عبدالرحیم قناد یزدی
ديگر حاجی عبدالرّحيم قنّاد پس از ايمان پسرش آقا شيخ علی که در پانزده سالگی در حدود سال 1270 مؤمن بامر بديع و معاشر با اهل بها شد بواسطۀ حاجی ملا مهدی عطری فائز به ايمان گرديد و عائله اش در جامعه اين فئه ورود يافتند و حاجی آقا محمّد برادر آقا شيخ علی مکرّرا حکايت کرده چنين گفت من در صغر سنّ هنگاميکه جمعی از بابيان اردکان را اسيرا به يزد آورده از مقابل دکّه قنّادی پدرم گذراندند چون دانستم از رفقای برادرم هستند بدو خبر دادم و او بمن سپرد که درين باب سخنی نگو و ميانجی بين معاندین و تجّار گشته خدمت و مساعدت به مظلومين کرد و هنگامی که ميرزا حسين بن حاجی ملا مهدی بعد از زیارت از بغداد برگشت همگی مؤمن به امر ابهی شديم و اهالی خصوصاً ملاها دانسته سخت متأثرّ و متغير گرديدند و ميرزا محمّد تقی مجتهد مکرّرا چنين اظهار نمود که اگر تمامت اهل يزد بابی ميشدند باين درجه تأثيری نداشت قسم به ذات خداوند که اکنون پشت اسلام شکست و و حاجی عبدالرّحيم خانۀ خود را مهيا برای اقامت مبّلغين و مبشرّين امثال رضی الرّوح و نبيل زرندی و غيرهما ساخت و در سال 1287 که در اثر اجتماع و جشن بهائيان در عيد رضوان در خانه حاجی ملا مهدی فتنه برخاست و شيخ محمّد حسن سبزواری مجتهد يزد متعرّض گرديد حاجی نيز از حاضرين بود و مجتهد بصدد تعرّض و تعزيرش بر آمد تا از شهر به خويدک گريخت و چندی در خانه ملا مهدی بسر برد و از آنجا به کرمان مهاجرت و باصهرش آقا علی اکبر در بهرام آباد رفسنجان اقامت جسته به تجارت پرداخت و با عدّه ای از تجّار و غيرهم در باب امر بديع صحبت نمود و برخی از معاندين کتاب ايقان از حجره تجارتش ربوده به اسمعيل خان برادر حاجی محمّد کريم خان که حکمران بود در قريهٴ سعادت آباد اقامت داشت دادند و او گماشتگان حکومتی بفرستاد تا حاجی را به محبّت و شفقت تمام بدانجا کشيدند و ملا علی اکبر و ملا نصير نام از ملاهای محلّ را حاضر نموده حاجی را در آن محضر امر به سبّ و لعن کردند و او چون استقامت ورزيد حاکم سخنان شديد ناشايسته نسبت باو گفته امر داد پاهايش را به فلکه گذارده چندان چوب زدند که مجروح شد آنگاه بينيش را مهار کرده در کوچه و بازار بهرام آباد گرداندند و مبالغی مسکوک بجرم عقيدت گرفته رها کردند و او ناچار به معاودت وطن گشته ايّامی چند به احتياط و اختفا زيست و چون حکمران يزد به اصرار معاندين بصدد دستگيريش بود باتّفاق شاطر رضا با ميرزا حسين پسر خود مهاجرت کرده از طريق آذربايجان و ارض روم در 1290 ورود به ارض قصد زیارت نموده و در جوار پر انوار قرار گرفت ولی در يزد زندگانی و کار معاش عائله اش بصعوبت کشيد و آخوند ملا هادی پيشنماز ايشان را از آب انبار محلّه منع کرد و ملا مهدی خويدکی به شهر آمده همه را به خويدک برده در خانۀ خود ميهمانداری نمود و ماوقع را بعکّا نزد حاجی نوشت و بعد از شش ماه همگی را که از آن جمله آقا احمد بن اصغر حاجی و دامادش آقا علی اکبر بودند بارض مقصود فرستادند و از آنگاه همگی مجاور و مقيم عکّا شده پسران بعدا در مصر به تجارت پرداختند دگر بار به ايران نيامدند و حاجی با زنش در قبرستان عکّا مدفونند و آقا شيخعلی بقوّت ايمان و فدا آراسته بود و بامر ابهی برای بازپرس و مساعدت باسرای خرطوم رفت و آقا احمد مذکور صاحب ثروت و مقام شده چندی نائب قونسول ايران در پورت سعيد گرديد و عاقبت مصدر خدمات قيمه در اين امر شده بوصلت با ورقۀ دوحه حضرت عبدالبها رسيد و از حاجی آقا محمّد و آقا محمّد حسين عائله واسعه بزودی در حيفا برقرار شد (1) پسران حاجی عبدالرحیم قناد یزدی عبارت بودند از: حاجی علی یزدی که برادر بزرگ حاجی محمد و آقا میرزا حسین و آقا احمد افندی که در پورت سعید در خدمت امرالله مشغول بودند (2) حاجی عبدالرحیم قناد یزدی پدر حاجی محمد و آقا میرزا حسین و آقا احمد که ماذون گردید به ارض اقدس رفته ساکن شود (3) حاجی محمد طاهر در خاطرات مالمیری چنین مینویسد:
«باری یکی دیگر از حضّار آن محفل در خانهٔ حضرت حاجی ملّامهدی، حضرت جناب عبدالرّحیم قنّاد بود که شیخ محمد حسن سبزواری خواست ایشان را چوب بزند ولی ایشان از یزد هجرت کرده و رفتند به رفسنجان. اسماعیل خان حاکم رفسنجان شیخی بود که با طایفهٔ بهائی خیلی بد بود. جناب حاجی عبدالرّحیم را گرفت و حبس کرد و بعد ایشان را چوب بسیاری زد و مبلغی از ایشان گرفت و مرخّص نمود. ایشان دیگر به یزد مراجعه نفرمودند و تشریف بردند به ساحت اقدس مشرّف شدند و در عکّا مجاور گشتند و بعد به اذن مبارک نوشتند به یزد و اهل بیت را تماماً از یزد حرکت دادند و در ارض مقصود تماماً مجاور شدند. شرح حال حضرت حاجی عبدالرّحیم قنّاد و ایمان و تنزیه و تقدیس و روحانیّت و نورانیّت ایشان را اگر بخواهم عرض کنم حقّ علیم شاهد و گواه است که عاجر و قاصرم. همین قدر عرض کنم که میرزا محمّد تقی مجتهد وقتی که شنیده بود حضرت حاجی عبدالرّحیم بهائی شده بودند قسم یاد کرده بود که اگر تمام اهل یزد بهائی شده بودند ابداً اهمیّتی نمی دادم ولی حاجی عبدالرّحیم که بهائی شده پشت اسلام شکست و همه جا در مجالس و معابد گفته بود بعد از بهائی شدن حاجی عبدالرّحیم قنّاد دیگر عمل اسلام گذشته.
باری، اوّل پسر بزرگ ایشان جناب آقا شیخ علی تصدیق بهامر مبارک نمودند و ایشان باعث تصدیق جناب والدشان حاجی عبدالرّحیم شدند و مبلّغ آقا شیخ علی جناب آقا ملّا مهدی خَویُدَکی بودند که از نفوس مقدسه محسوب و جزء شهدای سبعه اولیه یزد محسوب شده و شرح حالشان در تاریخ شهدای یزد ثبت است. بعد از تصدیق جناب حاجی اهل بیت و انجال و صبایای محترمات بلکه تمام فامیل تصدیق نمودند و حضرت حاجی در ساحت اقدس بهاندازه ای مورد عنایت و فضل جمال مبارک بودند که از بیان آن عاجزم. این فانی مدّت نُه ماه مشرّف بودم و بر بعضی امور مطّلع. همین قدر میدانم که در این ظهور مبارک در رتبه خلق احدی بهاین مقام نرسید. حضرت امیر علیهالسّلام در بیانات مبارک میفرمایند: «یا الهی اغرقنی فی لجّة بحر احدیَتُک» و جمال مبارک جلّ ذکره الاعظم در لوح حضرت حاجی میفرمایند:« قل لک الحمد یا الهی بما اغرقتنی فی لجّة بحر احدیَتُک.» و جمال مبارک جل ذکره الاعظم در لوح جناب حاجی میفرمایند: "قل لک الحمد یا الهی بما اغرقنی فی لجة بحر احدیتک " روزی مشرّف بودم به جناب نبیل فرمودند به جناب حاجی عبدالرّحیم تکبیر برسان و بگو الحمدلله قلب متّصل به بحر اعظم است، باری آنچه خودم از ایشان دیدهام ذکر آن ابداً ممکن نیست.
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
تفصیل حرکت اهل بیت جناب حاجی عبدالرحیم بساحت اقدس اینست که جناب ایشان چون از یزد فرار کردند اولا خود را به خویدک رسانیدند و چندی در بیت شریف جناب آقا ملا مهدی تشریف داشتند. تا اینکه مسافرت به رفسنجان فرمودند و از آنجا به کرمان و از کرمان به ساحت اقدس توجه نمودند. بعد از حرکت جناب حاجی عبدالرحیم آخوند ملا هادی پیشنماز مسجد فرط قدغن کرد که اهالی بیت حاجی عبدالرحیم اب از اب انبار بر ندارند. خرد کرد کا بر ایشان سخت شد. روزی سبو دادند بدست زنی مسلمان که در خانه خادمه ایشان بود که برود اب از اب انبار بیاورد. شخصی نجار که درب بیت شریفشان در بازاچه نجاری میکرد چوب زد سبو را شکسته و نگذاشت آب بردارد و فحاشی و رزالت و بهر قسم بود تمام اهالی بیت جناب حاجی عبدالرحیم را به خویدک بردند بمنزل خود. پس از آن شرح قضیه را به جناب حاجی بساحت اقدس نوشتندو بعد از مدتی جواب رسید که تمام اهل بیت را بساحت اقدس حرکت دهند. چون جناب حاجی با انجال محتر مشان جناب آقا شیخ علی و جناب حاجی آقا محمد و جناب آقا محمد حسین بساحت اقدس مشرف گشتند پس از آن آقازاده ها در مصر و اسکندریه بتجارت مشغول شدند و جناب آقا احمد افندی که از تمام انجال محترمشان کوچکتر بودند و جناب اقا علی اکبر دامادشان مع اهل بیت و صبایای محترمشان در یزد مدت شش ماه تقریبا در خویدک منزل اقا ملا مهدی تشریف داشتند که از انجا تماما بساحت اقدس توجه فرمودند» (4)
همچنین شرح حال ایشان در تاریخ امری یزد صفحات 99- 103 وارد شده.
حضرت عبدالبهاء در تذکرة الوقا در شرح حال ایشان چنین مینویسند قوله الاعزّ:
«جناب حاجی عبد الرّحيم يزدی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب حاجی عبد الرّحيم يزدی است اين نفس نفيس از اهالی يزد بود و از بدايت حيات در نهايت زهد و تقوی و در ميان مردم شخص مقدّس شهير و در عبادت و مواظبت بر اعمال صالحه بیمثل و نظير در نزد کلّ بديانت مسلّم و شب و روز در عبوديّت درگاه احديّت ثابت و محکم بینهايت سليم و حليم و رحيم و حميم بود باری، چون استعداد کامل داشت بمجرّد استماع نداء از ملکوت اعلی طبل الست را جواب بلی گفت و بتمامه منجذب اشراق نيّر آفاق گشت و بیمحابا بهدايت متعلّقان و آشنايان پرداخت در شهر شهير شد و در نزد علماء سوء منفور و حقير لهذا مورد اذيّت و بلا گرديد و مغضوب و مبغوض اهل نفس و هوی شد * خلق شور يدند و علماء سوء در قتل او کوشيدند حکومت نيز نهايت جور و جفا مبذول داشت حتّی اين شخص سليم را اذيّت شديد نمودند چوب و تازيانه زدند و زجر روز و شبانه نمودند لهذا مجبور بر ترک اوطان گشت و آواره کوه و صحرا شد * تا آنکه بارض مقدّس وارد گشت ولی در نهايت ناتوانی هر کس ميديد گمان ميکرد نَفَس اخير است و نهايت تحليل جسم عليل. لهذا بورود حيفا جناب نبيل قائن ملّا محمّد علی بسرعت بعکا آمد و از اين عبد رجا نمود که فوراً حاجی مذکور را بخواهيد زيرا بیحد ناتوان و در سکرات موت است. گفتم تا بقصر بروم و از حضور اجازت طلبم فرمود که اين بطول می انجامد و حاجی بعکا نميرسد من مرادم اينست که نَفَس اخير در عکا برآرد و باين موهبت عظمی مشرّف گردد فوراً او را بخواهيد. اين عبد نيز خواهش ايشان را پذيرفتم و فوراً حاجی مذکور را خواستم چون بعکا رسيد اين عبد در او جز همسی از حيات نديد گاهی چشم ميگشود و لکن ابداً تکلّم نمينمود ولی از نفحات سجن اعظم حيات جديد ديد و شوق لقا نفحه تازه در او دميد چون صبح بعيادت او رفتم حاجی را در نهايت روح و ريحان يافتم بساحت اقدس رجای مثول نمود گفتم موکول باذن و اجازه است انشاء اللّه باين عنايت مخصّص ميگرديد چند روز بعد اجازه تشرّف حصول يافت و به پيشگاه حضور شتافت چون بساحت اقدس رسيد روح حيات در او دميد بعد از مراجعت ملاحظه شد که حاجی حاجی ديگر است و در نهايت صحّت و سلامت جناب نبيل قائن مبهوت گشت و گفت هوای سجن ياران حقيقی را حيات جديد است باری، شخص مذکور در جوار عنايت ايّامی بسر ميبرد و شب و روز بذکر و فکر تلاوت آيات و مواظبت بر عبادات می گذارند لهذا معاشرت قليل داشت و اين عبد بسيار مواظبت مينمود و غذای خفيف سفارش ميکرد تا آنکه صعود حضرت مقصود بنيان ويران کرد آتش حسرت شعله زد آه و فغان برخاست اکثر اوقات با چشمی گريان و قلبی سوزان حرکت مذبوحی می نمود بر اين منوال ايّام بسر برد و هر روز آرزوی ترک اين خاکدان ميکرد تا از اين حسرت و فرقت رهائی يافت و بجهان الهی شتافت و در عالم انوار در محفل تجلّی پروردگار در آمد عليه التّحيّة و الثّناء و عليه الرّحمة الکبری و نوّر اللّه مضجعه بسطوع الانوار من ملکوت الاسرار.. » (5)
منابع
1. ظ ح: 6، 828-829
2. ب ص، 133
3. ب ص، 234
4. خ م، 45-47
5. ت و، 105- 107