عبدالغنی اردکانی- ملا آخوند
ديگر از معاريف اهل بها ملا عبدالغنی که ملائی ساکن اردکان بود و در جوانی بواسطۀ ملا رجبعلی شهير بسال 1295 فائز به ايمان گرديده لسان به تبليغ بگشود و بدين نام شناخته گشت و معاندين اشرار به تعرّضش برخاستند و در فتنۀ سال 1308 ملاها فرصت غنيمت شمرده اشرار را تحريک نمودند که در خانه بر وی بتاختند و چندان با زنجير و کارد بزدند که نيمه جانی باقی ماند و بدانحال بخانه مجتهد رساندند و مجتهد فرياد زد که بکشيد بکشيد و مردم آنچه خواستند کردند و هنگاميکه خواستند جسد را به خندق انداخته بسوزانند و تنی از مأمورين حکومت وی را بخانه بردند و گمان شفا نمی نمودند ولی متدرّجا جراحات بهبودی يافت و ناچار به شهر يزد اقامت گزيد و حاجی ميرزا محمّد تقی وکيل الدّوله نهايت ملاطفت و مساعدت نسبت بوی ابراز داشت و متدرّجا غايت شهرت بنام اين امر حاصل نمود و اخيرا دکّه ای باز کرده به کسب اشتغال جست و چندی در دکّه و بازار عبور و مرور داشت تا آنکه شرارت و رزالت اهالی موجب شد دکّه ببست و در خانه نشست و تنها بخدمات اين امر دل نهاد و در ليالی به مجامع و محافل رفته با نطقهای فصيح و مزاحهای مليح بر مسرّت حاضرين می افزود تا در فتنۀ سال 1321 اعدا بصدد او برآمدند و او چون سليلش دکتر عبدالخالق در مريضخانۀ انگليسی خدمت داشت و مورد ملاطفت دکتر ويت هينری بود ايامی مصون ماندند ولی انبوه اشرار یورش بقلعهٴ حکومتی بردند و هجوم آوردند و حکمران جلال الدّوله از خلف در قلعه با آنان علتّ پرسيد و ملا عبدالغنی را خواستند و او سوگند ياد کرد که در قلعه نيست و شاهزاده پيام به دکتر وايت فرستاد که اگر چنانچه بهائيان را پناه دادی زنهار زنهار که مردم عاقبت دانسته و حمله می آورند و تعرّض به انگليسان ميکنند و اين موجب سرافکندگی من نزد دول خارجه ميشود و لذا دکتر از ملا عبدالغنی پوزش خواسته و اظهار داشت که شبانه خارج شود و ملا عبدالغنی خواست که در دهليز خانه بماند و چون معاندين رسند خود را تسليم دهد و دکتر راضی نشد و دکتر خواست محاسنش را تراشيده با لباس مبدّل بيرون کنند که مردم نشناسند و او رضايت نداد ولی عبدالخالق را نگهداشتند و ملا عبدالغنی انگشتر از دست خود درآورده به پسر داد و با دامادش آقا حسين اخوان از آن خانه بيرون آمد و سر به بيابان نهادند و در آن تيره شب با مشقت بسيار خود را بقريه اله آباد رساندند و بخانۀ مهتر رستم مهربان درآمدند که ايشان را در باغ جنب خانۀ مسکونه مکان داد و با زوجه اش زمرّد پذيرائی کردند تا پس از چند شبانه روز که چون غبار انقلاب و اضطراب فرو نشست عازم شهر گرديدند و از آنسو دکتر وايت دکتر عبدالخالق را تا هنگام ظهر روزی ديگر نگهداشت ولی از جانب جلال الدّوله بواسطۀ کشيش ملکم انگليسی بوی پيام رسيد که نگهداری از هيچ فردی از بهائيان موافق حزم و احتياط نيست لذا شبی ديگر بدو اظهار داشته دستور داد که به بانگ رفته باتّفاق حاجی شعبان و آقا سيّد فخر الدّين که در بانگ و شيرازند سفر کند و آقا عبدالخالق شبانه چون از خانه دکتر به بانگ روان بود در بين راه و بيابان به عمله سيم کش برخورد و آنان به وی گفتند که بهائی هستی و ميگريزی و چون به نزد بانگ رسيد مستحفظين سرباز زده وی را راه ندادند و لاجرم برگشت و نزد عملۀ مذکور بماند و يکی از آنان انگشتر مذکور را از جيبش درآورد و چون صبح شد چند عدد مسکوک نقره به آنان داد و به شتاب تمام به راه افتاد و در آنحال تنی از عمله بشتافت و عددی چند از مسکوک نقره بگرفت تا وی را به کسی رساند که از او حمايت و صيانت نمايد ولی تا ظهری باز نيامد و عبدالخالق ناچار به راه افتاد تا در صحرای زراعتی قريه مريم آباد به دهقانی رسيد و به علتّ شدّت عطش آب طلبيد و دهقان چند خيار بدو داد و چون خواهش منزل کرد دهقان جواب گفت با اينکه درين ايام بهائی بخانه راه دادن امری خطرناک است معذلک جای ميدهم و شب وی را در خانه نگهداشته و روزی ديگر چون بشهر رفته بشنيد که مجتهدین فتوی دادند که در شهر و دهات هر خانه ئيکه مأمن بهائيان واقع شود بايد ويران گردد و اموال به يغما رود و پاسی از شب گذشته بخانه رسيد و بعلتّ اصرار عبدالخالق منتظر ماند و در بامداد فجر وی را به بالاخانه ويرانه که محلّ عبور کسی نبود جای داد و هنگام زوال که عطش غلبه کرد بخانه دهقان رفته جرعه آبی بياشاميد و باز عطش غلبه نمود و از آب انباری آب آشاميد و بدان حال درنگ ممکن نبود و دل به کشته شدن نهاده عودت بسوی شهر کرد و به مريضخانه انگليسی مذکور درآمد و او را نگهداری کردند تا امنيت حاصل شد و بالجمله ملا عبدالغنی همه عمر را صرف در تبليغ کرد و بسال 1335 در يزد در گذشت و در مقبره حظيره افنان مدفون گشت (1) جناب عبدالغنی اردکانی از اکابر مبلغین یزد میباشند شرح حال ایشان را فیروز فیروزمند که توسط ایشان بامر الهی هدایت شده اند نوشته شده اند و همچنین اردشیر هزاری و پسر ایشان دکتر عبدالخالق ملکوتیان جناب قابل آباده ای نیز شرحی در باره ایشان نوشته اند. جناب عبدالغنی در ترک آباد اردکان متولد و پس از تحصیلات مجتهد اردکان شده و در ابتدا به امر حضرت رب اعلی و بعد توسط فردی بنام ملا رجبعلی به امر مبارک مؤمن گردیدند در همین اوان لوحی بنام ایشان نازل شد ار د ک عبد قبل غنی بسمه المهیمن علی ما کان و ما یکون تبارک الذی نزل الایات کیف اراد و انطق الاشیاء علی انه لا اله الا هو و در سنه 1295 در سلک مؤمنین وارد شد. پسر بزرگ ملا عبدالغنی که میرزا هادی بود طبابت میکرد و در سفری جناب ابوالحسن اردکانی عازم ارض اقدس بودند از ایشان خواستند همراه بروند و عذرشان این بود که جمالقدم از طبقه علما بیزارند و این خبر را بعد از سؤال جمالقدم فرمودند و جمالقدم فرمودند که جناب عبدالغنی نزد ما عزیز است داماد جناب ملا عبدالغنی جناب محمد حسین اخوان صفا بودند ایشان بعد از ایمان از پیشنمازی دست کشیدند و مورد غضب جهلا و ضرت و شتم بحد موت واقع شدند و مدتی هم به دکانداری مشغول بودند ولی بیشتر به تبلیغ مشغول بودند تا بفروش اجناس لوحی از حضرت عبدالبها خطاب به ایشان: هوالله ای سرور حزب ابرار فی الحقیقه ثابتی و بر قرار و جانفشانی و سرحلقه احبا ... ایشان در سال 1335 ه ق بملکوت ابهی صعود میکنند (2) از علمای اردکان بود که تصدیق امرمبارک کرد. صاحب الواح از جمالقدم است آخوند ملا عبدالغنی اردکانی و پسرشان آقا عبدالخالق و دامادشان آقا محمد حسین اخوان صفا که در ابتدای ضوضا رفتند به محل امنی از مومنین و مقدسین و محترمین اردکان بودند
منابع
1. ظ ح: 6، 835-837
2. م ﮬ: 3، 62-123 همچنین ت ی، 121 و 323