بازگشت صفحه اصلی

روح الله ورقا

روح الله ورقا در تبریز متولد شدند و بعد با پدر خود به زنجان سفر کردند و هنگامی که اوضاع نامناسب بود پدر و پسر قصد ترک زنجان نمودند. در راه برای ترساندن جناب روح الله که خیلی جوان بودند مامورین که گفتند زنجیر بیاورید و بر گردن جوان دیگری بگذارید و این عمل باعث شد که این جوان غش کند و باو گفتند تو چرا ترسید ی واین بچه روح الله چرا نمی ترسید گفت اخر او بابی است (1) منظور روح الله پسر جناب ورقای شهید است که در سن نوجوانی در زندان طهران توسط حاجب الدوله به شهادت رسید جناب ورقا سه بار به زیارت رفتند – بار اول همراه پدر بودند که پدر در چند کیلومتری بهجی نزدیک مزرعه فوت می کنند – دفعه دوم در زمان جمال قدم و دفعه سوم در زمان مرکز میثاق – دفعه دوم در سال 1308 با دو فرزند خود عزیزالله و روح الله – در این زیارت جناب ورقا برای جمال قدم که مریض بودند دوا تجویز میکند و چند سوال میکند که چگونه دیانت بهایئ عالمگیر می شود می فرمایند به ازدیاد اسلحه – وجود اکسیر در افراد – روح الله در این سفر هفت ساله بود از او پرسیدند امروز چکار میکردی میگوید درس تبلیغ – چه موضوعی میگوید رجعت و مساله را خیلی خوب بیان میکند – جمال قدم اور را جناب مبلغ صدا می کردند – بعد از صعود مشرف به حضور حضرت عبدالبها شد و عزیزالله و روح الله را هم همراه خود برد – حضرت ورقه علیا عنایت فراوان به جناب روح الله داشتند و پرسیدند در ایران چگونه تبلیغ میکردید؟ روح الله به خانم گفتند می گفتیم خدا ظاهر شده ولی بهمه نمی گفتیم (2)
منابع
1. م ﮬ: 1، 191
2. م ﮬ: 1، 262
قبلی
بعدی