء می‌کردند، حضرت وحيد در آن حين بياناتی می‌فرمودند شبيه به ‌بيانات حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام که در هنگام گرفتاری در چنگال دشمنان می‌فرمود از جمله سخنان جناب وحيد اين بود که می‌فرمود: " ای محبوب من تو ميدانی که من در راه محبّت تو از جهان گذشتم و بر تو توکّل کردم با کمال بی‌صبری آرزو دارم که بساحت قدس تو مشرّف شوم زيرا من جمال و رخسار خداوندی ترا زيارت کرده‌ام، خدايا تو بينا و آگاهی که اين شخص خونخوار شرير با من چگونه رفتار کرد من هيچوقت بميل او رفتار نکردم و هر گز بيعت نخواهم نمود." دوران حيات جناب وحيد که سراسر با علم و بزگواری و شجاعت و حب مولای خود آميخته بود بدينگونه بپايان رسيد، حقيقتاً دورۀ حيات تابناکی که مملوّ از حوادث باشد و بوسعت علم و بلند نظری و همّت کامل و فداکاری بيمثل و نظير ممتاز باشد سزاوار است که باينگونه تاج شهادتی مکلّل و مزيّن گردد. شهادت جناب وحید در یوم هیجدهم شعبان سال 1266 هجری قمری یعنی ده روز قبل از شهادت حضرت ربّ اعلی صورت گرفت. (38)
آثار و کتب
در آثار و الواح مقدّسه بهائی از جناب سیّد یحیی دارابی، وحید اکبر، بکثرت یاد شده بطور مثال یکی از انها لوح مبارک مدینة الصبر می‌باشد و اگر بخواهیم لیست کاملی از انها تهیه کنیم سخن بدرازا خواهد کشید. در این مقال فقط به توقیعاتی که باعزاز جناب وحید اکبر از قلم حضرت ربّ اعلی عزّ نزول یافته اشاره خواهد شد: در کتاب اسرارالاثار جلد پنجم به تعدادی از آنها بصورت اختصار اشاره شده که ذیلا درج میگردد:
در تفسیر سوره کوثر خطاب باو میباشد: «یا یحیی فات بایه مثل تلک الایات بالفطرة»
و نیز توقیعی در جواب سئوالش از حدیث: "لو کان الموت یشتری لاشتراه المؤمن و الکافر" صدور یافت
و نیز در جواب سئوالش از حدیث "آن الله کان فی عماء فوقه هواء و تحته هواء" قوله: «اما بعد فقد طلع من انوار صبح ... من سمی باسم رسول یحیی» و قوله «اللهم انک لتعلم ان الآن قد نزل علیَّ کتاب مستطر ممن اراد ان یوزن قسطاس العدل باعجاز نخل منقعر» و قوله: «لقد نزل فی تلک الیلة کتاباً من یحیی جل عزّه لقد سأل من حکم المص (بیان حدیث معروف ابی لبید مخزومی است) ... لیس المراد یوم ظهور القائم بل هو یوم قیامه بالامامة » الخ. (39)
توقیع مشهور دیگری که شرحی درباره ظهور من یظهره الله خطاب بملّا باقر حرف حیّ و جناب وحید اکبر «بسم الله الامنع الاقدس الحمد لله الذی لا اله هو العزیز المحبوب و انما البهاء من الله عزّ ذکره الی من یظهره الله جل امره و من یخلق بامره و لا یری فیه الا ما قد تجلی الله ...» (40)
تفسیر ها: یکی از سه آثار مبارک است که درتفسیر و یا شرح هاء نازل شده. در این صحیفه مبارکه خصوصاً در پاسخ پرسش جناب وحید دارابی در خصوص معنای سرّ قدر نازل گشته است و نزولش بعد از تفسیر سرّالقدر می‌باشد. محل نزول شیراز و زمانی که تحت نظر بوده‌اند، محتوای اصلی صحیفه در توضیح معانی حرف هاء است. در متن صحیفه به جناب وحید بالقابی مانند «الناظر بالمنظر الاعلی» و «الساکن فی افق الکبری» و غیره خطاب شده. در چند محل صحیفه مخاطب لوح را که جناب وحید است به سوره کوثر ارجاع می‌فرمایند. (41) تفسیر هاء، این تفسیربه زبان عربی و به احتمال قوی در شیراز نازل گردیده است و مخاطب ان به موجب مکتوبی که در دست است آقا سیّد یحیی وحید است. حجم تقریبی ان 36 صفحه رقعی است مسائل مطروحه در آن همه در توحید و یگانگی پروردگار عالمیان و مقام پیغمبر اکرم می‌باشد این تفسیر متضمن خطبه و خطابات استدلالی در باره مسائل فلسفی و کلامی و استشهاد به احادیث و اخبار مرویه از رسول اکرم و ائمه اطهار است وبعلاوه در باره اظهار امر و استدلال به حقانیت ظهور مبارک براساس نزول ایات مناجات خطب و مسائل علمی و کلامی بحث شده است.(42)
تفسیر القدر: توقیع دیگری در شرح ها بنام سر الهاء که مجدداً آنرا در پاسخ به جواب جناب وحید نازل میفرمایند: «و بعد لما فصلت فی تفسیر الهاء ماشاءالله ربی فی نسخه الاولی فانا ذا ارید ان افسر فی سره ببعض ما فسرت فی علانیه لیکون نوراً بعد نور لمن استقر علی بساط الظهور...» تفسیر الهاء به زبان عربی و در شیراز نازل گردیده است به نام تفسیر الفین نیز نامیده شده و به اعزاز آقا سیّد یحیی وحید با عناوین یا ایها الانسان یا ایها الجلیل یا ایها الخلیل در جواب سئوال او در تفسیر دعاء ابو لبید مخزومی عزّ نزول یافته حضرت باب در ضمن این تفسیر می‌فرمایند "اننی نحکم ما فصلت فی نسخة الفین فی تفسیر الهاء لیبطل کل شبهات العلما" حجم تقریبی این اثر در حدود 24 صفحه و مطالب مُنزله در آن همه مباحث کلامی شواهد آثار اسلامی احادیث مرویه ائمه اطهار ادعیه و بعضی از اشعار حکما و علمای اسلام می‌باشد. این تفسیر با عبارت بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله الذی تقدس بقدس کینونیته عن عرفان اعلی مجردات اللاهوت و من یشابهها ... شروع می‌شود و از اهمیّت و کیفیّت نزول آیات الهی من عندالله و عجز کل ازاتیان با آن بیانات بحث فرموده و به اینکه صدور آیات و نزول بیّنات و سائر شئون همه از قلم و اثر حجت الهی است اشاره می‌فرمایند (43)
همانطوریکه در شرح ایمان جناب وحید اکبر قبلاً ذکر شد، تفسیر کوثر طولانی ترین اثری است که باعزاز ایشان نازل شده و در حدود دو هزار بیت است. مطلع این تفسیر از اینقرار است: « بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله الذی جعل طراز الواح کتاب الفلق فی کل ما فتق و استفرق و استنطق طراز الاول الذی لاحت و ضائت ... » (44)
منابع
۱. دلائل سبعه، نسخه خطی صفحه 45 از 59 صفحه
۲. ک ا ، 148
۳. عین بیان مبارک درکتاب مقاله شخصی سیّاح از اینقرار است: «« کار اهمّيّت پيدا نمود به قسمی که خاقان مغفور محمّد شاه شخصی را که از مشاهير علما و سادات و مسمّی به سيّد يحيی دارابی بود و محلّ ارادت و اعتماد، تعيين فرمود و اسب و خرجی داد که به شيراز رود و بنفسه فحص اين کيفيّت را نمايد. سيّد مذکور چون به شيراز رسيد به باب سه مرتبه ملّاقات نمود. در مجلس اوّل و ثانی به سؤال و جواب گذشت. در مجلس ثالث خواهش تفسير کوثر کرد و چون باب من غير تفکّر و تأمّل تفسيری مفصّل در آن محضر بر کوثر نوشت، سيّد مذکور شيفته و آشفته او شد و بی ملّاحظهء عاقبت و انديشهء نتايج اين محبّت يکسر به بروجرد نزد پدر، سيّد جعفر شهير کشفی شتافت و او را دلالت کرد و با وجود آنکه دانا و زيرک بود و مراعات مقتضيات وقت را می‌نمود ، تفصيلات خويش را بی خوف و انديشه به ميرزا لطفعلی پيشخدمت نوشت که او خدمت خاقان مغفور عرض کند و خود به اطراف ايران سياحت نمود و در هر شهر و منزلی بر رؤس منابر ناس را بقسمی دعوت نمود که سايرعلمای اعلام حکم بجنون نمودند و سِحر معلوم شمردند» مقاله شخصی سیّاح، صفحه 5
۴. عین بیان مبارک درکتاب قرن بدیع (ترجمه گاد پسز بای) صفحات 55 و 56 از اینقرار است: «و کار اهمّيّت حاصل نمود بقسمی که محمّد شاه در صدد تحقيق برآمد و جناب آقا سيّد يحيی دارابی يکی از اجلّهء علماء را که در فصاحت و بلاغت سرآمد اقران و مورد ثقه و اطمينان بود و بعداً به لقب وحيد ملقّب گرديد تعيين نمود و ويرا مأمور ساخت که بنفسه فحص اين حقيقت نمايد و مراتب را به مقام سلطنت معروض دارد. جناب وحيد که شخص محقّق و صاحب نظر و دراخبار و احاديث اسلاميّه وارد و متبحّر بود و سی هزار حديث در ذهن داشت عازم شيراز شد و طیّ سه جلسه که به محضر مبارک تشرّف حاصل نمود بكلّی مجذوب و مسحور عظمت و نورانيّت حضرت گرديد. مجلس اوّل به مذاکره در اصول معرفت و توحيد و بيان آيات متشابههء قرآن و اخبار و بشارات ائمّهء اطهار بر گزار شد. در مجلس ثانی ملّاحظه نمود مسائلی را که می‌خواست از محضر مبارک سؤال نمايد از مدّ نظر دور و از خاطرش محو و زائل گرديده لکن حضرت باب ضمن بيانات خويش جميع مسائلی را که فراموش نموده بود توضيح فرمودند و آقا سيّد يحيی پاسخ جميع مشكلات خود را دريافت و از مشاهدهء اين معنی متحيّر گرديد و حالت غريبی به وی دست داد.در جلسهء ثالث خواهش تفسير سورهء کوثر نمود و نزول اين تفسير منيع که از دو هزار بيت مرکّب بود، چنان آقا سيّد يحيی را شيفته و آشفته ساخت که بی اختيار قيام کرد و گزارش مختصری بوسيلهء پيشخدمت دربار بحضور پادشاه فرستاد و بقيّهء حيات را وقف اعلاء امرالله و انتشار كلمة‌الله نمود و عاقبت در اين سبيل در حادثهء نيريز گرفتار شد و به تاج وهّاج شهادت مفتخر گرديد. آقا سيّد يحيی را نيّت از اين سفر چنان بود که با ملّاقات حضرت باب دلائل و براهين حضرت را که سيّدی بی نام و نشان و فاقد مدارج و معالم علميّه می‌شمرد بقوّهء احتجاج ردّ نمايد و ايشان را به ترک دعاوی و افکار خويش ملزم سازد و برای ابراز خدمت و اثبات غلبه و نصرت حضرت را شخصاً به طهران حرکت دهد و مراتب را در پيشگاه حضورمکشوف سازد ولی تقدير الهی امر ديگر بود و آقا سيّد يحيی در تشرّف بمحضر مبارک چنانکه بعداً خود حکايت نموده خويشتن را "چون غبار در زير اقدام آن حضرت" پست وضعيف مشاهده کرد و خود را در مقابل آن بحر علم لدنّی چون قطرهء حقير مقهور و مغلوب احساس نمود بنحوی که والی فارس که در ايّام اقامت آقا سيّد يحيی در شيراز ميهماندار او بود مجبور شد ما وقع را بعرض شاه رساند و وی را مستحضر دارد که نمايندهء عالی مقام سلطنت که مأمور فحص و تحقيق گرديده خود در زمرهء عاشقان وارد شده و در سلک پيروان و فدائيان حضرت باب درآمده است.»
۵. كتاب دور بهائی، 8
۶. ن ظ: 1، ۳۴۹
۷. ح ب، 258
۸. سیری در بوستان مدینه الصبر، 383
۹. در ریحانة الادب جلد پنجم صفحات 56-58 چنین گزارش شده: « كشفى- سيّد جعفر بن ابى اسحق - موسوى علوى، دارابىّ الاصل، بروجردىّ الموطن، كشفىّ الشّهرة، از اجلّاى علماى اماميّه قرن سيزدهم هجرت می‌باشد كه اصل ايشان از دارابجرد فارس و با صاحب جواهر سابق الذكر و سيّد محمّد باقر حجّة الاسلام سالف الترجمة و نظائر ايشان معاصر بوده و عالمى است اديب نحوى عارف فقيه اصولى محدّث مفسّر متكلّم جليل القدر و عظيم المنزلة، بالخصوص در حديث و تفسير بى نظير و از تأليفات او است: - اجابة المضطرين فى اصول الدين و بعض فروعه و االخالق الكريمة كه حاوى بيانات ايقانيه و تحقيقات عرفانيه بوده و در هند و ايران چاپ شده است؛ ارجوزة فى الکلام؛ ارجوزة فى المنطق 4 -ارجوزة فى النحو ... ؛ برق و شرق ...؛ البلد الامين كه منظومه‌ايست در اصول عقائد و از هزار بيت متجاوز بوده و كتاب الحصن الحصين فى شرح البلد الامين ...؛ تحفة الملوك فى السير و السلوك كه كتابى است در عقل و جهل و تعديل قواى آنها و آن را بپارسى بنام فتحعلى شاه قاجار تأليف و در آخرش قصيده‌هاى در مدح سلطان معظّم ...؛ سنابرق: مخفى نماند كه نام پدر سيّد جعفر را در اعيان الشيعة و چند جا از ذريعة اسحق نوشته‌اند، لكن در چند جاى ديگر از ذريعة ابواسحق نوشته و سيّد حسين بروجردى سالف الترجمة نيز كه از تلامذه خود كشفى و البته ابصر و اخبر است، ابى اسحق نوشته بلكه تحت عنوان سنابرق مذكور فوق از خود كشفى نيز ابى اسحق نقل كرده است. بارى ترديدى نيست در اينكه نام پدر كشفى اسحق نيست بلكه ابى اسحق بوده و يا خود ابى اسحق، كنيه و نام اصليش چيزى ديگر بوده است. وفات كشفى در سال هزار و دويست و شصت و هفتم هجرى قمرى واقع شد ... ناگفته نماند كه كشفى پسرانی بنام سيّد مصطفى و سيّد روح اللّه و سيّد ريحان اللّه و سيّد يحيى - چهار پسر داشته است كه سيّد ريحان اللّه كه در همان سال مذكور وفات پدر يا سال پيش از آن متولّد بوده در اواسط عمر خود از بروجرد بطهران رفت، عاقبت از مشاهير علماى آنجا معدود و صاحب محراب و منبر و تدريس شد، در فقه و اصول و ادبيّات و رجال و شرح حال علما خبرتى بسزا داشت و بسال هزار و سيصد و بيست و هشتم هجرت در حدود شصت و دو سالگى درگذشت. اما برادرش سيّد يحيى از اكابر معروف بابيّه می‌باشد كه در اوائل سال هزار و دويست و شصت و شش با عده كثيرى از اتباع خود، قلعه نيريز فارس را متصرّف شد و چندى با مأمورين دولتى محاربه نمود تا بفاصله چند ماه مغلوب گرديد و در شعبان همان سال در حال حيات پدر مقتول و اتباعش نيز بعضى مقتول و بعضى متفرّق گرديدند.» شرح حال سیّد جعفر کشفی در کتب دیگر نیز وارد شده و علاقمندان می‌توانند شرح به کتاب الذریعة و کتاب نقباء البشر فی قرن الثانی عشرتالیف آقا بزرگ طهرانی و فارسنامه ناصری تاليف ميرزاحسن فسائی، مكارم الاثار معلّم حبيب‌ابادی و روضات الجنات خوانساری رجوع فرمایند.
۱۰. ای. ال. ام. نیکلا مینویسد: « سيد يحيی دارابی بخواهش محمدعلی ميرزا (پسر فتحعلی شاه) با پسرش طهماسب‌ ميرزا مؤيدالدوله‌ مدتی ‌همخانه و ‌هم غذا گرديد» (ترجمه فارسی: سیّد علی محمد باب، ٢٤٣).
۱۱. ظ ج:3، 363
۱۲. ک ع ، 78-80 همچنین ظهورالحق: 3، 362-363 پاورقی
۱۳. ت ن، 132-136
۱۴. ن ظ: 1، 350
۱۵. مقاله شخصی سياح، ۵
۱۶. ک غ، 81-82
۱۷. ت ی، 19همچنین تاریخ شهدای یزد، 4-7
۱۸. ع ا، 163
۱۹. ت ن، 144-145
۲۰. ن ظ‏: 1، ۳۵۳
۲۱. ح ب، ۳۶۶
۲۲. ح ن ا، ۲۱۳
۲۳. ک غ،80
۲۴. ت ن، 400-401
۲۵. ت و، 305-306
۲۶. ت ن، 434
۲۷. ظ ح:3، 139 و همچنین ح ب، 379
۲۸. ت ن، 435-445
۲۹. خ م، ۲۳
۳۰. ظ ح: 2، 396-409
۳۱. مرجع فوق، 410
۳۲. ظ ح: 2، 411
۳۳. مرجع فوق، 412 999
۳۴. ظ ح: 2، 413
۳۵. مرجع فوق، 415
۳۶. ت ن ، 403-405
۳۷. مرجع فوق، 406-408
۳۸. ت ن، 409-411
۳۹. ت آ: 5، 308-309
۴۰. ظ ح: 3، 19-21 و همچنین در انتهای (تعلیقات) کتاب کشف الغطاء نوشتار میرزا ابوالفضائل گلپایگانی
۴۱. حضرت باب، 781 (۷۸۲)
۴۲. مجموعه مقالات دکتر محمد افنان: 1، 491
۴۳. همان
۴۴. همان
قبلی
بعدی