احمد یزدی نوه عبدالرضا خان صاحب لوح احمد عربی - میرزا
شرح احوال احمد یزدی (احمد یزدی نوه عبدالرّضا خان پیشکار محمد علی میرزا پسر فتحعلیشاه صاحب لوح احمد عربی) در تاریخچهای که توسّط جامعهٔ بهائی عشقآباد تهیّه شده ثبت گردیده است. طبق این نوشته احمد صد سال زندگانی کرده و در سال ۱۳۲۰ هجری مطابق ۱۹۰۲ میلادی درگذشته است. شرح حال ذیل از کتاب نفحات ظهور حضرت بهاءالله جلد 2 (1) و خاطرات حاجی محمّدطاهر مالمیری ....(2) خلاصه و اقتباس شده دیگران هم در بارهٔ زندگی احمد یزدی مطالبی نوشته اند. احمد در یک خانوادهٔ ثروتمند و متنفّذ یزدی چشم به جهان گشوده بود. وی از همان اوان کودکی و در سنین نوجوانی علاقهٔ خاصّی به تصوّف داشت و در همان سالهای اوّلیّهٔ حیاتش اغلب به اطاقی پناه میبرد تا در تنهائی و عزلت با خدایش راز و نیاز کند و بالاترین آرزویش این بود که با قائم موعود ملاقات نماید. احمد به هر کسی که میتوانست در این زمینه راهی به او نشان دهد گوش میکرد و اغلب در پای صحبت مرتاضان و درویشان که مدّعی داشتن نور الهی در بطون خود بودند مینشست و به گفته هایشان گوش میداد.
پدر احمد و خانواده اش که مسلمان متعصّب بودند از تمایل احمد به طریقت ریاضت و درویشی، مضطرب و پریشان بودند. آنان وی را تحت فشار بسیار گذاشتند تا شاید از این افکار دست بردارد ولی روح تسلّط ناپذیر احمد چنان نبود که با زنجیر تعصّب مهار شود. وی که محیط زادگاهش را برای تعالی روحیش مناسب نمیدید دست به یک اقدام غیرعادی زد و خانه و خانواده را ترک گفت. در آن روزها بندرت اتّفاق میافتاد که جوانی شهر و موطن خود را آنهم بدون کسب رضایت والدینش ترک کند ولکن احمد با نیروی مقاومت ناپذیری در جهت یافتن جوهر حقیقت و فوز به لقای قائم موعود کشیده میشد. احمد یک روز صبح زود به بهانهٔ اینکه به حمّام میرود با یک بسته لباس خانه را ترک کرد او بسمت جنوب راه افتاد و آنقدر پیش رفت تا به سرزمین هند که امید داشت نشانی از محبوب خود در آنجا بیابد رسید و این احتمالاً در حدود سال ۱۲۴۲ هجری یا ۱۸۲۶ میلادی یعنی تقریباً بیست سال پیش از اظهار امر حضرت باب بود. مطابق نوشتهٔ حاجی محمّد طاهر مالمیری وقتی احمد یزد را ترک کرد در حدود بیست سال داشت وی چنین مینویسد: حقیر در این اواخر ایّام حیاتشان مدّت چهار سنه در منج بوانات خدمت ایشان بودم وتولد ایشان در زمان سلطنت فتحعلی شده قاجار که شاهزاده خانلر میرزا حاکم یزد بود به سنّ بیست سالگی بودهاند و به ریاضت و اذکار و اوراد مشغول و همیشه میلشان به درویشی بوده تا اینکه لباس درویشی پوشید به سمت هندوستان مسافرت نمودند در بوشهر با یک شخص شاطر نانوائی تصادف نموده چندی در آنجا توقّف مینمایند. از قول خودشان حقیر شنیدم که میفرمودند آن شاطر دارای اکتشافات و مقامات عالی بود و ذکر یک بروزات و مکاشفاتی از او میکردند... باری پس از چندی از بوشهر به بمبئی میروند و آنجا مشغول ریاضت و اوراد و اذکار بودند.(3) احمد گفته است که وی در طول این اسفار با بسیاری از پیروان اهل تصوّف و رؤسای سایر مکاتب تماس داشته ولی همیشه دچار حیرت و سرگردانی و نا امیدی بوده است. او با وجودی که انضباط شدیدی بر وجود خود تحمیل کرده و به انواع و اقسام دعاها متوسّل شده و بارها به سجده افتاد و یکی از آیات قرآنی را دوازده هزار بار تکرار نموده بود به یافتن هدف مطلوب خود در هند موفّق نگردید. احمد در کمال خونسردی و نومیدی به ایران بازگشت. در کاشان سکونت گزید و در همانجا ازدواج کرد و به حرفهٔ بافندگی مشغول شد. شرح زیر قسمتی از بیان شفاهی او به بعضی از احبّاست: چندی گذشت تا آوازهٔ حضرت اعلی جلّ اسمه الاعلی از شیراز به اطراف منتشر و به کاشان رسید مرا حسّ تحرّی قوّت یافت از هر دری جویای حال بودم تا روزی سیّاحی را در کاروانسرا دیدم و از او جویای حال شدم گفت اگر طالب حقیقتی در مشهد مقدّس شخصی موسوم به ملّا عبدالخالق یزدی برو و از او تحقیق نما. چون این سخن شنیدم بامداد روز بعد پیاده از کاشان به طهران و از آنجا به مشهد رفته مریض شدم و دو ماه در بستر بسر برده بعد از بهبودی به منزل ملّا عبدالخالق شتافته و به ملازمش گفتم آقا را میخواهم ملاقات کنم چون به خدمتش رسیدم و شرح حال گفتم با تغیّر تمام مرا از خانهٔ خود رانده در فروبست. روز دیگر به خدمتش شتافتم و زاری و بیقراری کردم چون مرا در طلب ثابت و مستقیم دید فرمود شب در مسجد گوهر شاد نزد من حاضر شو تا ترا نزد شخصی هدایت کنم که از حقیقت حال آگاهست شبانه چون به مسجد رفتم بعد از ختم نماز و وعظ ملّا عبدالخالق، بواسطهٔ زیادی جمعیّت او را گم کردم صبح روز بعد به منزلش رفته قضیّه را گفتم فرمود امشب در مسجد پیرزن باش کسی را میفرستم تا ترا هدایت کند. باری شب به هدایت شخصی که آمد پس از طیّ راه وارد دالانی سرپوشیده شده وارد منزلی شدم و به بالاخانه ورود نمودم. شخص موّقری را دیدم که در اطاق جالس و ملّا عبدالخالق را دم در ایستاده دیدم که به من فرمود، آن شخص که به تو وعده دادم این بزرگوار است و ایشان جناب ملّا صادق خراسانی بودند پس از چند جلسه به تصدیق امر حضرت اعلی جلّ اسمه فائز شدم. جناب اصدق مرا امر به مراجعت به کاشان نزد اهل و عیال و تمسّک به کسب و کار کرده و ضمناً سفارش فرمودند که تا سمع نیابی لب نگشائی من هم به کاشان برگشته و پس از مدّتی فهمیدم جناب حاجی میرزا جانی کاشانی هم مؤمن هستند و ما دو نفر بابی در کاشان بودیم وقتی که حضرت اعلی جلّ اسمه الاعلی را از اصفهان به طهران میبردند در کاشان حاجی میرزا جانی دویست تومان به فرّاشان داده و حضرت را دو شب در منزل خود نگاه داشت و مرا نیز خبر کرد تا رفته مولای عزیز را به خدمتش مشرّف شوم. (4) احمد سپس شرح ملاقاتش را با حضرت باب بیان میکند و از عظمت و وقار و زیبائی که در حین گفتگو با بعضی علمای کاشان حاضر در جلسه از آن حضرت آشکار بوده یاد میکند. بزودی پس از این واقعه به عدد مؤمنین در کاشان افزوده شد و تضییقات بر ضدّ آنان آغاز گشت. احمد در شرح داستان خود چنین ادامه میدهد: روزی اراذل و اوباش به مؤمنین هجوم کرده هرچه داشتیم بردند حتی در و پنجره اطاقها را هم کندند من خود را در بادگیر خانه مخفی نمودم و چهل روز و شب در آنجا به سر برده مخفیانه نان و آب مختصری به من میرسید. چون توقّف در کاشان متعسّر شد عازم بغداد شدم و پنج سال بود که جمال مبارک در بغداد ورود فرموده بودند. چون از شهر خارج شده به شخصی برخوردم که او مسافر بود ما هم را نشناخته و به اسم زائر کربلا خود را به هم معرّفی کرده و تمام راه را تا بغداد به ادای صلات و آداب اسلامی مشغول بودیم و چون وارد بغداد شده بطرف بیت مبارک رفتم رفیق خود را به همان طرف عازم دیده و فهمیدم که هر دو مؤمن بودهایم و از یکدیگر تقیّه کردیم پس از ورود بیت مبارک و حصول تشرّف، هیکل مبارک به من توجّه فرموده و فرمودند «آدم که بابی میشود برود در بادگیر(بسیاری از خانه های قدیمی در مناطق مرکزی ایران یک هواکش بزرگ تهویه داشت که مثل برج بلندی بنظر میرسید و باد گیر خانه نام داشت در تابستان هوای گرم از این بادگیر بالا میرفت و باعث جریان هوا میشد و در نتیجه هوای خانه را خنک میکرد همین ساختمان باد گیرها بود که مارکوپولو را در سیاحت در این قسمت از دنیا به شگفتی و حیرت انداخته بود) خانه مخفی شود؟» باری در بغداد متوقّف و به شعربافی مشغول بودم و شش سال از نعمت لقا مرزوق و در بیرونی بیت مبارک منزل داشتم روزی خبر انتحار سیّد اسمعیل زواره را به حضور مبارک آوردند هیکل مبارک فرمودند «کسی او را نکشته است، در پس هفتاد هزار حجاب نور به مقدار چشمهٔ سوزن خویش را به او نمودیم لهذا تاب نیاورده خود را فدا نمود» بعد به کنار شط رفتیم و ملاحظه شد که جناب اسمعیل با تیغ دلاّکی سر خود را بریده و تیغ در دستش به همان نحو باقی است جسد او را برداشته، غسل داده کفن نمودیم و دفن کردیم باری از نعمت لقا مرزوق بودم تا آنکه حکم سلطان به سفر اسلامبول واصل شد و در روز سی و دوم نوروز جمال مبارک جلّ جلاله به خارج شهر به باغ نجیب پاشا تشریف بردند و چون آب شط بی اندازه طغیان داشت جسر را گشودند. تا آنکه در روز نهم ورود هیکل مبارک به باغ طغیان آب تخفیف یافت و اهل و حرم آل الله از بیت به باغ نقل مکان کردند و بلافاصله باز طغیان آب تجدید شد و جسر را گشودند. روز دوازدهم هیکل مبارک به جانب اسلامبول عزیمت فرمودند برخی از مؤمنین با حضرتش همراه و برخی از جمله این بندهٔ عاصی هم در بغداد ماندیم. در حین حرکت هیکل مبارک همه در باغ جمع بودیم و آنها که بایستی در بغداد بمانند یک طرف ایستاده بودیم هیکل مبارک به تسلیت پرداخته فرمودند شما اینجا بمانید بهتر است من اینها را با خود میبرم بعضی را برای آنکه فساد نکنند و فتنه ننمایند میبرم یکی از احبّاء این بیت سعدی را با کمال تأثر خواند. برخیز تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هیکل مبارک فرمودند «فی الحقیقه برای امروز گفته اند» این چند داستان که احمد در بارهٔ حضرت بهاءالله از خود به یادگار گذاشته و شرح کوتاهی که در بارهٔ حیات خود بیان نموده قسمت اعظم تقریرات او را تشکیل میدهد. احمد در این گفتارها از تأثیرات شدیدی که تشرّف به حضور حضرت باب و حضرت بهاءالله در وی برجا گذاشته بود به تفصیل سخن نمیگوید و از دورهٔ مهمّ شش سالی هم که در جوار حضرت بهاءالله زیسته سخنی به میان نمیآورد ولی ما میدانیم که در میان اصحاب حضرت بهاءالله در بغداد تعداد کمی بودند که به اندازهٔ احمد به کسب عرفان و روحانیّت موفّق شدند وی به اثر نیروی خلّاقه ظهور حضرت بهاءالله حیات تازه یافت و با قابلیّت و استعدادی که داشت چنان نورانیّت و جذبهٔ روحانی از آن حضرت کسب نمود که سراسر حیات طولانیاش را تحت تأثیر قرار داد. حاجی محمّد طاهر مالمیری در بارهٔ احمد چنین نوشته است: چون جمال مبارک از طهران به دارالسّلام بغداد تشریف میبرند آقا میرزا احمد میروند به دارالسّلام و به حضور مبارک مشرّف میشوند و چندی در حضور مبارک بودهاند و مورد عنایت و الطاف مبارک میگردند و علی قول خودشان که میفرمودند غیب جمال مبارک را زیارت کردم در این قول صادق بودند زیرا که لوحی به خطّ جمال مبارک داشتند که میفرمایند تو زیارت کردی غیب جمال من را.(۴) احمد پس از عزیمت حضرت بهاءالله به اسلامبول در بغداد ماند و با اخلاص تمام در آن مدینه به خدمت امر مشغول شد ولی در اعماق قلبش مشتاق بود که بار دیگر به حضور مولایش مشرّف شود وی پس از چندی دیگر تاب مفارقت از محبوب در خود ندید و عازم ادرنه گردید. وقتی احمد به اسلامبول رسید به دریافت لوحی از حضرت بهاءالله مفتخر شد و این همان لوح مبارکی است که در عالم بهائی بنام لوح احمد شناخته میشود. احمد با زیارت این لوح مبارک دریافت که حضرت بهاءالله چه انتظاری از او داشتند بنا بر این خواستهٔ خود را تسلیم ارادهٔ آن حضرت کرد و بجای ادامهٔ سفر به ادرنه و تشرّف به حضور مولای خود به ایران بازگشت تنها به این قصد که پیام حضرت بهاءالله را در میان بابیان تبلیغ و ترویج نماید. نبیل زرندی هم که در آن ایّام در اسلامبول بود و موفق به رفتن به ادرنه نشد و مجبور شد از راه دریای سیاه بایران مراجعت کند و با نبیل اعظم همسر بودند و نبیل اعظم بعد از رسیدن به خشکی در طرابوزان در دسامبر 1864 یک حیوان سواری برای احمد کرایه کرد و خودش پیاده براه افتاد (5) احمد به پیروی از روش جناب منیب و نبیل اعظم که حسب الامر حضرت بهاءالله برای تبلیغ امر اعزام شده بودند به سفرهای وسیع در سراسر ایران پرداخت و بشارت ظهور «من یظهره الله» را به بسیاری از بابیان ابلاغ نمود. با مساعی خالصانهٔ وی تعداد کثیری از بابیان به مقام حضرت بهاءالله عارف شدند و در زمرهٔ مؤمنین مخلص و مشتعل در آمدند. در آن ایّام جامعهٔ بابی چنان غرق در غفلت و خود سری بود که بعضی اوقات بابیان نسبت به مبلَغین بهائی خشونت نشان میدادند. احمد در تقریرات خود به یک چنین واقعهای در خراسان اشاره میکند او میگوید: ... و برای امتثال امر محبوب یکتا به آذربایجان شتافتم و از آنجا به طهران و خراسان رفته و بشارت به ظهور من یظهره الله دادم و چون با لباس درویشی به فروغ خراسان رسیدم با ملاّ میرزا محمّد و اخوانش که از بقیة السّیف قلعهٔ طبرسی بود در خصوص ظهور من یظهره الله کارم به منازعه کشید عاقبت دندانم را در حین مجادله و منازعه شکستند پس از اتمام قیل و قال گفتم حضرت اعلی جلّ اسمه الاعلی فرموده من یظهره الله به اسم بهاء ظاهر خواهد شد. گفتند اگر چنین باشد تصدیق میکنیم الواح خواستم رفتند الواح حضرت اعلی جلّ اسمه الاعلی را که از خوف اعداء در میان دیوار نهاده و بگل اندوده بودند آوردند به محض گشودن بیانی دیدم که من یظهره الله با اسم بهاء ظاهر میشود همهٔ مؤمن شدند پس از آنجا به نقاط دیگر شتافتم.(6)
ذکر این نکته جالب است که این برادرها در فروغ (حضرت بهاءالله به بعضی شهرها و دهات خراسان اسامی تازه داده اند مثلاً نام فروغ به دوغ آباد، مدنیة الرّضوان به نیشابور، مدنیة الخضراء به سبزوار، فاران به تون، و جذبا به طبس. نویسندگان بهائی در نوشتههای خود از این نامهای جدید استفاده میکنند ) در زمرهٔ مؤمنین برجستهٔ امر حضرت بهاءالله در آمدند مخصوصاً میرزا محمود فروغی پسر ملّا میرزا محمّد که نفسی فداکار و مظهر ایمان و شجاعت و مدافع خستگی ناپذیر عهد و میثاق حضرت بهاءالله بود. حاجی محمّد طاهر مالمیری در بارهٔ احمد و ایّام اخیر حیات ایشان چنین مینویسد:. پس از چندی از حضور مبارک مرخص میشوند و به کاشان عودت مینمایند. چندی در کاشان مشغول کسب میشوند و لوح احمد عربی هوالسّلطان العلیم الحکیم به افتخار ایشان نازل گشت و اصل آن لوح که به خط جمال مبارک است نزد ایشان بود. باری عیالشان در کاشان وفات کردند صبیّهشان را عروس کردند. دامادشان سقّاباشی ناصرالدّین شاه بود. پس از آن از کاشان به شیراز و از شیراز به نیریز تشریف بردند و آنجا عیال گرفتند و مدّت بیست سال تقریباً در نیریز و چندی در سروستان شیراز تشریف داشتند و بسیار شخص سادهٔ بی آلایش صادقی بودند و امّا علّت تشریف آوردن ایشان به منج بوانات این بود که ایشان عازم طهران بودند. چون صبیّه ایشان... مکرّر در مکرّر به حضرت آقای بشیرالسلطان به شیراز نوشته بود که این پدر من را بطهران بفرستید آرزو دارم یک دفعهٔ دیگر این پدر پیرم را ملاقات نمایم ولی خودشان چندان میل به رفتن طهران نداشتند چون به منج وارد شدند سنّ مبارکشان نود و شش سال بود ولی در نهایت قوّت و قدرت بودند و لیلاً و نهاراً به تلاوت آیات بالاخصّ در اکثر اوقات به تلاوت همان لوح احمد که لوح خودشان بود مشغول بودند. (7) باری مدّت چهار سنه در منج توقّف نمودند تا اینکه حضرت افنان ایشان را با مال و آدم مخصوص روانهٔ طهران نمودند و مدّتی در طهران تشریف داشتند پس از آن به قزوین تشریف بردند. لوح احمد با قدرت مخصوصی موهوب است و به همین سبب احبّاء اغلب هنگام مواجهه با مصائب و مشاکل آنرا تلاوت میکنند. این لوح مبارک گرچه کوتاه است ولی تمام حقایق امر حضرت بهاءالله را در بردارد و میتوان آنرا به مشابهٔ منشوری که شرایط و لوازم ایمان و عبودیّت را برای انسان تعیین و تبیین میکند به شمار آورد. حضرت بهاءالله در این لوح مبارک به نفس مقدّس خود به عنوان «ورقة الفردوس»، «منظرالاکبر» و «شجرة الرّوح» اشاره میکنند. مقام متعالی خود را برای صاحبان قلوب صافیه آشکار میسازند، حلول یوم الله را اعلان میفرمایند و به صراحت بیان میکنند که هرکس به لقای حضرتش مشرّف شود به لقاءالله فائز گردیده است. حضرت بهاءالله در ابتدای این لوح مبارک عظمت ظهور خویش را بیان میفرمایند عباراتی که حضرت بهاءالله در این مقام بکار بردهاند طوریست که شکّی برای بابیان باقی نمیگذارد که حضرتش صریحاً خود را «من یظهره الله» یعنی موعود بیان معرّفی میکنند. آن حضرت همچنین این نکته را تصریح مینمایند که تنها نفوس پاکدل و منقطع میتوانند به آستان مقدّسش راه یابند. حضرت بهاءالله در لوح مبارک احمد حضرت باب را مورد ستایش فراوان قرار میدهند و تصریح میفرمایند که آن حضرت سلطان رسل بودهاند این بیان مبارک که در حقیقت یکی از عقاید اساسی اهل بهاست در آن ایّام برای مبلّغین بهائی اهمیّت خاصّی داشت چه که نخستین وظیفهٔ آنان تبلیغ امر حضرت بهاءالله در میان بابیان بود. یکی از مهّم ترین قسمت های لوح مبارک احمد این بیانات عالیات است:
قل یا قوم ان تکفروا بهذه الآیات فبایّ حجّة آمنتم بالله من قبل هاتوا بها یا ملأ الکاذبین لا فو الذی نفسی بیده لن یقدروا و لن یستطیعوا ولو یکون بعضهم لبعض ظهیرا
حضرت بهاءالله در این بیان صریح تاکید میفرمایند که یکی از حجج مهمّهٔ رسالت روحانی آن حضرت آیات نازله از قلمشان میباشد حضرت بهاءالله در آثار مبارکه شان بیان میفرمایند که حجّت اوّلیّه در اثبات حقّانیّت مظهر ظهور الهی نفس مقدّس خود اوست همچنان که به قول معروف دلیل وجود آفتاب نفس خود آفتاب است.
بیان حضرت بهاءالله در لوح احمد «هاتوا بها یا ملأ الکاذبین» در حقیقت طنین همان ندای قرآن است با این تفاوت که این اتمام حجّت خطیر را در پشت سر دارد «لا فوالّذی نفسی بیده لن یقدروا و لن یستطیعوا ولو کان بعضهم لبعض ظهیرا»
حضرت بهاءالله در لوح احمد میفرمایند:
و انّک انت ایقن فی ذاتک بانّ الّذی اعرض عن هذا الجمال فقد اعرض عن الرّسل من قبل ثمّ استکبر علی الله فی ازل الآزال الی ابد الآبدین
این بیان مبارک یکی از حقایق اساسی شریعت الله را تأئید میکند و آن اینست که ظهور الهی امری تدریجی و استمراری و آخرین مظهر ظهور الهی جوهر و چکیدهٔ تمام شرایع گذشته را در ظهور خود داراست. دین مانند یک فرد انسانست که در مراحل مختلف حیات خویش خصائص و صفاتی را که در مراحل قبل کسب کرده حائز است.
حضرت بهاءالله به قدرت و اثر الهام بخش آیات خویش، نیروی عظیمی از ایمان و انقطاع در احمد القا نمود. آن حضرت قدرت و استعدادی به احمد بخشید که بتواند مصداق «کشعلة النّار لاعدائی» و «کوثر البقاء لاحبائی» گردد. آب و آتش هر یک خصائص مخصوص به خود را دارند آب زندگی عطا میکند و سبب رشد اشیاء میشود ولی آتش در حالی که مواد فاسد شدنی را میسوزاند
و کن مستقیماً فی حبّی بحیث لن یحوّل قلبک ولو تضرب بسیوف الاعداء و یمنعک کلّ من فی السّموات و الارضین
بیان فوق ممکن است به عنوان شاخصی شخص را در تشخیص اینکه آیا لوح احمد را «بصدق مبین» قرائت نموده کمک کند. نشانهٔ صدق اینست که شخص مؤمن به درجه ای از ایمان و استقامت نائل شود که اگر خود را در معرض شهادت بدست دشمنان امر ببیند قلبش دچار تزلزل و اضطراب نگردد. این حقیقت که حضرت بهاءالله این میزان عالی را برای ایمان مقرّر فرمودهاند خود دلیل بر اینست که بسیاری از نفوس برای نیل به آن مقام قیام خواهند نمود زیرا که کلام حضرت بهاءالله از نیروی خلّاقیّت برخوردار است و به محض اینکه از فم اطهر آن حضرت صادر شده یک روح جرأت و شهامت در قلوب مؤمنین حقیقی خلق نموده است. نه تنها احمد با چنین قدرت ایمان موهوب شد بلکه بسیاری دیگر از مؤمنین به عالی ترین مراتب ایمان و قهرمانی رسیدند. این نفوس موقنه زنگ هر گونه بیم و شبهه را از قلوب خود زدودند و چون جبل باذخ در امر الهی راسخ و مستقیم ماندند و بی ترس و واهمه با شهادت روبرو گشتند.
منابع
1. ن ظ: 2 ، 117- 145
2. خ م ، 55-56
3. م ح : 2، 659
4. خ م، 55
5. م ﮬ: 10، 288
6. م ح: 2، 658
7. ت ی، 71