بازگشت صفحه اصلی

بصیر زنجانی ن.ک. ابا بصیر و نقد علی

بصیر هندی
سیّد بصیر هندی و معروف به سیّد اعمی، در ملتان هندوستان در خانواده سیادت و ولایت منتسب و متسلسل از سیّد جلال هندی شهیر، یکی از اولیاء عظام و رؤسای گرام شعب طریقت که طائفه جلالیّه و دروایش داغداری ایران بدو نسبت دارند و خاندان و اخلاف و اعقابش در هندوستان به غایت معتبر و صاحب مریدان متکثّرند و جمعی از اولیاء طریقت از این دودمان برخاستند، متولّد شد و در صِغر سن، تقریباً هفت سالگی به مرض آبله از دو چشم نابینا گشته ولی به صفاء باطن و استعداد کامن میراثی و فطری علوم کثیره متداوله عصر و نیز معارف و فنون غریبه اسراریه را بتمامه حائز گردید و عقاید و مشارب متنوعه را احاطه کرد و آداب و رسوم و فلسفه های گوناگون را فراگرفت و مکنت و ثروت وفیره و مسند ولایت و ریاست خطیرۀ میراثیّه نیز به او رسید و به علاوه مراتب مذکوره، حلیه زهد و قناعت و حله عبادت و ریاضت را در ایّام صباوت در بر کرده به سیر و سلوک راغب گشت و سیّد و صعلوک طالبش شدند و شئون فضائل و خصائل و مقامات و کراماتش را احدی انکار نکرد و به جلالت ظاهریّه و باطنیّه شناخته گردید و اعاظم و افاضل بسیار ارادت ورزیدند و تا بیست و یک سالگی در ممالک هندوستان زیست، آنگاه قدم از وطن بیرون نهاده عزم سیاحت آفاق و انفس نموده، حقّ و حقیقت را جویا و پویا گشت و نقش اداء حجّ بر ضمیر بسته، طریق عبور را ایران قرار داد، چه از اسلاف کرامش مأثور بود که ولی اعظم از این سرزمین اکرم و اقدم طلوع نماید و چندی با مذاهب مختلفه و عقائد متنوعه ایران آمیزش گرفت و مقرّب نزد بزرگان و مشهور نزد دانشمندان شد و درعین حال مشغول مجاهدت و ریاضات شاقه بود و به فقرا و ضعفا دستگیری ظاهر و باطن نمود، سپس رهسپار مکّه شده بعد از اداء حجّ به عراق عرب رفت و با حاجی سیّد کاظم رشتی الفت یافت و به او اخلاص اظهار می‌داشت، آنگاه عودت به وطن کرد و طولی نکشید که در بمبئی از شیخ سعید هندی (حرف حیّ) خبر ظهور باب مدینه علم و معرفت و واسطه قربیّت الهیّه شنید و بی درنگ به ایران بازگشت و چون باب اعظم به سفر مکّه رفت، لاجرم بدان سو شتافت و در مسجدالحرام به فیض لقاء فائز گردیده، حلقه اخلاص و ارادت کامله به گوش کرد و پس از آن به عزم شیراز رفت و ایّامی رسید که حضرت مهاجرت کردند، لاجرم بنا بر سیر و هدایت نهاد و در بلاد و معمورات همی سفر کرده تبلیغ و نشر امر بدیع نمود و با رعایت حکمت و اسلوب مخصوصی که او را بود به هدایت و ارشاد پرداخت و چون به انواع کمالات علمیّه و فضائل اخلاقیّه متّصف و در علوم فلسفه و عرفان و طب و نجوم و علم حروف و جَفر و کیمیا و غیرها از علوم رسمیّه و فنون غریبه متبحر بود، سخنانش در قلوب نشست و نفوس را جذب کرد و اطوار و صفاتش را خرق عادات و بارق کرامات دیدند تا چون هنگامه مازندران برپا شد به عزم نصرت اصحاب به صفحه نور شتافت، ولی ورود به قلعه از جهت محاصره اردو مقدور نشد و چندی به اتفاق میرزا مصطفی قلندر مجذوب معروف که به او ارادت می‌ورزید در نواحی گیلان قدم زد و از اهل ظاهر صدمات وافر دید، چندان که هر دو را شبانه از بندر انزلی اخراج و تبعید نمودند و در بعض منازل طریق از آب و نان ممنوع داشتند، لا جرم به قزوین سفر کرد و در آنجا مریدان بسیار پیرامونش مجتمع گشتند، سپس به طهران رفت، چندی با شیخ عظیم مصاحبت نمود و ایّامی در مازندران به فیض محضر اقدس ابهی مستفیض گردید و اخلاص و ارادت خاص اظهار نمود و پس از واقعه شهادت عظمی در حالش مجذوبیّتی غریب و جذابیّتی عجیب طالع شد و از لسانش کلمات بدیعه و آیات منیعه تراوش کرد و در بسیاری از قسمت‌های ایران تبلیغات مؤثره نمود، چنان که در اطراف کاشان و قم و عراق و لرستان و مازندران جمعی را بصراط مستقیم مهتدی ساخت. آورده‌اند که در مجالس محاجّه با ملّایان چون برای اثبات این امر استدلال به آیات قرآنیه و احادیث مأثوره در کتب معتبره می‌نمود و می‌خواست مواقع آیات و اخبار را نشان دهد اوراق قرآن و یا کتاب کافی را می شمرد تا آیه و حدیث منظور را یافته انگشت بر آن نهاده نشان میداد و ملّا ابوالحسن گلپایگانی، ملّای ساکن قهرود و پسرانش را بدان گونه هدایت نمود و لاجرم به غیب گوئی و اظهار کرامات و خوارق عادات و داشتن اسرار و قوای غریبه معروف شد و واقعات عجیبه از او حکایت کردند، از آن جمله در قمصر کاشان آقا سیّد ابراهیم یگانه عالم و واعظ و مرجع امور شرعیّه و مقتدای اهل قریه را در خصوص امر بدیع گفتگو کرده جذب نمود و روزی از قمصر عزیمت شهر کاشان داشت و به حاجی سیّد ابراهیم دستور داده که روزی دیگر نزد وی به شهر رود و حاجی برای مشغله‌ای رفتن نتوانست و شب را بیآرمید در نیمه شب از خواب بیدار شده، امر سیّد به خاطرش گذشت و بی اختیار و اراده از بستر بر آمده، با جامه خواب و بدون دستار و موزه رهسپار شهر گردید و نیم فرسنگی ره نوردیده، به خود آمده به قمصر عودت کرد و لباس پوشیده به شهر شتافت و همین که به ملّاقات سیّد رسید و وصف الحال کرد، وی را به این عبارت خطاب نمود که ما می‌توانستیم، تو را به همان حال تا کاشان بیاوریم. و بالجمله سیّد بصیر را به سالی بعد از واقعۀ شهادت عظمی، به نهایت شقاوت و قسی القلبی شهید نمودند.(1) این حکایت دارای مقدمه‌ای است که نبیل آنرا چنین بیان کرده که هنگامی که در حدود سال 1267هجری قمری در کرمانشاه بود، میرزا احمد کاتب از او درخواست می‌کند که یک نسخه از کتاب دلائل سبعه را به ایلدرم میرزا، عمّ ناصرالدین برساند و او این مأموریت را انجام داده و مراجعت می‌کند و پس از مراجعت، خبر ورود جمال ابهی را از میرزا احمد می‌شنود و به حضور مبارک مشرّف می‌شود. بقیه داستان عیناً از تاریخ نبیل نقل می‌گردد: «بمحض ورود، ميرزا احمد بمن مژده داد که حضرت بهاءاللّه وارد شدند، ماه رمضان بود که در کرمانشاه بحضور مبارک مشرّف شدم. حضرت بهاءاللّه، مشغول خواندن قرآن بودند، از استماع نغمۀ مبارک که در نهايت ملاحت تلاوت قرآن ميفرمود، لذّت بسياری بردم. من نامه ای را که ايلدرم ميرزا بميرزا احمد نوشته بود، بحضور مبارک تقديم کردم، فرمودند: "ايمان اولاد قاجار قابل اعتماد نيست، اين شخص در اظهار ايمان کاذب است، زيرا بواسطۀ آن اظهار ايمان می‌کند که شايد روزی بابيها شاه را بقتل رسانند و او را بر تخت سلطنت بنشانند، از اينجهت اظهار ايمان می‌کند و بس." چند ماه بعد، صدق کلمات بهاءاللّه ظاهر شد و ايلدرم ميرزا امر کرد سيّد بصير هندی را که از بزرگترين ياوران امر اللّه بود بقتل رسانند .... ملّا ابراهيم، ملقّب بملّا باشی که از شهدای سلطان آباد است در بارۀ سيّد بصير، برای من حکايت کرد که سيّد در اواخر حيات خود در سلطان آباد بود، در آنشهر بملاقات او نائل شدم با بزرگان علما بمذاکره مشغول بود و کسی را يارای مقاومت او نبود .... پس از چندی بصير از سلطان آباد بلرستان رفت و باردوگاه ايلدرم ميرزا ورود فرمود، شاهزاده از او احترام بسيار نمود، روزی در اثناء مذاکرات سيّد راجع بمحمّد شاه کلمه‌ای گفت که موجب خشم شاهزاده گرديد، فرمان داد تا زبان سيّد را از پشت سر کشيدند. سيّد با شجاعت تمام اين رفتار بيرحمانه را تحمّل نمود، بعد از مدّتی قليل از اثر آن عذاب وفات فرمود. در همان هفته مخالفتی از ايلدرم ميرزا نسبت ببرادرش خانلر ميرزا سرزد، خانلر بشاه شکايت کرد، شاه باو اجازت داد تا ايلدرم را تنبيه نمايد. خانلر امر کرد، برادرش ايلدرم را برهنه کرده بزنجير کشيدند و باردبيل برده، محبوسش ساختند. ايلدرم در زندان بود تا وفات نمود.»(2) سیّد بصیر در فصل تابستان با علمای قمصر ملّاقات نمود و بحث و گفتگو می‌کرد و او از جمله افرادی بود که ادعای من یظهره اللهی داشت. (3)
منابع
۱. ظ ح: 3، 355-357
2. ت ن، 492-493
3. ع ا، 479
قبلی
بعدی