بازگشت صفحه اصلی

جواد کربلائی - سیّد

سیّد جواد کربلائی، یکی از سادات طباطبائی ساکن کربلا و از اعقاب سیّد بحرالعلوم و تحصيلات مقدماتی خود را نزد برخی از دانشمندان از منسوبان خويش نموده و در ايران و عراق از محضر علما و حكما و عرفا برجسته و از جمله حاج ملّاهادی سبزواری و استاد غلامرضا معروف به شيشه‌گر استفاده كرده‌است و در ميان شيخيّه احترام و مقام مخصوص داشته‌ است. شخصی زاهد و متّقی و در آغاز جوانی خدمت جناب شيخ احمد احسائی رسیده، ولكن افتخار تلمذ نزد آن جناب را نداشته ‌است، از شاگردان شیخ سیّد کاظم رشتی بوده و با فامیل حضرت اعلی آشنائی داشته و حضرت اعلی را در دوران طفولیتشان ملاقات کرده. سیّد جواد درطول حيات با بسياری از اكابر علما، فقها و فلاسفه زمان خويش معاشرت داشته و بر سعه اطلاعات خود بسی افزوده و در واقع جامع علوم معقول و منقول گشته ‌است. نامبرده به اقليم هند نيز رفته و مدّتی در شهر بمبئی زيسته و با مكاتب مختلف فكری آشنا شده و بمنظور حجّ دو سفر به مكّه كرده و در مسجد الحرام حوزه تدريس داشته ‌است. ایشان از اشهر بابیان عراق و نواده آقا سیّد مهدی بحرالعلوم و بیست و چهارمین اخلاف سیّد الساجدین،(1) میباشند، بعد از کربلا سیّد جواد بایران سفر کرده و حضرت باب را که طفل هفت یا هشت ساله بودند، ملاقات می‌کند، سپس بهند مسافرت می‌کنند و چند سفرحجّ می‌رود. پس از ایمان مدّتی در سبزوار و درک حضور ملّا هادی سبزواری را کرده. ایشان از مرایای بیان و مؤمن به حضرت بهاءالله بوده‌اند و شرح ایمان ایشان و ذمّه‌ای از حیات ایشان را جناب ابوالفضائل در کشف الغطا نوشته‌اند. ایشان ندای امر را از ملّا علی بسطامی شنید، بدون آنکه ملّا علی بسطامی از اسم و رسم و محل سکونت آن حضرت نامی ببرد، شرح حال ایشان به نوشتار جناب میرزا ابوالفضائل در مصابیح هدایت جلد دوّم چنین درج گردیده: «اما اخلاق و شمائلش متوسط القامه و سفید موی و منوّرالوجه و قلیل الکلام و در غایت تقوی وپرهیزکاری با هر کس بصدق و محبت و سکون و ملّایمت معاشرت می‌فرمود و هیچکس و هیچ مشربی را توهین نمی‌نمود و باین جهت هر کس گمان می‌کرد که وی با او هم مشرب و هم مذهب است و لکن اگر کسی از مذهب حق استفسار میکرد کتمان نمی‌فرمود، بیشتر معاشرتش با اهل بها بود و در منزلش جز وساده و لحافی و کتبی چند غالباً خطی، چیزی دیگر بنظر نمی‌رسید، در مأکول و مشروب بغایت مساهلت مینمود و اگر بسبب این مساهلت ضعفی در قوای او ظاهر می‌شد، شبی چند مهمان احبا از اهل بهاء میگشت، سنش ما بین هفتاد و هشتاد بنظر میآمد و با اینحال در کمال نظافت و طهارت زندگی میکرد...»(2) ایشان در مجالس استاد غلامرضا شیشه گر در طهران حاضر میشد و در سال 1296ه ق باعث ایمان یکی از مریدان استاد غلامرضا شد که یوسف خان چپق ساز باشد. آقا سیّد محمّد شیرازی که به شغل صحافی در سرای امیر در طهران مشغول بود و او داستان‌هائی اززمان طفولیّت حضرت باب از شیخ عابد یاد داشته برای جناب ابوالفضائل نقل کرده، زیرا در زمانی در شیراز همسایه شیخ عابد بوده است(3) و جناب سیّد جواد کربلائی سبب هدایت او شدند که بعداً ذکرش در این مقال خواهد آمد. جناب حاجی سیّد جواد کربلائی حکايت فرمودند که من وقتی که عازم هندوستان بودم در بين راه ببوشهر وارد شدم و چون با جناب حاجی ميرزا سیّد علی سابقۀ آشنائی داشتم و بملاقاتش می‌رفتم حضرت باب را در آن اوقات ملاقات کردم، هر وقت آن حضرت را می‌ديدم نهايت خضوع و خشوع و لطف و محبّت از سيمای آن بزرگوار آشکار بود. پس از اینکه ملّا علی بسطامی خبر ظهور حضرت باب را در عراق بین علما منتشر کرد، سیّد جواد کربلائی مؤمن شد و سپس به بوشهر رفت و از آنجا بترتيبی كه در نظرداشت به شيراز عزيمت نمود. چون در آن اوقات حضرت باب بدستورحسين خان حاكم فارس خانه‌نشين و ممنوع از ملاقات با اصحاب و مؤمنين بودند، سیّد جواد با نهايت حكمت در بيت جناب خال اعظم به حضور مبارك شرفياب و باوج ايقان فائز گشت. در زمانی که سیّد یحیی دارابی به شیراز سفر کرد سیّد جواد کربلائی نیز در شیراز بود(4) مدّتی هرشب افتخارشرفيابی داشت. از ديگر حوادث آن ايّام ايمان جناب شيخ عابد، معلّم حضرت باب بود. حاج سیّد جواد با اجازه مبارك با وی ملاقات و مذاكره نمود و معلّم نامبرده پس از استماع زيارت اثری از حضرت باب (وسيله يكی از اصحاب) در آن مجلس منقلب و اشك از ديدگانش جاری و فائز بايمان گشت وتوصیف اقبالش بامرمبارک در شرح حال شیخ عابد وارد شده.(5) پس ازعزيمت حضرت باب به اصفهان حاج سیّد جواد نيز عازم كربلا شد و درآن صفحات بود و معزّز بدریافت توقیعات مبارک بود. در يكی از توقيعات مباركه به او «مراة جودی» خطاب فرموده و از اصحاب شكايت كرده‌اند كه هريك بلون خويش (برنگ عقايد خويش) بر آن حضرت نظر نموده‌اند.(6) نبيل زرندی می‌نويسد كه حضرت باب در توقيعی كه باعزاز جناب وحيد و جناب حاج سیّد جواد نازل شده بدين مضمون می‌فرمايند كه "در ايمان هر مؤمنی بدا ممكن، ولی درايمان وحيد اكبر و سیّد جواد كربلائی انور بداء را راهی نيست"(7) وی پس از اسفاری چند مجدداً به کربلا رفت و در آنجا ساکن بود، در آن زمان سخت شیفته یکی از بابیان بنام سیّد علو بود. در سال ١٢٦٧ هجری قمری (١٨٥١ ميلادی) كه حضرت بهاءالله به كربلا تشريف بردند، حاج سیّد جواد كربلائی در آن صفحات مقيم ولی ظاهراً در دام حيل سیّد علو (كه داعيه رياست و ارشاد درجامعه بابی خصوصاً در كربلا داشت) گرفتار بود. شيخ سلطان كربلائی نيز سخت شيفته سیّد علو گشته بود و خود را وصی وی می‌پنداشت. جمال ابهی، شيخ سلطان را نصيحت و هدايت فرمودند. سیّد جواد نیز متنبه شد. اصحاب از گِرد سیّد علو دور گشتند و چون او خود را تنها يافت به عظمت مقام حضرت بهاءالله اعتراف كرده توبه نمود و سوگند ياد كرد كه ديگر لب بدينگونه ياوه‌ گوئيها نگشايد.(8) اما حاج سیّد جواد در كربلا به حضرت بهاءالله مؤمن گشت. سیّد جواد کربلائی از اولین کسانی بود که در بغداد در حلقه مریدان حضرت بهاءالله درآمد و بالاخره بامر مبارک ایمان آورد.(9) خود او برای جناب ابوالفضائل تعريف نموده كه سیّد محمّد اصفهانی خبر ورود آن حضرت را به اصحاب داد. سیّد جواد پيش از تشرّف بحضور حضرتشان تصوّر می‌نمود كه ايشان تنها مردی جوان از وزير زادگان‌اند و تصوّرعلم و فضل در آن حضرت نمی‌نمود. چون بحضور مبارك مشرّف شد بر حسب معمول، ساير اصحاب پس از او داخل مجلس شدند و او صدر محفل جالس گشت. جمال ابهی پس از سؤالاتی از سیّد جواد و ديگر اصحاب آغاز سخن فرمودند. پس از لحظاتی سیّد جواد دريافت كه آن حضرت در اعلی درجات علم و فضل واقف‌اند. از آن پس هرهنگام به حضور جمال ابهی شرفياب می‌شد در ذيل مجلس می‌نشست و در نهايت خضوع و سكوت از آن بحر عرفان استفاضه می‌نمود. سیّد محمّد اصفهانی كه اين حال مي‌د‌يد حسد می‌ورز‌يد و می‌گفت جناب آقا سیّد جواد، جناب بها نيز چون يكی از ماهاست. اين همه خضوع و سكوت برای چيست؟ سیّد جواد جواب می‌د‌اد كه خير ايشان بی‌مثيل و نظيرند و رتبه حضرتشان بشأنی عالی‌است كه امثال ما عاجزيم برايشان رتبه‌ای تعيين نمائيم. حاج سیّد جواد كربلائی بامر جمال ابهی، در هدايت والده محترمه حضرت باب نقشی داشته‌ است. جناب ابوالفضائل در كتاب كشف‌الغطا اظهار می‌د‌ارد كه جناب حاج سیّد جواد می‌‌فرمود ذكر معجزات در اثبات حقيّت امر بديع نزد دشمنان نكنيد زيرا انكار و مغالطه می‌نمايند. به آنان بگوئيد حضرت بهاءالله آن وجود مبارك‌اند كه فرزندشان در سن نوجوانی بخواهش علی شوكت پاشا بر حديث قدسی كنت كنزاً... شرحی باين متانت و عظمت مرقوم فرموده‌اند. سیّد جواد در خصوص رساله ايقان همواره می‌فرموده كه كتابی به عظمت و كثرت فائدت مانند رساله مباركه از آسمان نازل نگرديده است. اگر اين كتاب نازل نمی‌شد احدی معانی حقيقی كتب آسمانی گذشته را ادراك نمی‌نمود. در دوران بغداد وی هنوز در عراق ساکن بود و از اصحاب با وفا بشمار میرفت و فی الحقیقه به مقام حضرت بهاءالله قبل از اظهار امر اگاهی داشت. پس از خروج جمالِقدم از بغداد سیّد جواد کربلائی، به ایران برگشت و در نقاط مختلفه سیر و سیاحت میکرد. سیّد جواد هميشه رساله ايقان راهمراه داشت و در حاشيه صفحات كتاب، آن را دقيقاً فصل بندی كرده بود. جناب ابوالفضائل، همچنين می‌نويسد كه در ايّام تحقيق درخصوص امر جديد و نيز پس از تصديق بارها و سالها (1299 - ١٢٩٣هجری قمری برابر با 1881 - ١٨٧٦ ميلادی) در طهران از خدمت حاج سیّد جواد استفاده نموده ‌است. در سال ١٢٩٩ هجری قمری (١٨٨١ميلادی) حاج ميرزا حسين خان مشيرالدّوله بعلت رابطه دوستی سرّی كه با سیّد جواد داشت به او اطلاع داد كه نام وی را جزو پيروان امر بدیع به شاه داده‌اند، لذا با مشورت مشيرالدّوله عازم كرمان شد و درمدرسه ظهيرالدّوله ساكن گشت. پيروان حاج محمّد كريم خان كرمانی براين اساس كه او از شاگردان برجسته جناب سیّد كاظم رشتی بود از وی بخوبی پذيرائی كردند ولكن پس از آنكه دانستند از پيروان امر بديع است او را ترك نمودند.(10) چون سیّد جواد ديگر پير و شكسته شده بود و تنهائی نيز برايش مشكلاتی ايجاد می‌نمود نامه‌ای به ميرزا عليرضاخان محلاتی اعتضادالوزراء، رئيس اداره پست كه از بهائيان مستقيم بود نوشت و از تنهائی و بی‌كسی شكايت نمود. اين بود كه عليرضاخان او را به خانه خويش انتقال داد و در خدمتش آماده بود تا حاج سیّد جواد بسال ١٢99 هجری قمری برابر با ١882 ميلادی به ملکوت ربّ العباد صعود فرمود.(11) مهدی بامداد صاحب کتاب تاريخ رجال ايران می‌نويسد که حاجی سیّد جواد کربلائی، از پيروان باب در حدود سال ١٢٩٩ هـ. ق در سن قريب به صد سالگی وفات کرده است(12) مرقدش در شهر کرمان است. در الواح متعدده از جمال ابهی ذكر او شده و چند لوح نيز باعزازش نازل گرديده‌است. بتوصيف جناب ابوالفضائل، جناب حاج سیّد جواد مردی متوسط القامة، سپيد موی و دارای وجه نورانی بود. كم سخن می گفت و باهمگان با راستی و محبت معاشرت می‌فرمود و به هيچ فردی و هيچ مشرب و مذهبی توهين نمی‌نمود. بدين علت هركس گمان می‌نمود كه وی با او هم مشرب و يا هم مذهب است. ولكن اگر شخصی از عقايد او می‌پرسید با صراحت می‌فرمود كه بهائی است و معاشرت او بيشتربا اهل بها بود. هركس بخدمتش مي‌ر‌سید، شيفته او می‌گرديد. حتی ناصرالدّين شاه از ديدار او لذت برده و دست او را گرفته در عمارت اندرون قصر خود با او گردش نموده بود.(13) جناب میرزا حیدر‌علی در بهجت الصدور می‌نویسند: «جناب حاجی سیّد جواد کربلائی، پیر مرد نورانی رحمانی بود که حضرت همایونی شاه شهید با موکب سلطانی عبور می‌نمود، ایشان هم عبور می‌فرمودند، از خاصان در باره او پرسید. عرض کردند یا نکردند که بهائی است خدا عالم است، فرستاد زیارتشان را تمنّا نمود و وعده خواست و ملاقات نمود و محاسنشان را بوسید بسیار احترام نمود و پنجاه تومان انعامشان فرمود.»(14) پيروان يحيی ازل بسيار اصرار داشتند كه حاج سیّد جواد را ازلی معرّفی نمايند. حتی بشهادت جمال ابهی در لوح شيخ عكس حاج سیّد جواد را با عكس برخی ديگر گرفته، بر ورقه‌ای چسبانده و فوق آنان صورت يحيی ازل را قرار داده‌اند تا بگويند او ازلی است. اما همانطور كه قبلا چند بار تأكيد گرديده، حاج سیّد جواد از پيروان صديق جمال ابهی و معاشرت او بيشتر با اهل بها بوده ولكن اصول حكمت را با قوّت رعايت می‌نموده ‌است. (15)
جمال قدم در شرح معرفت سیّد جواد کربلائی که مربوط به سفر اوّل جمال قدم به کربلا است، درلوحی چنین می‌فرمایند قوله الاعز:
«... اَنُ اذْکُرِ الّذیِ اْختَلَفَ القَولُ فِيهِ مِنَ النّاسِ مَنْ قالَ اِنَّهُ آمنَ بِاللّهِ رَبِّ ماکانَ و مايَکُونُ و مِنْهُم مَنْ قالَ اِنَّهُ اتَبَعَ الهَوی بِما اَعْرَضَ بِالقَلْبِ و اْعتَرَفَ بِاللِسانِ کذلِکَ تَکِّلَمَ کُلُّ نَفْسٍ بِما عِنْدَه مِنَ الظُنُونِ قُلْ اِنّا نَشْهَدُ اِنِّهُ آمَنَ بِاللّهِ و کانَ حاضِراً لَدی العَرْشِ فِی اَکثرِ الاَيّامِ يَسْمَعُ و يَری مِنْ آياتِ رَبِّهِ الکُبْری فِی العَشِیِّ و الاِشْراقِ اِنّا دَخَلَنا اَرْضَ الطَّف وَجَدْناه مُنْجَمِدا و شَعَلناهُ بِنارِ سِدْرَتِی و اَنَا المُقْتَدِرُ المُضْرِمُ العَزيزُ العَلّامُ اِنّا نَجَيْناهُ فَضْلاً مِنْ عِنْدِنا و اَحْيَيناهُ مِنْ هذا المَآءِ الّذی جَری مِنْ قَلَمِ اللّهِ مالِکِ الاَنامِ و لکّنَهُ يَتَفَنَنُ فِی کُلِّ أَمْرٍ و يَدْخُلُ فِی کُلِّ جَمْعٍ و يَسْمَعُ ما يُقال اِنَّهُ فِی اوّلِ الامْرِ کانَ مَعَ مَنْ سُمِّیَ بِعلاوّ فِی ارْضِ الطَّف و اِنَّهُ علی جانِبِ مِن العِرفانِ فَلَمّا دَخَلنا تِلکَ المَدينَةَ کانَ اَنْ يَحْضُرَ لَدَی الوَجْهِ فِی اَکثَرِالاوقاتِ فَلَمّا رَأَیَ البَحْرَ تَرَکَ الغَديرَ وَ انْجَذَبَ مِنْ آياتِ رَبِّهِ مالِکِ الايجادِ و اَخَذَهُ سُکْرَ کَوثَرِ البيانِ الّذِی جَرَی مِنْ فَمِّ رَبِّهِ الرَحْمنِ علی شَأنٍ لايُحِّبُ اَنْ يُفارِقَنِی يَشْهَدُ بِذلِکَ اَهْلُ الزوراء و عَنْ وَرائِهِا مَن عِندَهُ عِلمُ الِکتابِ ....» (16)
مضمون بیانات مبارک فوق به فارسی چنین است: بیاد آور کسی را که اقوال ناس در باره اش متفاوت است (سیّد جواد کربلائی). بعضی مردم می‌گویند او ایمان آورد به خداوند، پروردگار آنچه بود و آنچه می‌باشد. و بعضی از آنها می‌گویند او پیرو نفس و هوایش هست و در قلبش مُعرض است ولی در زبان معترف و مقبل. باین ترتیب هر فردی از راه گمان و خیال خود مطالبی در باره او می‌گوید. بگو ما شهادت می‌دهیم باین که او به خداوند ایمان آورد و در بسیاری اوقات در نزد عرش حاضر بود (در حضور مظهر ظهور الهی بود) و آیات پروردگار بزرگوارش را شب ها و روز ها می‌شنید و می‌دید. ما در هنگامیکه وارد ارض طفّ (کربلا) شدیم و او را از لحاظ ایمان منجمد یافتیم و به آتش سدره الهی یعنی امر الهی و کلمات الهی او را شعله ور ساختیم و ما مقتدر و روشن کننده آتش و بلند پایه و داننده هستیم و ما او را از این ورطه‌ای که در آن گرفتار شده بود نجات دادیم و او را زنده به آبی کردیم که از قلم خداوند مالک انام جاری است و لکن او در هر امری از فنون وارد بود و در میان هر گروهی و جمعی وارد می‌شد و آنچه مورد گفتگو بود می‌شنید. در ابتدای امر با شخصی بنام علاوّ در ارض طفّ (کربلا) آشنا شد و او متمایل به عرفان شده و عارف مسلک گردیده بود. زمانیکه ما وارد آن شهر شدیم (کربلا) او در بسیاری از اوقات به حضور می‌رسید. هنگامی که دریا را رؤیت کرد، مردآب و آبگیر را رها کرد (یعنی وقتی حقیقت را نزد ما دید، ظنون واوهامی که با آنها در گیر و دار بود رها کرد) و منجذب به آیات الهی و پروردگارش شد که مالک وجود است و از خمر بیان الهی که از لسان پروردگار مهربانش جاری است سرمست شد بحدّی که دوست نداشت از ما جدا شود. به این مطلب اهل زوراء (بغداد) گواهی می‌دهند و به غیر از آنها کسی که نزد او علم کتاب الهی است نیز گواهی می‌دهد.
لوح ذیل باعزاز حاجی سیّد جواد نازل که در صفحه 64 – 70 کشف الغطا درج شده قوله الاعز:ّ «رشحات وحی از اوراق سدره منتهی باعانت نسیم اراده مالک اسما بهیئت این کلمات ترشح نموده یا اسمی یا جودی نیّر کرم از افق عالم مشرق انشاءالله کدورات مانعه حائله که سبب اجتناب و اعتراض بریه شده بنفحات قمیص رحمانیه زائل شود تا جمیع امم بکمال محبت و وداد و مودّت و اتحاد ببحر اعظم توجه نمایند اکثری از ناس از ثدی غفلت نوشیده‌اند و از ماء ظنون و اوهام تربیت شده لذا باید نفوس راضیه مرضیه که از بحر ایقان نوشیده و بمقام بلند اطمینان فائزند بکمال حکمت و رأفت عباد پژمرده را از معین رحمت ربانیّه تازه و خرّم نمایند اینست اعلی المقام عندالله مالک الانام طوبی لمن انقطع فی سبیل الله و هدی الناس الی هذالصراط الواضح المستقیم آنقدر بر انجناب معلوم بوده که آنچه ما بین ناس ذکر شده و می‌شود اکثر ان از اوهامات خلق بوده و حقّ از آن منزه و مبرّا و عندالله ملکوتی است از بیان که مقدّس است ازعرفان اهل امکان چنانچه رشحی ازطمطام این بحر در ارض طف بر آنجناب و شیخ سلطان الذی سعد الی الله القا شد آنچه الیوم لازم است اینست که باید قلب را از جمیع عبارات و اشارات که عند النّاس مذکور است مقدّس نمود و در شجره ظهور و ما یظهر من عنده ناظر بود انه لیکفی العالمین چه مقدار از علما و حکما که بعد از طلب و انتظار بمقصود فائز نشدند و چه مقدار از نفوس غافله بمجرد اصغای آیات مالک اسماء بافق اعلی توجّه نمودند مَثَل عالمی که بمعلوم فائز نشده مَثَل نفسی است که احجار محکّیه لاتحصی جمع نماید و لکن از عرفان ذهب قاصر باشد یعنی از اصل ذهب را نشناسد تا بان احجار امتحان نماید و این مقام عالمیست که فی الحقیقه عالم باشد تا چه رسد بنفوسیکه از علوم ظاهره هم محرومند قرون معدوده بتألیف و تصنیف کتب موهومه مشغول شدند و باوصاف ظهور ناطق و چون بحر معانی ظاهر و کوثر وصال جاری و شمس فضل مشرق شد کل از آن محجوب الا من شاء الله ربّک این است شأن ناس و مقامهم اکثری از علوم که ناس بوده لایسمن و لا یغنی است اصل علم و جوهر آن عرفان معلوم بوده و من دون آن ما ینتفع به‌ الناس انّ ربک لهو المبین العلیم کاش علما بعیوب اعمال و اقوال خود ملتفت میشدند غرور بشأنی آن نفوس را محتجب نموده که بما عندهم از ما عندالله گذشته‌اند اگر درست تفکر فرمائید در آنچه گفته‌اند و می‌گویند تصدیق می‌نمائید که از مطلع ظنون و اوهام ظاهر شده هزار ودویست سنه و ازید ذکر قائم نموده و احادیث و اخبار لا تحصی روایت کرده‌اند من دون آنکه حرفی از علامات ظهور را علی ما هی علیه ادراک نمایند قد خسر کل عالم منع عن بحر العلم و ربح کل غافل سرع و شرب و قال لک الحمد یا محی العالمین سالها آن نفوس بشرک خفی و جلی مشغول بوده‌اند وابداً ادراک ننمودند نفوسیکه بکلمۀ از کلمات رسول‌الله خلق شده‌اند آن نفوس را شبه آنحضرت بلکه فوق آنحضرت می‌دانسته‌اند بلی بظاهر بمضی اقرار نمی‌نمودند و لکن از بیانات و عبارات آن نفوس این مطلب واضح و مبرهن است عصمت کبری که مخصوص بنفس حق است از جهل و نادانی در مأدونش ذکر می‌نمودند قد جعلوهم بذلک شرکاء من دون ان یعرفوا الا انهم من الجاهلین مقام عصمت کبری مقام یفعل مایشاء بوده در آن ساحت ذکر خطا نبوده و نیست آنچه از مطلع غیب و مشرق وحی ظاهر شود حق بوده و خواهد بود و دون او در اینمقام مذکور نه چه اگر بقدرانملۀ از آنچه فرموده تجاوز نمایند یحبط اعمالهم فی الحین انّ ربّک هوالناطق الامین و همچنین سایر مطالبیکه نزد آنقوم است ملّاحظه نمائید تا براوهام آن نفوس درست مطّلع شوید قلم اعلی دوست نداشته بر ذکر اینمقامات جاری شود ولکن نظر باینکه شاید نفوس آن ارض و دونها که باشارات اوهامیّه از مُنزل آیات ربانیّه و مظهر بینات الهیّه محتجب مانده‌اند از خلق و ما عندهم فارغ شوند و بافق حقّ توجّه نمایند یا اسمی عرف نفحات وحی بشأنی متضوع که جماد را معطر نموده معذلک اکثری از عباد از آن بی نصیب مانده‌اند ندای رحمن در کلّ احیان مرتفع و نفسی از ملوک و مملوکرا باقی نگذارده مگر آنکه او را باعلی الندا بمولی الوری دعوت نموده طوبی لک بما قمت و توجهت و سمعت الندا و اجبت بقولک بلی ثم بلی یا محبوب العالمین و لبیک ثم لبیک یا مقصود العارفین این همان ندائیست که اصفیا در طلب اصغایش جان داده‌اند بعضی شنیدند و ندیدند و تو از فضل نامتناهی الهی از فجر روحانی ندایش را شنیدی و مطلعش را دیدی تذکر ما نزلنا من قبل یا اسمی انک عاشرت معی و رایت بحرسکونی و جبل اصطباری فکر ما اقامنی علی الصیحه بین السموات و الارضین یا اسمی شأن این ظهور اعظم ذکر نشده و تا حال از قلم اعلی در اینمقام منیر ابهی چیزی جاری نگشته لعمری لا یذکر فیه ما ذکر من قبل او یذکر من بعد لو تکشف الغطاء یضطرب ملکوت الأسماء کفی بالله ما أقول شهیدا یا اسمی بلایا و محن نار اشتیاقرا مخمود می‌نماید ولکن در این سجن اعظم بلایا بمنزله دُهن مشاهده میشود و سبب ازیاد فوران نارالله گشته تعالی الذی یبدّل ما یشاء بقوله المهیمن علی العالمین ملّاحظه در اهل امکان نمائید مع این اشراق و این ظهور و مع این بیان که ملکوت بیان از هر کلمه آن در اهتزاز مشاهده می‌شود این گلپاره‌های ارض اراده نموده‌اند انوار آفتاب حقیقت را ستر نمایند فبئس ما أرادوا سوف نطوی بساطهم و تفنی انفسهم و ما یبقی هو ما نزل من قلمی المحکم الحکیم و امری المبرم المتین یا اسمی الیوم آفتاب جود در اشراق و بحرکرم در اَمواج و سماء عنایت بنیّر لطف و شفقت مزیّن اگر در کتاب اقدس درست ملّاحظه فرمائید مشاهده می‌نمائید چگونه فضل الهی خلق نامتناهیرا احاطه نموده که بالمرّه اسباب اجتناب و احتراز مرتفع شده تا جمیع امم با یکدیگر معاشر شوند و بکمال محبت موانس قل نفسی لجودک الفداء یا جواد العالمین مقصود از این بیان آن بوده که کل بما عندالله فائز شوند اگر حکم اجتناب باقی تقرّب در اینصورت ممنوع است و بعد از منع آن احدی برآنچه ظاهر شده مطّلع نخواهد شد و جمیع از نفحات ایات الهی و فوحات قمیص رحمانی محروم خواهند ماند امر بحکمت نمودیم اکثری بمقصود الله از ذکر ان نرسیده‌اند فساد و نزاع و جدال جمیع نهی شده تا کلّ باخلاق روحانیّه عباد غافله را بشطر احدیّه کشانند در سنین معدودات از اطراف عرائض ناس بشطر اقدس وارد و از اوامرالله سئوال می‌نمودند انا امسکنا القلم عن ذکرها الی ان اتی المیقات اذا اشرقت من افق ارادة ربک شمس الاوامر و الاحکام فضلاً علی الانام انه لهو المغفور الکریم چه که اوامر الهیه بمنزلهٔ بحر است و ناس بمنزله حیتان لوهم یعرفون و لکن بحکمت باید بآن عمل نمود مثلاً از جمله احکام حلّیت الحان و نغمات بوده حال اگر نفسی از اهل بیان جهرة باین عمل قیام نماید خلاف حکمت نموده چه که سبب اجتناب عباد و اضطراب من فی البلاد خواهد شد اکثری ضعیفند و از مقصود الله بعید باید درجمیع احوال حکمت را ملّاحظه نمود تا امری احداث نشود که سبب ضوضا و نعاق و نهاق نفاق نفوس غافله گردد قد سبقت رحمته العالم و فضله العالمین باید بکمال محبت و بردباری ناس را ببحر معانی متذکّر نمود کتاب اقدس بنفسه شاهد و گواهست بر رحمت الهیه بانبساطی نازل شده که ذکر آن ممکن نه اوست مقناطیس اعظم از برای جذب افئده عالم سوف یظهرالله فی الارض سلطانه انه لهو المقتدر القدیر نفوسیکه الیوم بافق اعلی ناظرند و بحقّ موقن اگر در بعض اعمال تکاهل نمایند و یا مقتضی حکمت نازله ندانند نباید بر آن نفوس سخت گرفت ان ربک لهو الکریم ذوالفضل العظیم مثلا حمامات آن بلاد را منع نمودیم و مقصود این بود که کلّ را از آنچه غیر محبوبست مقدّس و منزه داریم ولکن این الیوم ممکن نه که در هیچ بلدی حمامی که عندالله مقبولست موجود نه لذا اگر نفسی بحمامات موجوده توجّه نماید لا باس علیها بعضی از احکام است که الیوم عمل بان ضُرّی نداشته و ندارد بر کلّ واجب است که عمل نمایند و بعضی سبب ضوضا ناس خواهد شد لذا معلّق است بوقت آن مثلا تبلیغ امر غنیّ متعال اکلیل اعمال است حال اگر نفسی جهرة قیام نماید و آنچه سبب اجتناب ناس و اعراض و اعتراض عباد است بیان کند از حکمت خارج شده چه که شخصیکه سالها بامری تمسّک نموده یکمرتبه خلاف آنرا بشنود و بعلت آن مطلع نشود البته سبب اجتناب و اعتراض او گردد باید برفق و مدارا خلق را تربیت نمود و بعرصه باقیّه کشانید در رحمت و شفقت ظهور تفکر فرمائید لعمرک ان الرحمه تخجل فی نفسها ان تنسب الیه و سجدت لرحمة التی عجزت عن ادراکها کل عالم بصیر انا نذکرک فی اکثر الاحیان و نذکر الایام التی کنت تحضر لدی العرش نسئل الله ان یجعلک مقناطیس امره لینجذب بک العقول و النفوس هوالذی عرفک الوجه بعد فناء الاشیاء کلها ان اشکره بهذا الفضل الممنوع الیوم امریکه بر کل لازم است بعد از عرفان مظهر ظهور استقامت بر امرالله است علی شان لا یمنعه ضوضاء العالم و لا یحجبه سطوة الجنود انه لهو المقتدر المهیمن المتعالی العزیزالودود. انتهی» (17)
اینک شرح تصدیق سیّد جواد عیناً به گفتار جناب ابوالفضائل گلپایگانی از کشف الغطاء نقل میگردد: و امّا کيفيت ايمان حاجی سیّد جواد بنقطه اولی جلّ ذکره براين نهج است که از خود او مسموع داشتم می‌فرمود، چون در سنهٴ هزارو دويست و شصت (1260) هجريّه مرحوم ملّاعلی بسطامی از شيراز بکربلا عودت فرمود و خبر تشرّف خود و سائر اصحاب را بمعرفت باب اعلان نمود شورش و هيجانی عظيم در ميان اهل علم ظاهر شد و ذکر ظهور باب نظر بورع و تقوی و مکانت مرحوم بسطامی شائع و منتشر گشت ولکن جناب ملّاعلی فقط بذکر لقب آن حضرت اکتفا می‌نمود و از ذکر اسم ابا و امتناع کلّی می‌فرمود و می‌فرمود باب ظاهر شده و ما بخدمتش مشرّف شديم ولکن ما را از ذکر اسم مبارک که او کيست و از چه سلسله است و نام و نشان حضرتش چيست نهی فرموده عما قريب ندای او مرتفع شود و اسم و نسبش بر کلّ معلوم گردد خلاصه ولوله غريبی در عراق ظاهر شد و در جميع مجالس ذکر ظهور باب بود و هر کس چيزی می‌گفت و هر نفسی در اين که باب کيست گمانش بشخصی مي‌رفت و جائی که هيچکس گمان نمی‌نمود نقطه اولی جلّ ذکره بود، زيرا بسبب حداثت سن آن حضرت و اشتغال به تجارت احدی اين گمانها را در حقّ ايشان نمی‌کرد همه بالاتفاق گمان می‌کردند و يا آن که واثق و خاطر جمع بودند که باب علم الهی بايد از بيوتات علم و معرفت باشد نه از صنوف اهل کسب و تجارت و اکثری خاصّه شيخيّه گمان می‌نمودند که او البتّه يکی از اکابر تلامذه حضرت سیّد رشتی اعلی اللّه مقامه است‬ و بالجمله در اين حال روزی جناب ملّاعلی را به بيت خود دعوت نمودم و تنها بر بام بيت ما که در جوار تربت مبارکهٴ حسينيّه است نشستيم و از هر طرف دراين حادثه بديعه صحبت داشتيم با وجود سابقه معرفت و استحکام روابط محبّت هر چه خواستم از بيانات او مستفاد دارم که باب کيست ممکن نشد و از ذکر اسم ابا فرمود اخيراً عرصه بر من تنگ شد با مزاحی بجد آميخته دو بازوی جناب ملّاعلی را گرفتم و بقوّت او را بديوار کوبيدم و به مطايبه و تضرّع گفتم تو را بکُشم جناب ملّاعلی آخر نمی‌فرمائی که اين حضرت کيست آخر نمی‌فرمائی تکليف ما چيست؟ جناب ملّاعلی با صوتی رقيق فرمود جناب سیّد جواد نهی است تو از اهل علمی از ذکر اسم نهی فرموده‌اند ما هر دو در اين حال که ناگاه در اثنای کلام بر لسان ملّاعلی جاری شد که آن حضرت يعنی باب فرمودند از مکاتيب و مراسلات من در کربلا نزد هر کس هست به شيراز بفرستيد از شنيدن اين کلام با آن که بغايت دور می‌نمود خيال آن حضرت کالبرق الخاطف بخاطر گذشت با خود گفتم از کجا که آن حضرت نباشد فوراً از بام به پائين دويدم و مراسلاتی را که از آن حضرت در محفظه محفوظ داشتم گرفتم و به بام برآمدم چون چشم جناب ملّاعلی به مهرمبارک افتاد گريه بر او غالب شد و مرا نيز گريه فرو گرفت و هر دو می‌گريستيم و جناب ملّاعلی متّصل در عين بکا می‌فرمود جناب آقا سیّد جواد من اسم مبارک را بشما نگفتم ذکر اسم مبارک نهی است البته اسم حضرت را نزد احدی اظهار مداريد...
حاجی سیّد جواد مرحوم می‌فرمود که مرا داعيهٴ شوق زيارت آن حضرت دامن گير شد و با آنکه آن حضرت صريحاً جميع احبا را از توجّه بشيراز نهی فرموده بودند روز بروز دواعی تشرّف بلقا ازدياد می‌يافت تا بحدّی که ديگر صبر نتوانستم و بر مسافرت به شيراز عزيمت نمودم و بر وفق مسلک فقها برای اين که مخالفت امر من له الامر ننموده باشم حيلتی شرعی يافتم و آن اين بود که نيّت عزيمت به شيراز را به نيّت مسافرت بوشهر تبديل کردم باين قصد که به بوشهر سفر کنم و از بوشهر عريضهٴ بحضور حضرت معروض دارم و طلب اذن نمايم غالباً در اين صورت از اذن محروم نگردم و باين موجب عزيمت بوشهر نمودم و به احبا و بنی اعمام و اهل بيت از قصد مسافرت بوشهر اطلاع دادم و در صدد تهيّه سفر برآمدم تا آن که کارها درست شد و روز مسافرت و وداع با اقارب و دوستان فرا رسید.
مرحوم حاجی سیّد جواد می‌فرمود که از جمله آياتی که در اين ايّام وقوع يافت اين آيت غريبه بود که مردی هندی از اهل تجرّد و عبادت در مسجدی از مساجد تربت حسينيّه نزديک بيت ما سکونت داشت و او را بزبان هندی صاين ميخواندند و جمعی از اهل علم باو ارادت داشتند و از صحبتش بهره ياب می‌گشتند و بعضی هم باو نسبتها می‌دادند يکی می‌گفت دارای علم جَفر است ديگری می‌گفت دارای اکسير است و او حالاتی متفاوت داشت گاهی در حال صحو و شگفتگی بود و با هر که بزيارتش ميرفت تکلّم می‌نمود و وقتی در حال مراقبت و تفکّر بود و با احدی گفتگو نمی‌کرد من نيز يکی از کسانی بودم که با وی معرفت داشتم و گاهی از صحبتش بهره مند می‌گشتم و بالجمله چون يوم رحلت و مسافرت رسید اقارب و دوستان برای وداع مجتمع شدند و مکاری اسباب مسافرت را حمل نمود مرا ياد آمد که با صاين وداع نکرده‌ام از آقايان و علما که مجتمع شده بودند معذرت خواستم که قليانی صرف نموده تا من با صاين وداع گفته مراجعت نمايم. باری چون به مسجد در آمدم صاين در حال مراقبت بود چاره نديدم جز آن که قلم گرفته بر رقعه نوشتم جناب صاين من عزيمت بوشهر نموده‌ام و اينک مسافرم متوقعم از دعا مرا فراموش ننمائيد و رقعه را نزد او نهادم صاين رقعه را برداشت و در آن نظر نمود و باشارت قلم طلبيد قلمدان را نزد او گذاشتم شروع نمود در ظهر رقعه چيزی نوشتن و در اثنا گاهی بمن نظر می‌نمود و اشک از چشمانش می‌ريخت چون از تحرير فارغ شد رقعه را نزد من انداخت و بمراقبت فرو رفت من رقعه را برداشتم ديدم رقمی چند از ارقام عدديّه در دوسطر متوازی نوشته و هر سطر را عدد اصل موافق رقم نهاده هر قدر در آن نظر کردم چيزی نفهميدم افکار مرا پريشان و مشوّش کرد زيرا سفری خطير و مخيف در پيش بود و گمان می‌رفت که شايد در اين سفر خطری مترقّب باشد و از آن نهی فرمايد وقت تنگ بود و فرصت نظر معدوم مکاری مستعجل و مردم عزيز برای وداع منتظر چاره نيافتم جز آن که بتربت حسينيّه متوسل گردم و لذا ببام خانه بر آمدم و روی بقبله دست بدعا بلند نمودم و عرض کردم الهی تو می‌دانی که من در اين سفر جز رضای تو نخواهم و مقصدی از خود ندارم و اين شخص صاين را عبدی از عباد صالح تو می‌دانم و باين جهت باو محبّت دارم نه در فکر اکسير او هستم و نه در انديشه جَفر او تو را به مظلوميّت صاحب اين قبّه حسين بن علی عليهماالسلام عقده اين خط را برحمت خود بر من بگشای و مرا بر فهم آن توانا فرما خلاصة القول در حينی که آن ورق در دست بود و من به تضرّع و ابتهال بدعا مشغول در آن مجدداً نظر کردم ديدم عين همين مطلب را نوشته است که من برای آن قصد مسافرت دارم زيرا ملّاحظه شد که در سطر اوّل آن دو سطر که ذکر شد اعدادی رقم نموده که بحساب جمل ‮(مهدی موجود‮) می شود و در سطر ثانی نیز اعدادیکه (علی محمّد ربّ) از آن بیرون می آید و صورت سطر اوّل: ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
104540 463640
و سطر ثانی
440840103070 2200
و چون اين اعداد بحروف نقل يابد براين نهج ظاهر شود
مهدی موجود
علی محمّد ربّ
و چون اين صورت مکشوف شد از غايت شوق از بام بزير آمدم و بجانب مسجد دويدم چون به مسجد در آمدم صاين نيز از حال مراقبت بيرون آمده بود سلام کردم و عرض نمودم جناب صاين من نيز برای همين که نوشته‌ايد عزم مسافرت دارم صاين تبسم نمود و بلهجه هندی فرمود ‬(بلی شیراج میرود معلوم می‌شود) شیراز را اهل هند شیراج تلفظ مینمایند زیرا مخرج حرف زا ندارند.
و بالجمله مرحوم حاجی سیّد جواد می‌فرمود مشاهدهٴ اين حال نه چندان سبب سرور و حبور شد که بتوان وصف نمود زيرا من فی المثل بعيال خود ذکر شيراز ننموده بودم تا چه رسد بصاين همه گمان می‌نمودند که من باز قصد حجّ نموده‌ام زيرا در سفر سابق هم که بحجّ مسافرت کردم از طريق بوشهر بود و ششماه اقامت من در بوشهر امتداد يافت.
ابوالفضل گويد که من چون در کتاب مبارک دلائل سبعه مشاهده نمودم که فرموده‌اند و آنچه از علمای حروف ظاهر شده جناب آقا سیّد جواد کربلائی از نفس هندی نقل می‌نمود که اسم صاحب ظهور را از برای او نوشته بود قبل از نشر انتهی لذا کيفيّت آنرا در طهران از مرحوم حاجی سیّد جواد رحمةاللّه عليه سئوال کردم و ايشان بر نهجی که نوشته شد جواب گفتند واللّه تعالی علی ما اقول شهيد.
جناب حاجی سیّد جواد به بوشهر وارد شدند و برخطّه مرسومه از بوشهر به شيراز نزول نمودند می‌فرمود در شيراز نظر بمنع والی از اجتماع به خدمت، حضرت حاجی سیّد علی شهيد مقرّر فرمودند که نفوس قليله از معتمدين احبا شبها در بيت حضرت خال حاضر شوند و نقطه اولی جلّ ذکره از دريچه که فيما بين بيت حضرت خال و بيت مبارک بود تشريف بيآورند. باری بر اين نهج مدّتی هر شب به حضور مبارک مشرّف ميشديم و پس از صرف شام که به قانون ايرانيان تقريباً سه چهار ساعت از اوّل شب گذشته شام تناول می‌شود، حضرت اعلی به بيت خود مراجعت می‌فرمودند و احبّا بعضی در بيت حضرت خال و بعضی که ممکنشان بود به منزل خود رجعت نموده استراحت می‌کردند تا آنکه جناب وحيد آقا سیّد يحيی دارابی رحمةاللّه عليه بشيراز وارد شدند و ايشان نيز بر اين نهج به حضور مبارک در بيت حضرت خال شهيد مشرّف می‌گشتند يعنی آن ايّام نظر بتعرّض حکومت جميع احبا بحکمت ملّاقات می‌نمودند» (18)
منابع
۱. ظ ح: 3، 190 و هم چنین م ه: ۲، ۳۹۰
۲. م ه : 2، ۳۹۶
۳. ک غ، 5۸
۴. ت ن، 59 – 60 قسمت پاورقی
۵. ک غ، 82
۶. ح ب، یادداشت 9، 693 بیان مبارک که در لوح شیخ وارد شده: "لاشکونّ یا مرآة جودی عن کل المرایا کل بالوانهم الی لینظرون"
۷. ظ ح: 3، 193
۸. ح ب، 671
۹. ب ش، 141
۱۰. ن ظ: 1، 241- 242
۱۱. ح ب، 672 یادداشت شماره ۱۲.
۱۲. تاریخ رجال ایران، 1، 295
۱۳. ک غ، 63
۱۴. ب ص، 189
۱۵. ب ش، 141 و نفحات ظهور حضرت بهاءالله و چسباندن عکسش بالای عکس چند نفر ازلی
۱۶. م آ: 8، 4
۱۷. ک غ، 64 – 70
۱۸. ک غ، 70 – 77
قبلی
بعدی