بازگشت صفحه اصلی

ورود جناب قدّوس و فرمان حضرت ربّ اعلی

بعد از سفر حج و ورود حضرت ربّ اعلی به بوشهر جناب قدّوس را منفرداً عازم شیراز، اعزام فرموده و ایشان حامل لوحی برای جناب ملّا صادق بودند که در آن لوح حضرت ربّ اعلی باو دو وظیفه مهم محوّل فرموده بودند، اوّل اینکه به او امر فرموده بودند، مجالس بحث و فحص خود را به مسجد، در جوار بیت مبارک منتقل کرده و کتاب احسن القصص را بر مردم بخواند و خلق شیراز را به ظهور قائم موعود بشارت دهد و دوّم اینکه بعد از شهادات سه گانه در اذان که عبارت از "اشهد ان لا اله الّا الله و اشهد انّ محمّدا رسول الله و اشهد انّ علیّا ولّی الله" است بگوید "اشهد انّ علیّا قبل نبیل باب بقیة الله".
ملّا صادق بعد از دریافت لوح از جناب قدّوس و آگاهی بر وظائف خود و به تلامیذش بشارت به ظهور قائم موعود داد و از آنها خواست که در مسجد جنب منزل مبارک جمع شوند. وعظ و خطابه‌های ملّا صادق تا سه روز ادامه داشت و ملّاها دست داد خواهی به دامن حسین خان ایروانی صاحب اختیار، دراز کرده و از او خواستند او و همراهانش را تنبیه کند. نبیل، شرح وقایع را چنین می‌نویسد: «ملّا صادق در آن ايّام منبر وعظ و نصيحت داشت، چون بر اين امر مبارک اطّلاع يافت بی‌ترديد باجرای آن اقدام کرد و در مسجد نو که امام جماعت بود، اذان نماز را با فقره مزبوره انجام داد، مردم جميعاً مندهش و سراسيمه شدند، قيل و قال بلند شد، علمائی که در صف اوّل جماعت بودند و بتقوی و ورع معروف و مشهور، بفرياد و فغان آمدند و با آه و ناله مي‌گفتند وای وای ما زنده باشيم و به‌بينيم که اين مرد در مقابل چشم ما رايت کفر را برافراشته، بگيريد، اين کافر را که دشمن دين و خداست، در دين الهی بدعت مي‌گذارد، بگيريد اين مرد را، که باينگونه اساس اسلام را خراب مي‌کند، بابيّت مقام کمی نيست که هر کسی بتواند ادّعا کند. باری فرياد و فغان علما بلند شد، تمام شهر موّاج و مضطرب گشت، امور پريشان شد، امنيّت و آسايش مسلوب گرديد، حسينخان ايروانی حاکم فارس، آجودان باشی که در آن ايّام بصاحب اختيار معروف بود از حصول اين هيجان ناگهانی متعجّب شده، سبب پرسيد، گفتند سيّد باب اخيراً از حجّ کعبه و زيارت مدينه مراجعت کرده و ببوشهر وارد شده و يکی از شاگردان خود را بشيراز فرستاده تا احکام او را منتشر سازد، اين شخص مدّعيست که سيّد باب مؤسّس شرع جديدی است که بوحی الهی باو نازل شده، اينک ملّا صادق خراسانی، پيروی اين امر جديد را اختيار کرده و بدون هيچ ترس و بيمی مردم را آشکارا بشريعت باب دعوت می‌نمايد و پيروی او را از واجبات اوّليّه ميشمارد. حسين خان چون بر اين قضيّه وقوف يافت، بدستگير کردن قدّوس و مقدّس فرمان داد و امر کرد آنها را بدار الحکومه بياورند. حسب الامر، هر دو را نزد حسينخان بردند، کتاب " قيّوم الاسماء " را که از آثار حضرت باب است و ملّا صادق برخی از فقرات آنرا بلند در ميان مسجد برای مردم خوانده بود، نيز بحسين خان دادند. چون ملّا صادق سنّش بيشتر بود، حسينخان او را مخاطب ساخت و اعتنائی بقدّوس نکرد.»(9) تاریخ نویسان دیگر، از شخص سوّمی که در این امور شرکت داشت و نهایتا دستگیر شده و مورد ایذا قرار گرفت نام می‌برند که ملّا علی اکبر اردستانی می‌باشد. حضرت عبدالبها در مقاله شخص سیّاح می‌فرمایند: « و حسين خان آجودان باشی را كه حاكم فارس بود بر آن داشتند كه داعيان باب يعنی ملّا صادق مقدّس را تازيانه زد و با ميرزا محمّد علی بارفروشی و ملّا علی اكبر اردستانی، هر سه را محاسن سوزانيده و مهار نموده، در كوچه و بازار گردانيدند»(10) بقیه داستان در کتاب عهد اعلی چنین توصیف گردیده: «در نتیجه حسین خان، ملّاصادق، قدوس و ملّا علی اکبر اردستانی را احضار کرد و در حالی که سخت متغیّر و عصبانی بود ملّا صادق را مخاطب قرارداد و گفت این چه مطالبی است که اظهار کرده‌ای و در اذان بدعت گذارده‌ای؟ ملّا صادق گفت من بدعتی نگذاشته‌ام و این بدعت در زمان صفویّه جزء اذان شد که آن اشهد ان علیا ولی الله است و اذانی را که حضرت رسول اکرم نازل فرموده، این جمله را ندارد و خوب است به کتب دینی قبل از صفویّه مراجعه نمائید و من آنچه که گفتم بر حسب دستور صاحب اذان و شریک قرآن است. بعد سئوال کرد در این کتابی که در دست تو است و برای مردم می خواندی، خطاب به ملوک عالم می‌نویسد "یا معشر الملوک و ابناء الملوک انصرفوا عن ملک الله جمیعکم بالحق علی الحق جمیلا" یکی از سلاطین روی زمین محمّد شاه است که من از جانب او حاکم شیرازم، بنا به گفته سیّد باب باید او از سلطنت و من از حکومت صرف نظر کنیم. ملّا صادق گفت "اگر صدق ادعای صاحب این گفتار مسلم شود و با دلایل متقنه ثابت گردد که از طرف خدا است در این صورت هرچه می‌گوید، درست است، همه باید اطاعت کنند" حسین خان با عصبانیت فرمان داد او را به تازیانه بستند و گفت هزار تازیانه بر پشتش بزنند. در ترجمه انگلیسی تاریخ نبیل می‌خوانیم، بنا بر تقریر یکی از مردم شیراز که اظهار داشته بود، دیدم که از شانه های ملّا صادق خون جاری بود و او دستش را جلو دهانش گرفته و لبخند به لب داشت. بعد از اینکه آزاد شد خودم را باو رسانیدم و پرسیدم، در آن حالت این چه احوالی بود که از شما ظاهر می شد و در زیر تاریانه دژخیمان متبسم بودید، ملّا صادق اظهار داشت، هفت تازیانه اول خیلی دردناک بود، ولی بقیه در من بی اثر بود" نبیل سپس ادامه داده می‌گوید" خودم از ملّا صادق پرسیدم که این موضوع حقیقت دارد، گفت عین واقع است." روز بعد ریش های ایشان و ملّا علی اکبر اردستانی را سوزانده، دماغ هایشان را مهار کرده، به دور شهر و بازار گردانیدند که عبرتا للناظرین گردند. در سرای گمرک شیراز، تاجری هشتاد بار شکر را بدوش ملّا صادق و قدّوس وزن کرد و به دژخیمان مبلغی به اسم انعام پرداخت.»(11) حضرت ولی امرالله، در کتاب قرن بدیع می‌فرمایند قوله الاعزّ: «... ديگر از نفوسی كه در همان اوان بظلم و عدوان عوانان مبتلا گرديد جناب ملّا صادق خراسانی است كه باجرای تعليم مبارك كه در خصائل السبعه مذكور و امر به تكميل عبارت اذان مي‌فرمايند قيام نمود و در مسجد شيراز در مقابل جماعت كثير ظهور بديع را اعلام كرد حاضرين مندهش و مضطرب شدند و آن نفس نفيسرا دستگير و عريان نمودند و هزار تازيانه بر هيكل مطهرش ...»(12)
سفر به یزد و کرمان و مشهد
این نفس عالم و پرهیزکار را بعد از تحمّل ایذاء و اذیت فراوان از شهر اخراج کردند. بعد از مدّتی اقامت درآن حوالی جناب مقدّس در سعدیه به زیارت حضرت باب که از سفر بوشهر وارد شیراز می شدند، فائز گشته، متفقاً به شهر آمدند و جناب مقدّس چند روزی از فیض لقا مستفیض گشت و سپس به امر مبارک راه یزد را پیش گرفت. در میان راه به هر کس که در او قابلیّتی می‌دید، به ظهور جدید بشارتش می‌داد. در یزد دو ماه توقّف کرد و امرالله را به اهالی ابلاغ نمود. بعد به احتمال اینکه شاید نفوسی در گوشه و کنار باشند که مطلب به گوششان نرسیده باشد، جارچی در شهر انداخت تا در تمام کوچه ها و پس کوچه ها و بازار و محلّه های دور و نزدیک ندا زند که هر کس رسول باب الله الاعظم را ندیده و دعوتش را نشنیده روز جمعه به مسجد مصلّی حاضر شود و بشارتش را بشنود. در آن روز جمعیّت انبوهی از اهالی شهر حاضر شدند و مقدّس بالای منبر رفت و حاضران را به ظهور موعود مژده داد و کل را متذکّر داشت که شایسته است قدر امروز را بدانید و در عرفان مقصود عالمیان مجاهده نمایید تا به شرف اکبر و منقبت عظمی فائز شوید. ای علما و دانشمندان شُکر کنید و به سپاس الهی مشغول باشید، زیرا باب علمی را که مسدود می‌پنداشتید، اینک مفتوح گردیده. باب علم الهی از شهر شیراز ظاهر شد، تا به شما از نعمت‌های گرانبهای خویش ببخشد. هر کس از چشمه‌ی حیات فضل الهی یک قطره بنوشد، اسرار مشکله برای او کشف می‌شود و مطالب معضل و دشوار را در نهایت آسانی شرح و تفصیل می‌دهد، اگرچه تحصیل نکرده باشد و بی سواد باشد و اگر کسی به باب علم الهی توجه نکند و به علم و دانش خویش مغرور شود و رسالت الهی را انکار کند به گمراهی ابدی گرفتار می‌شود، اگرچه از بزرگترین علمای اسلام محسوب شود. باید آگاه باشید که غفلت در یوم ظهور سزاوار اهل قبور است و هر که قدر و منزلت چنین روزی را خوار شمرد، کل اعمالش باطل و هدر و خود از ثمرۀ وجود محروم خواهد گشت. نزدیک به چهار ساعت مردم را به انواع بیانات از قبیل تلاوت آیات و شرح علامات ظهور و دلایل و براهین مستفیض و از هر جهت حجّت را بالغ و برهان را کامل کرد ولی در میان کار کم کم نواهای مخالف شنیده می‌شد و آهسته آهسته صدای مردم بلند می‌گشت، تا اینکه ناگهان غوغای عمومی شد و اهل مجلس به قصد کشتن بر او هجوم آوردند. این موقع سیّدی محترم از بزرگان مجتهدین که نامش سیّد حسین بود و امام جمعه‌ی مسجد هم بود از جای برخاست و به مقدّس گفت از منبر پایین بیا. سپس نمازگزاران خداپرست دور او را گرفتند و کتک بسیاری به او زدند. سیّد حسین، دست ملّا صادق را گرفته، از میان آن مردمان به کناری کشید و به جمعیت گفت شما کار نداشته باشید، مجازات این شخص با من است من باید رسیدگی کنم. او را به منزل می‌برم و حقیقت مسئله را از او جویا می‌شوم، شاید این شخص به واسطۀ غلبۀ حملۀ جنونی که بر او عارض شده از روی نفهمی این حرفها را می‌زند. من تحقیق می‌کنم، اگر دیدم در آنچه می‌گوید معتقد است به دست خودم او را مجازات خواهم کرد و مطابق شرع با او رفتار خواهم نمود. بعد با کوشش و مراقبت تمام از میان خلق بیرونش برده، در خانه‌ی خویش پنهان کرد. ملّا صادق به این وسیله از هجوم و آزار مردم خونخوار بر کنار ماند. چند روز پیش از این واقعه نیز ملّا یوسف اردبیلی حرف حیّ هم به واسطۀ اقدام به تبلیغ امر گرفتار ظلم و ستم مردم یزد شده بود و اگر سیّد حسین نبود یزدیها ملّا یوسف را قطعه قطعه کرده بودند. ملّا صادق و ملّا یوسف که به واسطۀ سیّد حسین از چنگال مردم نجات یافته بودند از یزد به کرمان توجّه نمودند. حضرت باب، در توقیع مبارکی خطاب به جناب ملّا صادق مقدّس می‌فرمایند که توقیع حاج محمّد کریم خان و نیز توقیع حاج سیّد جواد کرمانی را به آن دو برساند، تا به نصرت امر قیام نمایند و همچنین جناب مقدّس، حامل توقیع دیگری از حضرت باب خطاب به حاج آقا احمد مجتهد کرمانی بوده است.
باری، مقدّس به کرمان توجه نمود و به انتشار امرالله مشغول بود و چند مجلس با حاکم بعضی از بزرگان شهر و با حاجی کریمخان ملاقات و او را به امرالله دعوت و به کمال متانت و خیرخواهی به صراط حق هدایت کرد و آنچه از آیات قرآن و احادیث و گفتار اهل بیت اطهار لازم بود، بر صدق گفتار صاحب دعوت بر آنها فروخواند و قضاوت شرع و حکم عقل را بر گفتۀ خویش شاهد آورد. حاجی کریمخان ابتدا با او با تجلیل و تکریم رفتار کرد و قدری از جلالت قدر و بلندی مقامش در تقوا و تقدیس و علم و عرفان بر زبان راند و اظهار داشت که من می‌دانم شما میان شاگردان حضرت سیّد کاظم چه مقام و منزلتی داشتید و خود ایشان در بارۀ شما چه مرحمت و عنایتی داشتند و سزاوار بود که در ابتدای ورودتان من منبر را به شما می‌سپردم و خلق را با استفاده از شما هدایت می‌کردم، حالا هم حاضرم که چنین کنم امّا به شرط اینکه صحبت از باب و بابیّت به میان نیارید. مقدّس گفت، عجیب است. علوم اکتسابی و اعمال شرعی وقتی مطلوب است که به شناسایی صاحب العصر و الزّمان منتهی گردد در غیر این صورت چه حاصلی دارد و اگر عزّت و اعتبار و منبر حجاب از حق و مانع شناسایی او گردد بهتر است که نباشد، زیرا در آن صورت همۀ این امور اسباب غرور و دام شیطان مغرور است و شما مرا دعوت می‌فرمائید که دست از دامن حق که لقایش منتهی آمال و آرزوی متّقین است بردارم و به شوؤنی بپردازم که همیشه نزد ارباب بصیرت خالی از اهمیّت و اعتبار بوده است. باری در آخرین مجلسی که مقدّس با این مرد روبه رو شد ضمن اینکه به کمال ملاطفت اتمام حجّت می‌نمود، یکی از شاگردان حاجی محمّد کریمخان به اشاره ی خود او کاردی را به داخل آستین مقدّس فروبرد، به قصد اینکه او را در همان مجلس در حضور حاکم به قتل رساند، ولی حاکم به سرعت برخاست و دست مقدّس را گرفت و از مجلس بیرون آورد و اعلان کرد که هر کس از این به بعد مایل به ملاقات ایشان است باید به دارالحکومه بیاید. مردم هم دسته دسته از هر گروه در همانجا به دیدن می‌شتافتند و از بیانات فاضلانه‌اش استفاده می‌نمودند. (برگرفته از تاریخ نبیل صفحات ۱۴۱-۱۴۴)
باری، مقدّس از کرمان به خراسان رفت و در بین مسیر به هر دیاری که گذر می‌کرد، اهل استعداد را به ظهور موعود بشارت می‌داد و به هدایت بعضی از آنها موفق می‌شد. تا انکه به مشهد وارد شدند و در این شهر به هدایت نفوس مشغول بودند و مدّتی در مشهد اقامت نمود تا وقتی که اصحاب در رکاب جناب ملّا حسین قصد مازندران نمودند. «در شش فرسخی سبزوار توقیع مبارک بافتخار ملّا حسین و قدوس و ملّا صادق رسید و به موجب آن توقیع هر سه عمامه سبز بر سر گذاشتند.»(13)
اصحاب ملّا حسین و وقایع شیخ طبرسی
چون پیام حضرت ربّ اعلی به مؤمنین رسید که توجّه بسمت خراسان کنند و در سایه پرچم ملّاحسین به سمت مازندران حرکت نمایند جناب ملّا صادق و برادرش از جمله این افراد بودند. و در تمام احوال با مؤمنین همعنان و کوشا در انجام اموری بودند که به ایشان محوّل می‌شد.
در اینجا قصد آن نیست که جزئیات وقایع شیخ طبرسی را بازگو کنیم. ولی شجاعت و از خود گذشتگی اصحاب که ملّا صادق یکی از آنها بودند زبانزد خاص وعام بود. در انتها که اصحاب در محاصره کامل بودند و آذوقه تمام شده مؤمنین تسلیم دشمنان نشده و بواسطه خدعه توانستند مؤمنین جان نثار را از قلعه بیرون آورند. حضرت عبدالبهاء در وصف جناب ملّا صادق در این دوران در تذکرة الوفا می‌فرمایند قوله الاعزّ: « ملاحظه کنيد در قلعه محصور و ستمکاران قلعه را به توپهای قلعه کوب متّصل گلوله ميريختند و حضرات احباب از جمله جناب اسم اللّه هيجده روز بی‌قوت ماندند بدرجه‌ئی که چرم کفش‌ها را خوردند، عاقبت به آب تنها رسيد، هر روز صبحی يک جرعه آب مي‌خوردند و از ضعف جميع بر روی زمين افتاده بودند، وقتيکه لشکر بر قلعه هجوم مي‌کرد، فوراً يک قوّتی مِن عنداللّه حاصل مي‌شد که بر می‌خاستند و لشکر را از قلعه می‌راندند.» (14)
جناب اسم الله، از مهالک قلعه شیخ طبرسی جان سالم بدر برده و از بقیةالسیف این وقایع می‌باشند. بعد از خاتمۀ کار قلعه در سلسله بقیة‌السّیف اسیر و در غلّ و زنجیر کشیده شد. گویند مهدی قلی میرزا، فرمانده قوای دولتی، مقدّس را با یکی دیگر از اسیران، به حسین خان که پدرش در جنگ با اصحاب کشته شده بود، تسلیم کرد که آن دو را به محل خود برده، به انتقام پدر در برابر مادر و خواهر برای تسّلی خاطرشان به قتل رساند و سند گرفته بود که اگر آن دو نفر را نکشد، هزار تومان به مهدی قلی میرزا بدهد. شاید هم آنها را به همین مبلغ به حسین خان فروخته و سند گرفته بود. در هر صورت حسین خان این دو اسیر را در غلّ و زنجیر جلو انداخت و به هر روستایی که می رسید، علمای آنجا را جمع کرده با مقدّس به مباحثه بر می‌انگیخت و در حالی که آنها نشسته بودند و مقدّس در زیر زنجیر ایستاده بود، به سؤالات یکایکشان با محبّت و گشاده رویی جواب می داد و مشکلاتشان را از روی آیات قرآن و اخبار و احادیث معتبره با چنان متانتی حلّ می‌نمود که همه تعجّب می‌کردند و بعد از ختم هر گفتگو، حسین خان از علما می‌پرسید که آیا به نظر شما قتل چنین شخصی بر اساس شرع و عدل جایز است یا نه. در همه جا جواب می‌دادند ابداً جایز نیست، چرا که ما تا کنون از هیچ عالمی اینگونه با کمال و تبحّر ندیده‌ایم و از احدی چنین گفتار شیوا و رسائی نشنیده‌ایم. حتی این مرد اگر کافر هم باشد، کشتن چنین کافری حیف است. حسین خان، خود نیز از مشاهدۀ انقطاع و نورانیّت مقدّس منقلب شد و قلباً از کشتن هر دو منصرف شد. بعد از ورود به محل خویش جمیع اقوام دور و نزدیک را جمع کرد و گفت این دو نفر را مهدی قلی میرزا به من داده که روبه روی شما در عوض خون پدر بکشم، ولی در عرض راه، جماعت علما که با این آدم صحبت کردند و پی به مراتب علم و فضل و مقامات اخلاقی او بردند، مرا از قتل اینها منع نمودند، حالا بگویید رأی شما چیست؟ جواب دادند، ما هم راضی به ریختن خونشان نمی‌شویم. سپس حسین خان به مهدی قلی میرزا عرض کرد که ما از خون پدر گذشتیم و دست به خون این دو مرد آلوده نمی‌کنیم، اگر به نظر شما قتل اینها واجب است هر دو را به طهران بخواهید و سند ما را پس بدهید. سپس خبر آمد که قرار شده آن دو اسیر را به طهران ببرند و به قتل برسانند. در بیان وقایع این سفر، حضرت عبدالبها در تذکره الوفا چنین می‌فرمایند: « و چون در قلعه اسير شد او را تسليم سران مازندران نمودند تا او را باطراف ببرند و در بلوکی از بلوکات مازندران شهيد کنند، بعد از آنی که بمحلّ معهود رسيدند و در بند و زنجير بودند خدا شخصی را الهام کرد که ايشانرا نصف شب از زندان رها کرد و همراهی نمود تا بمحلّ امان رسيدند»(15) در هر حال آنها چون بر این مطلب آگاهی یافتند در شب تاریک از بیراهه به راه افتادند و با طی مسیرهای سخت و طاقت فرسا پس از دو هفته با پای مجروح به میامی رسیدند و بعد از چند روز که جراحت پاها بهبود یافت و بدن خسته و کوفته راحتی یافت، پای پیاده به سمت مشهد حرکت نمودند و در بین راه به هدایت جمعی موفّق گردیدند.
در سالیان پر تلاطم و واقعه رمی شاه جناب ملّا صادق، مانند بسیاری از بابیان مشهور متواری و در خفی بودند و بعد از مدّتی که در شهرهای اطراف سفر کرده و به تبلیغ امرالله مشغول بودند تا آنکه در سال 1277 ه ق ( 1860میلادی) که جمالِقدم در بغداد تشریف داشتند همراه با همسر خود جناب بی بی و اطفال خود صمدیّه و علی محمّد (ابن اصدق) رهسپار آن مدینه گشتند و به زیارت طلعت محبوب فائز آمدند. جالب است که در حین تشرف جناب مقدّس به حضور حضرت ربّ اعلی در شیراز لوحی از قلم آن حضرت به اعزازش نازل شده بود که در آن می‌فرمایند: "... ثم اکتب له کلمه البداء فی یوم اللقاء ..." مصداق این بیانات و علائم اجابت این مناجات در بغداد ظاهر و مشهود گشت که در لوحی که در آن ایّام از قلم جمالِقدم عزّ نزول یافت خطاب به او چنین فرمودند : "... ان یا صادق قد طلع البداء بالقضا من هیکل الامضاء کن لوجه الجمال فی قمص الجلال لله ساجدا و خضیعا ..."(16)
جناب مقدّس در ایّام بغداد، به عرفان من یظهره الله فائز گردید و چنان خضوع و محویّتی در آستان قدم از او به منصه شهود رسید که موجب حیرت دیگران گشت، جناب سمندر در تاریخ خود چنین نوشته‌اند « ... در اوقات اعلان امر جمال مبارک جلّ ذکره از اوّل مؤمنین و مقبلین و خاضعین بودند و با دلائل و براهین سِرّ مسئله را برای سائرین توضیح و تبیین می‌فرموند و رساله مفصلی در اثبات امرالله و ردّ من علی الله مرقوم فرموده اند ...»(17)
داستان خضوع جناب ملّا صادق در مقابل جمالِقدم و در حضور فاضل نبیل اکبر و گفتگوی آنها داستانی مشهور است و این داستان دلالت بر نهایت عرفان جناب ملّا صادق بر مقام جمالِقدم قبل ازاظهار امر علنی و عمومی که مربوط به سال 1860میلادی است. در کتاب ظهور‌الحق چنین آمده «سپس، فاضل قائنی با ملّا صادق مقدّس در آنجا (بیرونی بیت مبارک) تصادف کرده، از ملاقات و مصاحبه با او مسرور گشت و در آن حال جمال ابهی با بعضی از شاهزادگان محترم ایران که متوقّف در عراق بودند وارد شدند و ملّا صادق با کمال خشوع و خضوع رکوع آورد و جمال ابهی با هر دو مقداری مکالمه و تفقّد فرموده به اتفاق همراهان رفتند. و آقا محمّد که مؤمن به بیان بود و هنوز از اسرار و رموز ابدع ابهی خبر نداشت، از فرط خضوع مقدّس اظهار حیرت و تعجب نمود. و مقدّس اشاره‌ای به عظمت مقام مبارک نموده و در حقّ وی به عبارت عربی چنین دعا نمود، نسئل الله ان یکشف لک الغطاء و اجزل فی العطاء و افاض علی جنابک بالموهبته الکبری ... »(18) حضرت عبدالبهاء داستانی مربوط به همین سفر در تذکرة الوفا نقل می‌فرمایند، که حاکی از خصوصیات و خصائل بارز ملّا صادق دارد: « در تبليغ لسان فصيحی و قوّه عجيبی داشت نفوس را بنهايت سهولت اقناع مي‌کرد وقتی ببغداد آمدند و بشرف لقا فائز شدند، روزی در بيرونی در کنار باغچه نشسته بودند و من در بالای سر ايشان در اطاقی نشسته بودم، در اين اثنا شاهزاده نوهء فتحعليشاه وارد بيرونی شد، از ايشان سؤال نمود که شما کی هستيد؟ فرمودند من بنده اين درگاهم و پاسبان اين آستان و بنای تبليغ گذاشتند من از بالا گوش مي‌دادم، شاهزاده در نهايت استيحاش باعتراض پرداخت ولی در ظرف ربع ساعت بکمال ملاطفت شاهزاده را ساکت فرمودند، بعد از اينکه شاهزاده در نهايت انکار بود و آثار حدّت از شمائلش آشکار، حدّتش منقلب به بشاشت شد و نهايت مسرّت اظهار نمود که بسيار مسرورم که خدمت شما رسيدم و کلام شما را شنيدم، خلاصه در نهايت بشاشت تبليغ مي‌کرد و از طرف مقابل هر چه حدّت مي‌ديد بملايمت و خنده مقابلی مي‌فرمود وضع تبليغشان بسيار خوب بود، فی الحقيقه اسم اللّه بود و کينونتش مبعوث نه نامش معروف، احاديث بسياری حفظ داشت.»(19)
مراجعت از بغداد و تبلیغ امرالله
ملّا صادق، پس از درک حضور جمال ابهی در بغداد، بوطن خود مراجعت نمود و با کمک آقا محمّد نبیل قائنی (نبیل اکبر) و میرزا احمد ازغندی و ملّا میرزا محمّد فروغی به تبلیغ و هدایت مردم مشغول شدند. در ایّام مشهد منزل جناب اسم‌الله محل آمد و رفت وجوه احبّا و نیز طالبین حقیقت بود از جمله نفوسی که به وسیله جناب اسم‌الله به امر مبارک مؤمن شدند حاجی میرزا محمد رضا مؤتمن السلطنه بود که بعدها وزیر خراسان شد. میرزا ابوالحسن مستشار دفتر، از خاندان مستوفی نیز به امر مبارک اقبال نموده، منزلش محل اجتماع احباب گشت و سلاله‌اش در ظلّ امر به تقدیم خدمات فائز شدند. محمّد حسن خان کاشانی نیز که از وجوه معتبر کاشان بود در ایّام طهماسب میرزا مأمور خراسان گردید و سرانجام در بروجرد به شهادت رسید. احمد یزدی، که لوح مبارک مشهور بلوح احمد، باعزازش نازل شده توسط جناب ملّا صادق به مرحله ایمان و ایقان رسید.
مسجونیّت در زندان انبار طهران
حاکم خراسان، شاهزاده سلطان مراد میرزا حسام السلطنه، عموی شاه دستور داد ملّا صادق را دستگیر و محبوس ساخته و با پسرش و ملّا علی اصغر و میرزا نصرالله (در سال 1277 ه ق مطابق 1861م) به طهران روانه کنند و آنها بعد از مسجونیّت دو سال و چهار ماه در زندان انبار آزاد شدند. در این مسجونیّت تعداد زیادی از بابیان مانند محمّد اسمعیل ذبیح و شیخ ابوتراب اشتهاردی و دیگران در زیر غل و زنجیر بودند و بعضی از آنها به ملکوت ابهی صعود کردند،(20) در همین زندان است که پسرشان علی محمّد (ابن اصدق) که طفلی ده ساله بود مریض شد ولی خوشبختانه بهبود حاصل کرد و همچنین موفق به تبلیغ یکی از ابناء خلیل بنام حکیم مسیح (جدّ دکتر ارسطو خان) شد که اولین مؤمن از طائفه‌اش می‌باشد.
چون بیست و هشت ماه سپری شد، ناصرالدّین شاه فرمان آزادی ملّاصادق را صادر کرد. هنگامی که این خبر به مقدّس رسید اظهار داشت من با این زندانیان عهد بسته‌ام که اگر آزاد شدم، تمام را با خود ببرم و گرنه در زندان بمانم و اکنون باید به گفتۀ خود عمل نمایم، زیرا مرد باید در قول خود صادق و بر عهد ثابت باشد. وقتی که قضیه را به ناصرالدّین شاه رساندند، متعجّبانه امر کرد اسامی محبوسین و جرم آنها را نوشته و آوردند. شاه بعد از ملاحظه، چهل نفر را مرخّص کرد و سه نفر را نگه داشت. خلاصه دو مرتبه مقدّس به مأمورین دولت اظهار داشت که این زندانیان که بعضی هفت سال است در زندان هستند و از هر جهت در فقر و تنگی و سختی و برهنگی هستند باید پوشیده شوند و با راحت و آسایش به وطن خود باز گردند و باید از طرف دولت مخارج و لباس که در این هوا اینها را کفایت نماید حاضر شود و همگی را در نهایت فرح و سرور به سرزمین خود روانه نمایند. و این عمل نیکو و پسندیده در تمام نقاطی که وطن و محل اقامت آن زندانیان بود، حبّۀ علم و عرفان و ایمان و ایقان به مظهر رحمان را غرس نمود و الی الابد ثمراتش ظاهر و اثراتش آشکار بوده و خواهد بود. چنانچه الان نیز اولاد و قبیله آنان به ذکر حق مشغول‌اند، این است شأن مبلّغین و نشانه و علامت انقطاع منقطعین.
باری مقدّس، در طهران با بسیاری از علما و دولتیان ملاقات کرد و به هریک آنچه لازم می‌شمرد القاء می‌نمود. چون آوازه‌ی فضل و دانش مقدّس به گوش بزرگان فقها و اعاظم اعیان رسیده بود، از محضرش سؤال از غوامض آیات قرآنیه و معضلات احادیث و اخبار می‌کردند. مقدّس، به سؤال هریک جواب جامع و کامل و صحیح با بیانی بلیغ و فصیح می داد. چون ساعتها به همین نحو گذشت شخصی از حاضران گفت مردی که دو سال و چهار ماه سختی زندان را تحمل کرده، آیا چه قدر نیرو دارد که به او مجالی برای استراحت داده نمی‌شود. خوب حالا ایشان، از حضرات علماء سؤالی بفرمایند تا ما از بیانات آقایان هم مستفیض بشویم. مقدّس، قدری درنگ نمود و در این خصوص تأمّل داشت ولی چون اصرار کردند، تفسیر آیه شریفه‌ی "آنّا عرضنا الامانة علی السّماوات و الارضین و الجبال" را پرسید که این امانت چیست. سیّدی از علماء بر رفقایش سبقت جست و گفت مراد نماز است. مقدّس پرسید کدام نماز. جواب داد، مگر چند نماز داریم، معلوم است که همین نماز هفده رکعتی است. مقدّس، گفت کوه که عبارت از مشتی جماد و مرکّب از سنگ و خاک است و توانایی قیام و قعود و رکوع و سجود برای نماز را ندارد، چگونه از عهده ادای نماز که یکی از ارکان دین می باشد بر می‌آید و به کدام عدل و انصاف به چنین تکلیفی خارج از طاقتی آن هم از جانب خداوند که عادل حقیقی است مأمور می‌شود. این هنگام از اهل مجلس برخی لبخند زدند و بعضی به فکر فرو رفتند. در پشت پرده، مادر ناصرالدّین شاه و گروهی از خانم های درباری نیز نشسته بودند و به این گفتگوها گوش می‌کردند. آقایان برای میدانداری و اظهار قدرت علمی هر کدام در معنی آیه هرچه در توان داشتند بیان کردند که هیچیک به دل نمی‌نشست، تا اینکه جناب مقدّس خود به تفسیر پرداخت و آیه را عارفانه معنی کرد. روز بعد که خبر این مجلس به گوش شاه رسید، چند بار گفت لا اله الّا الله، حسام السّلطنه، چرا چنین شخص عالمی را به انبار پادشاه اسلام فرستاد. آنگاه شاه فرمان داد دو رأس اسب ممتاز، به همراه مبلغی وجه نقد به مقدّس بدهند و مادر شاه نیز یک دست لباس عربی فاخر برای ایشان فرستاد، امّا مقدّس هیچیک را نپذیرفت، فقط نامه‌ای تشکر آمیز از لطف و مرحمت شاهانه نوشت و سپس به سوی خراسان رهسپار شد.
بعد از مدّتی توقف در طهران جناب اسم‌الله، به وطن خود برگشت و بمدّت سه سال توقف در آن سامان و اعلان و انتشار امر، بنا به دستور به طهران آمد و محرمانه جسد اطهر انور حضرت اعلی را از محلّی به محلّی نقل مکان نمودند. او در این سفر در منزل جناب ملّا علی اکبر شهمیرزادی که از افاضات ایشان در مشهد بهره برده و بنور ایمان توفیق یافته بود، سکونت نمود و سپس عازم کاشان و اصفهان و یزد شد و در هر بلد مدّت کوتاهی اقامت نموده عده‌ای را به طریق ایمان هدایت نمود، ازجمله با تعدادی از افنان سدرۀ مبارکه، نظیر حاجی میرزا سیّد حسن افنان کبیر و حاجی میرزا محمّد تقی افنان وکیل الدوله ملاقات نموده، آنان را سبب ایقان و اطمینان گشت.
بعد از ورود به خراسان، مدّت شش سال شبانه روز در نهایت جدّیت و تلاش مداوم به نشر نفحات الهیه قائم بود و دائماً به سختی های فراوان و لعن و طعن جاهلان و اعتراض دشمنان مبتلا بود. لحظه‌ای از هجوم ظالمان آسوده نبود. در آخر از شدّت بلایا با نهایت ضعف و ناتوانی منزوی شد و در حالت انزوا تمام طلب و تمنّای او این بود که به لقای محبوب خود مشرّف شود.
سفر عکّا و تشرّف به حضور جمال ابهی
ایشان ذکر و وِردشان این بود که ثمرۀ وجود تنها در عرفان حق و تشرّف به لقای او و قیام بر خدمت و نصرت امر اوست. تا آنکه صبح امیدش دمید و مژده فوز به لقایش رسید و ناگهان لوح امنع اقدسی از حضرت بهاءالله به افتخارش نازل شد. در این لوح چنین می‌فرمایند «قد حضرت لدی العرش فی لیلة من اللیال ... ان یا اسمنا الاصدق توجه الی المنظرالاکبر منقطعاً عن العالمین – ان اجعل ابنک فی البیت ثم اکف فی الطریق برجل واحد امین ... »(21) جناب مقدّس پس از وصول لوح مبارک به همراهی ملّازمی با نام میرزا جعفر که جمالِقدم به وی لقب رحیم عنایت فرموده‌اند از طریق شاهرود، عازم بادکوبه، با این حال وارستگی و انقطاع حقیقی روحانی توجّه به ساحت مقصود فرمود و در سال 1291 ه ق (1874میلادی) زمانی که شیخ کاظم سمندر نیز مشرّف بوده‌اند، به آستان مبارک مشرّف گردید و به مدّت چهار ماه از عنایات و مواهب لانهایه مولای خویش، محظوظ و مستفیض گشت ومشمول عنایات و کرامات نامتناهی حضرت بهاءالله گردید و به عوالم و معارجی عروج فرمود.
مراجعت و صعود به ملکوت ابهی
در مراجعت از ساحت اقدس، جناب اسم‌الله از راه زمینی از طریق موصل و بغداد بسوی ایران رهسپار شد. جناب اسم‌الله بنا بر مندرجات لوح جمالِقدم که می‌فرمایند: «ارجعناک لتذکر الناس بما رأیت و عرفت و تدعوهم بالاستقامة الکبری...»(22) در بین راه به هرجا ورود نمود به نشر نفحات و بیان خاطرات و ارائه بیّنات ظهور جمال قدم مشغول گشت و چون به مدینه همدان رسید، ضعف قوای جسمانی بر وجود ان خادم شجیع و ممتحن امر الهی مستولی گشت و پس از دوازده روز روح پاکش به عالم بالا و ملکوت ابهی صعود نمود و جسدش در بقعه شاهزاده حسن در مدینه همدان به خاک سپرده شد.
صعود جناب اسم‌الله الاصدق در سنه 1291 ه ق (1874میلادی) واقع شد. پس از صعود جناب اسم‌الله، از قلم جمال اقدس ابهی زیارت نامه‌ای به اعزاز آن جان پاک عز نزول یافت. جمالِقدم در لوحی در تعزیت پسر برومندشان ایادی امرالله جناب علی محمّد ابن اصدق که پس از صعود جناب اسم الله الاصدق عز نزول یافته، در ذکر شیم آن قدوه حسنه از جمله چنین می‌فرمایند:«... یا علی لا تحزن عما ورد علیک ان اسمنا الاصدق قد فاز بما لا فاز به احد الا من شاء ربک ان ربک یعزیک فضلا من عنده تفکر فی هذا المقام العظیم و کن من الشاکرین...»(23) سال‌ها بعد، حضرت عبدالبهاء، بنفسه المقدّس به جناب امین امر فرمودند که ترتیب مرقدی مناسب و محترمانه برای ایشان ترتیب دهد و جناب ابن اصدق نیز در این امر مهم شرکت کردند.
قبلی
بعدی