علی بسطامی - ملّا
ملّا علی بسطامی یکی از مشهورین علمای بیان و از حروف حیّ و فردی که نامش را جمال قدم از جمله چهارصد تن از علمای بیان در کتاب مستطاب ایقان برده اند و اوّلین فردی که در راه امر بدیع دچار مسجونیّت شده و تحمل صدمات نمود. ملّا علی بسطامی زادگاهش در یکی از قراء و توابع بسطام در سر راه طهران- خراسان بود و در وطن تحصیلات ابتدائیه را آغاز نمود و در آغاز جوانی به علّت شدّت علاقه ابوین و خویشان ازدواج نموده صاحب عائله گردید و تحصیلات تکمیلی را در مشهد و خراسان نمود و به حکم تجسس و طلب شدید و انصاف و اخلاص در ایمان و زهد و تقوی و عبادت وی سبب ارتباط او با یکی از علمای شیخیه گردید و بدین موجب پیرو شیخ و سیّد شده با سیّد مراسله آغاز کرد و عائله را در وطن برجای گذاشته و به کربلا شتافته در محضر سیّد تلمذ کرد و هفت سال ملازم سیّد بود و درک فیض کرد و از علمای بزرگ شد و پدر و خویشاوندانش بدان سو شتافته با تحصیل اجازه استاد وی را به وطن باز آوردند ولی او مداومت در اقامت در وطن نتوانست و باز به محضر استاد برگشت و در هنگام وفاتش حاضر و اشک از دیدگانش جاری بود.(1) پس از بازگشت ملّاحسین از مأموریتش که بامر استادش انجام گرفته بود و برگزاری مراسم سوگواری ملّا حسین با برادر و خالوزاده اش برای اعتکاف به کوفه مسافرت کرد. بقیه داستان ملّا علی بسطامی را نبیل چنین روایت کرده است که عینا در این مقال درج میگردد: « پس از چند روز ملّا علی بسطامی که از مشاهير شاگردان مرحوم سيّد بود با ١٢ نفر ديگر از همراهان خود بمسجد کوفه وارد شدند. ورود اين جمعيّت سکون و آرامش آن محلّ را بر هم زد و فضای مسجد که بیسر و صدا بود بورود آن ١٣ نفر با هياهو و سر و صدا همراه شد ملّا علی بسطامی اطّلاعاتش دربارهء تعاليم حضرت شيخ و سيّد فراوان بود حتّی بعضی او را از ملّا حسين بالاتر ميدانستند. پس از ورود بمسجد چون ملّا حسين را مشغول عبادت و توجّه ديد در ابتدا خواست دربارهء وجههء عزيمت و منظور از ملّا حسين سؤالی کند لکن ملّا حسين پيوسته بتوجّه و نياز مشغول بودند و برای ملّا علی وقت مناسبی پيش نمیآمد. چند مرتبه خواست که نزد ملّا حسين برود ولی باز مبادرت نکرد بالاخره تصميم گرفت که او نيز بعبادت مشغول شود. برای مدّت چهل روز با ٩ نفر ديگر از همراهانش باعتکاف پرداخت. سه نفر ديگر هم بتهيّهء لوازم و مايحتاج مشغول بودند.» (2) ملّا حسین بعد از اتمام اعتکاف چهل روزهء بهمراهی برادر و خالو زادهاش از راه دریا به بوشهر و از آنجا به شیراز رفته و موفق به ایمان به حضرت ذکرالله الاعظم گردید و ملّا حسین مدت چهل روز تنها مومن به امر حضرت ربّ اعلی بود و وقایع این دوران را نبیل چنین نقل میکند: « هر روز منتظر غروب آفتاب بودم (ملّاحسین) که بحضور مبارک مشرّف شوم شبی بمن فرمودند فردا سيزده نفر از رفقايت ميآيند دعا کن آنها نيز از صراطی که از موی نازکتر و از شمشير برندهتر است بگذرند. صبح هنگام طلوع آفتاب که از منزل حضرت باب مراجعت کردم ديدم ملّا علی بسطامی با دوازده نفر از همراهانش وارد مسجد ايلخانی شدند. من فوراً بتهيّهء اسباب راحتی آنها مشغول شدم. چند روز از اين مقدّمه گذشت يک شب ملّا علی بمن گفت خوب ميدانی که اعتقاد ما دربارهء تو چيست ما تو را باندازهای صادق و راستگو ميدانيم که اگر خودت ادّعا ميکردی که قائم موعود هستی بدون درنگ ادّعای ترا قبول ميکرديم ما خانه های خود را رها کرديم و بجستجوی قائم موعود پرداختيم تو اوّل کسی هستی که باين کار مهمّ اقدام کردهای من و رفقايم ترا پيروی کردهايم و تصميم گرفتهايم تا مقصود خود را نيابيم دست از طلب باز نداريم عجالةً تا اينجا دنبال تو آمدهايم و حاضريم که هر که را قبول کنی ما نيز قبول کنيم با اينهمه چطور است که تو اينطور راحت نشسته و دست از تجسّس و طلب کشيده و مجلس را آراستهای خواهشمنديم حقيقت قضيّه را اظهار کنی و ما را از شکّ و ريب نجات بخشی. ملّا حسين در جواب ملّا علی فرمودند چنان مینمايد که همراهان شما سکون و سرور مرا بواسطهء شهرت و اعتباری ميدانند که در اين شهر برای من حاصل شده است ولی اينطور نيست زيرا دنيا و آنچه در آن موجود است هر گز ممکن نيست حسين بشرويه ئی را از محبوبش غافل سازد. از اوّلين ساعتی که بجستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خويش را در سبيل محبّتش بر خاک بريزم از همان ساعت خود را ببلا انداختم و در دريای مصائب غرقه ساختم من هيچوقت بأمور دنيوی و شئون فانيه نظری ندارم و جز رضای محبوب بزرگوار چيزی نميخواهم. آتش محبّت او که در قلب من شعله ور است هيچگاه خاموش نشود تا آنکه خونم در راهش ريخته شود و شما انشاءاللّه آن روز را خواهيد ديد. الحمد للّه که بصرف فضل و کرم خويش ابواب رحمتش را بر رخسار ملّا حسين گشوده است من نظر بامر و فرمان آن حضرت در اين شهر بتدريس مشغول شدهام تا باين واسطه مطابق دستور مبارکش آن حقيقت مختفی و مستور ماند. از اينمطالبی که جناب ملّا حسين بملّا علی بسطامی فرمودند ملّا علی يقين کرد که ايشان بگنج مقصود پی بردهاند. با چشمان اشک آلود از ملّا حسين حقيقت قضيّه را جويا شد. ملّا حسين گفت من در اين خصوص چيزی نميتوانم اظهار کنم اميدوار بفضل خدا باش مگر خود او تو و همراهانت را هدايت کند و سبب اطمينان شما شود. ملّا علی نزد رفيقان خود شتافت و مکالمه خود را با ملّا حسين بآنها گفت. از اين خبر قلوب آنان مشتعل شده فوراً هر يک بگوشهای شتافته بدعا و مناجات پرداختند. شب سوّم ملّا علی بسطامی در عالم رؤيا مشاهده کرد که در مقابل چشمش نوری ظاهر شد در دنبال آن نور روانه شد تا بهدايت نور بحضور حضرت محبوب فائز گرديد آنوقت نصف شب بود که اين رؤيا را مشاهده کرد با سرور تمام و نشاط عجيب در اطاق خود را باز کرده بيرون شتافت و بحجرهء ملّا حسين روان شد و خود را در آغوش او افکنده ملّا حسين او را در آغوش گرفت و گفت " ألحَمدُ لِلّهِ الّذِی هَدانا لِهذَا وَ ما کُنّا لِنَهتَدِی لَو لا اَن هَدانا اللّه ". ( قرآن ٤٢:٧) در همان روز در هنگام طلوع آفتاب ملّا حسين و ملّا علی بمنزل حضرت باب شتافتند، دم منزل غلام سياه حضرت باب را منتظر يافتند که بآنها گفت قبل از طلوع آفتاب آقای من مرا احضار فرمود و بمن امر کرد در را باز کنم و در عتبهء در منتظر باشم تا دو مهمان عزيز وارد شوند و بمن امر فرمود از طرف هيکل مبارک بشما خوش آمد گفته و بگويم " ادخلوها بسلام اللّه " ملّا علی بحضور مبارک مشرّف شد فرق ورود او با ملّا حسين اين بود که ملّا حسين حجّت طلبيده ايمان آورد لکن ملّا علی با قلبی مملوّ از ايمان بحضور مبارک مشرّف شد.»(3) بعد از تکمیل حروف حی ملّا علی بسطامی اولین فردی بود که مأموریت رفتن به کربلا برای اعلاء و انتشار امر جدید یافت و شیراز را بهمین منظور ترک کرد. در این مقال نبیل چنین مینویسد: «آنگاه ملّا علی بسطامی را احضار کردند و با نهايت محبّت و مهربانی با او تکلّم کردند و باو فرمودند شما بايد فوراً بجانب نجف و کربلا عزيمت نمائی. آنگاه مصائب و مصاعبی که در راه او ميبايستی پيش بيايد يکايک را برای او بيان کردند و فرمودند تو بايد در ايمان خويش دارای ثبات و استقامت باشی و مانند کوه از ارياح شديدهء امتحانات و مصائب متين و پابرجا باشی. از جهال و مردم نادان نهراسی و از لعن و سبّ علما و پيشوايان بيمی در دل راه ندهی هيچ چيز نبايد ترا از انجام مقصود باز دارد زيرا خداوند تو را بمائدهء آسمانی دعوت فرموده و در جهان جاودانی برای تو آن را مقرّر و مهيّا ساخته. تو اوّل کسی هستی که از بيت اللّه خارج ميشوی و برای تبليغ امر سفر مينمائی و اوّل کسی هستی که در سبيل نصرت امراللّه گرفتار بلا ميشوی. اگر در اين راه جان خود را هم بدهی مطمئنّ باش که اجر تو جزيل است و بموهبت کبری خواهی رسيد. ملّا علی بسطامی پس از استماع بيانات مبارکه برای اجرای امر بپا خاست و از شيراز بيرون رفت. در يکفرسخی شيراز جوانی از شهر باو رسيد نام اين جوان عبد الوهّاب بود و از ملّا علی در خواست نمود که بحرف او گوش بدهد و در حالتی که اشک از چشمش سرازير بود بملّا علی گفت " خواهش دارم اجازه فرمائيد من در خدمت شما باشم زيرا خيلی دل تنگ شدهام بیاندازه پريشان حال هستم ديشب در عالم رؤيا مشاهده نمودم که جارچی در بازار شيراز جار ميزند و مردم را مژده ميدهد و ميگويد حضرت امير عليه السّلام تشريف آوردهاند برخيزيد برويد جستجو کنيد و تماشا کنيد که آن حضرت برات آزادی از آتش جهنّم را بمردم ميدهد بشتابيد هر کس که برات آزادی را از آن حضرت بگيرد گناهانش آمرزيده است و هر کس محروم شود از بهشت برين محروم خواهد بود ". بمحض اينکه صدای اين جارچی بگوش من رسيد برخاستم و دکّان خود را بستم و در بازار وکيل براه افتادم تا بجائی رسيدم که ديدم شما ايستادهايد و مردم دور شما اجتماع کرده هر يک از نفوس از دست شما ورقهای ميگرفت آهسته بگوش او کلمهای ميگفتيد که از استماع آن کلمه فرار کرده فرياد ميکشيد وای بر من که از مهر و محبّت امام محروم و بيچاره من که جزو مطرودين و ساقطين محسوبم. از خواب بيدار شدم و در افکار زيادی غوطه ور شده بالاخره بجانب دکّان خود آمدم ناگهان شما را ديدم که همراه شخصی که عمّامه بر سر داشت از مقابل من گذشتيد و او با شما مشغول مذاکره بود چون شما را ديدم از جای خود برخاستم قوّتی در من ايجاد شد که شرح آن نتوانم و بسرعت دويدم تا بشما برسم چيزيکه باعث تعجّب من شد اين بود که چون بشما رسيدم ديدم همانجائيکه شما را در خواب ديدم ايستاده بوديد مشغول مذاکره هستيد و آن شخص عمّامه بر سر، اقوال شما را ردّ ميکرد باو گفتيد " گر جمله کائنات کافر گردند- بر دامن کبرياش ننشيند گرد "من در گوشهای ايستاده مقداری با شما فاصله داشتم و بمراقبت شما پرداختم بالاخره از محلّ خود براه افتاديد و بطرف دروازهء کازرون روان شديد من دنبال شما آمدم تا اينجا که بشما رسيدم. ملّا علی او را وادار کرد که بشهر مراجعت کند و بکار مشغول شود باو فرمود همراهی شما با من مرا در مشکلاتی خواهد انداخت، بشيراز مراجعت کن و مطمئنّ باش زيرا که تو در جرگه مؤمنين محسوب هستی. پس از مکالمات زياد که بين اين دو نفر جريان يافت ملّا علی بسطامی بالاخره به همراهی آن جوان تن در داد و کار خود را بخداوند واگذار کرد. چون اندکی دور شدند حاجی عبد المجيد پدر عبد الوهّاب برای مراجعت دادن فرزند خود در دنبال آنها روانه شد و با ملّا علی بسطامی در نهايت خشونت رفتار کرد. حاجی عبد المجيد بعد از آنکه بامر مبارک مؤمن شد اغلب اين واقعه را برای احبّا نقل ميکرد و در حين شرح قضيّه اشک از چشمش جاری ميشد و ميگفت چقدر من متأسّفم از رفتاريکه در آن روز مرتکب شدم الحمدللّه که خداوند مرا هدايت فرموده و گناه مرا بخشيده، من در بين کارکنان پسران فرمانفرما بودم، فرمانفرما والی فارس بود و بواسطه نسبت بفرمانفرما هيچ کس جرأت نميکرد بمن جسارت يا اذيّت کند . غفلةً شنيدم پسر من عبد الوهّاب دکان خود را ترک کرده و از شهر بيرون رفته من فوراً از دروازه کازرون خارج شدم و در طلب او شتافتم چماقی در دست من بود تصميم داشتم پسرم را بزنم شنيده بودم که مردی که بر سر عمّامه دارد با پسر من همراه بوده است خشم من بیاندازه بود رفتم تا بآنها رسيدم. چون چشمم بملّا علی افتاد با نهايت خشم باو حمله ور شدم و بکتک زدن او پرداختم. در بين ضرباتی سخت که باو وارد ميشد گفت ای عبد المجيد دست نگهدار زيرا خداوند بحال تو بينا و چشمان او ترا مراقب است خدا را شاهد ميگيرم که سبب بيرون آمدن پسرت از شيراز من نبودم و بهيچوجه باذيّت تو اهمّيّت نميدهم ... روزی پشيمان خواهی شد و به بيگناهی من واقف خواهی گشت. ولی من باقوال او اعتنائی نکردم و آنقدر او را زدم تا خسته شدم و بالاخره به پسرم امر کردم که از ملّا علی جدا شده با من بشهر برگردد وقتيکه با هم بشهر میآمديم پسر من خوابی را که ديده بود برای من حکايت کرد. چون آن را شنيدم تأسّف شديدی سراپای مرا گرفت اين تأسّف با من همراه بود تا وقتيکه از شيراز به بغداد عزيمت نمودم و از بغداد بکاظمين رفته مسکن گرفتم. پسر من عبد الوهّاب در کاظمين مشغول کار بود. من از امر بی خبر بودم تا در سال ١٢٦٧ هجری که حضرت بهاءاللّه بطهران آمدند و پسرم از کاظمين رفته جزو محبوسين سياه چال بود و در سنه ١٢٦٨ بشهادت رسيد. بعداً که حضرت بهاءاللّه ببغداد نفی شدند بصرف فضل رحمت الهيّه شامل حال من شد و از حقيقت امر مبارک مطّلع شدم از گناه من در گذشتند و مرا عفو فرمودند.» (4) ملّا علی بسطامی ثانی حروف حیّ گردید و در توقیعی صادر از قلم مبارک حضرت باب در شأنش چنین مسطور است «فان فی عبادالله عباد اذا سمعوا آیه یؤمنوا کما آمن علی البسطامی سلام الله علیه باستماع آیه واحدة من دون طلب بینه من غیرها » (5) مضمون این عبارت از اینقرار است: "در بین بندگان خداوند عبادی هستند که بمجرد شنیدن آیه ای ایمان میاورند مانند علی بسطامی سلام خداوند بر او باد با شنیدن فقط یک آیه بدون درخواست برهان و غیر از آن ایمان آورد". و نیز در صورت زیارت مفصلی مشتمل بر وظائف و آداب مخصوص که حضرت به او دادند تا مرقد مطهر حضرت امیرالمومنین را درنجف زیارت نماید این آیات مندرج میباشد «اللهم انی اشهدک بما قد عرفت من دعوة سرالمومن هذا علی البسطامی الذی قد قطع سبیله علی الصراط الاکبر بجودک اقرب من الوصل سئوال سبیل العبودیه فی الورود علی حرم ال الله سلام الله ...»(6) جناب ملّاعلی بسطامی پس از اخذ تعليمات لازم از محضرحضرت باب عازم بوشهر گرديد و نزد خال مبارك رفت و از آنجا راهی عراق شد. پس از توقف كوتاهی در كوفه عازم نجف گرديد. ابتدا بزيارت مرقد حضرت علی رفت و زيارتنامه مفصل مخصوصی را كه حضرت باب نازل و بدو عنايت فرموده بودند در آن مرقد مطهر تلاوت نمود سپس راهی مقر سكونت شيخ محمّد حسن نجفی مرجع تقليد شيعيان اثناعشری (و مولف كتاب معروف جواهرالكلام في شرايع الاسلام) گرديد و توقيع مبارك حضرت باب را كه خطاب به شيخ مذكور بود به نامبرده ابلاغ و تسليم نمود ملّاعلی با نهايت شجاعت و جسارت در محضر و مدرس شيخ باثبات مدعای حضرت باب پرداخت و دليل حقانيت آن حضرت را نزول آيات مهيمنه وفيره صادره از قلم مبارك شمرد. ملّاعلی در مذاكرات خويش با شيخ محمّد حسن نجفی بتصريح اظهار داشت كه از قلم حضرت باب ظرف چهل و هشت ساعت بياناتی نازل گرديده كه در حجم و تعداد آيات با قران شريف برابر است(7) حضرت ولی امرالله درکتاب قرن بدیع میفرمایند قوله الاعزّ: « اوّلين تصادم بين انوار مشرقه از شمس حقيقت و مظاهر نفی و ظلمت با مراجعت طلعت احديّت به شيراز آغاز شد. از قبل جناب ملّاعلی بسطامی يکی از حروف حیّ كه عنصری شجاع و پر حرارت بود در چنگال اعداء گرفتار و معرض هجوم اهل بغضا واقع گرديد. اين نفس مقدّس به ابلاغ كلمة الله قيام نمود و به نشر نفحات حضرت رحمن مألوف شد و درمحضر شيخ محمّد حسن عالم بزرگ و معروف شيعه لسان به اقامهء دليل و برهان بگشود و بکمال شهامت و اطمينان اظهار داشت که از قلم مولی و محبوب تازه يافتهء وی در ظرف دو شبانه روز معادل تمام قرآن که در مدّت بيست و سه سنه بر پيغمبر اکرم نازل گرديده الواح و آيات صادر ميشود. عاقبت آن جوهر ايمان در دست اهريمنان گرفتار و در غلّ و زنجیر افتاد و اسير و تبعيد گردید و مورد هر گونه اهانت و تحقير واقع شد و به ظنّ غالب به رتبهء شهادت فائز آمد. ملّا علی "اوّلين نفسی است که بيت شيراز را برای ابلاغ كلمة الله ترک نمود و اوّلين حرفی است که جام بلا از کف ساقی بقا بنوشيد " (ترجمه ).» (8) شيخ به تكفير بسطامی پرداخت و او را از مدرس خويش اخراج نمود. حضرت باب در توقيع ديگری كه پس از وقوع اين حادثه خطاب به شيخ مذكور نازل فرمودهاند بدو میفرمايند كه اگر مقام بسطامی را میشناختی در ساحت او سجده مینمودی (عین بیان مبارک اینست "انا بعثنا علیا من مرقده و ارسلناه الیک. لو عرفته لسجدت بین یدیه).(9) ان جناب در کربلا و نجف با شهامت و اخلاص نادر النظیر به ابلاغ امر جدید پرداخته جمعی کثیر را مهتدی ساخت و جماعت ملّایان با معاندت و مخاصمت برخاستند. جناب میرزا ابوالفضائل مینویسند: « چون در سنه 1260 هجریه ملّا علی بسطامی از شیراز به کربلا عودت فرمود و خبر تشرف خود و سائر احباب را به معرفت باب اعلان نمود شورش و هیجانی عظیم در میان اهل علم ظاهر شد و ذکر ظهور باب نظر به ورع و تقوی و مکانت ملّا علی بسطامی شائع و منتشر گشت و لکن جناب ملّاعلی فقط به ذکر لقب آن حضرت اکتفا می نمود و از ذکر اسم ابا و امتناع کلی می فرمود و می فرمود باب ظاهر شده و ما به حضرتش مشرف شدیم و لکن ما را از ذکر اسم مبارک که او کیست و از چه سلسله است و نام ونشان محضرتش چیست نهی فرموده عما قریب ندای او مرتفع شود و اسم و نسبش بر کل معلوم گردد. خلاصه ولوله غریبی در عراق ظاهر شد و در جمیع مجالس ذکر ظهور باب بود و هر کس چیزی میگفت و هر کس در این که باب کیست گمانش به شخصی می رفت و جائی که هیچکس گمان نمی نمود نقطه اولی جل ذکره بود زیرا به سبب حداثت سن و اشتغال به تجارت احدی این گمان ها را در حقّ ایشان نمی کرد همه بالاتفاق گمان میکردند و یا اینکه واثق و خاطر جمع بودند که باب علم الهی باید از بیوتات علم و معرفت باشد نه از صفوف اهل کسب و تجارت و اکثری خاصه شیعیان گمان می نمودند که او البته یکی از اکابر تلامذه سیّد رشتی اعلی الله مقامه است.» (10) باری بشارت جناب ملّا علی سبب اختلاف علمای عراق و هیجان عامه گشت و کیفیت به عرض والی عراق رسید، والی حضرت بسطامی را از کربلا به بغداد طلبید و امر به حبس آن حضرت فرمود و در حبس نیز به اخبار و نشر آثار مبارک میپرداخت و حبس و منع سبب خوف و زجر آن جناب نگشت اخیرا بعدالاخذ والرّد حضرت بسطامی را به قسطنطنیه ارسال داشتند و در اثنای طریق وی را به رتبه شهادت رساندند و شور و هیجانی در عوام انداختند و حکمران دولت عثمانی در کربلا وی را اخذ و حبس نمود سپس با کتب و آثارش به بغداد روانه داشت و والی بغداد مدّت شش ماه آن مظلوم را حبس و قید کرد و در آن مدّت آثاری را که با او بود جمعی از اهالی بغداد و کاظمین و غیرهما مطالعه نموده منجذب شدند و برخی با او در محبس ملاقات مکرر کرده ایمان آوردند و روز بروز اشتهار و انتشار بر مزید شد و به این طریق گروهی از ایرانیان و اعراب ساکن بغداد و دیگر محال عراق از طبقه ملّایان و غیرهم در ظل امر بدیع قرار گرفتند از جمله شیخ بشیر نجفی از طبقه علما سنت و جماعت در سن هفتاد سالگی بود و دیگر شیخ سلطان و جمعی از همراهانش در کربلا و نیز سیّد محمّد جعفر و سیّد حسن جفعر و سیّد علی بشر و جماعتی با او در قصبه کاظمین و نیز شیخ محمد شبل و سیّد محسن کاظمی و شیخ صالح کریماوی و جماعتی از اهل قری مانند شیخ عباس و ملّا محمود و عبدالهادی و مهدی و غیرهم و بالاخره والی مجلسی از علما فراهم ساخت که شیخ نجف بن شیخ جعفر و شیخ موسی از نجف و سیّد ابراهیم قزوینی شهیر از کربلا و شیخ محمّد حسن یس و شیخ حسن اسدالله از کاظمین و سیّد محمّد آلوسی مفتی و سیّد علی نقیب الاشراف و محمّد امین واعظ و شیخ محمد سعید مفتی شافعیه و غیرهم حضور یافتند و جناب ملّا علی را حاضر ساختند و با او محاجّه و مناظره نمودند و او اشاعه ایمان و اذاعه برهان را باعلی ما فی الامکان با پایان برد و فریاد لم و لا نسلم از ملّاها بلند شد گونه ها سرخ و خیشوم ها پر از باد و رگ های گردن سطبر گشت و اگر نه در محضر والی بود داد دل از آن مظلوم می گرفتند و ناچار به تکفیر قناعت کرده حکم نفی و اعدام دادند و والی وی را در محبس نگهداشته ما وقع را به دربار اسلامبول آگهی فرستاد و حکم سلطانی صدور یافت که آن مظلوم را تحت الحفظ روانه دارند لذا به دستور والی عده ای از سواران شدید التّعصب وی را مقیداً تحت المراقبة ازطریق موصل به نام قسطنطنیه بردند دیگر خبری از وی نشد و بعداً خبر رسید که در حبس کرکوک این جهان را بدرود گفت. (11) تاریخ ورود ملّا علی بسطامی را به نجف و کربلا باید در حدود ماه سپتامبر 1844 دانست. حضرت ربّ اعلی هنوز در حجاز تشریف داشتند و به جدّه نرسیده بودند که خبر گرفتاری و دستگیری و مسجونیت ملّا علی بسطامی بایشان رسید. باین حساب ابتدای گرفتاری ایشان را باید در حدود ماه ژانویه 1845 دانست که حضرت باب در مدینه تشریف داشتند، (12) باین حساب در هنگام گرفتاری ایشان فقط سه الی چهار ماه از ورود ایشان به نجف گذشته بود که مدتی چندان طولانی نیست. این خود حاکی از این حقیقت دارد که ایشان در اشاعه امر در کمال صراحت و شدّت و حدّت کوشا بودند و در عرض همین مدّت کوتاه تعداد زیادی را بامر مبارک وارد کردند. همانطوریکه مذکور شد ایشانرا از کربلا به بغداد فرستاده و در حبس نجیب پاشا گرفتار شدند. در این باره جناب ابوالقاسم افنان در کتاب عهد اعلی چنین نوشته اند: «نجیب پاشا در آن وقت فرمانروای عراق بود و از شورش و بلوای علماء شیعه بواسطه وقایع مخوفی که دو سالی قبل از این واقعه در کربلا پیش آمده بود واهمه و هراس داشت بنا براین ملّا علی و جمیع آثاری را که از او گرفته بودند به بغداد خواست و وی را به زندان انداخت در بغداد سرو صدای آن ماجرا و قیام و اقدام علمای شیعه و شیخی که با سرسختی بر ضدّ ملّا علی کمر بسته بودند بالا گرفت و اقدامات آنها به موجب اسنادی که در وزارت امور خارجه کشور ترکیه (دولت عثمانی سابق ) وجود دارد مورد تقویت و پشتیبانی نجیب پاشا بوده است. با این مناسبت آن شورش و غوغا در تمام خاک عراق به صورت گسترده ای شیوع یافت و پای علمای سنّت و جماعت و فرق شافعی و نقش بندی نیز به میان کشده شد. نجیب پاشا در بغدا د مجلسی از علمای بزرگ فرق مختلفه اسلامی بیاراست تا با مطالعه آثار مأخوذه از ملّا علی و مشاوره با یکدیگر تصمیمات مقتضی در باره وی گرفته شود. بطوری که از قرائن بر می آید نظر غائی و نهائی نجیب پاشا از تشکیل آن اجلاسیه آن بوده است که با تکفیر ملّا علی و کافر شناختن او فتوای قتلش از طرف علمای عراق صادر شود تا مجوزی برای از میان برداشتن او در دست داشته باشد و از نظر امور سیاسی جوابگوی دولت ایران نیز باشد آن مجلس تشکیل شد و جمیع علمای معتبر و مجتهدین دو طایفه بزرگ اسلامی شیعه و سنّی فتوای قتل ملّاعلی و تکفیر حضرت باب را مُهر نموده به نجیب پاشا تسلیم نمودند. حضرت باب بعد از مراجعت از مکه بمنظور استخلاص و نجات ملّاعلی بسطامی از حبس حاکم بغداد و متوقف ساختن اجرای حکم قتل وی از بوشهر و مسقط نامه هائی مبنی بر دادخواهی و دادرسی به محمّد شاه، حاجی میرزا آقاسی و مجید پاشا سلطان عثمانی و ملّاحسن گوهر و سایر علما مرقوم داشته ارسال فرمودند ولی همه این اقدامات بلا اثر و بدون نتیجه ماند و توجّهی به درخواست های ایشان معطوف نگردید .»(13) در این مقال از رساله ای که شیخ محمّد مصطفی بغدادی که در آن ایّام نوجوانی بوده و پدرش شیخ محمّد شبل خود شاهد این وقایع بوده نقل می نمائیم گرچه بعضی از وقایع تکراری است ولی بمناسبت اینکه این مرجع از منابع اوّلیه میباشد حائز اهمیت است«جمیع تلامیذ و دوستان سیّد مرحوم (سیّد کاظم رشتی) اعم از آنهائی که در بغداد مقیم بودند تا دیگران که در سایر بلاد عراق سکونت داشتند از واقعه فوت حاج سیّد کاظم محزون و دلتنگ بودند و لیکن دقیقه ای آرام نداشتند و مراقب ظهور حضرت موعود بودند که زمانش را درک کنند. درآن ایّام فرستاده حضرت باب ملّا علی بسطامی در سال هزار و دویست و شصت به کوفه آمد و علناً در آنجا به تبلیغ و انتشار امر حضرت باب و نشر و ابلاغ کلمة الله و آثار منزله از قلم مبارک و کتب و صحائف آن حضرت در جمع علما و ملّاها پرداخت بطوری که علما و آخوندهای کربلا و نجف مضطرب و خائف گشتند و فریاد وادینا و واشریعتا را به عنان آسمان رساندند تا آنجا که حاکم کربلا از ترس بروز فتنه و فساد و بنا به مقتضیات سیاسی حکم به حبس و توقیف جناب ملّاعلی داد و جمیع الواح و آثار و کتبی را که داشتند بگرفت و همه را با ملّاعلی به شهر بغداد عاصمه عراق فرستاد. در آن اوقات حاکم بغداد نجیب پاشا بود که شورش کربلا را در سال هزار و دویست و پنجاه و هفت خوابانیده بود بعد ازاینکه جناب ملّا علی به بغداد رسید دستور توقیفشان را صادر کرد و آثار الهیّه را ضبط نمود. ملّا علی حبس شد ولی پدرم (نویسنده رساله محمّد مصطفی بغدادی و پدر ایشان شیخ محمّد شبل است) هر روز به زندان میرفت و ایشان را ملاقات می نمود و در ظرف مدّت سه ماه هر چه را که روزانه از ایشان می شنید بسمع دوستان و متحرّیان حقیقت میرسانید بطوریکه در این مدّت قلیل جمع کثیری بشرف ایمان فائز شدند که از آن جمله افراد زیر را می توان نام برد: جناب شیخ بشیر نجفی که از مجتهدین طراز اول و عمرش در حدود هفتاد و پنج سال بود، شیخ سلطان کربلائی و تبعه او در کربلا سیّد محمّد جعفر و سیّد حسن جعفر و سیّد علی بشر و تلامیذ او در کاظمین و شیخ محمّد شبل و سیّد محسن کاظمی و شیخ صالح کریماوی و شاگردانش که اغلب ساکنین قراء اطراف بودند مثل شیخ عبّاس و ملّا محمود و عبدالهادی و مهدی و جم غفیری از ارباب عمائم و ملّایان که همه در زمره محصلین و شاگردان علما مذکور بودند. وقتی نجیب پاشا حاکم بغداد ملاحظه نمود که دائره امرالله روز بروز در اتّساع است از علما عراق دعوتی بعمل آورد که با جناب ملّا علی مناظره و مباحثه کنند. لهذا از نجف شیخ موسی و شیخ نجف (شیخ نجف همان شیخ حسن نجفی پسر شیخ جعفر صاحب کتاب کاشف الغطاء) پسر شیخ جعفر و از کربلا سیّد ابراهیم قزوینی و از کاظمین شیخ محمّد حسن یاسین و شیخ حسن اسدالله و از بغداد سیّد محمّد آلوسی و سیّد علی نقیب الاشراف و محمّد امین واعظ و شیخ محمد سعید مفتی مذهب شافعی و غیره را فراخواند و از پدرم شیخ محمّد نیز دعوت نمود که در آن مجلس شرکت کند ولیکن چون پدرم می دانست که غرض نجیب پاشا از انعقاد آن مجلس تهیه استشهادی در ردّ امر الهی است مسئولش را اجابت ننمود و متنکراً از بغداد خارج شد. جناب ملّا علی در آن مجلس دهشت زا حضور بهم رسانید و از او از کیفیّت ظهور و ادّعای حضرت اعلی سئوال کردند و ملّا علی در جواب گفت "انّ الرّوح الحقّ المنتظر قد ظهر و انه هوالموعود فی صحف الله و کتبه" و شروع به تلاوت بعضی از خطب و آیات و مناجات ها از حضرت باب برای آنها کرد بطوری که ایراد آن مطالب در آن مجلس بر علما سخت گران آمد و عموماً اعراض و انکار نمودند و بالنتیجه ملّا علی را تکفیر نموده و فتوی بر قتلش دادند و با این ترتیب آن مجلس مشئوم و منفور خاتمه پذیرفت نجیب پاشا آن استشهاد و فتوی را که علماء عراق صادر و مهر کرده بودند به اسلامبول فرستاد. بر حسب دستور باب عالی جناب ملّا علی را که مدّت شش ماه در بغداد مسجون نموده بودند به محافظین سپردند که ایشان را با آثاری که در دست داشتند دست بسته و زنجیر کرده از طریق موصل به اسلامبول ببرند ورود جناب ملّاعلی با آن وصف و کیفیت به موصل موجب اشتهار و اعلاء امر مبارک شد بعد از اینکه آن جناب را از موصل به سمت اسلامبول حرکت دادند دیگر خبری ازایشان بما نرسید.» (14) آنچه مسلم است و ما اطلاعات نسبتاً دقیق از افرادی که در این مجلس حاضر بودند و گفت و شنود و استنطاق و حتّی فتوای تکفیر ملّاعلی بسطامی در دست است. بعد از این مجلس بعد از آنکه حکم از استانبول دریافت شد ملّا علی بسطامی را تحت الحفظ به سوی استامبول روانه کردند و بر اساس اطلاعات گذشته ما اخبار خیلی دقیقی از احوال ملّا علی بسطامی بعد از ترک بغداد در دست نداریم ولی بر اساس اسناد جدید ملّا علی به استامبول وارد و در اسکله به اعمال شاقه مشغول و در همانجا به ملکوت ابهی صعود می کنند. همچنین مدارکی موجود است که حاجی میرزا اغاسی و حاکم کرمانشاه از نجیب پاشا درخواست عودت ملّا علی را به ایران کرده اند. از طرفی دیگر حضرت ربّ اعلی بعد از اینکه در جدّه به کشتی سوار شدند. و در مسقط از کشتی خارج شده و در آنجا برای خلاصی ملّاعلی اقداماتی فرمودند. جناب ابوالقاسم افنان مینویسند: « دلائل اقامت حضرت باب در مسقط: حضرت نقطه اولی در یکی از توقیعات به تاریخ مسافرتهای خویش از هنگام عزیمت از شیراز تا مراجعت از مکه اشاره می فرمایند. در نتیجه مدلل است که در اوائل ماه ربیع الاول سال 1261 هجری قمری ازمکه به مسقط رسیده و تصمیم گرفته اند که به مقتضیاتی چند مدّتی را در آن شهر توقف نمایند و سپس بصوب کربلا رهسپار شوند. اوّل به منظور ابلاغ امر به شیخ سلیمان عالم معروف و مجتهد نافذ القول مسقط که پیرو طریقه تسنن بود ولی شیخ نامبرده استکبار کرد و تصدیق امرالهی را ننمود ... دوّم برای تهیّه مقدّمات و تمهیداتی جهت استخلاص ملّا علی بسطامی که در زندان نجیب پاشا در بغداد بود. حضرت نقطه اولی هنوز در حجاز بودند که خبر گرفتاری ملّاعلی بسطامی به اطلاعشان رسید و از همان روز در صدد استخلاص و نجات آن نفس نفیس از چنگال ملّاهای پر تدلیس و حاکم بغداد بر آمدند و چون به مسقط رسیدند فرصت مناسبتری برای مکاتبه با اولیای امور ایران و عثمانی به دست آوردند بنابراین در آنجا از ملّا حسن گوهر که خودش را زعیم طایقه شیخیه و جانشین سیّد رشتی می دانست خواستند که لوح نازله از قلم حضرت ربّ اعلی را که خطاب به سلطان عبدالمجید خلیفه آل عثمان بود به توسط نجیب پاشا حاکم بغداد به خلیفه برساند. بعلاوه از شخص وی خواستند که برای استخلاص ملّاعلی از زندان نجیب پاشا اقدام کند متأسفانه اقداماتی که معمول شد مؤثر واقع نگردید یعنی ملّاحسن بجای کوشش برای استخلاص ملّا علی حکم قتل او و تکفیرحضرت باب را امضاء کرد و بعلاوه معلوم نیست لوح مزبور را که به صورت داد خواهی به نام مجید پاشا ارسال فرموده بودند به دست نجیب پاشا رساند یا خیر؟ ..... یک لوح خطاب به محمد شاه که به طهران فرستاده شد و در آن حضرت باب هم ادعای خودشان را به اطلاع وی رسانیدند و هم استدعای استخلاص ملّا علی بسطامی را از حبس نجیب پاشا نمودن. » (15)
جناب ملّا علی بسطامی از چهره های شناخته شده و مشهور بوده و در تاریخ دیانت بابی ستاره ای درخشان میباشند. ایشان در علم و کمال و گذشته از آن در شجاعت و طلاقت لسان دست کمی از ملّا حسن جواهری نداشتند. ولی فرقشان درانقطاع بود که بین جناب ملّا علی و دیگر علما از زمین تا آسمان بود. "میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است" ملّا علی بسطامی خود بتنهائی برهانی عظیم بر صدق ادّعای حضرت ربّ اعلی است.
منابع
۱. ظ ح : 3، 87
۲. ت ن، 37
۳. ت ن، 37 49-50 همچنین ح ب ، 187
۴. ت ن، 37 67 – 69
۵. ظ ح : 3، 88
۶. ماخذ فوق
۷. ح ب ، ۱۹۸ همچنین ظ ح : 3، 88
۸. ق ب، 52-53
۹. ظ ح : 3، 88
۱۰. ک غ ، 71 و همچنین ظ ح : 3، 87 ن. ک. به پاورقی
۱۱. ظ ح : 3، 89
۱۲. ح ن ا، 143-144
۱۳. ع ا، 157
۱۴. رساله محمّد مصطفی بغدادی در چهار رساله تالیف ابوالقاسم افنان، 19 الی 21
۱۵. ع ا، 82